Fast Fiction

آخرش برای ورود التماس کردند

نگهبان زنجیر را کشید پایین و کف دستش را جلوی شیشه گرفت. «این لاین برای خانواده داماده.» خودروی نسترن نیم‌متر مانده به ورودی ایستاد؛ چراغ‌های سفید هتل روی کاپوت می‌افتاد و از دو طرف، ماشین‌های مهمان یکی‌یکی رد می‌شدند. پشت سرشان بوق کوتاهی زدند. نسترن از صندلی عقب خم شد، بند کارت باریک و چروک‌خورده‌اش از روی مانتویش افتاد جلو. از صبح با همان بند در دفتر و انبار و بعد مسیر ونک تا اینجا دویده بود؛ جعبه غذای مانده‌ای هم کنار پایش بود که خورش سرد شده و درِ پلاستیکی‌اش عرق کرده بود. گفت: «اسم من در دریافت جلوی در ثبت شده. جای خودرو هم ثبت شده.»

مسئول در، جوانی بود با کت تنگ و موهای خوابانده. نگاهش از آینه بغل گذشت و روی صورت نسترن نماند؛ انگار عادت داشت آدم‌ها را نه با اسم، با کسی که پشتشان ایستاده وزن کند. «به من گفتن شما از درِ فرعی پیاده بشین. ماشین اینجا نمی‌مونه.» بعد سرش را برگرداند طرف راننده ماشین پشت سری و با احترام دست تکان داد: «بفرمایید، لاین بازه.»

ماشین شاسی‌بلند مشکی از کنار خودروی نسترن رد شد و درست زیر سایه‌بان جلوی در توقف کرد. دو پسرخاله داماد با خنده پیاده شدند، یکی‌شان همان لحظه نسترن را دید و ابرو بالا انداخت، آن یکی چیزی در گوشش گفت. خاله پروین که برای رسیدن به ورودی پله‌های سنگی را بالا می‌آمد، قدمش کند شد. خانواده و فامیل باخبرند؛ از سه ماه پیش که قرار بود نسترن از طرف شرکت مراسم را برای مهمان‌های بخش انرژی جمع کند و نامش کنار نام خانواده داماد روی فهرست تشریفات بیاید، همه شنیده بودند. حالا همان‌جا، جلوی همان شاهدها، او را از لاین اصلی کنار می‌زدند.

نسترن شیشه را پایین داد. «چه کسی گفته؟» صدایی قبل از نگهبان جواب داد. «من.» آقای مرادی از کنار ستون مرمر بیرون آمد؛ کت سرمه‌ای، تسبیح در انگشت، لبخند باریکی که برای بزرگ‌ترها مهربان‌تر می‌شد و برای پایین‌دستی‌ها نازک‌تر. در این مراسم، همه او را نماینده خانواده عروس می‌دانستند؛ مردی که فهرست مهمان‌ها، جای نشستن و ترتیب خوشامد را بین دست‌هایش نگه داشته بود. نزدیک ماشین آمد و بدون آن‌که خم شود گفت: «نسترن جان، بی‌خودی سفتش نکن. اینجا امشب شلوغه. شما پیاده شو، از در فرعی برو داخل. بعداً می‌گم یکی راهنماییت کنه.»

«قرار این نبود.»

«قرارها عوض می‌شن وقتی آبروی دو خانواده وسطه.» انگار لطف می‌کرد که صدایش را پایین نگه داشته. «شما از طرف شرکت زحمت کشیدی، درست. ولی دریافتِ جلوی در برای بزرگ‌ترها و نزدیک‌هاست. این‌که خودت رو بذاری توی لاین خانواده، خوب دیده نمی‌شه.»

خاله پروین رسیده بود و روسری‌اش را جمع می‌کرد. نگاهش روی نسترن ماند، بعد رفت سمت مرادی؛ آن نگاه قدیمی فامیل که می‌سنجد اگر طرفت را بگیرد، به کدام سفره دعوت می‌مانی. مرادی همان لحظه به مسئول در اشاره کرد. زنجیر دوباره کشیده شد، این بار جلوی خودروی نسترن محکم‌تر. «ماشین رو ببرین کنار. اینجا معطل نکنین.»

راننده شرکت، مردی میانسال با آستین‌های تاخورده، زیر لب گفت: «خانم، بگین برم اون بغل.» نسترن نگفت. فقط در را باز کرد و پیاده شد. سفتی آخر شیفت در شانه‌هایش نشسته بود، اما ایستادنش شل نبود. از کنار ماشینش رد شد، مستقیم رفت تا جلوی مرادی. آن‌قدر نزدیک نه که بی‌ادبی شود، آن‌قدر دور نه که او بتواند حرفش را از بالا روی سرش بریزد. «همان فهرست را شما نبسته‌اید. فقط نگهش داشته‌اید.»

