fa-IR shelf

Fast Fiction

117 stories

Stories

117 stories
01آخرش برای کلید التماس کردندکاظم نادری کارتِ برداشتِ لیلا را از جلوی دست راننده کشید و همان‌جا، کنار خط زردِ محوطه بارگیری، با ناخن به گوشه‌اش زد و گفت: «این نوبت مال شما نیست. کامیون سه می‌ره، وانت شما می‌مو...Fast Fiction02آخرش برای ورود التماس کردندنگهبان زنجیر را کشید پایین و کف دستش را جلوی شیشه گرفت. «این لاین برای خانواده داماده.» خودروی نسترن نیم‌متر مانده به ورودی ایستاد؛ چراغ‌های سفید هتل روی کاپوت می‌افتاد و از دو طرف...Fast Fiction03آخرش کار را دادند دست مننادر بی‌سیم را از روی کنسول برداشت و جلوی سینه‌اش نگه داشت. «از این لحظه خروجیِ سکوی سه با من.» پشت سرش دو کامیون یخچال‌دار تا لبه خط زرد آمده بودند، پالت‌ها روی دمِ در مانده بود و...Fast Fiction04آخرش همان بار را با هم بردیمرها سینی استکان‌ها را از دست دخترخاله‌ی حواس‌پرت گرفت و قبل از این‌که لبه‌ی نازک شیشه به هم بخورد، آن را روی میز چای نشاند. هنوز نفسش از دو بار عوض کردن تاکسی و بالا آمدن از رمپ پا...Fast Fiction05آدم اشتباهی را پایین نگه داشتند«خانم، لطفاً پشت طناب بایستید.»Fast Fiction06آن که پایینش می‌خواستند، بالاتر نشستراننده تاکسی برای بار سوم دستش را روی بوق گذاشت و مردِ تشریفات با آستین سرمه‌ای‌اش فقط کف دستش را به شیشه گرفت که یعنی صبر کنید. جلوی درِ تالار، درست کنار نوار زردِ پیاده‌شدن، پروی...Fast Fiction07اپراتور قلابی خط را خواباندبی‌سیم را از دست رها کشیدند و کمال گفت: «تو فقط بارنامه‌ها رو بچسبون به پوشه، خروج با من.» همان لحظه، پشت درِ سکو سه کامیون یخچال‌دار چراغ‌خاموش صف بسته بودند، دو لیفتراک سرِ راه ه...Fast Fiction08اپراتور قلابی همان‌جا بریدچرخ دستیِ سوم به قفسه‌ی ردیف هفت گیر کرده بود و برچسب‌های زرد از لبه‌ی کارتن‌ها آویزان مانده بودند که نادر اسکنر را از روی کنسول برداشت و گفت: «تو فقط بسته‌ها را بچین، آزادسازی با...Fast Fiction09اپراتور قلابی همان‌جا برید #2کامیون اول بوق کوتاه زد، وانت دوم از خط زرد نیم‌متر جلوتر خزید، و کامران دستش را مثل صاحب‌خانه‌ای که مهمان ناخوانده را از آستانه پس می‌زند، جلوی سینهٔ لیلا گرفت. «گفتم از پشت کنسول...Fast Fiction10اتاق یک‌باره طرف مرا گرفتفرشته‌خانم پرونده رعنا را با دو انگشت گرفت، روی میز فلزی کوبید و گفت: «این‌ها برای بخش عمومی‌ست. نیمکت آخر. اسم‌های اصلی اول می‌رن.» بعد بی‌آن‌که به رعنا نگاه کند، رو به مرد چاقی ب...Fast Fiction11اسم من را بالای فهرست گذاشتند«خانم، یک لحظه همین‌جا بایستید.»Fast Fiction12اسم من هنوز آنجا بودکارتِ اسم را از روی صندلی برداشتند، همان وقتی که رعنا سینی استکان‌های چای را با دو دست گرفته بود و بخار هل به صورتش می‌خورد. پسرخاله‌ی داماد، سیاوش، بدون اینکه حتی به او نگاه کند گ...Fast Fiction13اسمم را بالاتر بردندراننده هنوز موتور را خاموش نکرده بود که مرد دربان با دست سفیدِ دستکش‌پوش به رها اشاره کرد: «شما نه، خانم. این لاین برای نزدیکان عروس و داماده. لطفاً از اون طرف.» بعد همان دست را چر...Fast Fiction14اسمم را دوباره ثبت کردنددعوت‌نامه را از دست لیلا کشیدند و اسمش را با خودکار روی کارت‌های «ورودی پشتی» نوشتند؛ همان‌جا کنار درِ آپارتمانِ بزرگِ طبقه نهم در سعادت‌آباد، نادر بدون این‌که صدایش را بالا ببرد گ...Fast Fiction15اسمم را دوباره سر جایش زدندپری، سینی چای را از دست رها کشید و بی‌آن‌که نگاهش کند گفت: «تو برو دم