Fast Fiction

آخرش کار را دادند دست من

نادر بی‌سیم را از روی کنسول برداشت و جلوی سینه‌اش نگه داشت. «از این لحظه خروجیِ سکوی سه با من.» پشت سرش دو کامیون یخچال‌دار تا لبه خط زرد آمده بودند، پالت‌ها روی دمِ در مانده بود و راننده‌ها از پنجره‌ها خم شده بودند. رها با شانه‌های گرفته از آخرِ شیفت، بندِ کارتِ نخ‌نمایش را از زیر روسری صاف کرد و فقط گفت: «بارِ مخزن جنوب را اگر ده دقیقه دیگر نخوابانی، فردا صبح اسمِ من را نمی‌پرسی. اسمِ خودت را جواب می‌دهی.»

نادر حتی به او نگاه هم نکرد. به کاظم که پشت لیفتراک بود، با همان صدای نمایش‌پسند جلوی جمع گفت: «اول محموله کابل. بعد هم درِ چهار را باز کن. اینجا از امشب نظم می‌خواهد، نه عادت.» جمله را جوری انداخت که انگار رها یک عادت مزاحم بوده، نه هماهنگ‌کننده همان بارانداز در شرکت لجستیکِ وابسته به بخش انرژی. مهسا کنار چاپگر رسیدها خشک ایستاده بود؛ نگاهش بین رها و صف کامیون‌ها می‌دوید و جرئت نمی‌کرد بپرسد چرا صندلی کنار کنسول را از صاحبش گرفته‌اند.

رها به‌جای بحث، صندلی فلزی را با نوک کفش کشید و از جلوی کنسول کنار زد تا راه خروجی بسته نماند. همین یک حرکت کوتاه، نگاه دو راننده را برگرداند سمت او. نادر خواسته بود او را از کار زنده جدا کند؛ رها اولین چیزی را که می‌شد هنوز جابه‌جا کرد، از دست او بیرون کشید: مسیر. بعد بلند گفت: «کاظم، تا من نگفتم، چنگک را از زیر پالتِ سفید نکش. اگر بکشی، راه هر دو در را می‌بندی.»

نادر پوزخند زد. «تو فقط بایست نگاه کن.» بعد بی‌سیم را به دهان برد و دستور دومِ غلط را داد. درِ چهار که برای بار برگشتی بود، با ناله بالا رفت؛ هم‌زمان پالتِ کابل را جلو کشیدند و دماغه‌اش گیر کرد به چرخ دستیِ خالی. راهروی باریک میان سکوها بست. کامیون مخزن جنوب که باید مستقیم می‌خزید تا سکوی سه، پشت پالت مانده بود. راننده‌اش مشت زد به بوق، صدای تیزش زیر سقف حلبی پیچید.

کاظم از روی صندلی لیفتراک نیم‌خیز شد. «مهندس، اینجا جا نمی‌پیچه.» نادر تند جواب داد: «می‌پیچه. ببر جلو.» لیفتراک جلو رفت، چنگک خورد به لبه پالت، کارتنِ گوشه‌ای شکافت و قرقره‌های کابل لق زدند. یکی از کارگرها پرید عقب تا زیر بار نماند. مهسا رسید در دست، به زحمت خودش را چسباند به ستون.

رها چیزی نگفت تا اشتباه خودش را کامل نشان بدهد. فقط به تایرِ کامیون عقب‌مانده و فاصله‌اش با خط خروجی نگاه کرد. بعد وقتی نادر دستور سوم را هم خراب داد و خواست دو چرخ‌دستی خالی را بفرستند همان راه بسته، رها صدایش را بالا برد، نه برای التماس؛ برای قطع‌کردن. «ایست. درِ چهار پایین. چرخ‌دستی‌ها برگردند پشت سردخانه. کاظم، سه سانت عقب. فقط سه سانت.»

نادر برگشت. «گفتم دخالت نکن.» رها چشم از گلوگاه بار برنداشت. «تو راه را کور کرده‌ای.» راننده مخزن جنوب سرش را از پنجره بیرون آورد. «خانم، این بار برای صبح نیست. الان باید برود.» این همان شاهدی بود که نادر نمی‌خواست؛ کسی از بیرونِ صف که می‌فهمید چه کسی خط را می‌خواند.

مهسا با تردید دست برد سمت دکمه درِ چهار. نادر گفت: «هیچ‌کس بدون اجازه من—» رها بی‌آنکه سر برگرداند گفت: «اگر الان پایین نیاید، درِ سردخانه هم قفل می‌شود. بعد جوابِ فساد بار را شما می‌دهی؟» مهسا دکمه را زد. در با لرزِ فلزی شروع کرد پایین آمدن. همین که راهِ فرعی بسته شد، رها دو قدم جلو رفت، دستش را روی لبه پالتِ گیرکرده گذاشت و به کاظم اشاره کرد. «سه سانت عقب. خوب. حالا فرمان چپ، نه بیشتر. چرخ‌دستیِ زرد را بکشید بیرون. تو، سفیدپوش، کنار ستون نایست.»

