Fast Fiction

اپراتور قلابی همان‌جا برید

چرخ دستیِ سوم به قفسه‌ی ردیف هفت گیر کرده بود و برچسب‌های زرد از لبه‌ی کارتن‌ها آویزان مانده بودند که نادر اسکنر را از روی کنسول برداشت و گفت: «تو فقط بسته‌ها را بچین، آزادسازی با من.» رعنا دستش همان‌جا، بالای پرونده‌ی خروج، در هوا ماند. پشت سرش سه بارِ آماده‌ی ارسال برای بخش انرژی روی هم تلنبار شده بود، راننده‌ها کنار خط بارگیری پا به پا می‌شدند و لیوان چای سردش روی میز شیفت پوست بسته بود و حلقه‌ی کم‌رنگی روی فرم‌ها انداخته بود. این راهرو مال کار او بود؛ همه می‌دانستند، اما نادر از صبح با کارت موقت آقای فرهمند روی سینه‌اش راه می‌رفت، انگار کل انبار را جهیزیه آورده باشد.

رعنا بدون بالا بردن صدا گفت: «کدهای ردیف هفت با نسخه‌ی دیروز نمی‌خواند. آزادسازی اشتباه بزنی، بار برمی‌گردد.»

نادر حتی نگاهش نکرد. اسکنر را مثل چیزی شخصی در مشت فشرد و به کارگرها اشاره کرد: «حرکتش بدین. معطلِ یک نفر نمی‌مونیم.» بعد رو به الهام، که کنار چاپگر ایستاده بود، اضافه کرد: «از امروز ترتیب کار عوض شده. بعضی‌ها باید حدشان را بدانند.»

چرخ اول هنوز یک متر نرفته بود که بوق خطا از کنسول بلند شد. برچسب تازه چاپ‌شده از دهان دستگاه بیرون آمد و بلافاصله قرمز شد. کارگر جوانی که جلوتر ایستاده بود، زیر لب صلواتی فرستاد و دست از هل دادن کشید. رعنا پرونده‌ی خروج را بست، از کنار نادر رد شد و خودش جلوی راهرو ایستاد؛ نه خواهش کرد، نه بحث. فقط به باربر گفت: «هیچ کارتی از این ردیف بیرون نرود تا تطبیق شود.» همان یک جمله کافی بود که دو چرخ دستی دیگر هم متوقف بمانند. نادر انتظار این را نداشت که او به‌جای جر و بحث، راه حرکت را با یک دستور خشک ببندد.

از سمت درِ انبار صدای ترمز تند وانت آمد. نگهبان پرده‌ی پلاستیکی را کنار زد و راننده‌ای با برگه‌ی مهرشده داخل دوید. بالای فرم با خودکار آبی نوشته بودند: «فوری ـ پالایشگاه». آقای فرهمند پشت سر راننده رسید؛ عرق زیر یقه‌اش نشسته بود و ریش مرتبش خیس برق می‌زد. «این بار باید قبل از اذان از در بره. از دفتر مرکزی زنگ زده‌اند.»

نادر فوری سینه صاف کرد، مثل میزبان مجلسی که می‌خواهد جای نشستن را تعیین کند. «درسته، من دارم جمعش می‌کنم.» بعد با صدایی که برای شنیده‌شدن ساخته بود گفت: «رعنا امروز کمک می‌کند. کار اصلی با منه.»

حامد هم همان موقع از درِ کناریِ اداری پیدا شد؛ برای تحویل اسناد پیمانکار آمده بود. مکث کوتاهش بدجور دیده شد. در این مجموعه همه می‌دانستند خانواده و فامیل باخبرند که او و رعنا قرار است بعد از محرم رسمی‌تر جلو بروند. نادر این را بهتر از همه می‌دانست و عمداً بلندتر گفت: «بعضی‌ها وقتی پای اسم و رسم وسط باشد، فکر می‌کنند هر جا دلشان خواست می‌توانند بنشینند.»

