Fast Fiction

راه امنم دوباره برگشت #2

رها سینی چای را از دست دخترخاله‌ی پروانه گرفت تا استکانِ در حال لغزیدن روی نعلبکی را نگه دارد، اما پروانه همان‌جا وسط پذیرایی گفت: «لطفاً شما زحمت نکشید. مهمون باید جای خودش بشینه، نه اینکه بین خانم‌ها بچرخه.» بعد سینی را از دستش کشید و همان لحظه رو به عمه‌جان لبخند زد، طوری که انگار بی‌ادبیِ رها را با بزرگواری جمع کرده است.

بخار چای به صورت رها خورد. بند کهنه‌ی کارت شناسایی‌اش از زیر مانتوی سرمه‌ای بیرون مانده بود؛ همان بندی که از رفت‌وآمد هرروزه بین شرکتِ پیمانکاری بخش انرژی و مترو، لبه‌هایش سفید شده بود. جعبه‌ی غذای مانده‌اش هنوز کنار یخچال روی اپن بود؛ ظهر از اداره مستقیم آمده و حتی فرصت نکرده بود درِ آن را باز کند. خاله مهین که از آن سر اتاق همه‌چیز را می‌دید، چیزی نگفت، فقط چشمش روی دست خالیِ رها ماند و بعد رفت طرف مهمان‌های مسن‌تر. رها هم به‌جای نشستن، آرام خم شد، قاشق افتاده‌ی کنار مبل را برداشت و بی‌صدا کنار ظرف‌ها گذاشت؛ انگار حق داشت فقط ردّ تمیزکننده‌ی خودش را باقی بگذارد، نه حضورش را.

سامان از کنار پرده‌ی جداکننده‌ی سالن و راهرو نگاهش کرد. همان یک نگاه کوتاه بود، نه بیشتر؛ ولی وقتی پروانه جای نشستنِ رها را از کنار میز چای به صندلی تاشوی نزدیک درِ بالکن تغییر داد و گفت «اینجا هوا بهتره»، او زیر دست عمو نادر سینی میوه را نگه داشت و بی‌آنکه چیزی بگوید، لیوان آب را از جلوی خودش برداشت و روی میز کوچک کنار صندلی رها گذاشت. حرکت کوچکی بود، اما در آن خانه که هر وجب جا معنی داشت، یعنی یکی دیده که او را عمداً لبِ مرز نشانده‌اند.

رها آب را نخورد. صدای خنده‌ها، بوی هل و پیاز داغِ ته‌دیگ از آشپزخانه، و رفت‌وآمد دمِ در واحد، همه روی سرش می‌ریخت. خانواده و فامیل باخبرند که او و سامان ماه‌هاست رفت‌وآمد دارند، اما تایید خانواده هنوز مثل چیزی آویزان بالای سرش بود؛ چیزی که پروانه، خواهر بزرگ‌تر سامان، آن را مثل قفلِ در دست می‌گرداند. وقتی مهمان‌های دورتر کم‌کم بلند شدند، پروانه کنار جا کفشی ایستاد و بلندتر از لازم گفت: «راننده‌ی اسنپ برای خانم رها بگیرین که قبل از شلوغی خیابون برسن. امشب دیگه دیر می‌شه.»

رها سر بلند کرد. ساعت از یازده گذشته بود و باران ریز، شیشه‌ی بالکن را کدر کرده بود. آخرین اتوبوس مستقیمِ سمت تهرانپارس را از دست داده بود؛ خودش می‌دانست. سامان هم ماشین نداشت، تازه از دانشگاه برگشته بود و موتورِ دوستش را ظهر پس داده بود. پروانه خوب می‌دانست. این «برسن» گفتنش هم در واقع یعنی «نمانند». خاله مهین زیر لب گفت: «این وقت شب دختر تنها...» اما پروانه فوری جواب داد: «آبروداری هم حد داره خاله. هر چیزی جای خودش.»

رها گوشی‌اش را درآورد. اینترنت ضعیف بود. صفحه‌ی برنامه بالا نمی‌آمد. در آینه‌ی آسانسور که لکه‌ی دستمال‌کش قدیمی رویش مانده بود، تصویر خودش را دید؛ روسری کمی عقب رفته، زیر چشم‌ها فرورفته، بند کارت شناسایی کج. خواست همان‌جا پایین برود و در لابی منتظر ماشین بایستد تا لااقل این نگاه‌ها را کمتر تحمل کند. هنوز به دکمه نرسیده بود که برق برای یک لحظه پرید و برگشت؛ آسانسور خاموش شد. صدای پروانه از راهرو پیچید: «رهاجان، اگر ماشینتون دیر کرد، پایینِ درِ ساختمان بمونین. سر و صدا این بالا خوب نیست.»

