لمسی که برنداشتیم
کلید را وقتی به رعنا پس داد که چراغهای پاگرد با حسگر خاموش شده بودند و تنها نور، سفیدی سرد صفحهٔ گوشی در کف دست مهرداد بود. کلید بین دو انگشتش آویزان ماند؛ نه آنقدر نزدیک که گرفتنش ساده باشد، نه آنقدر دور که توهینش پنهان بماند. رعنا دست دراز کرد. مهرداد یک ضرب مکث کرد، بعد گفت: «اینهم از امانت.» و کلید را گذاشت روی لبهٔ باریک جاکفشی، میان قبض برق تاخورده و یک ظرف کوچک ترشی که خاله پروین از آشپزخانه بیرون آورده و همانجا جا گذاشته بود. انگار خودش حق نداشت مستقیم چیزی را از دست او بگیرد.
رعنا کلید را برداشت. ته راهرو بوی برنج زعفرانی مانده با سرمای شب قاطی شده بود؛ روی اپن، جعبهٔ غذای بیرونبر از ظهر هنوز بسته مانده بود و روغن روی درش سفت شده بود. نادر از داخل هال صدا زد: «مهرداد جان، ماشینو بیار جلو.» مهرداد نرفت. یک قدم کنار چارچوب اتاق مهمان ایستاد و راه را چنان گرفت که رعنا برای رد شدن ناچار شد شانهاش را به دیوار بدهد. فاصله به اندازهٔ یک نفس تنگ شد؛ نه تماس، نه راه باز. او پایین، به دستهکلید در دست رعنا نگاه کرد؛ طولانیتر از حد لازم. بعد خیلی آرام کنار کشید. همین یک ضرب دیر کنار کشیدن، از خود تحقیر بدتر بود.
این خانه مال خالهٔ مادرش بود، اما امشب رعنا در آن مثل مهمان اضافهای میگشت که فقط برای کار صدا شده باشد. سه ماه بود نامزدیِ نادر و دخترخالهاش به هم خورده و حالا همه چیز را با ازدواج تازهٔ نادر با دختر یکی از شریکهای بخش انرژی وصله میکردند. رعنا حسابوکتاب مراسم را جمع کرده بود، خریدها را دویده بود، رزروها را هماهنگ کرده بود، اما وقتی مهمانها میآمدند، او میشد «دخترِ خواهرزادهای که کمک میکند». خانواده و فامیل باخبرند که او سالها ستون کارهای این جمع بوده؛ با این حال، هر وقت پای نشستن و دیدهشدن میرسید، انگار هیچکس یادش نمیآمد.
سر سفرهٔ چای، خاله پروین این فراموشی را با صدای بلند اجرا کرد. «رعنا جان، تو زحمت بکش سینی دومو ببر توی اتاق آقایون.» بعد رو به سحر، عروس تازه، با نرمی گفت: «تو بشین عزیزم، امشب مهمونی برای توئه.» سینی اول با استکانهای کمرباریک و نقل و پسته روی میز جلوِ مبلهای هال رفت؛ سینی دوم، با فنجانهای معمولی و قندان لبپریده، سهم اتاق کناری شد. رعنا سینی را برداشت. خندهٔ آرام چند زن روی مبلها نشست و گذشت؛ همان خندهای که میگوید جای هر کس معلوم است.
مهرداد کنار پنجرهٔ هال، با کت درآورده و آستینهای تاخورده، با نادر دربارهٔ قراردادی در بخش انرژی حرف میزد؛ لحنش کوتاه و صاف بود. اما وقتی رعنا از کنار میز رد شد، نگاهش به سینی برگشت، به تفاوت فنجانها، به در نیمهباز اتاقی که مردها در آن راحتتر مینشستند. نادر بیهوا گفت: «اون سینی نه، رعنا. اول برای آقای موسوی ببر، بعد بقیه.» یعنی حتی در خدمتکردن هم رتبهبندی لازم بود. رعنا سینی را محکمتر گرفت. خاله پروین از پشت سر اضافه کرد: «حواست باشه از این در نری تو، از آشپزخونه دور بزن. اینجا شلوغه.»
«چشم.» فقط همین را گفت. اما صدایش کمی خشک از گلویش بیرون آمد. راهی که گفته بودند یعنی دورتر رفتن، یعنی دیدهشدن در حال حملکردن، یعنی همان تحقیر با آداب.
