فارسی
داستان کوتاه فارسی
مجموعه ای از داستان های کوتاه فارسی برای مطالعه مستقیم و سریع.
01عاشقانه - برتر 1فقط کلید من جا ماندرها جعبه غذای سردشده را از روی میز چای برداشت و سمت آشپزخانه برد که خاله پری با صدای بلند گفت: «نه عزیزم، لازم نیست دست به چیزی بزنی.» بعد رو به دو زن فامیل که کنار پرده ایستاده بو...02انتقام - برتر 2اول به رعنا خندیدندفرهمند کف دستش را جلوی گیت آسانسور گرفت و بدون اینکه حتی به کارت رعنا نگاه کند گفت: «شما فعلاً کنار بایستید. مهمانهای اصلی اول.» بعد با همان دست، دو پسر تازهکار شرکت پیمانکار را...03فرصت دوباره - برتر 3همان صحنه به خودش برگشت«خانم، شما از این راه نه.»04رسوایی عمومی - برتر 4اسمم را بالاتر بردندراننده هنوز موتور را خاموش نکرده بود که مرد دربان با دست سفیدِ دستکشپوش به رها اشاره کرد: «شما نه، خانم. این لاین برای نزدیکان عروس و داماده. لطفاً از اون طرف.» بعد همان دست را چر...05رسوایی عمومی - برتر 5تنها کسی شدم که حق رد شدن داشتطناب مخملی را جلو کشیدند و رها را همان وسط پاگرد نگه داشتند؛ کارت دعوتش بین دو انگشت مهتاب خانم ماند، آنطور که انگار چیزی آلوده را از لبه گرفته باشد. بالا، زیر قوس ورودیِ روشنِ طب...06انتقام - برتر 6صف یکباره بر ضدش چرخید«خانم، گفتم فعلاً بشینید. اسم شما که توی نوبت همراهِ اصلی نیست.»07عاشقانه - برتر 7بستندش، ولی من وارد شدمنسترن سینی چای را با یک دست گرفت و با دست دیگر، قبل از آنکه استکان از لبه سر بخورد، آرنج عروسکگونهی دخترخاله را کنار زد. مهریخاله از ته هال گفت: «مواظب باش، فرش نوئه. نسترن، بع...08تلافی - برتر 8طعمهای که خودش را گرفت #2کامیون سوم هنوز کامل عقب ننشسته بود که کامران برگههای تحویل را از دست نگهبان کشید و با صدای بلند گفت: «اسم لیلا از این لاین خط خورده. امروز پای این در فقط سرپرستِ مجاز امضا میکنه...09فرصت دوباره - برتر 9طعمهای که خودش را گرفت #3لیلا صادقی پالت را با نوک کفش ایمنی نگه داشت، درِ نیمهبالای بارانداز را با شانهاش سد کرد و هنوز نفسش جا نیفتاده بود که کاظم نادری چکلیست را جلوی صورتش تکان داد و گفت: «امضا کن و...10تلافی - برتر 10صحنه یکباره علیهاش چرخیدکامران ناظری تختهشاسی را با لبه کف دست به سینه لیلا زد و گفت: «همینجا. جلوی درِ شماره سه. امضا میکنی، بعد بار آزاد میشود.» درِ فلزی نیمهبالا مانده بود، چرخِ جکپالت روی لبه آه...11انتقام - برتر 11گیت را روی خودش بستندنگهبان دستش را بالا آورد و بیآنکه به کارت در دست رعنا نگاه کند، به خودروی شاسیبلند مشکی اشاره زد: «خط ویژه برای مهمانهای اصلی. شما از صف عمومی.»12انتقام - برتر 12اول به او خندیدند #3رها هنوز از تاکسی پیاده کامل نشده بود که مرد دمِ در، کارتهای اسم را روی میز شیشهای جابهجا کرد و گفت: «نه خانم، شما داخل حلقه اصلی مهمانها نیستید. اسمتون رفته بخش پشتی.» همانج...13انتقام - برتر 13سیستم بدون من تکان نمیخورددرِ کرکرهایِ سکوی