حامد چیزی نگفت، فقط پوشه را محکم‌تر گرفت. همین سکوت، زیر نور سفید انبار، از هر جواب تندی بدتر بود؛ رعنا تحقیر را کامل و سرپا جلوی خودش دید. نادر اسکنر را به سوی بار فوری گرفت، کد را خواند، دستور خروج زد. کنسول دوباره بوق کشید. این بار صفحه پیغام درشت‌تری آورد: «مسیر نامعتبر». نادر با کف دست به بدنه‌ی دستگاه زد؛ انگار از بی‌عرضگی خودش صدا درآمده باشد نه از سیستم.

الهام آهسته گفت: «چینشِ این سری عوض شده. باید از رهاسازی مرحله‌ای بره.»

نادر تند جواب داد: «می‌دانم.» اما انگشتش روی صفحه دنبال گزینه‌ای می‌گشت که آنجا نبود. راننده‌ی بار فوری زیر لب غر زد، آقای فرهمند به ساعتش نگاه کرد، و کارگرها، با آن احتیاطی که همیشه سمت برنده می‌چرخد، یک قدم از رعنا دورتر شدند. نادر از همین فاصله هم می‌خواست او را بیرون نگه دارد. «تو لازم نیست دخالت کنی. جلوی مهمان هم نمایش درنیار.»

رعنا دست برد و پرونده‌ی خروج را از زیر لیوان چای سرد کنار کشید. حلقه‌ی چای روی جلد پوشه ماند. بعد مستقیم جلو رفت، تا جایی که نادر مجبور شد نیم‌قدم عقب بدهد تا شانه‌هاشان به هم نخورد. اسکنر را نگرفت؛ اول کارت کنترل را که با بند آبی از جیب سینه‌ی نادر بیرون زده بود، با دو انگشت کشید بیرون و روی کنسول گذاشت. صدای برخورد پلاستیک روی فلز کوتاه و تمیز بود. بعد اسکنر را از دست او برداشت، انگار وسیله‌ای را از جایی اشتباه برمی‌دارد. «اگر می‌دانستی، بارِ فوری سه دقیقه پیش راه افتاده بود.»

هیچ‌کس نفسش را حبس نکرد؛ فقط کارها ناگهان شکل تازه گرفت. رعنا کد ردیف را زد، برچسب قرمز را کند، از روی پرونده شماره‌ی نسخه‌ی امروز را خواند، و بی‌آنکه به کسی نگاه کند گفت: «چرخ یک، عقب. چرخ دو، از لاین کناری. الهام، چاپِ مجدد. تو» ـ به راننده اشاره کرد ـ «مهرِ دوم را آماده نگه دار.» بوق دستگاه خاموش شد. اولین برچسب درست و سفید بیرون آمد. رعنا آن را روی کارتن چسباند و گفت: «الان.»

چرخ دستی اول راه افتاد. بعد دومی. بعد سومی. راهرو که ده دقیقه مثل گلو گرفته بود، با صدای فرمان‌های کوتاه او باز شد. کارگرها دیگر به نادر نگاه نمی‌کردند؛ هر کس حرکت بعدی را از دهان رعنا می‌گرفت. یکی برچسب می‌خواست، یکی ردیف جایگزین، یکی شماره‌ی محموله. رعنا جواب همه را همان‌طور می‌داد که سال‌ها داده بود: بی‌توضیح اضافه، دقیق، پشت سر هم. نادر کنار قفسه مانده بود، با دستی خالی و کارتی که دیگر روی سینه‌اش نبود. خواست چیزی بگوید، اما یکی از باربرها از کنارش رد شد و ناخودآگاه پرسید: «خانم، این یکی هم از همین مسیر؟» نه «آقا»، نه «مسئول»، نه هیچ چیز دیگر. سؤال از رعنا رد شد و همان‌جا نادر را بیرون انداخت.

