Fast Fiction

این خط فقط با دست من راه می‌افتد

کاظم دستش را جلوی سحر گرفت و گفت: «گفتم نزدیک اتاقک نشو.» همان لحظه درِ کرکره‌ایِ سکوی سه نیمه‌بالا ماند، چرخ وانت اول توی چاله لب سکو گیر کرد و بوق کامیونت پشتی، کوچه باریک پشت انبار را پر کرد. برگه‌های خروج زیر باد داغ خرداد روی میز فلزی می‌لرزیدند و استکان چای رهاشده کنارشان آن‌قدر مانده بود که روی چای، پوست نازکی بسته و حلقه‌ای کمرنگ روی میز جا گذاشته بود.

سحر از پشت بازوی او صف را دید؛ سه وانت نفت‌کِشِ سبک، یک کامیونتِ قطعه‌رسان، دو راننده عصبی که از ماشین پایین پریده بودند و هر کدام برگه‌ای را بالا می‌گرفتند انگار کاغذ بتواند در را باز کند. این محوطه پخشِ وابسته به بخش انرژی، اگر نیم ساعت بخوابد، تا ظهر همه‌چیز روی هم می‌ریزد؛ اما کاظم امروز کلیدهای مادر را به حلقه کمربند خودش زده بود و روی صندلی اتاقک dispatch نشسته بود، همان صندلی‌ای که سه ماه سحر را از آن کنار زده بودند با این بهانه که «فعلاً ظاهر کار باید جمع‌وجور بماند». جمع‌وجور یعنی پسرخاله مدیرعامل جلوی چشم راننده‌ها بنشیند و کسی نپرسد چرا کار با او کندتر شده.

سحر برگه اول را از دست راننده گرفت، بدون آن‌که به کاظم نگاه کند شماره بار را خواند و گفت: «این باید از سکوی یک برود، نه سه. بار برگشتیِ دیشب را هنوز از یک برنداشته‌اید.» کاظم صدایش را بلندتر کرد که همه بشنوند: «تو فقط برگه جمع کن. تصمیم با من است.» سحر برگه را تا نکرد، پاره هم نکرد، فقط رفت کنار سکوی یک و با نوک کفشش به پایه چرخ‌دستی خالی زد. چرخ‌دستی با صدای فلز روی سیمان راه افتاد و راهِ نیم‌بند را برای وانت اول باز کرد. نادر، کارگر قدبلند انبار، یک لحظه به کاظم نگاه کرد، یک لحظه به سحر، بعد بی‌هوا دست برد سمت پالتِ اشتباهی. همان ترکِ کوچکِ اول در صف بود؛ یک پیچش در رجوع.

کاظم از اتاقک پایین پرید، پیراهن اتوکشیده‌اش را از کمر کشید پایین و جلوی نادر ایستاد. «گفتم هیچ‌کس بدون اجازه من پالت جابه‌جا نکند.» بعد رو به راننده‌ها لبخند مصنوعی زد، از آن لبخندهایی که می‌خواهد آبرو را از روی لجنی که زیر پا تکان می‌خورد رد کند. «ببخشید، امروز شلوغ است.» راننده کامیونت قطعه‌رسان گفت: «شلوغ؟ از هفت صبح اینجاییم. اگر بار من تا نه از این در نرود، کارگاه سعادت‌آباد می‌خوابد.» کاظم برگه را از دست او کشید و هنوز چشمش به سطرها عادت نکرده بود که گفت: «اولویت را من می‌فهمم.»

مهری از دفترک شیشه‌ای کنار سکو بیرون آمد، روسری‌اش را محکم‌تر کرد و آهسته به سحر گفت: «مامانت دو بار زنگ زده. گفته امشب خاله‌ات می‌آید خواستگارِ دخترعمو را ببیند، تو حتماً باید زودتر برسی. خانواده و فامیل باخبرند که تو اینجا مسئول بودی... حاشیه درست نشود.» سحر فقط گفت: «الان وقتش نیست.» مهری نگاه کوتاهی به کاظم انداخت؛ اینجا همه می‌دانستند پیوند او با مدیریت از همان جنس پیوندهایی است که نه روی کاغذ می‌آید، نه می‌شود راحت بریدش. همین هم جسورش کرده بود که جلوی همه، سحر را مثل کمک‌دست خودش صدا بزند.