او هنوز نرسیده بود به پیچ راهرو که یکی از عمهها دست دراز کرد تا از سینی برای خودش قند بردارد. حرکت عجولانه بود؛ استکانها به هم خوردند و چای داغ تا لبه بالا آمد. رعنا خواست سینی را عقب بکشد، همان لحظه دست دیگری از سمت پهلو رسید و مچ آن زن را در هوا نگه داشت.
نه محکم، نه خشن؛ فقط چنان قطعی که حرکت قطع شد.
مهرداد گفت: «داغه، صبر کنید.» صدایش برای جمع نبود، برای همان دست بود. بعد بدون اینکه به رعنا نگاه کند، سینی را از زیر دست او نگرفت؛ فقط با کف دستش زیر لبهٔ آن را بالا آورد تا تعادلش برگردد. فاصلهشان ناگهان شکل دیگری پیدا کرد: او که همیشه رسم فاصله را از همه سختتر نگه میداشت، حالا وسط هال، جلوی چشم دو سه نفر، خط خودش را شکسته بود تا نگذارد رعنا مضحکه شود. زن دستش را پس کشید. یکی گفت: «ای، چیزی نشد که.» خاله پروین اخم ریزی کرد. مهرداد هماندم دستش را برداشت و یک قدم عقب رفت، انگار تأخیر در عقبرفتن را فهمیده باشد. اما دیر شده بود. رعنا سنگینیِ آن یک ثانیهٔ اضافه را روی بازویش حس کرد، بیآنکه لمس مستقیمی در کار بوده باشد.
بعد از آن، هر چیزی کوچکتر، بدتر دیده میشد. هر بار که خاله پروین رعنا را از نشستن بلند میکرد، انگار دارد چیزی را جبران میکند که دیده شده. هر بار که مهرداد ساکتتر میشد، حضورش بیشتر جلب میکرد. در آشپزخانه، کنار سینک پر از استکان و بشقاب شیرینی، سحر با صدای پایین اما نه آنقدر پایین که نشنود گفت: «بعضیها عادت کردن توی هر مراسمی خودشونو صاحبخونه بدونن.» خاله پروین جواب داد: «آدم باید حد خودش رو بدونه. کمککردن خوبه، جا گرفتن نه.»
رعنا در ظرفشویی را بست تا صدای فلز روی فلز بلند شود و لازم نباشد چیزی بگوید. وقتی برگشت، مهرداد دمِ در آشپزخانه ایستاده بود؛ نه داخل، نه کاملاً بیرون. «نادر کلید انباری رو میخواست.» دروغ بدی بود؛ انباری در حیاط پشتی بود و نادر خودش کلید داشت. رعنا حلقهٔ کلیدها را از روی کانتر برداشت و به سمتش گرفت. مهرداد این بار مستقیم از دستش نگرفت. چند لحظه به انگشتهای او نگاه کرد، بعد گفت: «ولش کن. پیدا شد.» و کنار رفت. این مکثهای بیمصرف از هر حرفی بدتر بودند.
نیمهشب، مهمانها کم شده بودند و خانه به آن بههمریختگیِ بعد از آبروداری رسیده بود؛ رومیزی کج، قاشقهای چرب در بشقاب، جعبهٔ غذای سردشده هنوز روی اپن، انگار سهم کسی که وقت نکرده بنشیند. خاله پروین تصمیم گرفت نظم را با بیرونفرستادن آدمها برگرداند. «رعنا، تو با آژانس برو. مهرداد، تو سحر و نادر رو برسون. این وقت شب خوب نیست دختر تنها بمونه، ولی ماشین جا نداره.» جملهای که هم نگرانی بود، هم کنارزدن. نادر از همان دور گفت: «آژانس دم دره. عجله کنین.»
رعنا شالش را برداشت و کیفش را از اتاق مهمان آورد. وقتی به راهروی باریک رسید، صدای دو زن از هال برید توی فضا: «از اول هم زیادی اینجا رفتوآمد داشت.» دیگری گفت: «خب خانواده و فامیل باخبرند، برای همین باید بیشتر رعایت کنه.» رعنا قدمش را کند نکرد. اما در پاگرد داخلی، درست جایی که آینهٔ قدی کنار جاکفشی نور زرد هال را نصفهنیمه برمیگرداند، خاله پروین ناگهان از پشت صدا زد: «مهرداد، تو همراهش برو تا سوار شه. مردم حرف درمیارن اگر تنها پایین بره.»