درِ اتاق خانم‌ها، اسم مهمان‌ها را تیک بزن. این سینی برای اهل مجلسه، نه برای تو.» بند کارت آویز رها از بس زیر م...Fast Fiction16او تنها کسی شد که راه برایش باز شدسینی از دست پسرِ پادوی تالار لیز خورد و کمال بی‌آن‌که حتی نگاه کند، آن را توی بازوهای رها کوبید. استکان‌ها به هم خوردند و چای تا لبِ نعلبکی بالا زد. کمال با دست آزادش به پیچِ باریک...Fast Fiction17او جلوی همه جای خودش را گرفت«خانم، کنار بایستید. اسم شما روی تابلوی پذیرش نیست.»Fast Fiction18او همان استثنایی شد که نمی‌خواستندمژگان‌خانم سینی استکان‌های کمر باریک را توی دست رعنا گذاشت و با همان لبخند میزبانانه‌ای که فقط از دور مؤدب دیده می‌شد، گفت: «از این راه برو عزیزم، برای خانم‌های آشپزخونه چای ببر. ا...Fast Fiction19اول به او خندیدندکامران عمو کف دستش را جلوی سینه رها گرفت و گفت: «بالا جا برای هر کسی نیست. کارت نداری، همین‌جا بایست.» دو مرد میانسال با کت‌های سرمه‌ای از کنارش رد شدند، دعوت‌نامه‌های طلایی‌شان را...Fast Fiction20اول به او خندیدند #2مسئول پذیرش کارت را از دست رعنا گرفت و بدون این‌که اسمش را نگاه کند، آن را زیر پوشه آبی هل داد. بعد با خودکار به نیمکت فلزی کنار دیوار زد و گفت: «شما فعلاً همین‌جا منتظر بمانید. اس...Fast Fiction21اول به او خندیدند #3رها هنوز از تاکسی پیاده کامل نشده بود که مرد دمِ در، کارت‌های اسم را روی میز شیشه‌ای جابه‌جا کرد و گفت: «نه خانم، شما داخل حلقه اصلی مهمان‌ها نیستید. اسم‌تون رفته بخش پشتی.» همان‌ج...Fast Fiction22اول به او خندیدند، بعد عقب رفتند«اسم ایشان در فهرست نیست، بفرمایید کنار.» مدیر پذیرش این را بلند گفت و کارت مهمان را از بین انگشت‌های رعنا پس زد؛ همان‌طور که صفحه تبلت را کمی چرخاند تا صف پشت سرش هم ببیند. رعنا...Fast Fiction23اول به رعنا خندیدندفرهمند کف دستش را جلوی گیت آسانسور گرفت و بدون این‌که حتی به کارت رعنا نگاه کند گفت: «شما فعلاً کنار بایستید. مهمان‌های اصلی اول.» بعد با همان دست، دو پسر تازه‌کار شرکت پیمانکار را...Fast Fiction24اول به رعنا خندیدند #2«خانم، عقب‌تر. این ماشین برای اهلِ خانه‌ست.»Fast Fiction25اول صف را برای من بریدندکارتِ اسم را جلوی چشم رها از ردیف اول برداشتند و روی میز باریکِ کنار سماور گذاشتند؛ همان‌جا که کارت راننده‌ی خاله‌جان و پسرِ همسایه هم افتاده بود. نگهبان آستانه، با دست سفیدِ دستکش...Fast Fiction26اولویت ورود را برای من بریدندمهماندار طناب صف را جلوی لیلا کشید و گفت: «نه خانم، ماشین شما از لاین فرعی.» همان لحظه، درِ شاسی‌بلند مشکیِ مهتاب با تعظیم دو نفر باز شد و سینی‌های چای از جلوی لیلا رد شدند؛ یکی از...Fast Fiction27این خط سوخت، نشکست«رعنا، سینی رو بده به مهتاب. تو برو روسری‌ت رو درست کن.»Fast Fiction28این خط فقط با دست من راه می‌افتدکاظم دستش را جلوی سحر گرفت و گفت: «گفتم نزدیک اتاقک نشو.» همان لحظه درِ کرکره‌ایِ سکوی سه نیمه‌بالا ماند، چرخ وانت اول توی چاله لب سکو گیر کرد و بوق کامیونت پشتی، کوچه باریک پشت ان...Fast Fiction29این خط فقط با من راه می‌افتدنادری پرونده‌ی اصلی اعزام را از زیر دست رها کشید، روی زانو گذاشت و با کف دست به پشتی صندلی اپراتوری زد. «گفتم امروز تو پشت باجه نمی‌شینی.» پشت شیشه، صف راننده‌ها تا جلوی درِ کشویی...Fast Fiction30این سیستم بدون من راه نمی‌افتادلیلا جک برقیِ زیر پالت را کشید و همان لحظه صدای بوقِ پشت بوقِ لیفتراک از زیر مهتابی‌های بارانداز پیچید. دو کامیون در