کار را انداختند گردنم، آخرش من را خواستند
پروینخانم برگهی نوبتِ پذیرایی را از دست رعنا کشید و همانطور که نوک خودکارش را روی اسمها میزد گفت: «تو فقط از آشپزخونه حواست به چای و شیرینی باشه. دمِ سالن لازم نیست بیای.» برگه هنوز بین انگشتهای رعنا گیر داشت؛ کاغذ نازک زیر فشار هر دوشان چین خورد. از هال صدای خندهی زنها و صلواتِ تازهواردها میآمد و بخار سماورِ دوم روی شیشهی آشپزخانه مینشست. رعنا از صبح، با شانههای مانده از یک روز طولانی در شرکتِ بخش انرژی و کارت مترو با لبهی ساییده در جیب مانتو، رفتوآمد کرده و همهچیز را از تعداد استکانها تا ترتیبِ نشستنِ بزرگترها چیده بود. پروینخانم خودش نخواسته بود این را بلند بگوید؛ فقط حالا که مهمانها رسیده بودند، لازم دیده بود اختیارِ دیدهشدن را از همان دستی بگیرد که کار را راه انداخته بود.
رعنا برگه را ول کرد. نه با قهر، با دقت. گفت: «خیلی خب.» بعد از کنار چهارچوب نیمهبازِ آشپزخانه عقب رفت و سینی خالی را از روی اپن برداشت؛ همان کاری که پروینخانم انتظار نداشت: نه بحث، نه خواهش، نه توضیح. فقط زیر لب به دخترخالهای که گیج ایستاده بود گفت: «استکانهای لبطلایی برای آقاجان و عمو جلیل. اون سینی نقرهای نه، سنگینه، دستت میلرزه.» دختر سر تکان داد، بیآنکه نگاهش را از پروینخانم بدزدد. اولین ترکِ کوچک همانجا افتاد؛ برگه رفته بود، اما فرمان هنوز از دهان رعنا بیرون میآمد.
خانهی خاله مهری در غرب تهران، در یکی از همان برجهای نوسازِ شیشهبالکندار بود که راهروهایش صدای کفش را چند برابر میکرد. مهمانی نامزدی در آپارتمان یعنی هر اشتباه، از جا ماندنِ قندان تا دیر رسیدنِ سینی، جلوی چشم همه بزرگ میشد. خانواده و فامیل باخبرند؛ همین یک جمله کافی بود تا حتی فاصلهی ایستادنِ سینا با رعنا هم اندازه داشته باشد، چه برسد به اینکه کسی علنی طرف او را بگیرد. از بیرون، این شب فقط شب شیرینیخورانِ سادهای بود. از داخل، میدان آبروداری بود.
پروینخانم جلوی درِ هال با لبخندِ مهماندار ایستاده بود و اسمها را به جا میآورد، اما سه دقیقه بعد اولین گره خودش را نشان داد: چایِ دور اول به جای بزرگترهای سمت راست، رفت جلوی پسرهای جوانی که سرِ پنجره جمع شده بودند. عمو جلیل ابرو بالا انداخت. رعنا از عمق آشپزخانه این را دید، قندان را از دست دخترخاله گرفت، از مسیر باریکِ کنار پرده رفت، بیآنکه وارد مرکز سالن شود استکانها را جابهجا کرد و همانطور که خم شده بود آرام گفت: «اول این سمت، بعد اون ردیف.» کسی تشکر نکرد. فقط ابروهای عمو جلیل خوابید و سینی دوباره راه درست را پیدا کرد.
ده دقیقه بعد شیرینیِ تر کنار بخاریِ برقیِ گوشهی هال گذاشته شده بود و خامه داشت عرق میکرد. پروینخانم مشغول خوشوبش با مهمانهای تازهرسیده بود و دو دختر جوان هر کدام یک مدل تعارف میکردند و راه را میبستند. رعنا از پشت پردهی توری دست دراز کرد، جعبه را کشید عقب، بشقابهای کوچکتر را جلو آورد و به پسرخالهاش که موبایل به دست مانده بود گفت: «این مسیر رو خالی نگه دار. اگر عمهناهید بخواد رد شه گیر میکنه.» باز هم اسم او روی چیزی نیامد. اما راهرو باریکِ بین مبل و میز باز شد و زنها راحتتر نشستند.
خاله مهری برای لحظهای در آستانهی آشپزخانه مکث کرد. کلیدِ انباری را که باید یک ساعت پیش برمیگرداند، از جیبش درآورد و بیصدا کف دست رعنا گذاشت؛ کلید سرد بود، دیررسیده، و معنیاش از خودش بزرگتر. گفت: «قندانِ اضافه اونجاست.» بعد رفت. پروینخانم ندید، اما رعنا فهمید اولین چیز کوچکی که از او گرفته بودند، دارد از گوشهای دیگر برمیگردد: دسترسی.
