Fast Fiction

وقتی برای انتخابش گذشته بود

پیک موتوری کلید را روی نعلبکی کنار استکان گذاشت و گفت: «خانم نورا؟ گفتن فوری به دست خودتون برسه.» فلزِ سرد به چینی خورد و صدایی داد که از همهمه چایخانه برید. روی حلقه‌اش همان لکه آبی کم‌رنگ بود؛ جوهر خودکاری که سال آخر دانشگاه روی انگشت سام ترکیده بود و به کلید خانه او مانده بود. کنار کلید، کاغذی تاخورده بود: فقط یک خط، با خطی که نورا هنوز می‌شناخت؛ «فقط ده دقیقه. اگر دیر شده، حق داری نپذیری.»

نورا دستش را از روی فهرست خرید جهاز نکشید. قبضِ نیمه‌تاخورده بین انگشتانش نرم شده بود از بس باز و بسته شده بود؛ پرده اتاق، سینی نقره، روتختی، سهم خاله مهین برای شیرینی عقد. از صبح سه بار مادرش زنگ زده بود که خانواده داماد امشب برای حرف آخر می‌آیند، و این بار دیگر نباید چیزی معلق بماند. خانواده و فامیل باخبرند؛ همین جمله را از دو ماه پیش آن‌قدر شنیده بود که دیگر مثل حکم روی دیوار نشسته بود. حالا کلیدی که باید سه سال پیش برمی‌گشت، درست روی همان قبض‌ها افتاده بود، مثل دستی که بعد از تمام شدن نماز برسد برای سلام.

پیک با بی‌حوصلگی گفت: «جواب هم خواستن. آقا سام پایین تو ماشین نیست، خودش نزدیکه. گفتن اگر قبول کردین، همون نیم‌ساعت دیگه پشت حیاط چایخانه.» بعد بی‌آنکه منتظر واکنش بماند، رسید را از لبه پیشخوان شلوغ رد کرد؛ کنار قندان لب‌پریده و جعبه نبات.

نورا کلید را برنگرداند، اما برداشت هم نکرد. فقط کاغذ را باز کرد، خواند، دوباره تا زد. چای مقابلش هنوز بخار داشت. از پشت شیشه، خیابانِ منطقه نوسازی‌شده تهران خاکستری بود؛ جرثقیل بالای ساختمان نیمه‌کاره تکان نمی‌خورد، تاکسی‌ها زیر پل آهسته می‌لغزیدند. او به پیشخدمت گفت: «اون نیمکت پشت حیاط هنوز خلوته؟» مرد نگاه کوتاهی به صورتش انداخت، بعد به حلقه کلید. گفت: «تا غروب، بله.»

وقتی سام آمد، نورا برخاستنی برای استقبال نکرد. نیمکت چوبی دو نفره را طوری انتخاب کرده بود که خودش سمت دیوار آجری بنشیند و صندلی روبه‌رو خالی بماند؛ فاصله‌ای یک میز کوچک و یک سینی چای میانشان بیفتد. پیشخدمت استکان دوم را نزدیک نورا نگذاشت، نزدیک لبه میز و سمت میانه گذاشت؛ نه جای مهمانِ خودی، نه جای غریبه کامل. همین کافی بود که سام قبل از نشستن مکث کند.

او لاغرتر شده بود، ته‌ریش مرتب، پیراهن سرمه‌ای اتوکشیده؛ از آن مرتب‌شدن‌هایی که بیشتر از آرامش، فرار را لو می‌دهد. کلید را از جیبش درنیاورد چون از اول روی میز بود؛ فقط نگاهش مدام به آن برمی‌گشت. گفت: «ممنون که اومدی.»

نورا با همان لحنی که برای همکار دور اداره به کار می‌رود گفت: «شما خواستید. ده دقیقه هم گفتید.»