مرادی لبخندش را پهن‌تر کرد؛ همان لبخندی که آدم را مجبور می‌کرد یا کوتاه بیاید یا در چشم جمع، پررو به نظر برسد. «شما امشب مهمانید، نه صاحب‌اختیار. این‌جا رسم دارد. جای ایستادن هم رسم دارد. خواهش می‌کنم احترام نگه دارید.»

بعد دست برد و با دو انگشت، برگه کوچک پذیرش جلوی در را از دست مسئول ورودی گرفت؛ رویش چند اسم با خودکار آبی و قرمز جابه‌جا شده بود. اسم نسترن پایین کشیده شده بود، زیر عنوان «همراهان شرکت»، و با فلش، مسیر «پیاده‌روی کناری» خورده بود. بالای برگه، جلوی نام مهمان اصلی از طرف بخش انرژی، با همان خط، نوشته بودند «دریافت اصلی و توقف زیر سایه‌بان». مرادی با همان خونسردی برگه را تا کرد و گفت: «اگر منتظر مهمان شرکتی خودتان هستید، بعد از ورود خانواده داماد می‌رسند. شما هم همان‌جا کنار باغچه بایستید.»

این دیگر فقط حرف نبود. جلوی چشم همه، ترتیب خوشامد را برید و سهم او را انداخت ته صف. یکی از خدمتکارها که سینی شربت به دست داشت، مسیرش را عوض کرد و رفت سمت شاسی‌بلند تازه‌رسیده. دو راننده دیگر که پشت زنجیر منتظر بودند، سرهایشان را بیرون آوردند تا ببینند چه کسی آن‌قدر بی‌جا ایستاده که جلوی لاین را گرفته. خاله پروین آرام گفت: «دخترم، امشب وقت بحث نیست. برو داخل، بعداً درست می‌شه.»

نسترن گوشی‌اش را از کیف درآورد. صفحه را که روشن کرد، نور سردش روی صورتش نشست و صدای همهمه جلوی در برایش کوتاه شد. شماره‌ای را گرفت که فقط سه بار در عمرش بی‌واسطه گرفته بود. آن طرف، بعد از دو بوق، صدای زنی آمد که از خستگی ته‌اش زبری داشت و از عادت، مستقیم می‌رفت سر اصل مطلب. «رسیدی؟»

نسترن چشم از مرادی برنداشت. «خانم نادری، دریافت مهمان شما را از لاین اصلی برده‌اند پشت در فرعی. اسم را هم پایین کشیده‌اند.» سکوت طرف مقابل کوتاه و تیز بود. بعد: «چه کسی جرئت کرده؟» نسترن گفت: «آقای مرادی. جلوی در ایستاده. می‌شنود.» مرادی درجا صاف‌تر ایستاد؛ انگار اسم را شناخته باشد اما نخواهد نشان دهد. نادری در بخش انرژی فقط یک مدیر روابط نبود؛ سرمایه‌گذار اصلی همان پروژه‌ای بود که خانواده داماد ماه‌ها دورش می‌چرخیدند. امشب هم مهمان اصلیِ خوشامد، او بود که هنوز نرسیده بود.

صدای نادری واضح‌تر شد. «گوشی را بلند بگیر.» نسترن گوشی را بالا آورد. نادری گفت: «آقای مرادی، رزرو دریافت اصلی و لاین توقف جلوی در به نام دفتر من بسته شده، نه به سلیقه شما. از این لحظه، ترتیب ورود را نسترن تعیین می‌کند. خودم پنج دقیقه دیگر می‌رسم. اگر یک خودرو هم بی‌اجازه او زیر سایه‌بان بایستد، ماشین من برمی‌گردد و قرارداد فردا هم با خودش.»

صورت مرادی برای یک ثانیه خالی شد؛ همان لحظه کوتاهی که آدم می‌فهمد ستون زیر دستش مال خودش نبوده. هنوز چیزی نگفته بود که پشت سرشان، بی‌سیم مسئول در خش‌خش کرد. صدای اتاقک نگهبانی آمد: «دستور جدید از دفتر بالا. لاین اصلی برای خودروی خانم نادری و همراه ثبت‌شده‌شان باز بماند. توقف‌های قبلی منتقل شوند.»

حرکت اول همان‌جا رخ داد. مسئول در برگه تاخورده را از دست مرادی پس گرفت، آن را باز کرد، مکثی کرد و بعد با عجله خط قرمز روی اسم نسترن را خط زد. راننده شاسی‌بلند مشکی که تازه پیاده کرده بود، با دستپاچگی برگشت سمت ماشینش. خدمتکار سینی شربت را نیمه‌راه برگرداند. یکی از دو پسرخاله داماد که لب پله ایستاده بود، خنده‌اش برید. نسترن فقط گفت: «ماشین ما می‌آید جلو.»