درِ خروجی کج ایستاده بودند، راننده‌ها از پنجره بیرون خم شده بود...Fast Fiction31این ویرانی ما را جدا نکردترانه قبل از آن‌که برانکارد به چارچوب درِ اورژانس گیر کند، دستش را برد زیر چرخ لق و با یک فشار کجش کرد تا رد شود. پسرخاله‌ی سامان، حامد، همان‌وقت رو به مأمور پذیرش گفت: «همراه اصلی...Fast Fiction32بارش را با هم کشیدیمنیلوفر سینی چای را از لبه شلوغ کانتر برداشت که خاله مهری بی‌آن‌که نگاهش کند گفت: «نه عزیزم، اینو بده به نسرین. تو برو اون پشت ظرفای خالی رو جمع کن.» نعلبکیِ آخر در دست نیلوفر لرزید...Fast Fiction33باری که دوباره دست من ماندفرزانه‌خانم پوشه را از زیر آرنج رها کشید و همان‌طور که رها خم شده بود لکه‌ی چای ریخته روی رومیزی کرم را با دستمال می‌گرفت، گفت: «دیگه لازم نیست تو جلوی چشم باشی. مژگان جان پیگیری م...Fast Fiction34بستندش، ولی من وارد شدمنسترن سینی چای را با یک دست گرفت و با دست دیگر، قبل از آن‌که استکان از لبه سر بخورد، آرنج عروسک‌گونه‌ی دخترخاله را کنار زد. مهری‌خاله از ته هال گفت: «مواظب باش، فرش نوئه. نسترن، بع...Fast Fiction35بعد از بسته شدن در برگشتپیک شرکت جعبه باریک را روی لبه شلوغ کانتر گذاشت، کنار قبض نیمه‌تاخورده آب و خودکاری که از فشار انگشت، فرورفتگی کهنه روی بدنه‌اش مانده بود، و گفت: «خانم لیلا نوری؟ امضا.» لیلا دستش...Fast Fiction36پس‌لرزه ما دو نفر را نگه داشتنورا دست سامان را از روی سه‌پایه چراغ کشید و پیچ داغ را با گوشه روسری گرفت که نیفتد؛ همان لحظه مهندس رستگار از آن سر سالن گفت: «کی به شما گفته به تجهیز اصلی دست بزنید؟» صدای او از...Fast Fiction37پشیمانی‌اش بی‌اجازه رسیددرِ شیشه‌ای دفتر را که بست، تلفنش روی لبه‌ی شلوغ پیشخوان لرزید و استکان چایِ مانده کنار موس‌پد حلقه‌ی کم‌رنگی روی چوب جا گذاشت. رها هنوز کارت شناسایی‌اش را از بند گردنش درنیاورده ب...Fast Fiction38پولی که برای قطع راه من خرج کردند، صف خودشان را خواباند«اسمِ خانمِ نادری، بفرمایید جلو.»Fast Fiction39پیشنهادش در دست خودش ماندسینی چای از دست رها کمی کج شد و استکان‌ها به هم خوردند. خاله مهری بی‌آن‌که صدایش را پایین بیاورد گفت: «گفتم نیا وسط مجلس، دست‌وپات می‌لرزه. امشب شب حرف مردم نیست.» رها سینی را روی...Fast Fiction40تلهٔ در را برای خودش بستنگهبان کارت لیلا را روی شیشهٔ دستگاه کشید و همان لحظه صفحه قرمز شد: «ورود موقت ـ توقف در گیت خدماتی، دستور امضا شده.» پشت سرش چرخ دستیِ ظرف‌ها گیر کرد، بوی چای تازه با بوی برنجِ ما...Fast Fiction41تنها کسی شدم که حق رد شدن داشتطناب مخملی را جلو کشیدند و رها را همان وسط پاگرد نگه داشتند؛ کارت دعوتش بین دو انگشت مهتاب خانم ماند، آن‌طور که انگار چیزی آلوده را از لبه گرفته باشد. بالا، زیر قوس ورودیِ روشنِ طب...Fast Fiction42جای او را بالاتر زدندکارت دعوت را از دست رعنا نگرفتند؛ فقط از رویش رد شدند. مرد گیت با بند کارت چروک‌خورده‌ای که به گردنش آویزان بود، یک نگاه به اسم انداخت و گفت: «بفرمایید، خانواده عروس از این طرف.» ب...Fast Fiction43جای فرمان به من برگشتجک پالت‌برقی با نوک فلزی‌اش به چرخ گاری بار زد و صدای تیزش در راهروی قفسه‌ها پیچید. راننده گاری ایستاد، کارتنِ شیرِ کنترل ولو تا لبه لغزید و حامد از ته صف داد زد: «آزادسازی ردیف هش...Fast Fiction44جای فرمان را به من برگرداندندکارت نوبت را کامران از دست پیرمرد کشید و با صدای بلند گفت: «اعزام بعدی برای کارگاه شمس، لاین سه.» همان لحظه رعنا از لبه پیشخوان