Fast Fiction

یک تست همه‌چیز را لو داد

پرویز کیانی کیف ابزار یاسمن را از روی میز دمو برداشت و بی‌آن‌که حتی به او نگاه کند، آن را دست پسرخاله‌اش داد که قرار بود فقط کابل‌ها را جابه‌جا کند. «این از حالا کنار من می‌مونه.» صدای او از وزوز چراغ‌های راهروی روشنِ کنار سالن رونمایی بلندتر نبود، اما همان کافی بود. دو عمو، یک عمه، نماینده‌ی شرکت سرمایه‌گذار و دکتر فرهمند که از بزرگان بخش انرژی بود، همه دیدند. فنجان چای یاسمن روی میز تاشو مانده بود و لایه‌ی نازکی رویش بسته بود؛ دور فنجان، حلقه‌ای کمرنگ روی رومیزی سفید افتاده بود، مثل مُهری که نشان بدهد او از صبح این‌جا بوده و حالا قرار است از جلوی کار خودش پس زده شود.

یاسمن گفت: «کیف مال من است. دستگاه کالیبراسیون داخلش—» پرویز میان حرفش پرید: «تو سمت سالن خانواده بایست. وقتی لازم شد صدات می‌کنم.» نه «لطفاً»، نه حتی «خانم راد». همین لحن خشک، جلوی عمه مهری که روسری ابریشمی‌اش را مرتب می‌کرد و به هر دو نفر با نگرانی نگاه می‌انداخت، کافی بود تا تحقیر شکل رسمی پیدا کند. امشب فقط رونمایی یک سامانه عیب‌یابی نبود؛ قرار بود بعد از نمایش، اتاق قرارداد باز شود و خانواده و فامیل باخبرند که اگر این کار بگیرد، برای شرکت کوچک پدرِ یاسمن هم راه باز می‌شود. اگر خراب می‌شد، لکه‌اش فقط روی یک پروژه نمی‌ماند.

پرده‌ی نیمه‌بازِ کنار صحنه، نور سالن را تکه‌تکه به راهرو می‌ریخت. آن‌طرف، مجری اسم پرویز را با عنوان «طراح و مدیر فنی» تمرین می‌کرد. یاسمن یک ثانیه بیشتر به صورتش واکنش نداد. فقط دستش را دراز کرد و کارت دسترسی خاکستری‌ای را که پرویز هفته‌ی قبل دیرتر از موعد پس داده بود و هنوز گوشه‌اش خم داشت، از جیب خودش بیرون آورد. گذاشت روی میز، کنار فنجان چای. «بدون این کارت، محفظه‌ی تشخیص باز نمی‌شود.» پرویز برای اولین بار کامل به او نگاه کرد. «من راهش را بلدم.» یاسمن گفت: «پس چرا کارت دست من بود؟»

این همان ترک اول بود؛ کوچک، اما جلوی چشم. پسرخاله‌ی پرویز کیف را شل گرفت. عمه مهری بی‌صدا پلک زد. پرویز کارت را برداشت، طوری که انگار چیزی را که حق خودش است پس می‌گیرد، و با سر اشاره کرد که یاسمن عقب برود. بعد با قدم‌های بلند از پیچ راهرو رد شد و وارد لبه‌ی صحنه شد؛ یاسمن هم ایستاد، نه در جمع مهمان‌ها، نه پشت پرده، درست در آن فاصله‌ی بدی که هم دیده می‌شوی و هم حق ورود نداری.

دموی زنده شروع شد. روی صفحه‌ی بزرگ، نقشه‌ی واحد پایش لرزشِ یک توربین گازی باز شد؛ رنگ‌های سبز و زرد روی شِمای سه‌بعدی دستگاه می‌دویدند. مجری عقب رفت. پرویز با لبخند تمرین‌کرده‌اش گفت: «سامانه‌ی ما می‌تواند در لحظه منشأ خطا را جدا کند.» همان لحظه، صف آدم‌ها پشت میز پذیرایی و کنار درِ اتاق قرارداد هم گره خورد. هر کس که قرار بود بعد از نمایش دست بدهد، حالا به صفحه نگاه می‌کرد. دکتر فرهمند که تسبیحش را آرام بین انگشت‌ها می‌چرخاند، جلوتر آمد و خطاب به پدر یاسمن که دو قدم عقب ایستاده بود گفت: «اگر این‌جا لغزش کند، دیگر آن‌طرفِ قرارداد شوخی‌بردار نیست.»