آقای فرهمند تلاش کرد اوضاع را جمع کند. نزدیک آمد و گفت: «خوب، رعنا فعلاً راهش بنداز، ولی کنترل نهایی با نادر می‌مونه.» جمله‌اش هنوز تمام نشده بود که راننده‌ی بار فوری برگه را جلو برد. «آقا، بدون امضای آزادسازیِ معتبر، حراست در را باز نمی‌کند. دفعه‌ی قبل برگشت خوردم.» فرهمند برگه را گرفت، به امضای نیمه‌کاره‌ی نادر نگاه کرد، بعد به صفحه‌ی کنسول. سامانه فقط نام کسی را می‌پذیرفت که مسیر را از ابتدا درست چیده باشد. نادر دوباره جلو پرید، انگار هنوز می‌شود با فشار شانه چیزی را مالک شد. «بده من اصلاح می‌کنم.»

رعنا کنار نرفت. اسکنر را پایین آورد و پوشه را باز کرد. نوک انگشتش روی رد قدیمیِ خودکار سیاهِ کنار تبصره‌ی تحویل مکثی کوتاه کرد؛ همان فرورفتگی آشنا که از بس این پرونده در دستش چرخیده بود، مثل اثر انگشت شده بود. گفت: «اصلاح ندارد. محموله‌ی فوری وارد شاخه‌ی رهاسازی مرحله‌ای شده. باید از اول با کلید اصلیِ این راهرو ثبت شود. اگر دوباره غلط بخورد، درِ خروج برای همه‌ی ردیف تا شب قفل می‌شود.»

این بار ضرر فقط یک بار نبود. انبار یک‌باره وزن واقعی خطا را نشان داد: پشت پرده‌ی پلاستیکی، دو راننده‌ی دیگر هم سرک کشیدند؛ از بخش انرژی سفارش پشت سفارش چیده بود. اگر ردیف هفت قفل می‌شد، شیفت شب هم با آن می‌سوخت. آقای فرهمند این را فهمید و صورتش جمع شد. نادر اما هنوز درگیر آبروی خودش بود. تند گفت: «شما همیشه زیادی بزرگش می‌کنید. یک امضاست.»

رعنا بی‌آنکه نگاهش کند، برگه را به سمت فرهمند گرفت. «یک امضا نیست. اسم هر کسی که روی این بخورد، مالک خروج می‌شود. اگر می‌خواهید ایشان بزنند، همین حالا مسئول برگشت کل بار هم ایشان باشند. جلوی حراست، جلوی دفتر مرکزی، جلوی راننده‌ها.»

حامد هنوز کنار در ایستاده بود، اما دیگر مثل شاهد خنثی نبود. فقط یک قدم رفت عقب تا راهِ مستقیم بین رعنا و فرهمند باز بماند. همین فاصله‌ی کوچک، همین جا دادن بی‌کلام، جلوی چشم همه از هر حمایتی رسمی‌تر بود. نادر آن را هم دید و رنگش تیره‌تر شد. دست برد سمت اسکنر، انگار می‌خواهد چیزی را پس بگیرد که دیگر از دستش رفته است. رعنا اسکنر را بالاتر نبرد؛ فقط همان‌جا ثابت نگه داشت. ثابت‌بودن دست او از کشمکش بدتر بود.

فرهمند سرانجام صدای خودش را پایین آورد؛ آن لحن اداریِ محکم از گلویش ریخت و شد صدایی که دنبال راه نجات می‌گردد. «رعنا، اگر تو بزنی، تا پنج دقیقه‌ی دیگر بار می‌ره؟»

«سه دقیقه، اگر کسی وسط کار من نایستد.»

نادر خندید، خنده‌ای کوتاه و خشک که بیشتر شبیه به سرفه بود. «یعنی ما باید همه‌چیز را بسپاریم به—»

فرهمند برگشت طرف او. نه با داد، با آن خشکی‌ای که وقتی کسی را از صدر مجلس پایین می‌آورند در صدا می‌نشیند. «کارت را بده.» نادر تکان نخورد. فرهمند خودش بند آبی را از روی کنسول برداشت، کارت کنترل را از کنار پرونده گرفت و رو به رعنا نگه داشت. «از این لحظه آزادسازیِ این راهرو با توست. صندلی اصلی هم.»