خم شد تا برگه را بگیرد، اما او بازویش را جلوی سینه‌ا...Fast Fiction45جایم را جلوی همه عوض کرد«نه، شما فعلاً همین‌جا بنشینید.»Fast Fiction46جلوی در، راه را روی او بستندنگهبان دستش را جلوی سینهٔ رعنا گرفت و گفت: «اسم شما از فهرست ورودی بار ویژه خط خورده، خانم. ماشین بایسته کنار.» تاکسی زرد هنوز کامل نایستاده بود که دو شاسی‌بلند مشکی پشت سرش چراغ ز...Fast Fiction47جلوی همه از من بالاتر نشستبازوی نیروی تشریفات جلوی نیلوفر دراز شد و با همان آستین سرمه‌ای اتوکشیده، راه را برای دو زنِ دورتر باز کرد. «شما یه لحظه همین‌جا بایستید، خواهش می‌کنم. اول خانواده نزدیک داماد.»Fast Fiction48جلوی همه گفت این ماشین مال من استمهرداد کارتِ سوارشدن مهمانان ویژه را از دست ترانه کشید و همان‌طور که راننده‌ها، عمه‌جان‌ها و دو نفر از مدیرهای بخش انرژی نگاه می‌کردند، گفت: «تو برو کنار لاین بایست. اگر کمکی لازم...Fast Fiction49چاله را برای من کند، خودش افتادکامران برگه را با کف دست روی میز فلزی بارانداز کوبید و گفت: «تا این چک‌لیست بسته نشه، هیچ پالتی از این در رد نمی‌شه. هما، همین‌جا جواب بده؛ همان خرابکاریِ پارسال هم از همین دست تو...Fast Fiction50چاهی که برایم کند، خودش در آن ماندنرگس سینی استکان‌ها را روی میز باریک پاگرد گذاشت و همان لحظه فرشاد دستش را به طرف مردی با کت سرمه‌ای دراز کرد و گفت: «نه آقا، بالا فعلاً بسته‌ست. اسم شما اینجا تیک نخورده.» مرد وسط...Fast Fiction51چاهی که برایم کند، خودش در آن ماند #2«خانم، گفتم بایستید.» آقای صادقی کارت شناسایی یاسمن را از روی پیشخوان برداشت و با دو انگشت، طوری نگهش داشت که انگار یک برگه اشتباه از لای پرونده بیرون کشیده. بعد رو به دختر پذیرش گ...Fast Fiction52حق تقدم را جلوی همه از او گرفت«اسم لیلا را نزنی. روی نیمکت منتظر بماند.»Fast Fiction53حق تقدمش را همان‌جا بریدندمرد دربانِ پاگرد دستش را جلوی لیلا گرفت و با دو انگشت راه باریک کنار دیوار را نشان داد. «خانم‌ها از این سمت. مهمان‌های اصلی از بالا.» طناب مخملیِ سرمه‌ای بین دو پایه‌ی برنجی کشیده...Fast Fiction54خط رزرو همان‌جا برگشتنگهبانِ ورودی دستش را جلوی شیشه پایین‌کشیدهٔ تاکسی گرفت و گفت: «این خط برای مهمان ویژه‌ست. شما از کنار پیاده شید.» همان لحظه، شاسی‌بلند مشکیِ کامران را با تکان احترام‌آمیز دست از ک...Fast Fiction55در را به روی خودش بستندکامران کارت سارا را از روی پیشخوان کشید و با دو انگشت عقب زد. «برای انبار جنوبی، آزادسازی نداری. برو از طرف خودتون نامه بیار.»Fast Fiction56دفتر قدیمی بالاخره حرف زددفتر مهمان را آقای رهامی با دو انگشت بست و به زن پشت میز گفت: «اسم‌های داخل سالن فقط همین‌ها.» بعد با نوک خودکار، پایین صفحه، زیر خط اصلی، اضافه کرد: «لیلا سروش؛ همراه مریم.» همین...Fast Fiction57راه امنم دوباره برگشتلیوان چای از دست زن‌عمو لیز خورد و پیش از آن‌که روی قالی روشن هال بریزد، یونس خودش را بین سینی و لکه انداخت؛ استکان داغ به مچش خورد، شکرپاش واژگون شد و صدای خشک کاغذ شیرینی‌پیچ زیر...Fast Fiction58راه امنم دوباره برگشت #2رها سینی چای را از دست دخترخاله‌ی پروانه گرفت تا استکانِ در حال لغزیدن روی نعلبکی را نگه دارد، اما پروانه همان‌جا وسط پذیرایی گفت: «لطفاً شما زحمت نکشید. مهمون باید جای خودش بشینه،...Fast Fiction59ردی که جا گذاشته بودند برگشت«نه، اسمِ تو هنوز پشت شیشه بالا نرفته.» فرهاد با دو انگشت، برگه فهرست مهمان‌ها را صاف کرد و همان‌طور که جلوی