یاسمن صدای نفس خودش را نمی‌شنید، فقط صدای فنِ رک کوچک کنار محفظه‌ی تشخیص را می‌شنید. پرویز روی تبلت فرمان داد. نمودار زنده بالا پرید، اما به‌جای جدا کردن مسیر خطا، سه حسگر را با هم قرمز کرد. او سریع گفت: «این خطای تزریقیِ آزمایشی است.» سینا، همکار جوان یاسمن که کنار رک خم شده بود، زیر لب گفت: «نه، این پروفایلِ قبلیه.» پرویز بی‌آن‌که برگردد، تند جواب داد: «تو فقط کابل رو نگه دار.»

همان‌جا فشار بسته شد؛ صف منتظر، چشمِ بزرگ‌ترها، ادعای روی صحنه، و دستِ آدمی که نمی‌فهمید زیر انگشتش چه می‌گذرد. پرویز برای جمع توضیح می‌داد، اما انگشتش روی تبلت مکث‌های غلط داشت. یک بار لایه‌ی داده را بست، دوباره باز کرد. یک بار به‌جای فیلتر محوری، فیلتر حرارتی را فعال کرد. روی صفحه، لکه‌ی قرمز از یاتاقان دوم پرید به بدنه‌ی کمپرسور؛ حرکتی که هر کسی که سامانه را می‌شناخت می‌فهمید بی‌معنی است. دکتر فرهمند دیگر تسبیح را نچرخاند. فقط نگاهش از صفحه به پرویز برگشت و همان‌جا ماند.

پرویز گفت: «برای صرفه‌جویی در زمان، می‌ریم سر نتیجه‌ی نهایی.» یاسمن از لبه‌ی پرده گفت: «نمی‌تونی.» همه سر برگرداندند، نه چون بلند گفته بود، چون در آن فاصله‌ی رسمی، حق قطع کردن نداشت. پرویز خندید، آن خنده‌ای که آدم‌ها برای پوشاندن لرزش گلو می‌زنند. «خانم راد هیجان‌زده‌ست. لطفاً—» یاسمن از کنارش رد شد. نه تند، نه خواهشی. کیف را از دست پسرخاله گرفت، زیپش را با آن صدای خشکِ کاغذ و پارچه باز کرد و از داخل، جعبه‌ی باریک کالیبراسیون را بیرون آورد. آن را روی میز دمو گذاشت. «اگر سامانه سالم اجرا شده باشد، با وارون‌سازی فازِ کانال سه، قله‌ی یاتاقان دوم باید بماند و کمپرسور صفر شود.» پرویز گفت: «الان وقت این بازی‌ها نیست.» یاسمن اصلاً به او نگاه نکرد. کابل کوتاه را زد، از کنار دست پرویز تبلت را به اندازه‌ی یک بند انگشت چرخاند، فقط همان‌قدر که دسترسی پیدا کند، و گزینه‌ی «وارون‌سازی فاز» را برای کانال سه فعال کرد.

روی صفحه، درجا اتفاق افتاد. لکه‌ی قرمزِ بزرگ از بدنه‌ی کمپرسور پرید و خاموش شد؛ فقط یک ستون باریک و تیز روی یاتاقان دوم ماند، عدد دامنه از ۱/۸ به ۳/۱ جهید، و خط پایه صاف شد. این دیگر چیزی نبود که بتوان با حرف پوشاند. سه حسگرِ قرمز قبلی معلوم شد سایه‌ی یک خطای هم‌مرجع بوده، نه سه عیب جدا. حتی مجری که از فنی چیزی نمی‌فهمید، یک قدم عقب رفت. سینا بی‌اختیار کابل را ول کرد و دستش از هوا آویزان ماند.

