اولویت ورود را برای من بریدند
مهماندار طناب صف را جلوی لیلا کشید و گفت: «نه خانم، ماشین شما از لاین فرعی.» همان لحظه، درِ شاسیبلند مشکیِ مهتاب با تعظیم دو نفر باز شد و سینیهای چای از جلوی لیلا رد شدند؛ یکی از استکانها آنقدر مانده بود که روی نعلبکیاش حلقهی کمرنگِ چای سرد بسته بود. لیلا پاکت شیرینی نیمهباز و جعبهی غذای کوچکی را که از ظهر در ماشین مانده بود، محکمتر گرفت. بوی برنجِ سردش بالا زد. سه ماه بود هر قرار رسمیای را به نام «بعد از تایید خانواده» عقب انداخته بودند و امشب، جلوی تالار عروسی در تهران، داشتند او را مثل وصلهی موقت از درِ پشتیِ آبرو رد میکردند.
پرویز خانمسالار مجلس، با کت سرمهای و تسبیح کهربایی، از پلهی کوتاه جلوی ورودی پایین آمد، اما نه سمت لیلا. دستش را به طرف مهتاب دراز کرد؛ همان دخترخالهای که تا هفتهی پیش همه زیر لب از او به عنوان «انتخاب آبرومندتر» نام میبردند. پرویز رو به مهماندار گفت: «میزهای صدر برای مهمانهای اصلی خالی بماند. این خانم را راهنمایی کنید میز نوزده.» بعد تازه نگاه کوتاهی به لیلا انداخت، نگاهی که بیشتر شبیه شمردن یک بستهی اضافه بود تا سلام. لیلا سرش را بالا گرفت و بدون آنکه وارد لاین فرعی شود، همانجا کنار تیر چراغ ایستاد. گوشی در کف دستش روشن شد، نور صفحه پایین و پنهان. یک پیام کوتاه برای سامان فرستاد: «من را گذاشتند میز ۱۹. جلوی در هم نگهام داشتهاند. اگر قرار است موقت باشم، همینجا برمیگردم.»
اولین ترک خیلی زود افتاد. خاله مهری، که تا دو دقیقه قبل خودش را به ندیدن زده بود، با عجله از زیر سایهبان بیرون آمد و روسریاش را مرتب کرد. زیر لب گفت: «دخترجان، نایست اینطور. فامیل نگاه میکنند.» لیلا جعبهی غذا را به دست او داد و همانقدر آرام جواب داد: «پس بگذارید درست نگاه کنند. یا من مهمان این خانهام یا نیستم. نصفهنیمه وارد نمیشوم.» خاله مهری جعبهی سرد را گرفت و برای اولین بار گیج شد؛ نه از حرف، از این که لیلا از خواهش عقب ننشست.
کنار دیوار شیشهای ورودی، تابلوی چیدمان میزها با کارتهای کرمرنگ نصب شده بود. اسمها با خط چاپی تمیز زیر شمارهها نشسته بودند. «میز خانوادهی داماد» بالا، «بخش انرژی ـ شرکای تجاری» سمت راست، و پایینتر از همه، نزدیک راهروی ستوندارِ انتهای سالن، «میز ۱۹». زیرش نوشته بودند: «لیلا راد ـ همراه». نه نام خانوادگی سامان کنارش بود، نه نسبتی، نه جایگاهی. فقط «همراه». بالاتر، روی میز پنج، مهتاب با عنوان «میهمان ویژهی خانواده». تحقیر اگر تا چند دقیقه پیش در لحن بود، حالا با کارتِ چاپشده روی دیوار آویزان شده بود.
لیلا جلو رفت، انگشتش را روی کارتِ خودش نگه داشت و با صدایی که بلند نبود اما صاف میبرید، گفت: «همراه؟» پرویز نزدیک شد، لبخندِ خیس و رسمیاش را روی صورت کشید. «فعلاً ترتیب همین است. امشب شبِ عروسی است، جای بحث نیست.» بعد به مهماندار اشاره کرد که کارتِ راهنما برای میز نوزده را به دست لیلا بدهد؛ همانطور که برای رانندهها و مهمانهای درجهدو میدادند. لیلا کارت را نگرفت. فقط نگاهش را از روی «همراه» برنداشت. پشت شیشه، چند نفر از پسرعموها ایستاده بودند و بیآنکه نزدیک شوند، صحنه را میبلعیدند.
صدای ترمز نرم یک خودرو دیگر فضای جلوی تالار را برید. این بار نه شاسیبلند فامیل، که سدان خاکستریِ سامان بود؛ غبار کمرنگِ مسیر روی سپرش نشسته بود. سامان از بخش انرژی مستقیم از جلسه رسیده بود؛ کراواتش کمی شل، موهایش به هم خورده، و هنوز بوی هوای بیرون روی کتش مانده بود. یکی از مسئولان ورودی طبق عادت به سمت درِ سمت راست رفت تا او را بگیرد و از لاین اصلی عبور دهد. سامان دستش را روی قاب در نگه داشت و پیاده نشد. از پشت شیشه، مستقیم لیلا را دید که کنار طناب، بیرون صف مانده است.