فشار بالا رفت. پالت اشتباه را نیمه‌راه بردند و برگرداندند. یکی از درهای بارگیری تا نیمه باز ماند و سنسورش آژیر کوتاه‌کوتاه زد. راننده‌ها هی برگه‌های خروج را از این دست به آن دست می‌کردند، انگشت‌هایشان سیاه از گرد کارتن و روغن. کاظم هر بار یک اسم را اشتباه می‌خواند، یک پلاک را جا می‌انداخت، یک بار برگشتی را با بار فوری قاطی می‌کرد. سحر همان‌طور که توی حرکت برگه‌ها را مرتب می‌کرد، گفت: «بار سعادت‌آباد اول، بعد اسلامشهر، بعد برگشتی. اگر درِ دو را کامل باز نکنی لیفتراک نمی‌پیچد.» کاظم بی‌آن‌که نگاهش کند، طوری که راننده‌ها و کارگرها بشنوند گفت: «لازم نیست هرکس چند سال اینجا بوده فکر کند صاحب کار است.»

این جمله را که گفت، حامدِ راننده‌ی وانت اول زیر لب خندید؛ نه از سر خوشی، از سر آن خنده‌ی تلخی که وقتی بوی سقوطِ آدم اشتباهی بلند می‌شود روی صورت‌ها می‌نشیند. کاظم برای محکم‌کاری رفت خودش ضامن درِ دو را بکشد. ضامن گیر کرده بود؛ با دو دست کشید، در ناگهان رها شد و لبه فلزی‌اش کوبید به گوشه پالتِ قطعات شیر فشار. کارتن شکافت، چند قطعه از ارتفاع افتاد روی سیمان و یکی‌شان تا زیر چرخ وانت قل خورد. صدای برخورد فلز، کوچه پشت انبار را لحظه‌ای ساکت کرد و بعد چند نفر باهم حرف زدند.

راننده قطعه‌رسان رنگش پرید. «این بار شکست، من صورتجلسه می‌خوام.» کاظم خم شد، می‌خواست هم‌زمان هم قطعه را بردارد، هم به راننده جواب بدهد، هم به نادر داد بزند که لیفتراک را عقب بکشد. صدایش درهم رفت. سحر همان لحظه جلو آمد. کاظم ناخودآگاه حلقه کلید را از کمربند باز کرد تا درِ داخلی قفسه را چک کند؛ دستش لغزید، کلیدها به هم خوردند. راننده قطعه‌رسان برگه خروج را توی سینه او کوبید و گفت: «یا بار بده یا من زنگ می‌زنم دفتر مرکزی.»

کاظم یک لحظه به سکو، به راننده‌ها، به قطعات پخش‌شده روی زمین نگاه کرد؛ بعد آن تصمیمِ حقیرِ آدمِ گیر افتاده را گرفت، تصمیمی که همیشه با تحقیر همراه است. حلقه کلیدها و مُهرِ خروج را با برگه‌های تاخورده به سحر هل داد و گفت: «بگیر ببینم، فقط فعلاً این یکی را جمع کن.» واگذاری نرم نبود؛ کلیدها به بند انگشت سحر خوردند، مُهر تقریباً افتاد، و جای کمرنگِ جوهرِ خودکار قدیمی روی انگشت شستش دوباره آبی شد.

سحر همان‌جا، کنار لبه سکو، ایستگاه را گرفت. گفت: «نادر، پالت شکسته را بکش عقب، هیچ‌کس دست نزند تا شمارش کنم. حامد، وانتت را صاف کن روی خط زرد. مهری، برگه اسلامشهر را فعلاً نگه دار. درِ دو کامل بالا.» صدایش بلند نبود، اما لازم هم نبود. درِ دو این بار کامل رفت بالا. لیفتراک سر خورد داخل، چرخ‌دستی‌ها از جلوی سکو کنار رفتند و اولین وانت بعد از چهل دقیقه مکث، بالاخره عقب نشست روی لبه بارگیری.

