Fast Fiction

این خط سوخت، نشکست

«رعنا، سینی رو بده به مهتاب. تو برو روسری‌ت رو درست کن.»

عمه نسرین این را جلوی همه گفت و سینی چای را از دست رعنا کشید، طوری که استکان‌ها به هم خوردند و قاشق‌ها لرزیدند. رعنا کنار اپنِ شلوغِ آشپزخانه، میان ظرف خرما و جعبه غذای سردشده‌ای که از اداره آورده بود، یک قدم عقب رفت. از لای پرده‌ی نیمه‌کشیده‌ی پذیرایی، نگاه سهراب افتاد به همان عقب‌رفتن. فقط یک لحظه. همان‌قدر که او از لبه‌ی راهرو نزدیک شود تا سینی از دستش نیفتد و رعنا، بی‌آنکه دستش به آستین او بخورد، شانه‌اش را بچرخاند و جا خالی بدهد. نزدیک‌شدن کوتاه بود، اما عقب‌کشیدن رعنا زیادی دقیق بود؛ دقیق‌تر از یک پرهیز معمولی.

مهتاب با لبخند نرم و آماده‌ای که از صبح به صورتش سنجاق شده بود، سینی را گرفت و گفت: «من می‌برم، خاله.» انگار از اول قرار همین بوده. انگار رعنا از اول فقط برای برداشتن و پس‌دادن چیزها آنجا ایستاده بوده. در پذیرایی، دایی فرهاد داشت برای سومین بار به پدر رعنا توضیح می‌داد که «پسرِ آقای کمالی» از خانواده‌ی حسابی است، خانه‌اش سمت سعادت‌آباد است، و در بخش انرژی هم جای محکمی دارد. خانواده و فامیل باخبرند؛ همین خودش از هر حلقه‌ای سفت‌تر دور گلوی رعنا بسته شده بود.

رعنا گوشی‌اش را از روی اپن برداشت. نور صفحه در کف دستش پایین نگه داشته شده بود؛ پیام نیم‌ساعته‌ی سهراب هنوز باز نشده بود: «کلید دست منه. پایینم.» کلیدِ واحد بالا؛ همان واحدی که پدرش تازه خریده بود تا بعد از وصلت، «برای شروع زندگی» آماده بماند. سهراب دو روز پیش برای آوردن کارگر نقاشی رفته بود و کلید را دیرتر از وقتی که باید برگردانده بود. دیرتر از حدی که بشود بی‌معنی‌اش کرد.

عمه نسرین از پشت سر رسید، کمر باریک لیوان‌ها را بین انگشتانش گرفت و زیر لب، اما تیز گفت: «همه چیز باید تمیز و درست دیده بشه. مخصوصاً امشب. آدم بد برداشت می‌کنه.» بعد سرش را طرف پذیرایی برگرداند و صدایش را بلندتر کرد: «سهراب جان، شما زحمت کشیدی، بشین پسرم. کلید هم بعداً.»

بعداً یعنی هرگز در خلوت، هرگز بی‌شاهد، هرگز از دست به دست. رعنا این را خوب می‌فهمید. از صبح تا آن لحظه، اسمش را در همه چیز نگه داشته بودند و خودش را از همه چیز حذف کرده بودند؛ خانه‌ی خودش، چای خانه‌ی خودش، آینده‌ی خودش. فقط وقتی لازم بود چیزی را از جایی بردارد، صدایش می‌کردند.

وقتی دور بعدی چای تمام شد، مهتاب آمد کنار آشپزخانه و با مهربانی‌ای که مثل حوله‌ی خیس روی صورت آدم می‌افتاد گفت: «رعنا جان، عمه می‌گه تو نیا جلو. من و مامان جمع می‌کنیم.» رعنا سرش را تکان داد. از پشت شیشه‌ی مات بالکن، چراغ‌های تهران مثل سوزن‌های ریز می‌زدند توی شب. در پذیرایی، صدای خنده‌ی دایی فرهاد بالا رفت و بعد افتاد روی یک جمله‌ی روشن: «دختر باید تکلیفش معلوم باشه.»

زنگ آسانسور که خورد، سهراب از جا بلند شد. لابد خواسته بود بی‌سروصدا برود. عمه نسرین تندتر از او به پا شد و تا آستانه‌ی راهرو همراهی‌اش کرد؛ نه از ادب، از مراقبت. رعنا، که ظرف‌های خیس را در سینک جا می‌داد، صدای سهراب را شنید: «کلید.» عمه جواب داد: «بدین به من.» رعنا قبل از آنکه خودش بفهمد چه می‌کند، از آشپزخانه بیرون زد و گفت: «کلید بالاست، دفترچه‌ی کنتور هم توی همون کشوه. بابا گفت باید امشب بردارمش.»

