فقط کلید من جا ماند
رها جعبه غذای سردشده را از روی میز چای برداشت و سمت آشپزخانه برد که خاله پری با صدای بلند گفت: «نه عزیزم، لازم نیست دست به چیزی بزنی.» بعد رو به دو زن فامیل که کنار پرده ایستاده بودند، لبخند نازکی زد و افزود: «بعضیا فکر میکنن هرجا دو ساعت بشینن، دیگه صاحبخونهان.»
جعبه در دست رها ماند؛ پلاستیک زیر انگشتش چروک خورد. بند کارت شناساییِ چروکافتادهاش از زیر شالش بیرون زده بود و به مانتویش میخورد. از هفت صبح در آزمایشگاه دانشکده و بعد شیفت عصرِ کارآموزیِ بخش انرژی دویده بود، و حالا فقط میخواست ظرف را جمع کند تا دستکم بوی خورش مانده در هال نپیچد. مهرداد، پسرخاله خاله پری، از کنار سماور رد شد، جعبه را از دست او گرفت و بیآنکه به کسی نگاه کند گفت: «گرم نشده، خراب میشه.» و آن را روی کابینت گذاشت. همین یک جمله، همین برداشتن ساده، کافی بود که نگاهها برگردد طرف رها؛ انگار چیزی را که حقش نبود، گرفته بود.
زن مسنتری که تسبیح در دست داشت، زیر لب پرسید: «پس امشب کجا میره؟» پرسش را طوری گفت که انگار درباره یک چمدان اضافه حرف میزند. خاله پری صدایش را پایین نیاورد: «خوابگاه که بسته شده. گفته بودن یکی دو شب، ولی خب خانواده و فامیل باخبرند، آدم باید حد نگه دارد.» بعد استکان تازه را گذاشت جلوی دختر برادرش، نه جلوی رها. «ماشین هم که نداره. اسنپ بگیره بره خانهی دوستش.»
رها گفت: «دوستم کرج است. این وقت—»
خاله پری حرفش را برید: «تهران بزرگه، آدم اگر بخواد جا پیدا میکنه.»
مهرداد همانوقت یک لیوان آب گذاشت کنار دست رها، نزدیک لبه میز، در جایی که بقیه برایش جا نگذاشته بودند. حرکت کوچکی بود، اما واضح؛ اولین شکاف در آن مهماننوازی جمعوجور و سرد. رها لیوان را لمس نکرد. فقط سرش را بلند کرد و برای یک لحظه، صورت مهرداد را در شیشه بوفه دید؛ بیحالت، خسته، انگار خودش هم نمیخواست وسط این صحنه باشد.
وقتی مهمانها یکییکی بلند شدند، تعارفها عوض شد. برای دختر برادر خاله، بالش و پتو از کمد بیرون آمد. برای پسرعمهای که قرار بود فقط چای بخورد و برود، گفتند «این وقت شب نرو، بمون.» اما برای رها، خاله پری در آستانه درِ ورودی ایستاد، روسریاش را محکمتر بست و گفت: «تا تاکسی برسه، پاگرد منتظر باش. همسایهها رفتوآمد دارن.»
درِ آپارتمان پشت سرش نیمهبسته شد. پاگرد طبقه ششم بوی سنگِ شسته و رطوبت کولر میداد. آینه کوچک آسانسور پر از لکه انگشت بود و نور زرد سقف، صورت رها را کدرتر نشان میداد. گوشیاش را درآورد؛ نه پول کافی برای هتل داشت، نه کسی در آن ساعت جواب میداد. پایین، نگهبان ساختمان در لابی سرفه کرد. بالا، از پشت در، صدای قاشق و نعلبکی میآمد؛ انگار هنوز پذیرایی ادامه داشت و فقط او از داخل پاک شده بود.
در یک وجب باز شد. مهرداد بدون اینکه در را بیشتر باز کند، یک کیسه پلاستیکی کوچک بیرون آورد: بطری آب، جعبه غذای همانطور سرد، و یک نان لواش تاخورده. گفت: «بگیر. پایین نایستی، باد میآد از در پشتبام.» باز هم صدایش عادی بود؛ نه نرم، نه نمایشی. رها کیسه را گرفت. پیش از آنکه بتواند چیزی بگوید، خاله پری از داخل صدا زد: «مهرداد، کلید انباری رو آوردی؟»
او جواب داد: «نه.» بعد در را بست.
رها سه پله پایینتر رفت و روی پاگرد بین ششم و پنجم نشست. تلفن در دستش خاموش و روشن شد. از پایین ساختمان بوی روغن سوخته یک اغذیهفروشی میآمد. صدای خاله پری دوباره بالا رفت: «من از اول گفتم قاطی کردن کار و درس و این رفتوآمدها آخرش همین میشه. فردا زنعمو میفهمه، چی بگم؟» کسی آرامتر چیزی گفت که رها نشنید. بعد صدای مهرداد آمد: «لازم نیست چیزی بگین. امشب میگذره.»
چند دقیقه بعد در باز شد و این بار کاملتر. مهرداد گفت: «بیا بالا. سریع.» رها تکان نخورد. «برای چی؟»
گفت: «سرویس. صورتت رنگ نداره.»
این هم میتوانست یک جور بیرونکردن محترمانهتر باشد؛ شستن صورت، جمعکردن خودش، بعد فرستادن به خیابان. اما ضعفِ توی زانوهایش به غرورش مهلت نداد. بلند شد و از کنار او گذشت. او راهرو را خالی نگه داشت؛ نه به هال بردش، نه به چشم مهمانهای باقیمانده. مستقیم درِ سرویس را باز کرد، چراغ را روشن کرد، یک حوله تمیز از دستگیره برداشت و گذاشت کنار روشویی. وقتی خاله پری از ته هال پرسید «کیه؟» مهرداد بیدرنگ جواب داد: «آب روی رومیزی ریخته بود. دارم تمیز میکنم.»