این بار نگرانی هم فقط شکل تازهای از کنترل بود. اگر مهرداد همراهش میرفت، همان کسانی که تا یک ساعت پیش او را به اتاق پشتی میراندند، فردا داستان دیگری میساختند. رعنا برگشت تا بگوید لازم نیست، اما مهرداد پیش از او از هال بیرون آمده بود. نه با عجله، نه با تعارف. فقط مستقیم، آنطور که معمولاً به هیچکس نزدیک نمیشد.
راهرو ناگهان کوتاه شد. درِ آپارتمان باز بود و هوای تیز زمستان از پاگرد ساختمان میزد داخل. پایین، آسانسور روی طبقهٔ همکف مانده بود. مهرداد روبهرویش ایستاد، بین او و در، و از داخل هال صدای جمع هنوز میآمد؛ نه واضح، فقط به اندازهای که هر حرکت را پرهزینه کند. رعنا خواست از سمت آینه رد شود. مهرداد هم همان سمت نیمقدم جابهجا شد، بیآنکه قصد سدکردن را پنهان کند.
«کنار بروید.» صدایش آهسته بود.
مهرداد گفت: «آژانس هنوز نرسیده.»
«به شما ربطی ندارد.»
«امشب چرا.» کلمه را گفت و خودش هم انگار از صدای خودش خوشش نیامد. فکش سفت شد. «همه دارن نگاه میکنن.»
رعنا خندید؛ کوتاه، بیصدا. «نه. همه دارن جای منو تعیین میکنن. نگاهکردن کار اضافهشونه.»
از داخل، خاله پروین نزدیکتر شد. صدای دمپاییاش روی سرامیک راهرو آمد، بعد ایستاد؛ لابد کسی نگهش داشته یا خودش ترجیح داده نرسیده، مراقب بماند. همین کافی بود. خلوت دیگر خلوت نبود؛ لکهدار بود.
مهرداد یک قدم آمد جلو. فقط یک قدم. آنقدر که گرمای نفسش در هوای سرد محسوس شد، آنقدر که رعنا برای نخستین بار بوی صابون تلخ و دود ماندهٔ کت او را جداگانه گرفت. دستش بالا نیامد، اسمش را صدا نزد، هیچ کلمهٔ نرم و نجاتبخشی نیاورد. خطرش دقیقاً در همین بود؛ در اینکه با همهٔ خویشتنداریاش، تمام توجهش به یک نقطه باریک شده بود: فاصلهٔ میان آنها.
رعنا تا لبهٔ آینه عقب نرفت؛ ایستاد. تصویر هر دو در شیشهٔ قدی افتاده بود، نصفه در نور هال، نصفه در تاریکی پاگرد. مهرداد اگر یک گام دیگر برمیداشت، دیگر نه تعارفی میماند، نه پوششی. فردا صبح، همین خانه او را میبلعید.
او دید که مهرداد آن یک گام را هم میخواهد.
پیش از آنکه خط بشکند، رعنا کف دستش را بالا آورد و روی سینهٔ او نگه داشت؛ نه فشار، نه نوازش، فقط مانع. پارچهٔ پیراهنش زیر انگشتهای بازش گرم بود و هنوز فاصلهای باریک باقی مانده بود، همانقدر که لمس کامل نشود. مهرداد همانجا متوقف شد. بدنش سنگینتر از آن بود که این مکث طبیعی به نظر برسد.
رعنا گفت: «یک قدم کافی است.»
نه توضیحی داد، نه التماسی در صدا بود. کلمهها حکم نبودند، اما عقبنشینی هم نبودند. او خط را خودش گذاشت؛ نه برای آن جمع، نه برای آبرو، نه برای ترس. برای اینکه اگر چیزی قرار بود حقیقت داشته باشد، باید همینجا، پیش از شکستن، متوقف میشد.
در آینه، سایهٔ شانههایشان نزدیک بود و نرسیده. نور زرد هال از کنار صورت رعنا برید و به شیشه خورد. او دستش را همانطور یک لحظه نگه داشت، بعد بیصدا پایین آورد و از پهلوی قاب آینه به سمت در چرخید.
بخار نفس مهرداد کنار بازتاب نفس او روی خط سرد آینه نشست، بیآنکه به هم برسند؛ مهِ نازکی که لحظهای در هوای بریده ماند.