صاحبِ واقعیِ شیفت برگشت
سینی چای از لبهی دست رعنا سُر خورد، استکان آخر را قبل از افتادن با دو انگشت گرفت و همان لحظه مهرداد از پشت شانهاش گفت: «دیگه بسه. از این به بعد دمِ در با من.» بعد گیرهی فلزیِ برگهی شیفت را از روسریِ سرمهای او باز کرد و به یقهی کت خودش زد؛ انگار نه انگار همین یک دقیقه پیش رعنا با یک نگاه فهمیده بود مادرِ داماد باید بیصدا از شلوغیِ سالن رد شود چون نفسش بالا آمده.
صدای همهمه از هال تا پاگرد میدوید. خانهی بزرگِ خاله پروین در سعادتآباد از آن آپارتمانهایی بود که وقتی مهمانی میگرفت، راهرو و آشپزخانه و پذیرایی مثل سه ایستگاهِ یک کارِ واقعی میشد. رعنا از ظهر آنجا بود، با شانههایی که از چند رفتوآمد با اتوبوس و خرید و بالا آوردنِ جعبههای شیرینی سفت شده بود. کارت مترو با لبهی ساییده هنوز توی جیب مانتویش گیر داشت. اما مهرداد، پسرِ خواهرِ خاله پروین، فقط نیم ساعت مانده به شروع نامزدی رسیده بود و حالا جلوی چندتا عمو و زنعمو، مراقبت رعنا از مادرِ داماد را «دخالت» جا میزد.
رعنا استکان را سر جایش گذاشت و خیلی آرام گفت: «اگر راهِ رفتوآمد را بلد نیستی، حداقل جلویش نایست.» بعد بدون اینکه برای گیره دست دراز کند، برگشت سمت آشپزخانه و به سارا گفت: «شیرینیِ خشک رو ببر اتاقِ کوچیک. اینجا بچهها دست میزنن.» همین یک جمله کافی بود که سارا، بیآنکه به مهرداد نگاه کند، سینی را بردارد و اجرا کند. اولین ترک، همانجا افتاد؛ نه روی صورت کسی، روی اطاعت.
پشت آشپزخانه، کنار قفسهی ظرفها، خاله پروین زیر لب گفت: «الان چیزی نگو. امشب چشمها زیاده.» رعنا فقط سر تکان داد. چیزی در گلویش میسوخت، نه از خجالت، از اینکه کار را از او میخواستند و اسمِ کار را از او میگرفتند. همه میدانستند خانواده و فامیل باخبرند که او و پسرِ خاله پروین، امیرعلی، ماههاست به قصدِ جدی رفتوآمد دارند؛ هنوز تایید خانواده روی میز بود، نه کنار دست. یک لغزش کوچک، یک برچسبِ «زیادی جلو میآید»، برای بریدن کافی بود.
مهرداد دمِ در ایستاد و دو دقیقه بعد همان چیزی را خراب کرد که رعنا از صبح برایش نقشه کشیده بود. زنهای خانوادهی داماد را به جای اتاق نشیمنِ سمتِ پردهدار، فرستاد تهِ پذیرایی، بین رفتوآمد پسرعموها. بعد عموی بزرگِ داماد با ابروهای درهم پشت در ماند چون کفشها جلوی پاگرد تلنبار شده بود و کسی جا باز نمیکرد. رعنا از لای در نیمهبازِ آشپزخانه دید که مهرداد با لبخند پهن فقط تعارفِ بلند بلد است، نه نظم.
او بیصدا دستکشهای نازک ظرفشویی را از قلاب برداشت، نه برای ظرف، برای جابهجاییِ سینیهای داغ و جمع کردنِ لیوانهای لبپر که نباید جلوی مهمان میماند. از راه فرعیِ کنار میز چای رفت، کفشها را با نوک پا مرتب کرد، بچهای را که دستش سمت نقلدان بود چرخاند طرف مادرش، و در همان حال به زنعموی داماد گفت: «بفرمایید این طرف، هواش بهتره.» زن بدون پرسش دنبالش رفت. رعنا نه گیره داشت نه جایگاه، اما هر جا دست میگذاشت، گره باز میشد. این وابستگیِ بیصدا بدترین نوع دزدی بود؛ کار مال او، دیدهشدن مال دیگری.
مهرداد وقتی برگشت و دید جای نشستن عوض شده، با حرص نزدیک شد. صدایش را پایین نگه داشت که فقط نیش بزند: «تو چرا هرچی میگم برعکس میکنی؟» رعنا داشت فنجانهای قهوه را روی سینی تازه میچید. گفت: «چون تو هنوز نمیفهمی کدوم مهمان باید از کدوم راه رد بشه.» مهرداد خواست دستش را به سینی بزند و مسیر را خودش تعیین کند، اما خاله پروین از آن سر آشپزخانه گفت: «مهرداد، برو پایین جعبهی آبمعدنی رو بیار.» فرمان کوتاه بود، بیحوصله هم بود. اولین پاداشِ کوچک همین بود: او را از آستانه کنار زدند، هرچند گیره هنوز روی یقهی خودش بود.