سام انگار از «شما» ضربه خورد، اما جا نزد. آرنجش را روی میز نیاورد. دست‌هایش را روی زانو نگه داشت، زیادی منظم. «من اون موقع نباید می‌رفتم بی‌خبر. می‌دونم این جمله خیلی دیر شده. اما این کلید رو نگه نداشتم برای خاطره‌بازی. برش گردوندم چون هنوز فکر می‌کنم چیزی رو ناقص بستیم.»

نورا چشم از بخار استکان برنداشت. «ناقص؟ شما رفتید. من ماه‌ها جواب نداشتم. بعد شنیدم رفتید کابل، بعد بخش انرژی، بعد پروژه پشت پروژه. ناقص نبود، تمام شده بود. فقط من دیر فهمیدم.»

سام این‌بار به کلید دست زد؛ نه برای برداشتن، برای چرخاندن حلقه‌اش. فلز روی چوب میز صدای خشک داد. «من نرفتم که خلاص بشم. رفتم که برگردم با جواب. تو گفتی بدون تایید خانواده‌ت هیچ راهی نیست. من هم بالاخره رفتم سمت همون در.»

نورا سر بلند کرد. «بالاخره؟ بعد از چند سال؟ درست وقتی امشب قرار شده خانواده دیگری بیان برای بله‌برون؟» کلمه آخر را آرام گفت، اما سنگین نشست. «این انصافه؟»

سام اولین حرکت ناعادلانه‌اش را همان‌جا کرد؛ از حق دیررسش مثل طلبکار استفاده کرد. کمی جلو آمد، بی‌آنکه اجازه‌ای در فضا باشد. «اگر امشب قرار نبود، باز هم من حق نداشتم حرف بزنم؟ تو خیلی راحت حکم دادی که من ترسیدم. همه هم همین رو گفتن. حتی وقتی…» نفسش را نگه داشت، بعد کنترل‌شده ادامه داد: «حتی وقتی در رو به روم بستند.»

نورا ابرو درهم کشید. «کدوم در؟»

سام جواب نداد؛ گوشی نورا روی میز لرزید. نام خاله مهین روی صفحه افتاد. نورا در حالت عادی تماس او را وسط ملاقات برنمی‌داشت؛ خاله مهین از آن آدم‌هایی بود که سه دقیقه احوال‌پرسی را به بیست دقیقه می‌رسانند. اما این بار پشت سر نام، سه پیام صوتی هم آمده بود و یک جمله: «همین الان گوش کن. دیگه وقت گذشته.»

نورا ناخن شستش را روی صفحه کشید. صدای خاله مهین با نفس‌نفس خفیف و همهمه ظرف و ظروف آشپزخانه پخش شد: «نورا جان، مادرت از صبح رنگ به رو نداره، من دیگه نمی‌تونم ساکت بمونم. اون سالی که سام اومد خواست حرف رسمی بزنه، تو دانشگاه بودی. با دایی‌ات و مادرت نشستند پایین. گفتند پسر ثابت نیست، کارش معلوم نیست، امروز تهران، فردا کابل. گفتند فعلاً تو رو درگیر نکنیم. خودش رو هم فرستادند بره. بعد به تو گفتند نیومده. من اشتباه کردم که همون موقع نگفتم. حالا دیگه دارن برای تو تصمیم آخر می‌گیرن، من گفتم لااقل این یکی رو بدونی.»

صدای آشپزخانه قطع شد. چایخانه دوباره با صدای قاشق و سرفه‌های پراکنده برگشت، اما برای نورا چیزی برنگشت. انگشتش روی گوشی مانده بود. نه به سام نگاه می‌کرد نه به صفحه. فقط کاغذِ فهرست خرید از زیر دستش سر خورد و روی زمین افتاد.

سام آرام گفت: «من اومده بودم. با پدرم نیومدم که نگن پشت اسم کسی قایم شدم. دو ساعت پشت در ساختمون شما نشستم. دایی‌ات پایین اومد. گفت نورا نمی‌خواد. گفت اگر آبروی خودت رو دوست داری، دیگه پیدات نشه. من احمق بودم که حرفش رو آخرین حرف حساب گرفتم.» لبخند کوتاه و تلخی زد. «بعد رفتم هر کاری که می‌گفتن برای ثابت شدن لازمه انجام بدم. قرارداد، حقوق، پروژه، بخش انرژی… همه چیز. اما وقتی برگشتم، شنیدم شما نامزد شدید.»