عمه نسرین ایستاد. این اولین دروغ مستقیمی بود که رعنا آن شب گفته بود. دروغ کوچکی نبود؛ از جنس کلید بود، از جنس اجازه‌ی ورود. سهراب کلید را بالا گرفت، نه به عمه، نه کاملاً به رعنا. هوا در راهرو باریک شد. مهتاب از داخل پذیرایی نگاه کرد و فوری نگاهش را دزدید.

عمه با اخم گفت: «لازم نیست الان. فردا.»

رعنا دستش را دراز کرد و بی‌آنکه به چشم کسی نگاه کند، گفت: «بابا صبح زود می‌ره. الان لازم می‌شه.» صدایش آرام بود، اما عقب ننشست. سهراب کلید را روی کف دست او نگذاشت؛ یک لحظه بیشتر نگه داشت، فلز سرد بین دو انگشتش و انگشت‌های رعنا معلق ماند. نه آن‌قدر که بشود اسمش را گذاشت لمس، نه آن‌قدر کم که کسی نبیند تأخیر کرده. بعد رهایش کرد. عمه نسرین همان‌جا فهمید که این فقط کلید نیست.

رعنا همان شب بالا نرفت. کلید را گذاشت در کشوی میز تلویزیون و تا آخر مهمانی کنار همه نشست، با فاصله‌ی درست، با لبخند درست، با سکوتی که هر بار پسرِ آقای کمالی اسمش می‌آمد سفت‌تر می‌شد. فقط یک بار، وقتی سهراب می‌خواست کفشش را بپوشد، رعنا از سر راهش کنار رفت و برای باز شدن جا، دستش را به دیوار گرفت. سهراب از آن فاصله‌ی باریک رد شد؛ نه تنه‌ای، نه سلام اضافه‌ای. اما بوی باران‌خورده‌ی لباسش ماند، کوتاه و آزاردهنده.

سه روز بعد، تهران زیر ترافیک غروب له شده بود و رعنا از اداره‌ی بخش انرژی با خستگی و بوی کاغذ و دستگاه کپی به خانه رسید. جعبه‌ی غذای ظهر، نخورده، در کیفش سنگینی می‌کرد. روی اپنِ آشپزخانه رسیدهای برق و یک ظرف کوچک زیتون درهم ریخته بود. مادرش از اتاق گفت: «عمه‌ت میاد. آقای کمالی و خواهرش هم شاید سر بزنن. روسری‌تو عوض کن.» بعد، انگار چیزی عادی را خبر می‌دهد، اضافه کرد: «سهراب هم اومده بود بالا، شیر آب واحد جدید چکه می‌کرد. گفتم صبر کنه بابات بیاد.»

رعنا ایستاد. «الان بالاست؟»

«آره، ولی در بازه. تنها نیست. سرایدار هم هست.»

بالا رفتن رعنا توجیه داشت؛ واحد مال پدرش بود، شیر آب واقعاً چکه می‌کرد، و سرایدار هم آنجا بود. همه‌ی این‌ها برای ساخته‌شدن یک مرز کافی بود، نه برای امن‌بودنش. وقتی رسید، در نیمه‌باز بود. سرایدار زانو زده بود کنار سینک و غر می‌زد که «این لوله از اول درست بسته نشده». سهراب کنار پنجره ایستاده بود، آستین بالا زده، و پیچ‌گوشتی را در مشت می‌چرخاند. تا رعنا را دید، صاف شد. نه جلو آمد، نه عقب رفت.

رعنا گفت: «مامان گفت صبر کنید بابا بیاد.»

سهراب نگاهش را از صورت او پایین‌تر نبرد. «شیر آب صبر نمی‌کنه.»

سرایدار خندید، ابزارش را جمع کرد و گفت باید برود از ماشینش واشر بیاورد. رفت و در را همان‌طور نیمه‌باز گذاشت. رعنا می‌توانست همان لحظه برگردد پایین. عاقلانه همین بود. به‌جایش رفت سمت آشپزخانه‌ی کوچک واحد، همان‌جا که هنوز کارتن‌ها باز نشده بود و لبه‌ی کانتر با پیچ، رول چسب و قبض آب شلوغ بود. شیر را باز کرد، بست، و گفت: «فقط پنج دقیقه.»