همهچیز در همان چند ثانیه برید. سامان خودش پیاده شد، در را بست و بدون نگاه به پرویز، دور ماشین آمد و کنار لیلا ایستاد. مهماندار جلو پرید که او را از لاین اصلی ببرد داخل، اما سامان دستش را بالا آورد. «اول ایشان.» پرویز خندهی کوتاه و عصبی کرد. «الان ورودی شلوغ است، اول شما تشریف بیاورید، خانم بعد—» سامان طناب را از دست مهماندار گرفت و یکطرفه کنار زد. «گفتم اول ایشان.» بعد درِ شیشهای را خودش باز کرد و یک قدم عقب رفت تا راه برای لیلا خالی شود. نه خواهش کرد، نه توضیح داد. فقط جای حرکت را عوض کرد.
مهتاب که تازه به آستانه رسیده بود، مجبور شد نیمقدم عقب برود تا لیلا از مسیر اصلی رد شود. کفش پاشنهدارش به سنگ لبهی ورودی گیر کرد و دستش ناخودآگاه به بازوی پرویز چسبید. همان پسرعموهایی که تا لحظهای قبل تماشاگر بودند، حالا خودشان را کنار کشیدند تا راه باز بماند. خاله مهری سریع روسریاش را جلو کشید و اینبار با دو دست، نه از سر مهربانی، از سر وظیفه، به لیلا تعارف ورود کرد. لیلا از میان دو ردیف نگاه گذشت. اولین کسی که داخلِ فضای پذیرش اسم او را با صدای روشن گفت، نه فامیل، که متصدی ثبت مهمانها بود: «بفرمایید خانم راد.» اشتباهِ چاپیِ روی دیوار هنوز سر جایش بود، اما ترتیبِ ورود، جلوی چشم همه، عوض شده بود.
پرویز خواست جمع کند. با صدای آرامِ مردی که همیشه به آبرو تکیه میکرد، گفت: «ورود که مهم نیست، چیدمان داخل از قبل بسته شده.» اما همانوقت دایی فرهاد از کنار سماور برنجیِ فضای پذیرش برگشت. مردی بود که معمولاً فقط وقتی حرف میزد که قرار باشد کسی ناچار به اطاعت شود. به مسئول پذیرایی گفت: «چای اول را برای خانم ببرید.» استکان تازه روی سینی لغزید و آن نعلبکیِ حلقهدارِ سرد، بیصدا کنار گذاشته شد. خدمتکار دیگری سراغ لیلا آمد تا او را به سمت راهرو هدایت کند، نه به انتهای سالن، به کنار پردهی جداکنندهی تالار اصلی. پرویز دهانش را باز کرد، اما دایی فرهاد نگاهش نکرد؛ از کنار او گذشت و فقط به خدمتکار گفت: «اسمها را دوباره چک کنید.»
داخل، دیوار ردهبندی میزها از این نزدیک روشنتر و بیرحمتر بود. شمارهها با چراغ مخفی از پشت میدرخشیدند و مسیر هر مهمان از همانجا تعیین میشد. لیلا هنوز ایستاده بود و سامان حالا درست یک قدم عقبتر از او. این عقب ایستادن، جلوی بزرگترها، خودش ادعا بود. پرویز به میز ثبت نزدیک شد، پروندهی میهمانها را کشید و گفت: «این فهرست از صبح بسته شده. تغییرش بینظمی میآورد.» مسئول ثبت، دختر جوانی با مانتوی یشمی، دستش را روی ماژیک و کارتهای جایگزین نگه داشت اما حرکت نکرد؛ چشمش بین پرویز و دایی فرهاد رفتوبرگشت میکرد. او نانش را از نظم مجلس میخورد، نه از دعوای خانوادگی.
سامان همانجا، جلوی همه، کلید ماشینش را کنار دفتر ثبت گذاشت؛ صدای فلزش روی چوب کوتاه و سرد بود. «اگر قرار است نامی روی این دیوار بماند، درست بماند.» پرویز تند گفت: «سامان، امشب شبِ معامله نیست.» سامان بالاخره سرش را به طرف او چرخاند. «اتفاقاً دقیقاً امشب است. چون خانواده و فامیل باخبرند و شما خواستید جلوی همینها، جای او را تعیین کنید.» بعد رو به مسئول ثبت: «کارت میز پنج را بردارید. نام مهتاب از میهمان ویژهی خانواده حذف شود. جای لیلا راد کنار من، میز صدر.» این دیگر اشاره و کنایه نبود. دستور علنی بود، آن هم به بلندترین نقطهی خوانا در مجلس.