درِ نیمه‌باز سالن ایستاده بود، راه را با شانه‌اش بست. بوی چای دارچینی و...Fast Fiction60ردیف جلو را به نام او زدند«سینی را بده به رعنا. ردیف جلو جای مهمان‌هاست، نه کسی که فقط بلد است بدود.»Fast Fiction61ردیف من هرگز بسته نشدسینی از لبه‌ی دست رها سر می‌خورد که مهتاب بدون نگاه کردن گفت: «اون ردیف استکان‌ها رو ببر اتاق پذیرایی، بعدش هم لطفاً برو از آشپزخونه قندان بیار. این‌جا جا کمه.» رها سینی را محکم‌تر...Fast Fiction62ردیف من هیچ‌وقت بسته نشدسینی را از دست رها کشیدند و مهتاب‌خانم بی‌آن‌که حتی نگاهش کند گفت: «این یکی را بده به مهسا جان، ایشان مهمان‌اند.» بعد سینی دوم را هم گذاشت جلوی دخترخاله‌ای که تازه از الهیه رسیده ب...Fast Fiction63ردیف من هیچ‌وقت بسته نشد #2استکان از دست ثریا سُرید و به سینی برنجی خورد، اما قبل از آن‌که صدایش بالا برود، خاله ناهید از ته هال گفت: «عزیزم اون سینی رو ببر توی آشپزخونه، دم در هم نایست، راه مهمونا بسته می‌ش...Fast Fiction64رکورد قدیمی خودش حرف زدخاله پری سینی چای را از دست رها گرفت و بی‌آن‌که نگاهش کند گفت: «نه عزیزم، این‌ها برای مهمان‌های داخل پذیراییه. تو فعلاً همین‌جا کنار در بمون.» بعد همان سینی را برد جلوی دختری که از...Fast Fiction65سیستم بدون من تکان نمی‌خورددرِ کرکره‌ایِ سکوی بارگیری با تقه‌ای نیمه‌باز ماند و پالت سوم مستقیم به چرخ دستیِ یخ‌زده کوبید. راننده‌ها بوق کوتاه می‌زدند، لیفتراک کنار خط زرد دنده‌عقب می‌گرفت، و رها دو قدم آن‌ط...Fast Fiction66سیستم بی‌من راه نیفتادنادر پرونده آبی را از زیر دست پیرمردی که از سحر در صف ایستاده بود کشید و با کف دست روی شیشه پیشخوان کوبید. «این اول.» پشت سر شیشه، چراغ راهروی تحویل مجوز عبور تجهیزات قرمز مانده بو...Fast Fiction67صاحب اصلی راه برگشت«خانم، شما فعلاً بایستید کنار.» مسئول پذیرش همین را گفت و با دست به نیمکت فلزی ته سالن اشاره کرد، بعد پرونده زن تازه‌رسیده‌ای را که هنوز روسری‌اش را مرتب می‌کرد گرفت و او را نشاند...Fast Fiction68صاحب خط که برگشت، یخ زدندکاظم برگه‌ی مسیر را از زیر دست لیلا کشید و جلوی چشم راننده‌ها گفت: «خط سه امروز برای تو نیست. برو کنار.» بعد با خودکار قرمز، روی نوبت هفت‌وسی لیلا خط کلفتی کشید و همان برگه را به د...Fast Fiction69صاحب واقعی خط برگشتکارت سفید را از دست رعنا نگرفتند؛ پشت شیشه باجه فقط نگهش داشتند و کلید را به مردی دادند که تازه از آسانسور پایین آمده بود. پرویز از کنار سینی‌های خرما و جعبه‌های روبان‌خورده هدیه ر...Fast Fiction70صاحبِ واقعیِ شیفت برگشتسینی چای از لبه‌ی دست رعنا سُر خورد، استکان آخر را قبل از افتادن با دو انگشت گرفت و همان لحظه مهرداد از پشت شانه‌اش گفت: «دیگه بسه. از این به بعد دمِ در با من.» بعد گیره‌ی فلزیِ بر...Fast Fiction71صحنه خودش نابودش کردکامران نیک‌پی کارت ورود ترانه را از بند آویز گردنش کشید و با دو انگشت، مثل چیزی که فقط سد راه است، روی میز چای کنار وینگ انداخت. فنجان کمر باریکِ سردش یک حلقه‌ی کم‌رنگ روی رومیزی س...Fast Fiction72صحنه یک‌باره علیه‌اش چرخیدکامران ناظری تخته‌شاسی را با لبه کف دست به سینه لیلا زد و گفت: «همین‌جا. جلوی درِ شماره سه. امضا می‌کنی، بعد بار آزاد می‌شود.» درِ فلزی نیمه‌بالا مانده بود، چرخِ جک‌پالت روی لبه آه...Fast Fiction73صف برای من باز شددربان، دستش را جلوی سینهٔ رعنا گرفت و گفت: «خانم، اول ماشین عروس.» همان لحظه پرویز با کف دست باز، طناب لاین تشریفات را برای دختر