ضربه‌ی واقعی همان «هم» بود. چون صندلی اصلی فقط یک صندلی چرخ‌دار پشت کنسول نبود؛ هرکس آنجا می‌نشست، ترتیب خروج و حق دستور این ردیف را داشت. همه شنیدند. نادر هم شنید. صورتش برای لحظه‌ای خالی شد، مثل صفحه‌ای که خطایش را پاک کرده باشند و چیزی برای نشان‌دادن نمانده باشد.

رعنا کارت را گرفت، بندش را از میان انگشتان رد کرد و به گردن انداخت. بعد پوشه را از دست فرهمند گرفت و همان‌جا، در لبه‌ی راهرو، امضای آزادسازی را با قلم خودش زد؛ قلمی که فرورفتگی قدیمی روی بدنه‌اش زیر انگشت شست حس می‌شد. «چرخ یک خارج. چرخ دو آماده. درِ خروج را خبر کنید.» راننده‌ی بار فوری دوید. حراست از پشت شیشه اشاره کرد. پرده‌ی پلاستیکی کنار رفت. بار اول بیرون رفت، تمیز و بی‌وقفه.

نادر آخرین حرکت دفاعی‌اش را همان‌وقت کرد. رو به کارگرها گفت: «هیچ‌کس بدون تأیید من—»

هیچ‌کس نایستاد. یکی برچسب تازه را از دست الهام گرفت و برد سمت چرخ دوم. دیگری از رعنا شماره‌ی قفسه‌ی جایگزین خواست. صدای قل‌قل چرخ‌ها روی کف بتنی، دستور نادر را خورد و رد شد. این بدترین نوع سقوط بود؛ نه با دعوا، با بی‌مصرف شدن در لحظه‌ای که خودش می‌خواست فرمان بدهد. دستش پایین آمد و به جیب خالیِ سینه‌اش خورد؛ همان‌جا فهمید که کارت دیگر روی او نیست.

بار دوم هم راه افتاد. فرهمند با عجله‌ی کسی که تازه فهمیده تا کجا اشتباه کرده، صندلی اصلی را که تا آن لحظه نادر اشغال کرده بود، با پا کمی جلو کشید. «بنشین و بقیه را هم خودت رد کن.» رعنا ننشست تا وقتی سومین برچسب درست چاپ شد، چهارمین پرونده تطبیق خورد و صف راهرو از گره به جریان برگشت. بعد اسکنر را روی کنسول گذاشت، نشست، و با یک حرکت کوتاه صندلی را نزدیک میز کشید. نادر یک قدم دورتر ایستاده بود؛ نه آن‌قدر نزدیک که دخالت کند، نه آن‌قدر دور که دیده نشود. جای واقعیِ تحقیر همین فاصله بود.

رعنا بدون اینکه سر بلند کند گفت: «از این به بعد، هر بارِ ردیف هفت با پرونده می‌آید، نه با نمایش.» جمله را نه برای جمع، که برای هوای همین راهرو گفت؛ به اندازه‌ای کوتاه که نشود اسمش را خطابه گذاشت و به اندازه‌ای تیز که بماند. بعد مهر آزادسازیِ بعدی را برداشت و بر فرم کوبید.

وقتی آخرین فرم فوری روی هم مرتب شد، رعنا از صندلی بلند شد، کارت کنترل را روی پرونده‌ی خروج گذاشت و کارتِ نامِ خودش را، همان برچسب سفیدِ لبه‌دار که از کشوی کنسول بیرون کشیده بود، روی صندلی اصلی نشاند. گوشه‌ی پرونده روی حلقه‌ی خشک‌شده‌ی چای نشست، کلمه‌ی «رعنا» خوانا ماند، و او با پشت زانو صندلی را آرام هل داد تا زیر میز برگردد؛ چرخ‌ها یک‌بار نرم غلتیدند و دسته‌کلید آویزانِ کنسول از تق‌تق افتاد.