نورا گوشی را خاموش نکرد، فقط برگرداند روی میز. انگار صفحه روشن هم زیادی زنده بود. گلویش یک‌باره خشک شد، اما صدایش خشک‌تر از آن بیرون آمد: «مادرم گفت تو نیومدی. گفت خودت خواستی تمام کنی.»

«می‌دونم.» سام این بار مستقیم نگاهش کرد. «سه بار خواستم بهت برسم. یک بار جلو دانشکده که دوستت گفت نامزدی در پیشه و بهتره نبینمت. یک بار برای خاله مهین پیغام گذاشتم. همین امروز صبح او جواب داد و گفت اگر هنوز مرد حرفت هستی، دیر هم شده باشد برو کلید را پس بده و حقیقت را بگو.»

نورا خم شد، قبض خرید را از زمین برداشت. لبه‌اش چروک شد. همان حرکت کوچک، از شدت کنترل، دردناک‌تر از گریه بود. «حقیقت؟» گفت. «حقیقت اینه که من سه سال با این فکر زندگی کردم که آدمی که دوستش داشتم، وقتی وقت ایستادن رسید، رفت. بعد یاد گرفتم ساکت بشم تا مادرم هر بار نگوید دختر مردم را سال‌ها معطل کردند. حالا تو می‌گی نیامدنِ تو دروغ بوده. خیلی خوب. زخم اسم عوض کرد. خوب شد؟»

سام بی‌اختیار دست دراز کرد، نه تا لمسش کند؛ تا کلید را کمی به سمت او هل بدهد. همین کافی بود که گستاخیِ لحظه روشن شود. «نه، خوب نشده. اما هنوز می‌تونه عوض بشه. این کلید رو برای همین آوردم. من هیچ‌وقت جای تو کسی رو نذاشتم. خونه قبلی رو هم عوض نکردم تا وقتی تکلیف خودم روشن بشه. اگر فقط مشکل این بوده که تو فکر کردی من رها کردم—»

نورا تیز نگاهش کرد. «مشکل فقط فکر نبود.» دستش را روی کلید نگذاشت، اما با نوک انگشت نعلبکی را چند سانت عقب کشید، دور از دسترس هر دویشان. «مشکل اینه که من با آن فکر زندگی ساختم. وقتی عمه‌ات در عروسی پسرخاله‌ات از کنارم رد شد و طوری سلام کرد انگار من خودم مانده‌ام روی دستم، تو نبودی. وقتی مادرم جلوی مهمان‌ها گفت دختر باید بالاخره عاقل شود، تو نبودی. وقتی قبول کردم با خانواده نادر بنشینم چون دیگر طاقت نگاه ترحم‌آمیز نداشتم، تو نبودی.»

سام رنگ باخت. «اسمش نادره؟»

«بله.» نورا عمداً رسمی‌تر نشست. «مهندس است، شرکتش قرارداد با دستگاه دولتی دارد، خانه‌اش آماده است، مادرش از دو ماه پیش برای من پارچه کنار گذاشته. همه چیز مرتب و پسندیده و تاییدشده است. من این را از روی عشق انتخاب نکردم، از روی خستگی انتخاب کردم. خستگی را هم تو نساختی فقط، اما تو دیر رسیدی. این دیر رسیدن سهم توست.»

سام برای اولین بار کنترل لحنش را از دست داد. «پس بگو اگر همان موقع می‌دانستی، منتظر می‌ماندی.»

نورا جواب نداد. سکوت او، کوتاه و بی‌رحم، از هر پاسخی بدتر بود. چون هر دو فهمیدند جواب، بله است؛ و درست همین بلهِ بی‌فایده بود که همه چیز را برید.