پرویز دهان باز کرد، بست، دوباره گفت: «این... فقط یک حالت نمایشی است.» یاسمن همان‌طور که چشمش به صفحه بود گفت: «اگر نمایشی بود، الان باید منحنی فازِ دوم هم می‌پرید. نپرید.» پرویز گفت: «اجازه نداری تنظیمات من را—» دکتر فرهمند از پایین صحنه گفت: «اگر تنظیمات تو بود، چرا خودت نزدی؟»

آن جمله مثل سیلی نبود؛ بدتر بود، چون رسمی و کوتاه بود. پرویز نیم‌قدم عقب رفت، بعد خواست دوباره جلو بیاید و تبلت را از دست یاسمن بگیرد. یاسمن با یک حرکت ساده تبلت را به سمت سینه‌اش کشید و به سینا گفت: «درِ محفظه‌ی تشخیص را باز کن. مدِ زنده.» سینا بی‌درنگ کارت خاکستری را از روی میز برداشت، کشید، و قفل با تق کوتاهی باز شد. حالا دیگر ایستادنِ آدم‌ها هم تغییر کرده بود. مجری کنار رفت. پسرخاله‌ی پرویز خودش کیف را کنار پای یاسمن گذاشت. حتی عمه مهری که تا آن لحظه از دور می‌پایید، جلو نیامد؛ فقط از آن فاصله‌ای که ادب نگه می‌دارد، چانه‌اش را بالا گرفت و نگاهش را روی یاسمن نگه داشت. جایگاه با حرف عوض نشده بود؛ با فاصله‌ی بدن‌ها عوض شده بود.

یاسمن وارد محفظه‌ی تشخیص شد؛ همان فضای شیشه‌ایِ کنار صحنه که برای نمایش زنده ساخته بودند تا همه از بیرون دست‌ها را ببینند. نور سرد از سقف می‌ریخت روی میز فلزی و صفحه‌نمایش اصلی. صدای فن‌ها پیوسته بود، مثل نفسِ یک حیوان بزرگ که آرام اما آماده ایستاده باشد. او جعبه‌ی کالیبراسیون را به پورت مرجع وصل کرد، آستانه‌ی نویز را پایین آورد و سه پنجره را کنار هم چید: دامنه، فاز، و نقشه‌ی مسیر خطا. این کارها را آن‌قدر سریع انجام داد که جمع فرصت نکرد بفهمد چه چیز عوض شد، فقط دیدند حالا صفحه برای اولین بار مرتب شده است.

پرویز بیرون محفظه ایستاده بود و لبخندش شکسته بود؛ آن صورتِ مطمئنِ چند دقیقه پیش حالا دنبال جایی می‌گشت که بنشیند، اما هیچ صندلی‌ای برایش تعریف نشده بود. یک بار رو به نماینده‌ی سرمایه‌گذار خم شد، شاید برای توضیح، اما مرد چشم از صفحه برنداشت. این بدترین نوع طرد شدن بود؛ وقتی هنوز کسی تو را بیرون نکرده، اما دیگر هیچ‌کس حاضر نیست خوانش اتاق را از دهان تو بگیرد.

یاسمن گفت: «خطا تزریقی نیست. مرجعِ ساعتِ حسگر سه با تأخیر هجده میلی‌ثانیه برگشته. به همین خاطر، سامانه در جمع‌زدن فاز، بدنه‌ی کمپرسور را هم آلوده دیده.» این تنها جمله‌ی توضیحی او بود و بعد دوباره رفت سر کار. از منوی پایین، «ایزوله‌سازی زنده» را فعال کرد. خط باریکی روی نقشه دوید، از حسگر سه گذشت، در گره‌ی ارتباطی لحظه‌ای مکث کرد و بعد به یاتاقان دوم قفل شد. عدد‌ها کنار مسیر یکی‌یکی عوض شدند. سبزها برگشتند، زردها خوابیدند، فقط یک خط قرمز روشن باقی ماند. یاسمن پورت مرجع را قطع نکرد؛ اول مقایسه‌ی لحظه‌ای گرفت، بعد انحراف را روی صفحه سنجاق کرد. هر مرحله چیزی را که پرویز ادعا کرده بود، تکه‌تکه می‌کرد: نه سه عیب بود، نه تزریق آزمایشی، نه سامانه مشکل داشت. مشکل از خواندن غلط بود، از دستی که عنوان داشت و کار بلد نبود.