این دیگر فقط تعارف خشک نبود؛ بیرون گذاشتنِ آدم بود. رها برگشت سمت واحد، نه برای ماندن، برای برداشتن کیفش. در همین رفت‌وبرگشت، یکی از بچه‌ها از آشپزخانه دوید بیرون و به لبه‌ی اپن خورد. کاسه‌ی دوغ روی رومیزی سفید واژگون شد و مستقیم پاشید روی شلوار روشنِ عمو نادر و لبه‌ی فرش. پروانه فوری سر چرخاند طرف رها؛ آماده، بی‌معطلی: «دیدی؟ من گفتم این رفت‌وآمد اضافه—»

سامان نگذاشت جمله کامل شود. از جا بلند شد، دست کودک را گرفت و پشت خودش کشید، بعد همان دستمال سفره‌ی ضخیم را از روی میز برداشت و روی لکه‌ی فرش انداخت تا دوغ پخش نشود. رو به عمو نادر گفت: «بچه خورد به اپن.» بعد بدون اینکه به رها نگاه کند، جلوی او ایستاد تا تیرِ نگاه پروانه مستقیم به او نخورد. «فرش رو بلند کنین از این طرف.» این را به پسرخاله گفت، نه به رها. بعد خودش زانو زد، لبه‌ی فرش را بالا گرفت و راهِ حمله را عوض کرد. پروانه یک لحظه ماند؛ چون اگر همان‌جا اسم رها را می‌آورد، باید از روی شانه‌ی برادرش رد می‌شد. نکرد. خاله مهین هم بالاخره صدایش درآمد: «آدم رو متهم نمی‌کنن فقط چون نزدیک بوده.»

رها در همان دو ثانیه‌ای که سامان سپر شده بود، دستمال دیگری از آشپزخانه آورد و زیر پایه‌ی میز گذاشت که آب به چوب نرسد. کار ساده‌ای بود، بی‌صدا و دقیق. عمو نادر که همیشه او را فقط همان «دخترِ آرامِ اداره‌رو» می‌دید، این بار زیر لب گفت: «آفرین، خوب جمع شد.» کلمه‌ی بزرگی نبود، اما برای رها مثل باز شدنِ یک وجب جا در هوای بسته بود.

نیم ساعت بعد، مهمان‌ها رفتند و خانه به هم‌ریختگیِ بعد از پذیرایی فرو نشست؛ بوی چای مانده، ظرف‌های لب‌پرِ جمع‌شده کنار سینک، و کفش‌های جابه‌جا جلوی در. پروانه در راهروی باریکِ منتهی به اتاق‌ها ایستاده بود؛ همان‌جا که یک پیچِ کوتاه، سالن را از بخش خصوصی خانه جدا می‌کرد. رها کیفش را برداشته بود و می‌خواست بی‌سر و صدا کفش بپوشد. سامان از آشپزخانه بیرون آمد، موهایش هنوز از شستن دست‌ها خیس بود. پروانه آهسته اما محکم گفت: «کلید واحدِ بالا رو بده من.»

رها مکث کرد. کلیدِ واحدِ خالیِ طبقه‌ی بالا، چند هفته بود دست او مانده بود؛ خاله مهین برای روزهایی که بعد از کار مستقیم می‌آمد و زودتر از بقیه می‌رسید، داده بود تا داخل بماند و توی راه‌پله منتظر نایستد. قرار کوچک و بی‌سر‌وصدا، اما برای رها یعنی یک راه برگشت. پروانه دستش را دراز کرد. «دیگه لازم نیست. از این به بعد اگر کاری بود، خبر می‌دیم. این رفت‌وآمد بی‌قاعده خوب نیست.»

کلید سرد شد میان انگشت‌های رها. پشت سر پروانه، درِ نیمه‌بازِ واحدِ بالا از پله‌ها پیدا نبود، فقط سایه‌ی راه‌پله و لامپ زرد. این دقیقاً همان کاری بود که پروانه بلد بود: نه دعوا، نه فریاد؛ فقط بستنِ راه، طوری که انگار دارد نظم را حفظ می‌کند. خاله مهین از ته راهرو رسید، روسری‌اش را شل‌تر بسته بود و خسته‌تر از آن بود که جنگ راه بیندازد. گفت: «پروانه، الان وقتش نیست.» پروانه بی‌آنکه به او نگاه کند، گفت: «اتفاقاً الان وقتشه. یا تکلیف معلومه یا هر شب یکی باید جواب مردم رو بده.»

رها آن‌همه مسیرِ خیسِ مترو، آن روزهای اضافه‌کاریِ بخش انرژی، آن بارها که مستقیم از اداره آمده بود تا برای مهمانیِ همین خانه ظرف بچیند و بعد موقع نشستن نامرئی شود، همه را یکجا در گلو حس کرد. خستگی‌اش از جنس اشک نبود؛ از جنس پوکیِ زانو بود. دست برد توی کیف تا کلید را دربیاورد. سامان جلو آمد. نه تند، نه نمایشی. فقط خودش را بین دست درازشده‌ی خواهر و کیف رها جا داد.

پروانه گفت: «کنار برو. دارم با خودش حرف می‌زنم.»