بارگیری با تقهای نیمهباز ماند و پالت سوم مستقیم به چرخ دستیِ یخزده کوبید. رانندهها بوق کوتاه میزدند، لیفتراک کنار خط زرد دندهعقب میگرفت، و رها دو قدم آنط...14عشق ممنوع - برتر 14لمسی که برنداشتیمکلید را وقتی به رعنا پس داد که چراغهای پاگرد با حسگر خاموش شده بودند و تنها نور، سفیدی سرد صفحهٔ گوشی در کف دست مهرداد بود. کلید بین دو انگشتش آویزان ماند؛ نه آنقدر نزدیک که گرفت...15انتقام - برتر 15جای فرمان را به من برگرداندندکارت نوبت را کامران از دست پیرمرد کشید و با صدای بلند گفت: «اعزام بعدی برای کارگاه شمس، لاین سه.» همان لحظه رعنا از لبه پیشخوان خم شد تا برگه را بگیرد، اما او بازویش را جلوی سینها...16ازدواج - برتر 16آن که پایینش میخواستند، بالاتر نشستراننده تاکسی برای بار سوم دستش را روی بوق گذاشت و مردِ تشریفات با آستین سرمهایاش فقط کف دستش را به شیشه گرفت که یعنی صبر کنید. جلوی درِ تالار، درست کنار نوار زردِ پیادهشدن، پروی...17انتقام - برتر 17این خط فقط با من راه میافتدنادری پروندهی اصلی اعزام را از زیر دست رها کشید، روی زانو گذاشت و با کف دست به پشتی صندلی اپراتوری زد. «گفتم امروز تو پشت باجه نمیشینی.» پشت شیشه، صف رانندهها تا جلوی درِ کشویی...18رسوایی عمومی - برتر 18همان جمعی که او را پس زد، برگشتمژگانخانم کف دستش را جلوی سینه لیلا گرفت و گفت: «یک لحظه، عزیزم. اسم شما هنوز برای حلقه ورود ثبت نشده.» دو زوج جوان با جعبه شیرینی و دستهگل از کنارشان رد شدند، نگهبان در شیشهای...19انتقام - برتر 19خط رزرو همانجا برگشتنگهبانِ ورودی دستش را جلوی شیشه پایینکشیدهٔ تاکسی گرفت و گفت: «این خط برای مهمان ویژهست. شما از کنار پیاده شید.» همان لحظه، شاسیبلند مشکیِ کامران را با تکان احترامآمیز دست از ک...20هویت پنهان - برتر 20دفتر قدیمی بالاخره حرف زددفتر مهمان را آقای رهامی با دو انگشت بست و به زن پشت میز گفت: «اسمهای داخل سالن فقط همینها.» بعد با نوک خودکار، پایین صفحه، زیر خط اصلی، اضافه کرد: «لیلا سروش؛ همراه مریم.» همین...21پشیمانی - برتر 21عذرخواهیاش به من نرسیدسینی چای در دست لیلا لرزید وقتی امیر توی چارچوب در مکث کرد؛ نه آنقدر داخل که مهمان حساب شود، نه آنقدر بیرون که غریبه بماند. خاله پروین از ته سالن، با صدایی که برای مجلس ختم زیادی...22انتقام - برتر 22او جلوی همه جای خودش را گرفت«خانم، کنار بایستید. اسم شما روی تابلوی پذیرش نیست.»23انتقام - برتر 23اول به او خندیدند، بعد عقب رفتند«اسم ایشان در فهرست نیست، بفرمایید کنار.»
مدیر پذیرش این را بلند گفت و کارت مهمان را از بین انگشتهای رعنا پس زد؛ همانطور که صفحه تبلت را کمی چرخاند تا صف پشت سرش هم ببیند. رعنا...24انتقام - برتر 24آخرش کار را دادند دست مننادر بیسیم را از روی کنسول برداشت و جلوی سینهاش نگه داشت. «از این لحظه خروجیِ سکوی سه با من.» پشت سرش دو کامیون یخچالدار تا لبه خط زرد آمده بودند، پالتها روی دمِ در مانده بود و...