این ویرانی ما را جدا نکرد
ترانه قبل از آنکه برانکارد به چارچوب درِ اورژانس گیر کند، دستش را برد زیر چرخ لق و با یک فشار کجش کرد تا رد شود. پسرخالهی سامان، حامد، همانوقت رو به مأمور پذیرش گفت: «همراه اصلی ما منم.» انگار او بود که پیرمرد را با آن صورت خاکستری تا بیمارستان کشانده بود، نه دختری که آستین مانتویش تا آرنج بالا رفته و لکهی سرم روی مچش خشک شده بود. ترانه نفسش را نگه داشت، کیف مدارک را از روی سینهی مادر سامان برداشت و کارت ملی و دفترچه را بیرون کشید. زن فقط هقهق میکرد. حامد گفت: «خانم، شما فعلاً آب جوش پیدا کنین، اینجا شلوغه.» لحنش نه خواهش بود نه دستورِ خالص؛ همان جایی وسط که آدم را از اسم و جایگاهش خلع میکند و میگذارد در حد دستِ اضافه بماند.
ترانه بدون نگاهکردن به او، فرم رضایت را روی پیشخوان چرخاند و از نگهبان شیفت شب خودکار خواست. لبهی کارت مترو از جیب کیفش بیرون زده بود و از بس بین انگشتهایش چرخیده بود، گوشهاش سفید شده بود. گفت: «اسم پدر سامان کاملش با یک الف اضافهست، اینجا اشتباه زدین.» مأمور سرش را بالا آورد، دوباره به مانیتور نگاه کرد و زیر لب تشکر کرد. حامد با همان عجلهای که برای دیدهشدن داشت، رسیدش را گرفت و خواست به اسم خودش امضا کند؛ ترانه فرم را قبل از قلم او کشید طرف مادر. «این باید ایشون امضا کنن.» صدایش صاف بود. اولین بار آن شب، چیزی از دست کسی در رفت و به دست او برگشت.
سامان از انتهای راهرو رسید؛ پیراهنش از پشت کمر چروک افتاده بود، آن سفتی آخرِ شیفت و دویدن توی خیابان هنوز روی شانههایش مانده بود. در بخش انرژی یک شرکت پیمانکاری کار میکرد و از صبح تا آن ساعت نه خانه رفته بود نه غذا خورده بود؛ با اینهمه وقتی به جمع رسید، چشمش اول روی حامد نشست که رسید را بالا گرفته بود، نه روی ترانه که فرمها را بسته و قبض آزمایش را لای دفترچه گذاشته بود. فقط گفت: «پزشک چی گفت؟» و جواب را از پسرخالهاش خواست. ترانه جعبهی غذای کوچکی را که از عصر توی کیف مانده و حالا سرد شده بود، بیشتر ته کیف هل داد و عقب ایستاد. دردش از این نبود که خسته بود؛ از این بود که خانواده و فامیل باخبرند و باز هم هر بار میشد همان نفرِ بینامِ کنار دیوار.
یک ساعت بعد، وقتی صدای دستگاهها در راهروی آیسییو با بوی وایتکس قاطی شده بود، حامد تازه فهمید پول پیشپرداختِ سیتی را جا گذاشته. رنگ از صورتش پرید اما فقط به سامان گفت: «یه سوءتفاهم شد، کارت دست بابا مونده.» خاله مهری کنار صندلی فلزی صاف نشست؛ روسریاش را کشید جلو و با آن نگاه آشنا که هم حسابگر بود هم دلنگران، چشم انداخت به ترانه. آن نگاه میگفت حالا که اینجایی، خرجِ بیآبرویی را هم تو بده. ترانه کیفش را باز کرد، پاکت شهریهی ترم آخرش را که برای تمدید خوابگاهِ دانشگاه کنار گذاشته بود، بیرون آورد و بیصدا داد دست سامان. حامد حتی تشکر هم نکرد؛ فقط به خاله مهری خم شد و آهسته گفت: «خدا خیرش بده، بالاخره برای همین کارا هست دیگه.»
خاله مهری همان آهستهگویی را جوری ادا کرد که شنیده شود: «دختر خوبیه، اهل دویدن و رسیدگی. هر خانهای یکی مثل این لازم داره.» نه اسم، نه نسبت، نه آینده؛ فقط قابلمهای که وقت بحران خوب میجوشد. ترانه نگاهش را از برق لکهدارِ درِ آسانسور دزدید. تصویر خودش و سامان کنار هم در آن فلز کدر افتاده بود؛ او با شال شلشده و گونههای فرورفته، سامان با فک قفلشده و گردنی که از خستگی کج میماند. اگر همان لحظه چیزی میگفت، صدا از گلویش زخمی بیرون میآمد. پس چیزی نگفت. قبض را گرفت، رفت پایین، پول را پرداخت کرد و وقتی برگشت، پاسخِ واحد تصویربرداری هم آمده بود: پذیرش بسته نمیشود.