رها دستش را زیر آب گرفت. سردی آب اول نوک انگشتهایش را سوزاند، بعد که مهرداد شیر گرم را هم باز کرد، بخار نازکی روی آینه نشست. او حتی نگاهش هم نکرد؛ دستمال کاغذی آورد، لکهی چایِ ریخته کنار میز را که اصلاً رها نریخته بود، پاک کرد و با پایش کیسه غذای او را به گوشهای امنتر هل داد؛ طوری که از هال دیده نشود. در همان چند ثانیه، صحنه عوض شد: آنکه باید توضیح میداد، او نبود.
خاله پری تا دم راهرو آمد. لبه پرده را کنار زد و گفت: «تمیزکردن اینهمه طول نمیکشه.» چشمش به بند کارت رها افتاد که کنار روشویی آویزان مانده بود. «رها جان، آدم برای آبرو هم یه فکری میکنه. اینجا خوابگاه نیست.»
مهرداد دستمال خیس را در سطل فشرد و گفت: «برای آبرو همینه که کسی نیمهشب از این خانه فرستاده نشه پایین خیابون.» لحنش بلند نبود، اما صاف بود؛ آنقدر که خاله پری یک ثانیه مکث کرد. بعد او کلید کوچکی را از جیبش درآورد و در مشت نگه داشت؛ کلید اتاق کار آخر راهرو، همان اتاقی که همیشه قفل بود و فقط برای کاغذها و پروندههای مرحوم دایی باز میشد.
خاله پری فوراً فهمید و رنگش عوض شد. «نه. اون اتاق نه. فردا اگر خواهرم بفهمه—»
«فردا اگر کسی چیزی پرسید، من جواب میدم.»
«تو صاحباختیار این خونه نیستی.»
مهرداد برای اولین بار مستقیم نگاهش کرد. «این طبقه و این واحد به اسم منه. خواهش میکنم امشب این بحث را نکنین.»
صدای تسبیحِ زن مسن از هال قطع شد. کسی سرفهاش را نگه داشت. اینجا دیگر دعوای بلند نبود؛ بدتر از آن بود. جابهجایی حسابشدهی حقِ ورود بود، جلوی چند جفت گوشِ نزدیک. خاله پری لبش را گزید و عقب نکشید. «پس فردا همه میگن درِ خونهات به روی هرکسی بازه.»
مهرداد گفت: «نه. به روی کسی که نصف شب جایی نداره، بسته نیست.» بعد کلید را در قفل اتاق چرخاند.
اتاق کار بوی کاغذ و چوب قدیمی میداد. پنجرهاش رو به بلوک روبهرو باز میشد و نور سرد تابلو داروخانه پایین خیابان، به فرش میافتاد. یک کاناپه تاشو کنار کتابخانه بود و روی صندلی، پتو تمیز تا شده. مهرداد چراغ آباژور را روشن کرد، پتو را برداشت و روی دسته کاناپه گذاشت. نه گفت «بمان»، نه توضیح داد. فقط در را باز نگه داشت و کنار چهارچوب ایستاد، آنقدر عقب که جا برای عبور رها خالی بماند.
خاله پری از پشت راهرو نزدیکتر شد. «رها جان، خودت هم عاقل باش. یک شب سختی میکشی، بهتر از حرف مردمه. پایین دم در نگهبان هست، تاکسی هم—»
رها بند کارت را از روی روشویی برداشت، دور دستش پیچید و محکم کشید. بعد کیسه غذای سرد را از گوشه راهرو برداشت و صاف ایستاد. خستگی حالا از پنهانکاری گذشته بود؛ استخوانی و بیصدا رسیده بود به جایی که دیگر نمیشد با ادب جمعش کرد. به خاله پری نگاه نکرد. فقط از مهرداد پرسید: «اگر داخل برم، قرار نیست نیم ساعت بعد دوباره ازم بخواین بیام بیرون؟»
مهرداد دستش را از روی لبه در برنداشت. «نه.»
همان لحظه خاله پری جلو آمد که چیزی بگوید، شاید در را ببندد، شاید تصمیم را به تعارفی معلق تبدیل کند. مهرداد کلید دوم را از جا کلیدیِ کنار کنسول برداشت و گذاشت روی میز باریک جلوی اتاق، نه در جیبش، نه دور از دسترس. بعد درِ واحد را که هنوز از رفتوآمد مهمانها قفل کامل نشده بود، رفت و بست؛ زنجیر را انداخت، چراغ ورودی را خاموش کرد و برگشت. حالا راه برگشت به پاگرد قطع شده بود، و تنها راه باز، همین درِ اتاق روشن بود.
این بار تصمیم را رها گرفت. کیسه را پایین گذاشت، کفشهایش را درآورد، از آستانه گذشت و داخل اتاق رفت. دستش را دراز کرد، کلید دوم را برداشت و روی میز کوچک کنار کاناپه گذاشت؛ جایی که معلوم بود برای رفتوآمد موقت جا نشده، برای ماندن گذاشته شده. بعد در را تا نیمه بست، نه کامل؛ اندازهای که نه نمایش باشد نه تردید.
چراغ سرویس هنوز روشن مانده بود. کنار روشویی، جای حولهای که از دستگیره برداشته شده بود خالی بود و آبِ دورِ دهانه شیر هنوز گرم بود. راه باریک از سرویس تا اتاق کار باز مانده بود.