یک کار ماند و دو دست
رعنا لیوان آب را از دست مرد لرزان قاپید، قرص را از روکش نقرهای بیرون زد و قبل از آنکه سر بیمار روی شانهی همراهش ولو شود، قرص را گذاشت زیر زبانش. بعد با دست دیگر زنگ پرستار را کوبید و گفت: «پدرش دیابت دارد، رنگش دارد میپرد. صندلی بیارید.»
همه چیز در راهروی اورژانس تهران بوی وایتکس و عرق مانده میداد. خاله پروین که تازه از آسانسور بیرون زده بود، همان لحظه به جای تشکر، چادرش را جلو کشید و با اخم به رعنا گفت: «تو چرا دست میزنی؟ خودِ ما هستیم.» انگار نه انگار همین دو دقیقه پیش خودشان دور تخت سامان جمع شده بودند و کسی نفهمیده بود پدر او دارد از هوش میرود. مهرداد کنار دیوار ایستاده بود؛ آستین پیراهنش از شبمانی چروک شده، چشمهایش سرخ، اما همان سکوت هم بدتر از حرف بود. سکوتی که میگفت رعنا هست، ولی نه آنقدر که دیده شود.
پرستار کشیک آمد، فشار را گرفت و با همان تندی کارکشتهها گفت: «خوب شد زود قرص را گذاشتید.» رعنا دستش را عقب کشید، انگار داغ شده باشد. خاله پروین فوری رو به پرستار کرد: «ما حواسمان بود.» بعد به رعنا اشاره کرد: «این دختر فقط همدانشگاهی سامان است.» فقط. کلمه را جوری انداخت وسط راهرو که انگار سطل خالی را هل بدهد زیر نیمکت.
رعنا چیزی نگفت. کیفش را که بندش شانهاش را بریده بود، برداشت و از کنار نیمکت فلزی رفت. لبهی کارت مترویش از جیب مانتو بیرون زده و ساییده شده بود. شب از دانشگاه مستقیم آمده بود، با همان جعبهی غذای سردش که حالا ته کیف له شده بود. خانواده و فامیل باخبرند که او با سامان رفتوآمد دارد، اما باخبر بودن با جا دادن فرق داشت؛ این را خاله پروین هر بار با یک تعارف نصفه یا یک معرفی کوتاه یادش میآورد.
چند دقیقه بعد، نوبت خرید داروی بیرون از بیمارستان شد، امضای فرم، گرفتن جواب قند، زنگ زدن به عموی کرج، و نگه داشتن صف جلوی باجه. هر کاری که پا میخواست، روی دوش رعنا افتاد؛ هر کاری که اسم میخواست، رفت روی شانهی دیگران. خاله پروین پول نسخه را داد دست مهرداد و بلند گفت: «بده به پسرها، بدوند.» بعد آرامتر، طوری که فقط رعنا بشنود، اضافه کرد: «تو لازم نیست اینهمه خودت را قاطی کنی.»
رعنا با همان آرامی نسخه را از روی صندلی برداشت، نگاه کرد، گفت: «این داروخانهی روبهرویی ندارد. باید از ساختمان پشتی بگیرند. تا شما تصمیم بگیرید، صفش بسته میشود.» منتظر اجازه نماند. به پسرخالهای که گوشی دستش بود، گفت جای او را در صف نگه دارد، خودش دوید سمت پلهها. وقتی برگشت، نایلون دارو را بین دندان گرفته بود و با دو دست، چای کاغذی و نان و پنیر هم آورده بود. لیوانها را روی لبهی پنجره چید. یکی را جلوی پدر سامان گذاشت، یکی را جلوی مادرش، و یکی را گذاشت کنار مهرداد. خاله پروین همان لحظه لیوان مهرداد را برداشت داد به پسر خودش: «تو بخور، از صبح چیزی نخوردی.»
مهرداد به لیوان خالی کنار رعنا نگاه کرد. بعد بیآنکه حرفی بزند، لیوان خودش را از دست پسرخاله پس گرفت و گذاشت کنار رعنا. این کار کوچک، همانقدر که بیصدا بود، همانقدر هم هزینه داشت؛ خاله پروین ابرو بالا انداخت، پسرخاله پوزخند زد، اما مهرداد چشم برنداشت. رعنا لیوان را برنداشت تا کسی خیال نکند منتظر صدقهی احترام است. فقط گفت: «اول مادرت.» مهرداد سر تکان داد، لیوان را داد به مادرش و برای رعنا رفت از دستگاه، آب معدنی آورد. اولین بار بود آن شب کسی زحمت را از روی دست او برمیداشت، نه اینکه فقط روی آن اضافه کند.