جریان که راه افتاد، رجوع هم عوض شد. راننده‌ای که تا یک دقیقه پیش با کاظم بحث می‌کرد، برگه را مستقیم به سحر داد. نادر دیگر برای هر حرکت چشم به اتاقک نداشت؛ هرچه سحر می‌گفت همان را می‌گرفت. مهری از دفترک، شماره‌ها را بلند می‌خواند و جواب را از سحر می‌گرفت، نه از صندلی خالیِ اتاقک. حتی آژیر ریز سنسور درِ سه که از اول صبح اعصاب همه را خرد کرده بود، در میان دستورهای کوتاه سحر رنگ باخت. پالتِ برگشتیِ دیشب رفت کنار. بار سعادت‌آباد اول آزاد شد. قطعات سالم از شکسته جدا شدند. مُهر خروج با ضربه‌های منظم روی کاغذها نشست.

کاظم چند قدم عقب ایستاده بود، پیراهنش از پهلو خاکی شده، نوک کفشش کنار قطعه افتاده مانده بود. دو بار خواست چیزی بگوید و هر دو بار صدایش توی صدای لیفتراک گم شد. وقتی وانتِ اول از درِ محوطه بیرون زد و راننده دوم خودش بدون دعوت جلو آمد و برگه‌اش را سمت سحر گرفت، صورت کاظم جمع شد؛ نه مثل آدمی که خجالت کشیده، مثل کسی که می‌بیند دیگر وسط کار جایی برای ایستادنش نمانده.

اما همین‌جا رها نکرد. وقتی بار سوم با سرعت روی سکو نشست و صف بالاخره از حالت خفگی درآمد، کاظم به خودش تکانی داد، انگار بخواهد شکست را فقط به حساب چند دقیقه آشفتگی بگذارد. با اخمی که می‌خواست رسمی بماند، جلو آمد سمت اتاقک و گفت: «خب، حالا بده من. من می‌نشینم، تو ادامه برگه‌ها را بچین.» دستش را دراز کرد طرف مُهر و کلیدها، آن‌قدر طبیعی که اگر کسی ماجرا را ندیده بود شاید فکر می‌کرد حق از اول با او بوده.

سحر سرش را بلند کرد و همان‌طور که آخرین خطِ برگه بعدی را می‌خواند، یک قدم رفت داخل اتاقک. صندلی را با زانویش عقب کشید و خودش نشست، نه تند، نه با معذرت. حلقه کلیدها را گذاشت روی کنسول فلزی کنار پنل درها، جایی که همیشه دستِ نفرِ مسئول می‌ماند. بعد مُهر را بالا آورد، روی برگه کوبید و گفت: «آزادسازی با من است. اگر می‌خواهی کمک کنی، برو قطعات شکسته را صورتجلسه کن.» این را نه آهسته گفت، نه با فریاد؛ طوری گفت که راننده دم در، مهری پشت شیشه، نادر کنار لیفتراک و خود کاظم هر چهار نفر یک جمله واحد شنیدند.

کاظم دستش همان‌طور نیمه‌هوا ماند. گفت: «داری حدت را رد می‌کنی.» سحر به دست او نگاه نکرد؛ با انگشت اشاره‌اش دکمه درِ سه را زد، بعد برگه راننده بعدی را گرفت. «حد را تو صبح رد کردی، وقتی صف را خواباندی. الان هرکس بار دارد، با من حرف می‌زند.» راننده بعدی بی‌معطلی نزدیک‌تر شد و برگه‌اش را از کنار دست کاظم رد کرد و مستقیم داد به سحر. این حرکت کوچک از هر جمله‌ای بدتر بود؛ فاصله اجتماعی عوض شد، دعوت عوض شد، اولویت عوض شد.