راننده شرکت، که تا آن لحظه کنار باغچه کج ایستاده بود، با یک اشاره دست نسترن ماشین را از صف بیرون کشید و نرم آورد سمت سایه‌بان. زنجیر برای او بالا رفت. صدای برخورد حلقه فلزی با پایه در شب تمیز شنیده شد. مرادی برگشت به مسئول در: «گفتم اول خانواده داماد—» مسئول در این بار حرفش را نبرید؛ از کنارش رد شد و درِ عقب خودروی نسترن را باز کرد. «بفرمایید خانم.»

نسترن سوار نشد. کنار ستون ایستاد و مسیر را نگاه کرد. نور هتل از لبه روسری مهمان‌ها برق می‌گرفت، درهای خودروها باز و بسته می‌شد، و آن نظمی که چند دقیقه پیش برای تحقیر او چیده بودند حالا داشت بی‌سر و صدا از دست دیگری فرمان می‌گرفت. خاله پروین با دهان نیمه‌باز به ماشین شرکت نگاه می‌کرد؛ انگار تازه فهمیده باشد نسترن فقط دخترِ فامیلِ دوری نیست که برای زحمت‌کشی آورده‌اند. مرادی خواست چیزی بگوید، اما هم‌زمان چراغ‌های یک خودروی مشکی دیگر از پیچ ورودی افتاد توی لاین.

«خودروی خانم نادری رسید.» صدای نگهبان از اتاقک آمد.

مرادی تند رفت جلو، شاید برای این‌که لحظه را پس بگیرد. دستش را بالا آورد که به نگهبان علامت بدهد زنجیر را باز نگه دارد. نسترن جلوتر از او گفت: «نه. اول خودروی ما زیر سایه‌بان می‌ایستد. بعد خودروی خانم نادری. لاین سمت راست فقط برای این دو.» این را بلند نگفت؛ لازم هم نبود. مسئول در فوراً سر تکان داد و بی‌سیم را به دهان برد. «لاین راست فقط برای دو خودرو. بقیه به حلقه انتظار.»

مرادی برگشت طرف نسترن، این بار بی‌لبخند. «این زیاده‌روی است.» نسترن همان‌طور که به حرکت خودروها نگاه می‌کرد گفت: «زیاده‌روی از جایی شروع شد که سهم ثبت‌شده را با خودکار خط زدید.» او یک قدم نزدیک‌تر آمد، صدا را شکست به نرمی خواهش‌مانند. «ببین، الان بزرگ‌ترها جلوی درند. ماشین برادر داماد پشت صف مانده. بگذار امشب بدون سر و صدا رد شوند، بعد هرچه خواستی—» نسترن سرش را برنگرداند. «همین امشب سر و صدا را شما ساختید.»

ماشین شرکت زیر سایه‌بان ایستاد. مسئول در درِ عقب را باز کرد، خدمتکار سینی شربت را آورد، و دو نفر از کارکنان هتل که تا چند دقیقه پیش حتی به سمت او نگاه نمی‌کردند، صاف ایستادند کنار. خودروی خانم نادری هم آرام پشت آن قرار گرفت. حالا ورودی دوباره تعریف شده بود: دو خودرو در لاین اصلی، بقیه در حلقه بیرونی، و مرادی درست بیرون این نظم تازه، با دستی که هنوز نیمه‌بالا مانده بود.

اما او کوتاه نیامد. شتاب‌زده رفت طرف اتاقک نگهبانی. از پشت شیشه مات، سایه‌اش پیدا بود که خم شده و با عصبانیت چیزی می‌گوید. لحظه بعد خودش برگشت و با صدای خفه اما تند گفت: «زنجیر را برای ماشین برادر داماد هم بالا بده. مهمان خودمان است.» نگهبان به جای او به نسترن نگاه کرد.

همین جا بود که همه چیز به یک حرکت تقلیل پیدا کرد. نه حرف بیشتری لازم بود، نه شاهد تازه. نسترن قدم برداشت تا لبه لاین. بند کارت چروک‌خورده‌اش روی سینه‌اش آرام تکان خورد. گوشی را برداشت، یک پیام کوتاه را نشان نگهبان نداد، فقط نام فرستنده را خودش دید و کافی بود. بعد مستقیم گفت: «دسترسیِ مسیر جابه‌جا شده. زنجیر فقط برای این دو خودرو بالا می‌رود. سمت دیگر بسته می‌ماند.»

نگهبان بی‌درنگ اهرم را کشید. زنجیرِ لاین اصلی برای خودروی نسترن و ماشینِ پشت سرش بالا رفت. هم‌زمان، خودروی نقره‌ای برادر داماد که از سمت چپ پیچیده بود، پشت شکاف لاین ماند؛ دماغه‌اش تا لب مانع آمد و ایستاد، راهش با همان زنجیر پایین‌مانده قطع شد. نسترن دستش را به راننده شرکت نشان داد که حرکت کند، و در شکاف باریکِ لاینِ ورودی، زنجیر فقط برای سمت او بالا رفت.