گره اصلی وقتی افتاد که مادرِ داماد با دو خواهر سالخوردهاش رسیدند. جای آنها از قبل حساب شده بود؛ مبلِ نزدیک پنجره، دور از بادِ کولر، کنار میزِ میوه. اما برگه حالا دست پروینخانم بود و او برای نشان دادنِ صمیمیت، همان جا را داده بود به دو همکارِ شوهرش که تازه از شرکت آمده بودند و هنوز کت از تن درنیاورده بودند. یک لحظه، فقط یک لحظه، همهچیز روی آستانه ماند: زنهای مسن پشت درِ هال ایستاده، کفشکن شلوغ، راه عبور بسته، لبخندها نازک. اگر همانجا معطل میشدند، تا آخر شب میماند.
پروینخانم زیر لب با تندی گفت: «یه جا باز کنید دیگه.» اما جایی نبود. همکارها نیمهبلند شدند و دوباره نشستند؛ نمیفهمیدند باید بروند یا نه. سینا از کنار مردها خودش را تا نزدیکِ پرده رساند، نه آنقدر نزدیک که چشمها جمع شود، نه آنقدر دور که بیربط باشد. برگهی نوبتِ پذیرایی در دست پروینخانم لرزید. او نگاه کوتاهی به رعنا انداخت؛ آن نگاه از جنس خواهش نبود، از جنسِ ترسِ دیررس بود.
رعنا جلو نرفت. همانجا ایستاد و گفت: «اگر برگه پیش خودتون میمونه، خودتون هم جابهجا کنید.» صدایش بلند نبود، اما صاف بود. این همان خطی بود که تا آن لحظه نگه داشته بود. پروینخانم یک ثانیه بیشتر مقاومت نکرد. برگه را تا کرد، نزدیک آمد و بیآنکه اسم رعنا را صدا بزند، آن را در دست او گذاشت؛ انگار چیز کوچکی را پس میدهد، نه ستونِ مجلس را. رعنا کاغذ را گرفت، بازش کرد، با پشتِ خودکار روی دو اسم خط کشید و به پسرخاله گفت: «صندلیهای میزِ مطالعه رو بیار. همکارها میرن کنار آقایون. اینجا برای خانمجونها.» بعد خودش از کنار دیوار گذشت، با کف دست به لبهی میزِ میوه فشار داد، ده سانت جلوترش برد و برای اولینبار از شروع مجلس، هیچکس نپرسید چرا. فقط جا باز شد.
نفسِ جمع وقتی برگشت که سه زنِ سالخورده بیمعطلی نشستند و چایِ تازه، پیش از آنکه دلخوری صورت بگیرد، جلویشان قرار گرفت. پروینخانم سریع دوباره لبخند مهماندار را به صورتش برگرداند، اما حالا مجبور بود پشتِ سرِ نظمِ کسی راه برود که چند دقیقه پیش حذفش کرده بود. رعنا وارد متنِ سالن نشد؛ روی لبهی راهرو ماند، برگه را در دست چپ نگه داشت و با اشارههای کوتاه، مسیر سینیها را عوض کرد. آنقدر کافی بود که آبروداری بماند و آنقدر کم که کسی نتواند اسمش را به زبان بیاورد و از سنگینیاش فرار کند.
بعدتر، وقتی مجلس مردانه هم از اتاق روبهرو سهمِ چایِ دور دوم را خواست و آشپزخانه بین دیسِ میوه و قوریِ تازه دمگرفته بند آمد، سینا از سرِ در آمد. فاصله را نگه داشت، نگاهش را روی برگه نه روی صورت رعنا انداخت و گفت: «برای اتاق آقایون، اول میوه بره یا چای؟» سؤال سادهای بود، اما از دهان کسی بیرون میآمد که میتوانست از هر کس دیگری بپرسد. رعنا همانطور که قندان را میبست گفت: «اول چای. میوه اگر قبلش بره، گیر میافتن وسط تعارف.» سینا سر تکان داد، همان جواب را بدون تغییر به پسرعمو رساند و کنار رفت. نه تقدیر بود، نه صمیمیتِ بیجا؛ فقط تصمیم از مسیر او رد شده بود.
این تغییر، کار را آسان نکرد. بدتر کرد. چون حالا هر بار که گره میافتاد، نگاهها بیصدا به سمت راهروی آشپزخانه برمیگشت و پروینخانم بیشتر مجبور میشد وانمود کند همهچیز هنوز زیر نظر خودش است. یک بار حتی جلوی خالهجان گفت: «رعنا جان فقط کمک میکنه.» اما همان موقع دخترخالهی کوچکتر برای پرسیدنِ ترتیبِ میوه و نقل، از کنار او رد شد و مستقیم رفت سراغ رعنا. پروینخانم دهانش را بست و ظرفِ زولبیا را بیدلیل جابهجا کرد.