رفتوآمد تندتر شد. مردها در اتاق پذیرایی جمعتر شدند، زنها دور میز چای فشردهتر. پدرِ داماد، مردی از بخش انرژی، با آن وقار خشک و پیراهن بیچروک، آمد که بزرگترهای میزبان را جداگانه سلام کند. مهرداد او را اشتباهی برد سمت اتاقی که جوانترها نشسته بودند و بعد برای جبران، دخترخالهها را وادار کرد جابهجا شوند. صدای کشیده شدن صندلیها روی سنگ مثل خط انداختن روی آبرو بود. رعنا از کنار پردهی نیمهکشیده، چینش را دید و فهمید اگر همین حالا درست نشود، تا آخر شب لحنِ حرفها سرد میماند.
سارا سراسیمه از پاگرد آمد بالا. «رعنا، پایین دو تا ماشین با هم رسیدن. یکی از عمههای داماده، یکی هم آقای دکتر با خانمش. مهرداد گفته اول اونا بیان بالا، بعد جا درست میکنیم.» رعنا یک لحظه دست از کار کشید. «بعد جا درست میکنیم» در چنین شبی یعنی تحقیر جلوی شاهد. قبل از اینکه تصمیم بگیرد، خاله پروین در چارچوب در آشپزخانه مکث کرد؛ همان مکثِ کوتاهِ دمِ در که از دور عادی میآمد اما از نزدیک، التماسِ آبرومند بود. دستش را برد به یقهی مهرداد که تازه برگشته بود و بیهیچ خطابهای گیرهی برگهی شیفت را از کت او کند. فلز سرد را گذاشت کف دست رعنا. «بگیر. فقط جمعش کن.»
گیره در مشت رعنا جا افتاد؛ سبک بود، اما وزنِ سالن را با خودش برمیگرداند. او برگه را به روسریاش نزد. مستقیم رفت پاگرد، برگهی شیفت را باز کرد و با خودکار روی ترتیبِ ورود خطی کشید. به سارا گفت: «عمههای داماد مستقیم اتاق نشیمن. آقای دکتر و خانمش پنج دقیقه پایین بمانن، چای اول برسه بعد.» بعد به پسرخالهی کوچکتر اشاره کرد: «کفشها فقط سمت چپ. هیچکس وسط پاگرد چیزی نذاره.» دستورها کوتاه، بیتعارف، قابل اجرا بود؛ و اجرا شد، چون این بار از دهان کسی بیرون میآمد که میدانست بعدش چه میشود.
مهرداد آمد کنار پاگرد، رنگش از عجله و خشم یکجور شده بود. «تو به آقای دکتر میگی صبر کنه؟ میفهمی کیه؟» رعنا چشم از برگه برنداشت. «میفهمم. برای همین نمیذارم بیاد بالا و جلوی عمههای داماد روی پا بایسته.» بعد برگه را کمی بالا گرفت، نه برای نمایش، برای بستن راهِ دست او. «از اینجا به بعد اسم مهمانها را فقط به من بگو. خودت کسی را جابهجا نمیکنی.» این مرز را آرام کشید، اما محکم؛ آستانه از همان لحظه دیگر مال او نبود.
مهرداد پوزخند زد و خواست از کنارش رد شود. رعنا نیمقدم جابهجا شد و راهِ اتاقِ پردهدار را با بدن خودش بست. فاصله رعایت شد، بیادبی نشد، اما عبور هم نشد. از پایین پله صدای زنگ دوم و سوم با هم آمد. موجِ تازه رسیده بود. سارا از زیر لب گفت: «اومدن.» و خانه یکباره تندتر نفس کشید.
سه نفر همزمان وارد پاگرد شدند؛ عمهی داماد با دخترش، آقای دکتر با همسرش، و پشت سرشان یکی از داییهای خودی که از دیر رسیدن ناراحت بود. مهرداد، که هنوز بیرونِ مرز مانده بود، با صدای بلند خواست همه را به پذیرایی اصلی بفرستد. همین اشتباه کافی بود تا ترافیک در پاگرد قفل کند: کفشها، جعبهی میوه، بچهای که میان پله ایستاده بود، سلامهای نیمهکاره. پدرِ داماد هم درست همان لحظه از اتاق بیرون آمد و این درهمی را دید.
رعنا برگهی شیفت را از روسریاش جدا کرد و جلوی سینه گرفت، مثل حکمِ مسیر. صدایش بلند نبود، اما آن تیزیِ لازم را داشت: «عمهجان، بفرمایید این طرف. اتاق نشیمن آمادهست.» دستش را به سمت راهروی پردهدار باز کرد. «آقای دکتر، دو دقیقه لطفاً اینجا. چای همین الان میرسه.» بعد رو به پسرخاله گفت: «جعبهی میوه رو بردار. الآن.» بچه جعبه را کشید کنار. راه باز شد. داییِ ناراضی را با یک «شما لطفاً پیش عموها» چرخاند سمت پذیرایی. هر نفر سر جای خودش افتاد، مثل مهرهای که از اول باید همانجا مینشست.