دیگری کنار زد؛ دختری با لباس نباتی و خندهٔ تمرین‌شد...Fast Fiction74صف برای من شکست«خانم، کارت شما این خط نیست. لطفاً عقب‌تر.»Fast Fiction75صف برای من کنار رفت«خانم‌ها از این طرف. مهمان‌های درجه‌یک بالا.» پریسا طناب مخملی را با دو انگشت بالا گرفت و همان‌طور که لبخندش را برای زن‌عموی نادر نگه داشته بود، شانه‌اش را جلوی رها آورد. رها روی پ...Fast Fiction76صف برای من کنار رفت #2لیلا خانم کارتِ اسم رعنا را از سرِ میز نزدیکِ سفره عقد برداشت و با دو انگشت، بی‌آن‌که حتی نگاهش کند، روی میزِ آخر کنارِ دستگاه چای گذاشت. «این‌جا بهتره. فعلاً مهمون‌های اصلی می‌شین...Fast Fiction77صف یک‌باره بر ضدش چرخید«خانم، گفتم فعلاً بشینید. اسم شما که توی نوبت همراهِ اصلی نیست.»Fast Fiction78صندوق دوباره دست مرا شناختلیلا رسید تاخورده را از زیر سینی استکان‌ها بیرون کشید و به مردی که کت سرمه‌ای پوشیده بود گفت: «شما پنج نفر ثبت شدین، نه شش نفر. پول میز اضافه جداست.» هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که...Fast Fiction79طعمه‌ای که برایم گذاشت، خودش را بلعیددست مرد روی گیت رفت و بوق قرمز کشیده شد. کارت لیلا را بین دو انگشت گرفت، بندِ نخ‌نما و چروکش را بالا آورد و جلوی چشم نگهبان تکان داد، انگار چیزی کثیف پیدا کرده باشد. گفت: «اسمش توی...Fast Fiction80طعمه‌ای که برایم گذاشتند خودشان را گرفتدرِ عقبِ سمندِ سفید که باز شد، کامران عمو حتی نگذاشت لیلا کف کفش پاشنه‌کوتاهش را صاف روی جدول بگذارد؛ از آن سوی خط زردِ جلوی تالار گفت: «تو فعلاً برو کنارِ میز چای، اسم‌ها را با مس...Fast Fiction81طعمه‌ای که خودش را گرفتلیلا برگه حواله را از دست راننده گرفت و هنوز مهرِ تر روی کاغذ برق می‌زد که کامران از بالای لبه بارانداز گفت: «امضا نکن. اول این پالت‌ها بره، بعد اسم تو میاد تهش.» صدای جک‌پالت روی...Fast Fiction82طعمه‌ای که خودش را گرفت #2کامیون سوم هنوز کامل عقب ننشسته بود که کامران برگه‌های تحویل را از دست نگهبان کشید و با صدای بلند گفت: «اسم لیلا از این لاین خط خورده. امروز پای این در فقط سرپرستِ مجاز امضا می‌کنه...Fast Fiction83طعمه‌ای که خودش را گرفت #3لیلا صادقی پالت را با نوک کفش ایمنی نگه داشت، درِ نیمه‌بالای بارانداز را با شانه‌اش سد کرد و هنوز نفسش جا نیفتاده بود که کاظم نادری چک‌لیست را جلوی صورتش تکان داد و گفت: «امضا کن و...Fast Fiction84طعمه‌ای که خودشان را گرفتنیلوفر پاکت‌های دعوت را از دست راننده می‌گرفت و اسم‌ها را با برگه‌ای که آن‌قدر تا و باز شده بود که لبه‌هایش سفید زده بود، جور می‌کرد که کامران از زیر سایه‌بان ورودی گفت: «شما همون‌...Fast Fiction85طعمه‌ای که خودشان را گرفت #2مهندس فرهمند برگه نوبت را جلوی صورت رعنا تکان داد و نگذاشت از کنار پالت‌های عایق رد شود. لبه کارتن‌ها با نایلون کدر برق می‌زد، بوی گازوئیل و چای مانده در رمپ پیچیده بود، و روی طاقچ...Fast Fiction86عذرخواهی‌اش به من نرسیدسینی چای در دست لیلا لرزید وقتی امیر توی چارچوب در مکث کرد؛ نه آن‌قدر داخل که مهمان حساب شود، نه آن‌قدر بیرون که غریبه بماند. خاله پروین از ته سالن، با صدایی که برای مجلس ختم زیادی...Fast Fiction87فاصله خودش صحنه شدکلید را از روی میز برنداشت؛ مهدی خودش خم شد، کلید لیلا و بند کارتِ نخ‌نما را با دو انگشت گرفت و گفت: «این باید صبح دستت می‌رسید، نه آخر شب.» لحنش آرام بود، اما آرامیِ او از جنس مرا...Fast Fiction88فقط او را جلوی همه راه دادندپرویز سینی‌های چای