بحران آخر نزدیکِ پایان مجلس رسید؛ وقتی مردها از اتاق روبهرو بیرون آمدند برای خداحافظیِ بزرگترها، زنها هم از جا بلند شدند، کفشکن دوباره پر شد، و سینیِ چایِ آخر باید همزمان به مادرِ داماد، عمو جلیل و دو مهمانِ دیررس میرسید، بدون اینکه کسی سرپا بماند یا تعارف روی تعارف سوار شود. در آپارتمانهای اینچنینی فاجعه لازم نیست بزرگ باشد؛ کافی است مادربزرگِ خانواده دو دقیقه با استکانِ نیامده منتظر بماند تا فردا همه بگویند مجلس جمعوجور نبود.
پروینخانم سینی را به یکی داد، منصرف شد، از او گرفت و به دیگری سپرد. دو مسیر در راهرو به هم خورد. یکی از بچهها نزدیک بود به لبهی سماور بزند. صدای مادرِ خاله مهری از ته سالن آمد: «کسی هست چایِ ما رو بیاره؟» همین یک جمله کافی بود تا رنگ از صورتِ خاله مهری بپرد. پروینخانم برگه را میخواست، ولی برگه دیگر دست او نبود. رعنا آن را در مشت داشت؛ کاغذ از عرقِ کف دست نرم شده بود.
سینا از کنار درِ اتاق مردها ایستاد، نه راه را بست نه صدا بلند کرد. فقط به رعنا نگاه کرد و بعد کمی جا باز کرد؛ همانقدر که یک نفر با سینیِ سنگین بتواند رد شود. پروینخانم گفت: «رعنا، اون—» و جملهاش کامل نشد. چون رعنا دیگر منتظر اجازه نماند. پیشبندِ سادهای که از عصر بسته بود هنوز روی کمرش بود. برگه را لای بندِ پیشبند فرو کرد، سینیِ آخر را خودش برداشت و گفت: «مسیر رو خالی کنید.»
این بار صدایش نه بلند بود نه طلبکار؛ از جنسِ کاری بود که اگر همان لحظه انجام نمیشد، دیر میشد. پسرخاله بیفکر عقب رفت. دخترها کنار پرده جمع شدند. رعنا از راهروی باریک عبور کرد، در همان جایی که دو دقیقه پیش همه به هم خورده بودند خودش را بین میزِ میوه و دستهی مبل جا داد، اول استکانِ مادرِ داماد را با دست راست گذاشت، بعد بیآنکه سینی را کج کند به عمو جلیل رسید، بعد نیمچرخ زد و دو مهمانِ دیررس را پوشش داد. همزمان با سر به پسرعمو فهماند صندلیِ اضافه را برای خانمجون بیاورد و با یک «نه، اینور نه» مسیر خروج مردها را از کنار پنجره به سمت در هدایت کرد. همهچیز در کمتر از یک دقیقه اتفاق افتاد، اما بعد از آن، دیگر کسی سینی را از او نگرفت.
حتی پروینخانم. او کنار درِ هال خشک نماند؛ مجبور شد به ریتمی که رعنا چیده بود تن بدهد. به مهمانِ تازهبلندشده گفت از همان مسیرِ بازشده برود. به دخترها اشاره کرد صبر کنند. صورتش هنوز لبخند داشت، اما اختیارش دیگر در دستِ لبخندش نبود. نظمِ مجلس از جایی عبور میکرد که تا یک ساعت پیش قرار بود فقط «پشت آشپزخانه» بماند.
رعنا دور آخر را کامل کرد، سینی خالی را برگرداند، برگه را از بندِ پیشبند بیرون کشید و اسمهای خطخورده و جابهجا شده را یک بار با انگشت صاف کرد. وقتی از کنار چهارچوب نیمهباز گذشت، سینا بیآنکه راه را ببندد، کلیدِ انباری را که دوباره لازم شده بود از روی طاقچه برداشت و به سمت او گرفت. تماسشان کوتاه بود؛ فلزِ کلید بین دو انگشت جابهجا شد. گفت: «قوریِ سوم هم تموم شد.» رعنا گفت: «میدونم.» و کلید را گرفت؛ نه مثل لطف، مثل چیزی که جای درستش را پیدا کرده.
آخرین سینی که رفت، راهروی پشت آشپزخانه ناگهان خالی شد؛ فقط بوی چای مانده بود و بخارِ نشسته روی کاشی. رعنا پیشبندش را باز کرد و به گوشهی بندِ رختِ کوتاهی که کنار محلِ شستوشو کشیده بودند آویخت. یک چینِ تازه، درست وسط پارچه مانده بود؛ همان جایی که برگهی نوبت ساعتی در آن گیر کرده بود. پارچه هنوز از گرمای تن و بارِ کار ول نشده بود و آن خطِ گرم، در گوشهی باریکِ بندِ رخت، آرام ماند.