این استثنا در صدایش نبود؛ در حرکتش بود. او در را کامل نبست، اما کامل هم باز نگذاشت. راه خروج را نگرفت، اما پس هم نکشید. سهراب پیچ‌گوشتی را گذاشت روی کانتر. «می‌تونستی کلید رو همون شب به عمه بدی.»

«می‌تونستی همون شب زودتر پس بدی.»

«پس نمی‌خواستم زودتر پس بدم.»

رعنا دست برد سمت کلیدِ روی کانتر؛ کلیدی که آن روز دوباره برای او آورده بود. باید همان لحظه برمی‌داشت و تمام می‌کرد. برنداشت. فقط انگشتش را گذاشت روی حلقه‌ی فلزی و برداشتش را عقب انداخت. بعد، وقتی صدای پای کسی در راه‌پله پیچید، کلید را برداشت و با همان آرامش سرد گفت: «دیگه بالا نیاین مگر بابا خودش بگه.»

سهراب تبسمی نکرد. همین بدترش می‌کرد. «اگر خودش گفت چی؟»

رعنا کلید را در مشت بست. «اون وقت هم جلوتر از در نمی‌آیی.»

سرایدار برگشت، مسئله‌ی واشر تمام شد، و آن پنج دقیقه بدون هیچ چیز اضافه‌ای تمام شد؛ جز این‌که از آن روز به بعد، خود رعنا هر بار صدای آسانسور می‌آمد، ناخودآگاه سرش را بالا می‌آورد.

فشار از جایی بدتر شد که همیشه بدتر می‌شود: از زبان کسانی که وانمود می‌کنند خیر آدم را می‌خواهند. عمه نسرین جمعه‌ی بعد، وسط چیدن بشقاب‌های میوه، رو به مادر رعنا گفت: «بعضی رفت‌وآمدها برای دختر خوب نیست. همسایه حرف درمیاره.» این را بلند گفت تا مهتاب و حتی خدمتکارِ ساعتی هم بشنوند. بعد، وقتی سهراب برای آوردن جعبه شیرینی از دم در داخل شد، عمه اصلاً نگذاشت وارد پذیرایی شود. جعبه را از دستش گرفت و با لبخند رسمی گفت: «زحمت کشیدی. بذار همین‌جا. آقایون خودشون برمی‌دارن.»

این بار تحقیر سهم سهراب بود، اما رعنا را هم می‌سوزاند. در خانه‌ای که هر ورود و هر تعارف معنا داشت، نگه‌داشتن مردی در آستانه یعنی تعیین جایگاهش. سهراب همان‌جا ایستاد، پشتِ درِ باز، نه مهمان کامل، نه غریبه‌ی کامل. دایی فرهاد از داخل صدایش زد: «بیا تو پسرجان.» عمه نسرین حتی برنگشت؛ فقط گفت: «نه، الان شلوغه.»

رعنا سینی خالی در دست داشت. رد شدن از کنار سهراب آسان نبود، چون راهرو باریک بود و چشم‌ها بی‌کار. وقتی رسید، عمه گفت: «رعنا، شما لازم نیست چیزی بیاری. بشین کنار مهتاب.» همان قطعِ تعارف بود؛ علامت عینی فاصله‌گذاری. انگار از خودش هم باید دورش می‌کردند. رعنا سینی را روی کنسول گذاشت، نه جایی که عمه می‌خواست. بعد رو به سهراب، با همان لحن خشکِ قابل‌دفاع، گفت: «جعبه رو بدید من. اینجا نمونه.»

عمه برگشت. «من گرفتم.»

«له می‌شه کنار در.» رعنا جعبه را از دست سهراب گرفت. نه به داخل پذیرایی برد، نه گذاشت روی کف. از کنارش عبور کرد و مستقیم بردش توی آشپزخانه. این هم استثنا بود، و این بار شاهد داشت؛ استثنایی کوچک، در پوشش نظم خانه. مهتاب از داخل راهرو نگاهش کرد و آرام پلک زد، طوری که معلوم نبود فهمیده یا فقط دیده.

آن شب، پدر رعنا بعد از رفتن مهمان‌ها گفت: «دیگه خودت کمتر درگیر کارهای بالا شو. حرف درمیاد.» مادرش اضافه کرد: «تا وقتی تکلیف روشن نشده، حد نگه دار.» تکلیف روشن نشده؟ برای همه روشن کرده بودند؛ فقط از رعنا نپرسیده بودند. او چیزی نگفت. ظرف‌ها را شست، جعبه‌ی غذای سرد مانده‌ی ظهر را باز کرد، دوباره بست. سهراب دیگر برای هیچ کار کوچکی هم بالا نیامد. همین غیبت، از حضورش بی‌رحم‌تر بود.