را از دست لیلا کشید و با صدایی که عمداً تا لبه حیاط رفت گفت: «این‌ها را از در پشتی ببر. جلوی ورودی نایست. مهمان‌های اصلی دارند می‌رسند.» بعد همان‌جا، کنار فرش قر...Fast Fiction89فقط کلید من جا ماندرها جعبه غذای سردشده را از روی میز چای برداشت و سمت آشپزخانه برد که خاله پری با صدای بلند گفت: «نه عزیزم، لازم نیست دست به چیزی بزنی.» بعد رو به دو زن فامیل که کنار پرده ایستاده بو...Fast Fiction90فقط کلیدِ من هنوز کار می‌کردرعنا سینی چای را از دست دخترخاله‌ی هراسان گرفت، استکانِ لب‌پریده را عوض کرد و قبل از آن‌که چای روی شلوار دامادِ مهمان برگردد، دستمال را زیر نعلبکی لغزاند. همان لحظه مهرداد از سرِ م...Fast Fiction91فقط من را جلوی همه خواست«سینی را بالا نگه دار، نه خودت را.»Fast Fiction92کار را انداختند گردنم، آخرش من را خواستندپروین‌خانم برگه‌ی نوبتِ پذیرایی را از دست رعنا کشید و همان‌طور که نوک خودکارش را روی اسم‌ها می‌زد گفت: «تو فقط از آشپزخونه حواست به چای و شیرینی باشه. دمِ سالن لازم نیست بیای.» برگ...Fast Fiction93کنترل بارانداز را پس گرفتمپالتِ خیس با ضربه‌ی لیفتراک کج شد و گوشه‌ی بسته‌های شیرینگ‌پیچ، جلوی درِ سه گیر کرد. راننده‌ی کامیون از روی سکوی بارگیری فریاد زد: «این در مال ما نیست!» و همان لحظه کامران، دسته‌کل...Fast Fiction94کنترل را همان‌جا پس گرفتمکامیون آخر با دنده‌عقب تا لبه سکو آمد و همان‌جا خشک کرد، اما کمال بی‌سیم را از روی میز فلزی برداشت و بدون آن‌که به سارا نگاه کند گفت: «تو برو حواله‌ها را ردیف کن. این خط امروز دست...Fast Fiction95گیت را روی خودش بستندنگهبان دستش را بالا آورد و بی‌آنکه به کارت در دست رعنا نگاه کند، به خودروی شاسی‌بلند مشکی اشاره زد: «خط ویژه برای مهمان‌های اصلی. شما از صف عمومی.»Fast Fiction96لمسی که برنداشتیمکلید را وقتی به رعنا پس داد که چراغ‌های پاگرد با حسگر خاموش شده بودند و تنها نور، سفیدی سرد صفحهٔ گوشی در کف دست مهرداد بود. کلید بین دو انگشتش آویزان ماند؛ نه آن‌قدر نزدیک که گرفت...Fast Fiction97لمسی که برنداشتیم #2خاله مهری سینی شیرینی را از دست رعنا کشید و بی‌آن‌که نگاهش کند گفت: «نه عزیزم، تو ببر توی آشپزخونه. مهمون‌های اصلی رو خودمون راه می‌ندازیم.» بعد همان سینی را به دخترِ عمه‌اش داد که...Fast Fiction98مهارت واقعی همان جا زد بیروندرِ کنار صحنه هنوز کامل باز نشده بود که مجری همایش، با کارت آویز رها در دستش، بندِ تاخورده را از روی میز دمو برداشت و انداخت گردن پویا فرهمند. بعد رو به ردیف اول گفت: «خب، اجرای زن...Fast Fiction99میان‌برشان بی من مُردرعنا پوشه آبی را از زیر دست مرد میانسال کشید، کارت مهمان را با ناخن جدا کرد و گفت: «اسم شما توی فهرست هست، اتاق جلسۀ طبقه سوم. آسانسور سمت راست.» همان لحظه مهتاب، با مانتوی اتوکشید...Fast Fiction100همان جمعی که او را پس زد، برگشتمژگان‌خانم کف دستش را جلوی سینه لیلا گرفت و گفت: «یک لحظه، عزیزم. اسم شما هنوز برای حلقه ورود ثبت نشده.» دو زوج جوان با جعبه شیرینی و دسته‌گل از کنارشان رد شدند، نگهبان در شیشه‌ای...Fast Fiction101همان دختر از او بالاتر ایستاد«نه، از این پله نه. مهمان‌های خودمان اول می‌روند بالا.» پروین‌خانم دستش را مثل مانع جلوی سینه نیلوفر گرفت؛ نه محکم، اما طوری که همه ببینند. بالای سرشان نور زردِ راهروی سالن می‌لرزی...Fast Fiction102همان صحنه برگشت خوردکامران برگه را با ناخن روی میز فلزی گیت پشتی کوبید و گفت: «خانم مهندس از این‌جا