ساعت از نیمهشب رد شده بود که مشکل اصلی رسید. مادر سامان بعد از شنیدن خبرِ نیاز به انتقال موقت به بخش مراقبت ویژه، یکهو نفسش برید، رنگش مثل ملحفه سفید شد و نشست روی زمین. خاله پروین به جای آنکه جا باز کند، شروع کرد به صلوات بلند فرستادن و دستور دادن: «آب قند! پنکه! یکی دکتر را خبر کند!» رعنا زانو زد، روسری زن را از زیر گلویش شل کرد، مچش را گرفت و تند گفت: «نه آب قند. اول راه را باز کنید.» بعد سرش را بالا آورد و مستقیم به مهرداد گفت: «تو برو برانکارد خبر کن. از ایستگاه پرستاری، نه از اینجا داد زدن.»
مهرداد حتی نگاه هم به خاله پروین نکرد. همانطور که رعنا گفته بود، از میان جمعیت رد شد و دوید سمت ایستگاه. خاله پروین دستش را روی شانهی رعنا گذاشت که عقبش بکشد: «گفتم بلند شو، نامحرم دورش جمع نشود.» رعنا شانهاش را از زیر دست او بیرون کشید و گفت: «اگر میخواهید حالش بدتر شود، بله.» صدایش بالا نرفت، اما دستش از روی مچ زن تکان نخورد. دو دقیقه بعد مهرداد با پرستار و برانکارد برگشت، راه را باز کرد و خودش کنار رعنا زانو زد تا مادرش را بلند کنند. وقتی پرستار گفت «یکی از همراههای اصلی بیاید»، خاله پروین یک قدم جلو رفت، اما مهرداد گفت: «رعنا، کیف و پرونده را بردار. بیا.»
همین یک جمله، در آن راهروی شلوغ، از هر دعوایی برندهتر بود. نه بلند بود، نه نمایشی؛ فقط انتخاب بود. رعنا پرونده را برداشت و دنبال برانکارد راه افتاد. در آینهی لکافتادهی آسانسور، برای یک لحظه خودشان را کنار هم دید: مهرداد با فک قفلشده و دستهای خالیِ آماده، او با کیف، پرونده و نایلون دارو. خاله پروین پشت در آسانسور ماند و نگاهش را مثل سیخ از لای در نیمهبسته فرو کرد.
بعد از معاینهی دوباره و یک ساعت دویدن بین طبقه و باجه و دستگاه خودپرداز، خبر کمی آرامتر شد. بحران اصلیِ مادر سامان رفع شده بود، اما پزشک برای خود سامان یک قلم داروی تزریقی کمیاب و چند وسیلهی شخصی از بخش قبلی خواست؛ فوری، قبل از بسته شدن تحویلخانهی شب. خاله پروین که انگار هنوز میخواست جای همه چیز را تعیین کند، همانجا گفت: «خوب، مهرداد با پسرها میرود. رعنا هم همینجا بماند پیش خانمها.»
رعنا خسته بود؛ پاهایش از دویدن تیر میکشید، بند کیف روی شانهاش گود افتاده بود، و جعبهی غذای سرد لهشده هنوز ته کیف به پهلو خورده بود. با این حال مستقیم گفت: «من مسیر تحویلخانه را بلدم. از درِ پشتی اگر برویم، زودتر میرسیم. اگر نمیخواهید، خودتان بروید.» این را گفت و خم شد نایلون دارو و ساک لباسهای سامان را از زیر نیمکت برداشت. نه خواهش کرد، نه منتظر تایید ماند. مرزش را همانجا کشید: یا کار را درست انجام میداد، یا اصلاً نه.
خاله پروین به مهرداد رو کرد: «بگذار برود خانه. تا کی؟ مردم هم هستند.» منظورش مردمِ راهرو نبود؛ منظورش همان نگاههای فامیل بود که از صبح وزن میکشیدند، هر فاصله را، هر نزدیکی را. مهرداد ساک را از دست رعنا نگرفت. آمد کنار او ایستاد، بند ساک را گرفت و گفت: «با من میآید.» بعد به پسرخالهاش که جلو آمده بود، بستهی کارتها و پول خرد را داد: «تو اینجا بمان. اگر اسم مادرم را صدا زدند، جواب بده.»
خاله پروین خندید، آن خندهی باریکی که بیشتر نیش بود تا صدا. «الان وقت این کارهاست؟» مهرداد نگاهش نکرد. فقط ساک را یکبار بلند کرد، سنگینیاش را سنجید، و بند دیگرش را رها نکرد تا رعنا هم همان طرف را بگیرد. «وقت همان کاری است که باید انجام شود.»
راهروی بین دو بخش خلوتتر بود و چراغهای شب، زردتر. آنها با یک ساک و یک نایلون دارو از پیچ کنار نمازخانه رد شدند، بعد از پلهی کوتاه تحویلخانه پایین رفتند. ساک سنگین بود؛ داخلش لباس، شارژر، مدارک، بطری آب، و دمپایی بیمارستانی لق میزد. رعنا خواست همهاش را روی دست خودش بکشد، عادت همان بود؛ مهرداد نذاشت. بند را کوتاهتر دور مشت خودش پیچید و گفت: «بالا را تو بگیر. پایینش میکشد زمین.»