پرویز آخرین حرکت حفاظتی‌اش را کرد. با صدایی بلندتر از حد ادب گفت: «این تنظیمات تخصصی برای جمع مناسب نیست. بهتره ادامه‌اش در اتاق فنی—» یاسمن درِ شیشه‌ای محفظه را نیمه‌باز گذاشت و بدون بیرون آمدن گفت: «برای جمع همانی کافی است که روی صفحه پیداست.» بعد روی بخش «ردیابی مسیر» ضربه زد. مسیر خطا بزرگ شد؛ یک رشته‌ی واضح از حسگر سه تا گره‌ی ساعت و بعد یاتاقان دوم. کنار آن، مهرِ زمانیِ ناهماهنگ چشمک زد. نماینده‌ی سرمایه‌گذار جلو آمد، نه به سمت پرویز، به سمت شیشه. دکتر فرهمند هم یک قدم دیگر نزدیک شد. پرویز همان بیرون ماند؛ نه کسی دعوتش کرد، نه راهی داشت که خودش را دوباره داخل بخواند.

یاسمن حالا با دقتی بی‌رحم کار می‌کرد. تأخیر مرجع را روی هجده قفل نکرد؛ ابتدا روی پانزده برد تا نشان بدهد خطا کامل پاک نمی‌شود، بعد شانزده و هفده را رد کرد تا خط باقی‌مانده هنوز روی دامنه بماند، و فقط وقتی هجده را نشاند، ستون قرمز به‌جای پخش شدن، باریک و دقیق روی یاتاقان دوم ایستاد. این همان چیزی بود که هیچ مدعیِ حفظی‌کار نمی‌توانست جعلی از آن بسازد: نه یک جواب، بلکه رسیدنِ مرحله‌به‌مرحله به جواب، جلوی چشم همه. سینا بیرون محفظه بی‌حرکت مانده بود، اما گوشه‌ی لبش بالا نیامده بود؛ این وقتِ لبخند نبود. اتاق داشت نظم تازه را می‌پذیرفت.

یاسمن از کیفش پراب کوتاه دوم را بیرون آورد، به کانال مرجع زد، و برای آخرین تأیید، نمونه‌برداری دوباره گرفت. منحنی تازه روی منحنی قبلی نشست؛ هم‌پوشانیِ تمیز. بعد نقشه‌ی خطا را باز کرد تا هر کس از هر فاصله‌ای ببیند که مسیر اشتباه پاک شده و تنها ریشه‌ی واقعی باقی مانده است. روی صفحه‌ی اصلی، بدنه‌ی توربین سبز شد، کمپرسور سبز شد، مسیرهای فرعی خاموش شدند، و فقط یاتاقان دوم با قرمز کنترل‌شده و یک برچسب مشخص ماند: «ناهمزمانی مرجع ساعت / اثر ثانویه بر لرزش».

هیچ‌کس کف نزد. این از کف زدن سنگین‌تر بود. سکوتی که بعد از یک خراب شدن عمومی می‌آید با سکوتی که بعد از افشا می‌آید فرق دارد؛ در اولی مردم دنبال راه فرارند، در دومی دنبال جایی می‌گردند که قبلاً اشتباه ایستاده‌اند. پرویز حالا دیگر نه به صفحه نگاه می‌کرد نه به آدم‌ها. نگاهش روی کفِ براق کنار میز دمو سر می‌خورد. عنوانی که چند دقیقه پیش مجری برایش تمرین می‌کرد، مثل تکه‌ای کاغذ خیس چسبیده بود به هیچ.

یاسمن دست از کار نکشید تا مبادا کسی بین کار و نتیجه حرفی بچسباند. از حالت نمایش بیرون نرفت؛ مستقیم وارد ثبت مالک شد، جایی که فقط صاحب سامانه می‌توانست تأیید نهایی را بزند. رمز را وارد کرد. پنجره‌ی کوچکِ «تأیید مالک» بالا آمد. دکتر فرهمند از بیرون شیشه گفت: «بزنید.» نه خواهش بود، نه اجازه؛ تشخیصِ جای درستِ دست بود. یاسمن کلید نهایی را لمس کرد، ثبت را روی نام خودش نشاند، و نقشه‌ی عیب روی صفحه‌ی تشخیص در محفظه صاف و خوانا ماند؛ مسیر خطا حل شده بود، تأیید نهایی سمت مالک نشسته بود، و نشانگر روی همان خط آخر ایستاد.