سام دستش را روی پیشانی کشید و بعد پایین آورد. «من هر بار فکر کردم وقتی چیزی برای ارائه داشته باشم، وقتی بتوانم مقابل مادرت بایستم، وقتی نگویند پسری بی‌سرانجام است، آن وقت می‌آیم. احمقانه بود. باید همان روز دروغ را می‌شکستم، نه اینکه بروم ارزش خودم را جایی دیگر ثابت کنم. می‌دانم. اما نورا…» صدایش پایین آمد. «اگر هنوز یک در، فقط یک در مانده باشد—»

نورا سریع گفت: «در نمانده.» و برای اولین بار به کلید خیره شد؛ همان کلید خانه دانشجویی‌اش در یوسف‌آباد، با دندانه‌ای که کمی کج بود، با حلقه ارزان بازارچه، با لکه جوهر. چه چیز مضحکی که همه این سال‌ها به جای خودش رسیده بود و او نرسیده بود.

سام انگار آخرین سکه‌اش را خرج می‌کرد. کلید را برداشت و کف دست بازشده‌اش میان میز گذاشت؛ نه خیلی نزدیک، نه دور. «این را بگیر. نه برای آن خانه. برای این که بدانی من نرفتم چون خواستم تو را کنار بگذارم. اگر بخواهی، امشب می‌آیم با هر کس لازم است حرف می‌زنم. این بار پشت هیچ‌کس نمی‌ایستم.»

نورا به کف دست او نگاه کرد. به آن فلز کوچک. به خط‌های خشک‌شده دست مردی که حقیقت را آورده بود، وقتی دیگر حقیقت خرجی نداشت جز بیشتر کردن خسارت. از داخل چایخانه صدای خنده کوتاه چند جوان آمد و بعد فرو نشست. پشت دیوار، اذان از مسجد محله بلند شد، کم‌جان و دور. نورا استکان خودش را برداشت، جرعه‌ای نخورد، فقط جابه‌جایش کرد و دوباره گذاشت؛ طوری که میان او و کلید مانعی بی‌ارزش اما قطعی باشد.

«اگر آن روز می‌دانستم، در را برایت باز می‌کردم.» این را بی‌لرزش گفت. سام پلک نزد. نورا ادامه داد: «این را باید بدانی، چون حق نداری فکر کنی بی‌تفاوت بودم. اما امروز دانستنش هیچ دری را باز نمی‌کند. من قرار نیست با حقیقتِ دیررس بروم زندگی کسی دیگر را به هم بزنم و بعد هر شب با این فکر بخوابم که اگر باز هم دیر شد چه؟»

سام زیر لب گفت: «یعنی تمام؟»

نورا دستش را عقب کشید؛ از کلید، از استکان، از لبه میز. «یعنی چیزی که باید آن موقع نجات پیدا می‌کرد، نکرد. تو حالا آمده‌ای با سندِ بی‌گناهی. من هم قبول می‌کنم بی‌گناه‌تر از چیزی بودی که فکر می‌کردم. ولی بی‌گناهی درِ بسته را باز نمی‌کند.» بعد با همان آرامش آزاردهنده افزود: «کلید را نگه ندارم، نه؟ گفتی برای من آوردی. من هم نمی‌گیرمش.»

او برخاست. نه عجله کرد، نه مکث. شالش را روی شانه مرتب کرد، گوشی و قبض نیمه‌تاخورده را برداشت، هزینه چای خودش را زیر نعلبکی خالی گذاشت و کلید را همان‌جا، کنار دست باز سام، روی چوب میز رها کرد. بعد یک قدم عقب رفت تا از فاصله‌ای رسمی بگوید: «امشب کسی منتظر من است. این بار من دیر نمی‌کنم.»

نیمکت خالی ماند. روی میز، کلید کنار استکان نورا مانده بود؛ چای سرد شده بود و بخارِ آخرین رشته نازکش آرام بالا رفت و همان‌جا مرد.