نه. مسیر شما خدماته.» لبه کاغذ زیر انگشت لیلا گیر کرد؛ همان‌جا که جای قدیمی خودکار روی بند انگشتش ما...Fast Fiction103همان صحنه به خودش برگشت«خانم، شما از این راه نه.»Fast Fiction104همان صحنه روی خودش برگشتکامران با نوک کفشش به چرخ جک‌پالت زد و گفت: «همین الان این پالت می‌ره روی صورت‌جلسه‌ی رعنا. حرکتش نده.» لبه‌ی باراندازِ دریافت بوی چوب خیس و گازوئیل می‌داد. وانت‌ها توی صف دنده‌عق...Fast Fiction105همان صحنه کارش را ساختآرمان بند آویز کارت رها را از روی میز دمو برداشت و بی‌آن‌که حتی به او نگاه کند، آن را کنار لپ‌تاپ خودش انداخت. بعد رو به مسئول سالن گفت: «اسم اجراکننده را عوض کنید. روی نمایشگر بزن...Fast Fiction106همان صحنه نابودش کردلیوان چای را از دست یاسمن کشیدند و سینی را به او دادند. عمه‌جان مهری، همان‌طور که گوشه روسری‌اش را زیر چانه صاف می‌کرد، گفت: «تو فعلاً از درِ حیاط تا سن پذیرایی را بچرخان. برنامه ع...Fast Fiction107همان صحنه نابودش کرد #2رادمان دستش را روی میز دمو کوبید و گفت: «لطفاً کسی به این خط نزدیک نشه، این اجرای اصلیه.» کارت نام یگانه را از روی پایه برداشت و با دو انگشت کنار لپ‌تاپ خودش گذاشت؛ انگار چیزی مزاح...Fast Fiction108همان که تحقیرش کردند، بالا زد«خانم، از این طرف نه.» مهندس فرهمند دستش را مثل میله جلوی رعنا گرفت و بدون این‌که حتی نگاه کامل به صورتش بیندازد، با دو انگشت به کنار حیاط اشاره کرد؛ همان گوشه‌ای که راننده‌ها و پی...Fast Fiction109همه شرط باختش را بسته بودندلیلا خانم دستش را جلوی سینهٔ نفس گرفت و همان‌طور که مهمان‌ها از کنارشان به طبقهٔ بالا می‌رفتند گفت: «نه عزیزم، بالا برای فامیل درجه‌یکه. شما همین پایین کنار میز چای راحت‌تری.»Fast Fiction110همه فکر کردند پشت در می‌ماند«اسمش توی فهرست نیست. صبر کنید کنار.»Fast Fiction111وقتی برای انتخابش گذشته بودپیک موتوری کلید را روی نعلبکی کنار استکان گذاشت و گفت: «خانم نورا؟ گفتن فوری به دست خودتون برسه.» فلزِ سرد به چینی خورد و صدایی داد که از همهمه چایخانه برید. روی حلقه‌اش همان لکه آ...Fast Fiction112یک تست همه دروغش را رو کردپرویز نیک‌خواه کیس ابزار را از دست یاسر کشید و همان‌طور که درِ فلزی‌اش را با صدای خشک به هم می‌زد، جلوی میز دمو ایستاد و گفت: «گفتم فقط وسایل پشتیبانی رو بچین. دست به دستگاه نزن.»...Fast Fiction113یک تست همه‌چیز را لو دادپرویز کیانی کیف ابزار یاسمن را از روی میز دمو برداشت و بی‌آن‌که حتی به او نگاه کند، آن را دست پسرخاله‌اش داد که قرار بود فقط کابل‌ها را جابه‌جا کند. «این از حالا کنار من می‌مونه.»...Fast Fiction114یک تست همه‌چیز را لو داد #2پاکت نوبت اجرا را از دست یگانه کشیدند و روی کیف براق قانونِ رادمان گذاشتند. مسئول صحنه، بی‌آنکه حتی چشمش را بالا بیاورد، گفت: «تغییر از طرف هیئت داوریه. اجرای زندهٔ افتتاح با ایشون...Fast Fiction115یک تست همه‌چیز را لو داد #3«رها جان، شما فعلاً روی نیمکت بمانید.»Fast Fiction116یک قدم مانده به درسینی را از دست رعنا کشیدند و خاله پروین گفت: «این را ببر آشپزخانه، مهمانِ اصلی رسید.» رعنا همان‌جا، لبِ درِ پذیرایی، با مچی که هنوز زیر سنگینی قوری داغ خم مانده بود مکث کرد. بوی هل...Fast Fiction117یک کار ماند و دو دسترعنا لیوان آب را از دست مرد لرزان قاپید، قرص را از روکش نقره‌ای بیرون زد و قبل از آن‌که سر بیمار روی شانه‌ی همراهش ولو شود، قرص را گذاشت زیر زبانش. بعد با دست دیگر زنگ پرستار را کو...Fast Fiction