سامان جواب داد: «منم همین‌جا ایستادم.» بعد سرش را کمی چرخاند سمت رها؛ نه برای اجازه گرفتن، برای روشن کردن راه. «اگر می‌خوای بری، من پایین می‌رسونمت. اگر نمی‌خوای، لازم نیست از این در بری.»

پروانه خندید، خشک و کوتاه. «یعنی امشب همین‌طور بمونه؟ نصف فامیل الان رفتن، فردا هرکس هرچی خواست بگه؟»

این‌بار رها خودش کلید را از کیف درآورد، اما آن را توی دست پروانه نگذاشت. از کنارش رد نشد؛ یک قدم عقب رفت، جایی که پله‌ی اولِ راه‌پله شروع می‌شد. صدایش پایین بود اما لق نزد. «من پایینِ کوچه منتظر ماشین نمی‌مونم.» بعد رو به خاله مهین گفت: «اگر کلید رو نمی‌خواین، خودم می‌ذارم روی میزِ واحدِ بالا و میام پایین. اما بیرون نمی‌ایستم.»

این همان مرزی بود که تا آن شب هرگز با صدای خودش نکشیده بود. پروانه خواست جلو بیاید و راه پله را ببندد. سامان پیش‌دستی کرد؛ یک دستش را روی نرده گذاشت و بدنش را طوری چرخاند که عبورِ تند از کنار او بی‌ادبیِ آشکار به‌حساب بیاید. نه لمس اضافه‌ای بود، نه درگیری؛ فقط مانعِ رسمی. خاله مهین نفسش را بیرون داد و برای اولین بار از موضع خواهش کنار رفت. گفت: «رها، برو بالا. لامپ رو هم روشن می‌کنم.»

پروانه برگشت سمت خاله مهین: «خاله، شما دارید—»

«من دارم می‌گم.» صدای خاله مهین بلند نشد، اما دیگر لرزش نداشت. «دختر رو این وقت شب از در نمی‌فرستن بیرون.»

راه باز شد، اما هنوز کامل نه. پروانه لبِ پیچِ راهرو مانده بود؛ همان سدِ آخر. سامان دست در جیب شلوار برد، کلید خودش را درآورد؛ کلید واحدِ خودش در همان طبقه‌ی بالا، کنار واحد خالیِ خاله. آن را به سمت رها نگرفت، در کف دستش باز گذاشت، طوری که انتخاب را او ببیند. «واحدِ من بازه. چراغش روشنه.»

این جمله در آن خانه از هر دعوایی سنگین‌تر بود. نه اسم‌گذاری بود، نه اعلامی در جمع. فقط یک راهِ داخل که علنی بسته نشد. پروانه رنگش پرید. «سامان—»

سامان این بار نگاهش را از روی خواهر برنداشت. «در رو نمی‌بندم.»

رها لحظه‌ای به کلید نگاه کرد. به بند کهنه‌ی کارت شناسایی روی سینه‌اش، به جعبه‌ی غذای سرد مانده روی اپن، به کفش‌هایی که جلوی در مثل آدم‌ها مرتب و نامرتب شده بودند. بعد دستش را جلو برد و کلید را گرفت. نه از روی خواهش، نه با لرزش. گرفت و از کنار نرده بالا رفت. پله‌ی اول را که گذاشت، حس کرد پاهایش تازه وزنِ خودش را فهمیده‌اند. پشت سرش صدایی آمد، شاید اعتراض، شاید اسمش؛ برنگشت.

پاگرد طبقه‌ی بالا تاریکِ نیمه‌روشن بود. درِ واحدِ خالی بسته بود، اما درِ سامان واقعاً نیمه‌باز مانده بود و از شکافش نور زردِ اتاق بیرون می‌زد. رها به در رسید، کفش‌هایش را درآورد، کلید را هنوز در مشت داشت. یک ثانیه ایستاد؛ همان یک ثانیه‌ای که آدم سال‌ها بیرون‌ماندن را با خودش تا آستانه می‌آورد. بعد در را با دست خودش بیشتر باز کرد و داخل رفت.

اتاق مرتبِ عجیب و غریب نداشت؛ فقط تختِ جمع‌وجور، کتاب‌های باز مانده کنار دیوار، و بوی صابون دست. روی صندلی، یک پتوی تاخورده بود. رها کلید را روی میز نگذاشت. در را تا جایی بست که راهرو دیگر دیده نشود، اما قفلش نکرد. بعد بندِ کارت شناسایی را از گردنش درآورد و روی میز کنار جعبه‌ی غذای خودش که سامان لابد از پایین آورده بود، گذاشت. انگار چیزی که تمام شب او را به بیرونِ خانه وصل می‌کرد، بالاخره از تنش جدا شده بود.

روی قالیچه‌ی کنار تخت، یک جفت کفشِ مردانه و یک جفت کفشِ زنانه کنار هم مانده بود، پنجه‌ها رو به داخل.