آنجا بود که سامان بالاخره سر برداشت و فهمید پول از کجا آمده. پاکت سفید را در دست ترانه دید که دیگر صاف نبود. خاله مهری داشت برای زنعموی تازهرسیده توضیح میداد: «این دختر از اول کاربلد بوده، خدا را شکر.» سامان یک قدم از جمع جدا شد، بطری آب نیمهخالی را از دست حامد گرفت و مستقیم به ترانه داد. نه کلمهای اضافه، نه تشکری که شبیه صدقه باشد. فقط گفت: «تو بشین. من میرم جواب آزمایش را میگیرم.» بعد رو به مادرش کرد: «پول را هم ترانه داد. بعداً من پس میدم.» لحنش آرام بود اما راه را بست؛ همانقدر که خاله مهری برای یک ثانیه لبش را جمع کرد و حامد گوشیاش را بیدلیل روشن و خاموش کرد. ترانه ننشست، اما بطری را گرفت. این بار کسی وانمود نکرد او فقط برای آب جوش آمده.
نزدیک سحر، پزشک از پشت درِ شیشهای خبر داد که خطر فوری رد شده و باید بیمار را به بخش منتقل کنند. فشار ناگهانیِ آسودگی از آن نوعی بود که بهجای سبککردن، آدمها را شل و بدخلق میکند. خاله مهری شروع کرد به تقسیمکردن آدمها؛ یکی برود خانه برای پتو، یکی صبحانه بگیرد، یکی کنار مادر بماند. برای ترانه هم جای مشخصی داشت: «تو بیا با من، وسایلِ آقا را جمع کنیم و بعد بهتره تا صبح بری منزل خودتون. اینجا دیگه مردها میمونن.» حامد هم بیدرنگ اضافه کرد: «آره، جلوی مردم خوب نیست. زحمتتو کشیدی.»
ترانه بندِ کیف لباس بیمار را کشید بالا؛ همان کیف سرمهای که چراغ کوچک آویزِ زیپش با تکان دست روشن میشد و مثل فانوس کمجان روی پارچه خط میانداخت. در آن کیف، دمپایی، شانه، داروها، شارژر، یک پیراهن خانه و رسیدهای تاخورده بود؛ تمام باقیماندهی شبی که نزدیک بود از هم بپاشد. گفت: «من وسایل را میبرم تا اتاق بخش.» نه بلند، نه طلبکار. فقط مرز خودش را گذاشت. حامد جلو آمد تا کیف را از دستش بگیرد و لبخند مودبانهای زد که بیشتر از اخم تحقیر میکرد. «داداش خودش میبره. شما تا همینجا خیلی لطف کردین.»
سامان آن لحظه از انتهای راهرو رسید؛ بوی قهوهی تلخ ارزان و هوای بیرون با او آمده بود. دو لیوان کاغذی در یک دست داشت و با دست دیگر پرونده را نگه میداشت. حامد برای اینکه تعریف صحنه را جلوتر از او تحویل بگیرد، گفت: «تموم شد، من خانم را میفرستم. وسایل را هم خودمون جمع میکنیم.» ترانه فقط یک بار به سامان نگاه کرد؛ نه برای شکایت، برای اینکه ببیند باز هم او را از روی دستِ دیگران خواهد خواند یا نه.
سامان یکی از لیوانها را به مادرش داد، پرونده را روی صندلی گذاشت و بیهیچ مقدمهای دستش را دراز کرد سمت بندِ همان کیف. نه برای گرفتنِ کاملش؛ انگشتهایش بند را کنار دست ترانه گرفت. گفت: «نه. اتاقِ بخش را ترانه بلده، از اول همهچی را او جمع کرده.» بعد رو به مادرش، نه رو به حامد، ادامه داد: «تا وقتی کار بابا تمام نشده، کسی را مرخص نکنین.» جملهاش دعوا نبود، ولی آداب را جابهجا کرد. خاله مهری خواست چیزی بگوید، نگاهش روی صورت خستهی پسرش ماند و عقب نشست. حامد لبخندش را جمع کرد. ترانه بند کیف را ول نکرد؛ فقط وزنش را بین دست خودش و سامان تقسیمشده حس کرد، مثل اولین بار که بارِ این شب واقعاً دو نفره شد.
راهِ بازگشت به ساختمان خانوادگی کوتاه بود و خفه. تهرانِ صبحِ زود هنوز کامل بیدار نشده بود؛ نانواییها بخار میدادند و خیابانهای فرعی بوی آبپاشی شبانه میداد. مادر سامان با خاله مهری در تاکسی جلو نشستند، حامد با موتور دنبالشان آمد و ترانه و سامان عقب، با همان کیف سرمهای بین پاهایشان. هیچکدام حرف زیادی نزدند. فقط یکبار وقتی ماشین روی دستانداز افتاد، چراغ کوچکِ آویز روشن شد و خاموش شد و روی مچ هر دو خط باریکی از نور کشید. سامان دستش را از روی پرونده برداشت و کیف را عمودتر گذاشت تا روی زانوی ترانه نلغزد. همین.