کاظم خواست وارد اتاقک شود. سحر بدون بلند شدن، پایش را روی میله پایین صندلی گذاشت و درِ نیمه‌باز اتاقک را با آرنج تا همان حدی نگه داشت که او نتواند از شانه‌اش رد شود. «داخل نه. بیرون جا هست.» این بار مکث کوتاهی بین کارگرها افتاد؛ نه سکوت، نه تماشا، فقط آن جور توقفی که وقتی مرز تازه‌ای جلوی چشم همه کشیده می‌شود، بدن‌ها برای فهمیدن جای جدیدشان می‌کنند. مهری برگه بعدی را آورد و به جای آن‌که مثل صبح روی میز کاظم بگذارد، از کنار او رد شد و روی کنسول جلوی سحر گذاشت. نادر از پایین سکو صدا زد: «سحر خانم، درِ یک خالی شد.» و بی‌آن‌که جواب دیگری بخواهد، لیفتراک را همان مسیر گرداند.

ضربه آخر وقتی خورد که تلفن رومیزی دفترک زنگ زد. مهری گوشی را برداشت، رنگش عوض شد و کف دستش را روی دهانه گوشی گذاشت. «دفتر مرکزی است. درباره تأخیر بار سعادت‌آباد.» کاظم فوراً دست دراز کرد. «بده به من.» سحر پیش از او دست برد، گوشی را گرفت و فقط گفت: «بار اول خارج شد، دومی روی سکوست، خسارت یک پالت ثبت می‌شود و زمان جبران را همین‌جا اعلام می‌کنم.» صورت کاظم از آن خاکِ پهلو هم بدتر شد. اگر تا آن لحظه هنوز می‌توانست خودش را واسطه حساب کند، حالا شاهد داشت که حتی پاسخ‌گویی هم از دستش رفته.

گوشی را که گذاشت، کاظم یک قدم جلو آمد، این بار نه برای خواهش، برای پس‌زدن. انگشتش رفت سمت حلقه کلیدها روی کنسول. «این کلیدها مال اتاقک است، نه مال تو.» سحر دستش را زودتر از او روی حلقه گذاشت؛ یک حرکت ساده، مالکانه، روشن. فلز زیر انگشت‌هایش صدا کرد. بعد کلیدها را برداشت، از جا بلند شد و از اتاقک بیرون آمد؛ نه برای پس دادن، برای جابه‌جا کردن مرکز فرمان. کنار لبه سکو ایستاد، درست جایی که همه باید از کنارش رد می‌شدند. گفت: «از این به بعد آزادسازی از همین‌جا اعلام می‌شود. هر برگه اول به من.» و همان لحظه به حامد اشاره کرد: «برو. بعدی بیاید.»

کاظم گفت: «تو اجازه این کار را نداری.» سحر رو به او نچرخید. رو به صف گفت: «وانت اسلامشهر، عقب. کامیونت قطعه‌رسان بعد از صورتجلسه. پالت برگشتی آخر.» صف تکان خورد؛ واقعی، قابل دیدن، بی‌رحم. وانت اسلامشهر حرکت کرد. راننده قطعه‌رسان برگه خسارت را از دست نادر گرفت و آمد سمت سحر. کاظم وسط راهِ حرکت ایستاده بود و مجبور شد خودش را کنار بکشد تا چرخ‌دستی از پهلویش رد شود. آن کنارکشیدن از هر اعترافی واضح‌تر بود.

تا ظهر، آخرین برگه خروج هم مهر خورد. جعبه غذای سحر روی طاقچه فلزی کنار اتاقک مانده بود، درِ پلاستیکی‌اش عرق کرده و برنجش سرد شده بود. او حتی نگاهش نکرد. آخرین تماس رهاسازی را داد، بعد رفت کنار کابینت کلیدِ نصب‌شده به دیوارِ کنار دفترک. درِ فلزیِ باریکش را باز کرد، حلقه کلیدهای مادر را روی قلاب سمت راست، همان قلابِ صاحبِ ایستگاه، آویخت و در را بست. صدای به‌هم خوردن کلیدها دو بار لرزید و ایستاد.