این دیگر تعارف نبود. وزن واقعی بود. رعنا سر دیگر ساک را گرفت. قدمهایشان ناچار با هم تنظیم شد؛ اگر یکی تند میرفت، ساک میپیچید و به زانو میخورد. پشت باجهی تحویلخانه، متصدی خوابآلود بیحوصله گفت: «فقط یک نفر.» رعنا ساک را زمین نگذاشت. گفت: «نسخه و کارت دست من است.» مهرداد همانجا کنار او ماند و کارت ملی و رسید را از جیبش درآورد، گذاشت روی شیشه و گفت: «کار با هر دویمان است.» مرد پشت باجه سرش را بالا آورد، نگاهی انداخت، بعد بیحرف، پنجره را کاملتر باز کرد.
وقتی آمپول را تحویل گرفتند، تازه فهمیدند باید از ساختمان روبهرو هم یخِ پزشکی بگیرند و ظرف مخصوص حمل را امضا کنند. رعنا نفسش را از بینی بیرون داد، کوتاه، خسته. «اگر از حیاط ببریم، دور میشود.» مهرداد پرسید: «مسیر زیرزمین باز است؟» رعنا گفت: «اگر نگهبان گیر ندهد.» «تو جلو برو.»
او جلو رفت؛ از راهروی باریک خدماتی، کنار دیوار کاشیشده، جایی که بوی آب مانده و مواد شوینده میآمد. نگهبان جلوی در زیرزمین خواست آنها را برگرداند، اما رعنا قبل از بحث، ظرف یخ و نسخه را بالا گرفت و گفت: «داروی بخش مراقبت ویژه است. پنج دقیقه دیر برسد، باید دوباره از اول دوندگی کنیم.» نگهبان هنوز مردد بود که مهرداد یک قدم آمد کنار رعنا، نه جلوتر، نه عقبتر، و همان ساک مشترک را بالاتر کشید تا بندش از روی دست او نیفتد. گفت: «ما از همین مسیر برمیگردیم.» لحنش نه اجازه میخواست نه دعوا میکرد؛ فقط جا را از تردید خالی میکرد. نگهبان کنار رفت.
در برگشت، خاله پروین جلوی پیچ راهرو منتظرشان بود؛ انگار خبر گرفته باشد. نگاهش اول به دستهایشان افتاد: یک ساک، دو دست. بعد به ظرف دارو. گفت: «دیر کردید. من خودم میفرستادم.» رعنا نای جواب نداشت. خواست از کنارش رد شود که خاله پروین دست دراز کرد سمت نایلون دارو: «بده من.» این بار مهرداد پیش از رعنا دستش را عقب کشید. نایلون را به او نداد، به پسرخاله هم نداد. رو به مادرش که از دور روی ویلچر نشسته بود و نگران نگاه میکرد، فقط گفت: «رسیدیم.» بعد ساک را جوری چرخاند که هنوز در دست هر دوشان بماند و مستقیم به اتاق تزریقات رفت. رعنا کنار او ماند، نه به عنوان کسی که اضافه آمده، بلکه به اندازهی سهم وزن روی کف دستش.
وقتی کار تحویل دارو و وسایل تمام شد، تازه بدنشان فهمید چهقدر خسته است. راهرو ساکتتر شده بود. اذان صبح از مسجد دوری میآمد و شیشههای راهرو رنگ خاکستری گرفته بودند. نیمکت فلزی اول راهرو، همان که اول شب بین رعنا و بقیه مثل مرز ایستاده بود، حالا خالی بود. لیوانهای کاغذی را جمع کرده بودند، جعبهی غذای سردِ لهشده هم دیگر از کیف بیرون نزده بود؛ رعنا آن را در سطل انداخته بود، بیآنکه حتی درش را باز کند.
صف کوتاهی جلوی باجهی تحویل شیفت صبح شکل میگرفت. رعنا اول رفت و روی همان نیمکت نشست، درست جایی که اگر کسی کنارش مینشست باید زانوهاشان در یک خط میافتاد. ساک را روی زانوهای خودش نگذاشت؛ گذاشت میان خودش و جای خالی کناری، با بندهایی که هنوز از فشار، فرم دست را نگه داشته بودند. بعد بیآنکه به عقب نگاه کند، گفت: «نوبت که افتاد، با هم بلند میشویم.»
مهرداد آمد و نشست. زانویش همراستای زانوی او ماند، نه عقبتر که فاصله بسازد، نه جلوتر که جا را بگیرد. یک دستش را گذاشت روی بند ساک، همانجایی که دست رعنا بود. صف آرام جلو رفت. نیمکت همان نیمکت بود، اما آن فاصلهی اول شب دیگر بینشان نبود. قصه همانجا برید.