جلوی ساختمان، فشار دوباره شکل گرفت؛ نه با داد و نه با فریاد، با ادبِ انتخابی. درِ ورودی نیمهباز بود و لامپ زردِ سردر، موزاییکهای خیس را لکهدار کرده بود. خاله مهری اول از همه پیاده شد و کلید را از کیفش درآورد. حامد جلو پرید، در را کامل باز کرد و با آن صدای نرمِ نمایشی گفت: «مامانجان، شما بفرمایید بالا. سامان، تو هم پرونده را بیار. این کیف را بده به خانم، ببره تا واحد خاله. بعد خودش بره.» جملهاش بینقص چیده شده بود: ورود برای اهلِ خانه، حمل برای دختر، خروج برای حفظ آبرو. حتی دستش را هم دراز کرد سمت بندِ کیف، طوری که انگار لطف میکند بار سبکتری به ترانه بدهد و راه سنگینتر را از او بگیرد.
ترانه بند را محکمتر گرفت اما چیزی نگفت. این همان جایی بود که اگر حرف میزد، همهچیز میافتاد به دعوای لفظی و حرمتکشی. حامد یک قدم نزدیکتر شد و آهستهتر گفت: «الان وقت این چیزا نیست. مردم بیدار میشن.» یعنی دیدهشدنِ او کنار پلهها مشکل بود، نه شبی که پولش خرج شد و دستش تا مچ در کار دیگران رفت. خاله مهری از آستانه برگشت، مردد بین نگهداشتن آبرو و نگهداشتن نظم. مادر سامان فقط خسته بود و به نرده چسبیده بود. صحنه کوچک بود، شاهدها هم کم، اما مرز همانجا داشت بسته میشد.
سامان پرونده را زیر بغل زد و قبل از آنکه دست حامد به بند برسد، کف دستش را روی همان بند گذاشت؛ درست کنار انگشتهای ترانه. نه کیف را از او گرفت، نه به او پس داد. بند بین دو دست ماند. گفت: «کیف با ترانه میآد بالا.» حامد ابرو بالا انداخت: «گفتم که—» سامان این بار نگاهش را مستقیم به او داد؛ خسته، بیحوصله، بیجا برای مانور. «گفتم با ترانه میآد بالا.» بعد پرونده را از زیر بغل بیرون کشید و روی سکو کنار در گذاشت، تا دستش آزاد شود. دست دومش را هم آورد زیر کیف، از پایین گرفت، طوری که وزن دیگر فقط روی مچ ترانه نماند. «همین را با هم میبریم.»
این «با هم» نه بلند بود نه نمایشی، اما در آن آستانه شکلِ دستور گرفت. حامد هنوز میتوانست بحث کند، اما برای بحث باید یا دستش را روی دست آن دو میگذاشت یا جلوی مادر و خاله میگفت دختری که همهی شب این بار را کشیده، حق ندارد از همین در بالا برود. هیچکدام آبرومند نبود. پس فقط دهانش نیمهباز ماند و بعد بسته شد. خاله مهری کلید را چرخاند و یک قدم کنار رفت؛ راه باز کرد، نه با رضایت، با ناچاریِ رسم. همین کافی بود. ترتیب ورود عوض شده بود.
ترانه اول پا روی پلهی سنگی گذاشت. سامان همانطور که بند میان دست هر دو بود، نیمقدم عقبتر با او آمد. کیف بینشان آویزان بود، سنگین و زنده، با آویز چراغدار کوچکش که از تکان راهپله بیدار میشد. پشت سرشان بوی چای مانده و داروی بیمارستان از لباسها بالا میآمد. از پایین، حامد پرونده را برداشت اما دیگر صدایی نکرد. مادر سامان به نرده تکیه داد و آهسته بالا آمد؛ شاهدی خسته، نه داور.
پاگردِ طبقهی اول نیمهتاریک بود. لامپ سقف سوخته بود و تنها روشنایی از همان چراغ کوچکِ آویز میآمد که با هر قدم کوتاه، روی دیوار گچی و روی انگشتهایشان نوسان میکرد. ترانه ایستاد، نه از درماندگی؛ برای اینکه وزن کیف روی پیچ پله به در بخورد و صدا کند. دستش را کمی بالاتر برد و بند را در میانه نگه داشت. سامان هم بیحرف مکث کرد و همانجا ایستاد. نور کوچک، باریکهوار از روی مچ ترانه رد شد، روی رگ برجستهی دست سامان لغزید و میان دو دست، تاب خورد. بعد هر دو همان وزن را نگه داشتند و نور هنوز بینشان میجنبید.