مهرداد دوباره دست برد سمت برگه. این بار رعنا عقب نکشید. مچش را از بالا نگرفت، فقط برگه را با یک حرکت تند از دسترس او بیرون برد و گیره را محکمتر بست. «نه.» همین یک کلمه را گفت و نگاهش برای اولین بار مستقیم رفت توی صورت او. «اگر خرابش میکنی، پشت اسم من پنهان نشو.» صدای موسیقیِ آرام از داخل میآمد، بوی هل و چای تازه پیچیده بود، و این جمله آنقدر کوتاه بود که کسی نتواند دعوا حسابش کند، اما آنقدر واضح بود که راهِ برگشت نگذارد.
پدرِ داماد نزدیکِ پاگرد ایستاده بود. چشمش از مهرداد گذشت و روی برگهی شیفت در دست رعنا ماند، بعد روی خود رعنا. نه لبخندی، نه تحسینی. فقط همان آدمِ رسمی که تا آن لحظه او را یکی از دخترهای مشغول کار دیده بود، حالا گفت: «اگر ممکنه بعدِ بزرگترها، من با خانمِ خاله هم سلامی داشته باشم.» این سؤال نبود؛ واگذاری ترتیب بود. رعنا سر تکان داد. «حتماً. بعد از پذیراییِ اول.» و برای نخستین بار، مرد بدون اینکه از مهرداد آدرس بخواهد، منتظر اشارهی او ماند.
فشار تازه از داخل سالن بلند شد. یکی از میزهای چای خالی شده بود، استکان کم آمده بود، و دو مهمانِ تازهرسیده روی مرزِ اشتباهِ نشستن بودند. رعنا میتوانست برگه را بدهد دست یکی دیگر و فقط راهنمایی کند. میتوانست بعدِ آن همه تحقیر، بگذارد کمکاریِ مهرداد خودش را لو بدهد. اما چشمش به خاله پروین افتاد که از دور، با لبهای خشکشده و کلیدی که دیرتر از وقت باید به صاحبش برمیگشت، در مشت، کنار درِ اتاق ایستاده بود. شب اگر میریخت، روی او میریخت.
رعنا برگه را صاف کرد، خودش رفت وسط بار. «سارا، سینی دوم. نیلوفر، فقط چایِ کمرنگ برای خانمِ مسن. امیرعلی—» اسم را که گفت، برای یک لحظه همهچیز زیر پوستش لرزید، اما ادامه داد: «—درِ بالکن رو ببند، باد مستقیم میخوره به مهمونها.» امیرعلی که تا آن لحظه با فاصله و احتیاط کنار عمویش ایستاده بود، بیحرف همان کار را کرد. نه نزدیکتر آمد، نه چیزی گفت؛ فقط دستور او را مثل صاحبِ طبیعیِ شیفت شنید و اجرا کرد. این هم بخشی از بازگشت بود.
دیگر کسی از مهرداد چیزی نپرسید. او یک بار کوشید سینی را از دست سارا بگیرد تا دوباره وسط تصویر بیاید، اما سارا گفت: «رعنا گفته اول این اتاق.» جمله ساده بود، بینگاه، و او را بیرون نگه داشت. رعنا بین پاگرد و آشپزخانه و اتاق نشیمن رفتوآمد میکرد؛ شانههایش هنوز از خستگیِ آن روز سنگین بود، آستین مانتویش سرِ مچ خط انداخته بود، اما ضربِ کار درست شده بود. هر بار که برگه را بالا میآورد، یکی میفهمید کجا بایستد و کجا ننشیند. اجرای تقلبی جایی برای قایم شدن نداشت وقتی بارِ زنده برگشته بود دست کسی که بلد بود حملش کند.
وقتی دورِ اول پذیرایی بیلغزش تمام شد، پدرِ داماد در آستانهی اتاق نشیمن مکث کرد. فاصله را نگه داشت، صدایش را هم. «خانم رعنا.» فقط همین. بعد کلیدی را که خاله پروین از اضطراب تا حالا در دست چرخانده بود، از او گرفت و روی کنسول کنار در گذاشت تا دستش آزاد شود، و رو به رعنا افزود: «ترتیبِ امشب را شما نگه دارید.» نه بیشتر. نه کمتر. مهرِ رسمیِ شب، در خلوتِ نیمهراهرو، همینقدر کوچک و همینقدر قطعی نشست.
رعنا جواب نداد. برگهی شیفت را تا کرد، دوباره به روسریاش زد و از کنار قفسهی ابزارِ آشپزخانه رد شد. دستکشهای نازک را که از اول شب بارها پوشیده و درآورده بود، از روی لبهی سینک برداشت. یک جفت بود، سبک و خالی. آنها را به سایهی قفسهی ابزار برگرداند؛ لاستیکِ یکی آرام به کف دستش خورد و نرم صدا داد.