همه چیز پله‌پله برگشت؛ نه با حرف، با حرکت. لیفتراک عقب نشست. پالت از دهان راهرو آزاد شد. چرخ‌دستی زرد با جیرجیر از زیر سایه بار بیرون کشیده شد. رها با کف دست زد به بدنه کامیون اول. «تو مستقیم تا خط آبی. توقف نکن.» بعد به مهسا گفت: «رسیدِ مخزن جنوب را جدا بگذار. این یکی قبل از کابل می‌رود.» مهسا گفت: «ولی نادر آقا—» رها جواب نداد. از روی کنسول خم شد، کلیدِ دستیِ سکوی سه را چرخاند و چراغ قرمزِ خروجی را سبز کرد. اولین پاداش همین بود: رنگی که جلوی همه عوض شد، روی سکویی که باید از اول دست او می‌بود.

کامیون مخزن جنوب بالاخره جان گرفت و خزید جلو. نادر یک قدم آمد سمت کنسول، اما همان لحظه راننده دوم با کف دست زد روی در و داد کشید: «پس بار ما چی شد؟» کارگرِ بسته‌بندی هم کارتن شکافته را بالا گرفته بود و زیرلب غر می‌زد. بی‌نظمی حالا صورت داشت، صدا داشت، خسارت داشت. نادر دیگر نمی‌توانست با همان لحنِ صاحب‌اختیار حرف بزند؛ مجبور بود بین جواب دادن به راننده و جمع کردن خرابکاری خودش بدود.

گوشی رها توی جیب روپوشش لرزید. اسمِ عمو فرهاد روی صفحه روشن شد. همان کسی که از روز اول گفته بود «تهران خرج دارد، آبرو هم خرج دارد؛ اگر این کار شبانه یک‌بار اسم دربیاورد، برگرد خانه.» رها تماس را گرفت، گوشی را بین شانه و گوش نگه داشت و هم‌زمان چشم از چراغ سکوی سه برنداشت. صدای مرد از آن طرف کوتاه و خشک بود. «الان مادرت پیش زن‌عمو نشسته. گفته‌اند اگر امشب هم دیر برسی، دیگر نگو خانواده و فامیل باخبرند و پشتت می‌ایستند. کار اگر آبروریزی داشته باشد، تایید خانواده هم جمع می‌شود.» همان لحظه مهسا با رنگ پریده دوید: «رها، برچسبِ پالتِ شکافته افتاد زیر چرخ.» رها گوشی را قطع کرد. نه توضیح داد، نه آه کشید. فقط گفت: «پالتِ شکافته می‌رود آخر صف. اگر امشب این خط نخوابد، هرکس فردا هرچه خواست می‌گوید.»

نادر صدای تماس را شنیده بود و بوی ضعف گرفته بود. برگشت سمت جمع، یقه‌اش را صاف کرد، انگار هنوز می‌تواند صورت جلسه را از روی زمین جمع کند. «همه گوش کنید. از اینجا به بعد هر خروجی فقط با اعلام من.» دست برد سمت بی‌سیم تا دوباره صحنه را پس بگیرد. رها همان لحظه از کنار کنسول برچسب تازه را از مهسا گرفت، روی پالت دوم کوبید و گفت: «کاظم، سکوی دو را خالی کن. بارِ برگشتی برود عقب. کابل بعد از مخزن.» کاظم این بار اصلاً به نادر نگاه نکرد. فرمان لیفتراک را چرخاند و رفت سمت سکوی دو.

فشار که از یک گلوگاه باز شد، تازه معلوم شد چندجا خوابیده. رها تند و دقیق جلو می‌رفت؛ یک اشاره برای باز شدن راهروی دوم، یک دکمه برای قفل‌کردن درِ اضافی، یک تأیید کوتاه برای رسیدِ جداشده. مهسا رسیدها را به ترتیب جدید می‌چید. راننده‌ها، همان‌هایی که پنج دقیقه پیش هرکس را بلندتر می‌دیدند به او رو می‌کردند، حالا سؤال را مستقیم از رها می‌پرسیدند. نادر میان سکوها می‌چرخید، به هر کسی چیزی می‌گفت و هر بار دیر می‌رسید؛ مثل مردی که با کت اتوشده آمده بود عکس بگیرد و حالا زیر بارِ خیس مانده باشد.