سه شب بعد، بعد از مجلس کوچک خواستگاریِ نیم‌بندی که بیشتر شبیه بازدید بود تا دیدار، خانه بالاخره خالی شد. بوی هل و چای مانده بود و روی میز، پوست نارنگی کنار فنجان‌های لب‌پریده افتاده بود. پدر و مادر در پذیرایی سرگرم بدرقه‌ی آخرین تلفن‌ها بودند. عمه نسرین روسری‌اش را مرتب می‌کرد و به مهتاب می‌گفت فردا باید جواب «آبرومند» بدهند. رعنا سینی آخر را برداشت و برد سمت آشپزخانه. دستش می‌لرزید، نه از غصه؛ از خشمِ آن شکل‌داده‌شده‌ای که راه خروج ندارد.

صدای آهسته‌ای از پاگرد آمد؛ درِ واحد بالا، بعد درِ راه‌پله. رعنا سینی را روی اپن گذاشت و بدون اینکه اجازه بخواهد، از آشپزخانه بیرون رفت. هیچ‌کس صدایش نکرد؛ همه آن‌قدر مطمئن بودند که او تا آخر همین خانه می‌ماند. راه‌پله نیمه‌تاریک بود. چراغِ طبقه روی نور زردِ خسته‌ای مانده بود و بوی سیمان نم‌خورده از دیوارها می‌آمد. سهراب دو پله پایین‌تر از پاگرد ایستاده بود، انگار تا آخرین لحظه منتظر نمانده، فقط برگشته چیزی را ببیند که حق دیدنش را نداشته.

رعنا بالای پاگرد ایستاد. نه سلامی، نه پرسشی. صدای دورِ تلویزیون از داخل واحد می‌آمد و از پشت در بسته، خنده‌ی کوتاهِ دایی فرهاد مثل چیزی نامربوط به این تاریکی می‌رسید. سهراب یک پله بالا آمد. بعد یکی دیگر. فاصله‌ای که باید رسمی می‌ماند، حالا به اندازه‌ی یک نیم‌قدم شده بود.

گفت: «گفتن جواب رو فردا می‌دن.»

رعنا گفت: «می‌دونم.»

«اگر گفتن بله—»

«ادامه نده.»

او ادامه نداد. فقط ایستاد. این بدترین کار ممکن بود؛ نگه‌داشتن همه‌چیز روی لبه. رعنا برای اولین بار مستقیم نگاهش کرد. در این چند هفته همه، از عمه نسرین تا دایی فرهاد، سعی کرده بودند برای او نقش تعریف کنند: دخترِ در آستانه‌ی وصلت، دخترِ محتاط، دخترِ خانه. سهراب هم اگر می‌خواست می‌توانست همین حالا با یک جمله همه‌چیز را خراب کند. می‌توانست خواهش کند، اصرار کند، یا بی‌پروا نزدیک شود و انتخاب را از او بگیرد. نکرد.

رعنا یک پله پایین آمد.

حرکتش آن‌قدر آهسته بود که صدای پارچه‌ی مانتویش از صدای نفسش واضح‌تر بود. حالا فقط همان نیم‌قدم مانده بود؛ نه بیشتر. اگر یکی دیگر برمی‌داشت، دیگر هیچ توضیحی نمی‌توانست آن را بی‌خطر کند. دست سهراب از کنار بدنش جدا شد؛ نه برای گرفتن، فقط به اندازه‌ی دعوتی که هنوز اسم نداشت. رعنا هم دستش را بالا آورد. نه با شتاب، نه با لرزش. انگار دارد چیزی بسیار معمولی را از هوا برمی‌دارد.

بعد خودش مکث را مالک شد.

نیم‌قدم آخر را برنداشت. انگشت‌های دست چپش دور نرده‌ی سرد پاگرد قفل شد، محکم، تا جایی که بند انگشتش سفید زد. با دست دیگر تا میانه‌ی فاصله آمد و همان‌جا نگه داشت؛ چند سانتی‌متر مانده به مچ او. نه عقب، نه جلو. نفسش را نگه نداشت؛ خط را نگه داشت.

خیلی آرام گفت: «همین‌جا.»

و همان‌جا ماند؛ یک دست بر نرده، دست دیگر در هوا متوقف، و آن نیم‌قدمِ نسوخته‌نشده میان‌شان روی پاگرد ماند.