پرویز جلو آمد که دفتر را ببندد. دستش قبل از رسیدن، با صدای خشک دایی فرهاد متوقف شد: «دفتر را ول کن.» این اولین ضربهی علنی به اقتدارش بود. دستش در هوا ماند؛ نه آنقدر بالا که آمرانه باشد، نه آنقدر پایین که طبیعی. مهتاب یک قدم عقب رفت و به دیوار خورد. متصدی ثبت با احتیاط کارتِ میز پنج را از شیار بیرون کشید. جای خالیِ کارت روی تابلو مثل دندانِ کندهشده زشت ماند. چند نفر از خدمتکارها که سینی به دست داشتند، مسیر نگاهشان را عوض نکردند، اما پاهایشان ایستاد. نظم سالن برای یک ثانیه روی همان شکافِ خالی گیر کرد.
لیلا تا آن لحظه هیچ چیز نخواسته بود؛ فقط نپذیرفته بود. حالا جلو رفت و کارتِ سفیدِ خالی را از کنار دفتر برداشت. ماژیک را از دست متصدی ثبت گرفت. پرویز با صدایی که دیگر آرام نبود، گفت: «این کار مناسب نیست.» لیلا حتی به او نگاه نکرد. روی کارت نوشت: «لیلا راد» و زیرش، با خطی آرامتر: «همسرِ سامان اعتمادی». نه «همراه». نه «موقت». نه عنوانی که بتوانند بعداً از آن پایینش بکشند. کارت را خودش در شیار میز صدر جا زد، همانجا که همه ببینند دستِ چه کسی آن را نشاند. بعد کارتِ «میز ۱۹ ـ همراه» را از پایین تابلو بیرون کشید، دو تا کرد و روی دفتر ثبت گذاشت.
ضربهی دوم همانجا خورد؛ نه روی کاغذ، روی جریان مجلس. دایی فرهاد به مسئول پذیرایی اشاره کرد: «ورودِ میز صدر از همین راهرو. پذیرایی اول برای این دو نفر.» خدمه فوراً چرخیدند. سینیِ خرما و استکانهای نو از کنار مهتاب و پرویز رد شد، بیآنکه توقف کند. آنها برای اولین بار در مجلسی که خودشان ترتیبش را چیده بودند، در حاشیهی عبور ایستادند. پرویز خواست چیزی بگوید، اما ناچار شد کنار ستون بماند تا خدمتکار با سینی از جلویش رد شود. این عقب رفتنِ اجباری، زیر نگاه بزرگترها، از هر بحثی بلندتر بود.
سامان چیزی شبیه لبخند نزد؛ فقط انگشتر سادهای را که ماهها در جیب کتش مانده بود، بیرون آورد و روی لبهی دفتر ثبت گذاشت. نه زانو زد، نه مجلس را به نمایش کشاند. گفت: «ادب را شما امشب خرج آبرو کردید. من خرج سند میکنم.» لیلا لحظهای به انگشتر نگاه کرد. همان حلقهای بود که قرار بود بعد از «وقت مناسب» رو شود و هر بار عقب افتاده بود. او حلقه را برداشت، اما دستش را جلو نبرد. رو به مسئول ثبت گفت: «نام را کامل کنید.» دختر یشمی با دستی که هنوز کمی میلرزید، از روی کارت تازه نوشت: «میز صدر ـ سامان اعتمادی و همسرشان، لیلا راد.» بعد نسخهی کوچکتر همان کارت را برای پایهی رومیزی چاپی کنار گذاشت.
پرویز آخرین تلاشش را کرد. «عقد رسمی که—» جملهاش ناتمام ماند، چون دایی فرهاد اینبار مستقیم به او نگاه کرد؛ نگاه کسی که هزینهی شب را میداد و شرمِ شب را هم میتوانست گردن هر کس بیندازد. «اگر قرار بود اسم رسمی را شما تعیین کنید، از اول طناب جلویش نمیکشیدی.» بعد به متصدی صدا و نور که کنار دیوار ایستاده بود گفت: «ردیف میزها را روی نمایشگر ورودی هم اصلاح کن.» حالا دیگر تحقیر فقط روی یک کارت نبود؛ روی دو محل خوانا مینشست. پرویز رنگ باخت. تسبیح در دستش سریعتر چرخید، اما دست بالا دیگر دست او نبود.
لیلا حلقه را در انگشتش جا زد، بیآنکه به کسی اجازه دهد این لحظه نرم شود. بعد قدم برداشت تا خودش آخرین قفل را بزند. از روی پایهی کوچک فلزیِ صف، کارتِ راهنمای میز نوزده را که هنوز برایش آماده مانده بود برداشت و آرام در کشوی زیر میز ثبت گذاشت؛ مثل چیزی که مصرفش تمام شده. سپس رفت تا روبهروی دیوار ردهبندی بایستد. شمارهها یکبار خاموش و روشن شدند. «۵» کنار نام او بالا ماند. «۱۹» زیر بخش فرعی بدون نام خالی شد. روی نمایشگر باریکِ کنار دیوار هم خط تازه نشست: «میز صدر ـ سامان اعتمادی و همسرشان، لیلا راد.» لیلا با نوک انگشت، کارتِ میز صدر را صاف کرد تا کج نماند. عددها همانجا ماندند.