وقتی کامیون سوم آمد لب خط و رها با یک اشاره راهش را کج کرد تا دمِ سکوی آزاد شده بنشیند، نادر ناگهان خودش را به کنسول رساند. بی‌سیم هنوز کنار دست رها بود، با خش‌خشِ کوتاهِ کانال باز. نادر آن را چنگ زد. «کافی است. خط که راه افتاد، ادامه‌اش با من.» این همان لحظه‌ای بود که خیلی‌ها عقب می‌کشند؛ کار را نجات می‌دهند و بعد اجازه می‌دهند اسمِ نجات‌دادن جای دیگری ثبت شود. رها نکشید.

او بی‌سیم را رها نکرد. بند نخ‌نمای کارتِ شناسایی‌اش از روی آستین سر خورد، اما دستش محکم ماند. نادر کشید. رها یک قدم به جلو برداشت، فاصله را بست و شانه‌اش را بین او و کنسول گذاشت. نه دعوا کرد، نه فریاد کشید. فقط دستِ نادر را از بدنه بی‌سیم جدا کرد، انگار از روی کلیدی که مال خودش نیست. «وقتی خط خوابیده بود، تو من را کنار زدی. حالا که راه افتاده، دستت را بردار.»

نادر سرخ شد. خواست بلندتر حرف بزند تا زورش را از صدا قرض بگیرد. «تو حدت را—» رها دکمه ارسال را فشرد و صدایش از خش‌خش گذشت، صاف و کوتاه: «سکوی سه، خروجِ مخزن جنوب تأیید شد. کامیون دوم بیاید روی خط آبی. سکوی دو آماده‌سازی برای کابل بعد از بازبینی. هیچ خروجی بدون اعلام من جابه‌جا نشود.» همه شنیدند. نه چون جمله عجیب بود؛ چون بالاخره از دهان کسی بیرون آمد که می‌دانست هر کلمه‌اش کدام چرخ را می‌چرخاند.

نادر دوباره دست برد. این بار کاظم لیفتراک را دقیق جلوی خط توقف خواباند؛ نه تهدیدآمیز، فقط آن‌قدر نزدیک که نادر ناچار شد نیم‌قدم عقب برود تا به شاخک فلزی نخورد. مهسا رسیدِ خروجی را با دست لرزان اما درست گذاشت روی لبه کنسول، جلوی رها، نه جلوی او. راننده مخزن جنوب از پنجره خم شد و گفت: «خانم، مهر خروج؟» رها بدون اینکه بی‌سیم را از دست دیگرش رها کند، مُهر را برداشت، زد روی برگه، و همان برگه را به راننده داد. نادر همان‌جا ماند؛ نه صاحبِ کنسول بود، نه صاحبِ صدا، نه حتی صاحبِ ترتیبِ برگه‌ها.

اما شکست واقعی‌اش هنوز یک حرکت دیگر می‌خواست. کامیون کابل که از اول به‌خاطر لجبازی او راه را بسته بود، حالا باید آزاد می‌شد و اگر این یکی هم می‌رفت، دیگر جایی برای برگشتِ نمایشی نمی‌ماند. نادر با آخرین سماجت گفت: «این یکی را نگه دار. اول باید—» رها با بی‌سیم در دست، روی خط زرد قدم گذاشت و درست کنار آینه کامیون ایستاد؛ جایی که همه مجبور بودند او را ببینند تا رد شوند. به راننده اشاره کرد جلو بیاید، بعد به کاظم: «پالتِ بازبینی‌شده را سوار کن. نه آن شکافته را. همینِ سالم.» کاظم انجام داد. چرخ‌ها نرم چرخیدند، پالت نشست، درِ عقب بسته شد. نادر هنوز دهان باز کرده بود که رها دکمه بی‌سیم را دوباره فشار داد. «کامیون کابل، رهاسازی نهایی. خروج.»

درِ راه‌بند بالا رفت. کامیون با غرش کوتاهی از خط گذشت. صدای بوقش در حاشیه بارانداز گم شد و چیزی برای پس‌گرفتن نماند؛ نه دستور، نه ترتیب، نه بهانه. نادر دستش نیمه‌راه هوا ماند و بعد آرام افتاد کنار بدنش، مثل ابزاری که برقش را کشیده باشند.

رها از کنار کنسول رد شد و رفت توی گذر باریکِ پشت سکو، همان کراس‌لاین بارانداز که نور مهتابی‌اش همیشه یک وزوزِ ثابت داشت. دیوار از یک طرف بوی کارتن نم‌گرفته می‌داد، از طرف دیگر بوی گازوئیلِ مانده. بی‌سیم را بالا آورد، آخرین کانال را بست. تق. خش‌خشِ ریز توی راهرو خوابید و صاف شد.