Fast Fiction

رکورد قدیمی خودش حرف زد

خاله پری سینی چای را از دست رها گرفت و بی‌آن‌که نگاهش کند گفت: «نه عزیزم، این‌ها برای مهمان‌های داخل پذیراییه. تو فعلاً همین‌جا کنار در بمون.» بعد همان سینی را برد جلوی دختری که از سر تا پا نباتی پوشیده بود و با خنده اضافه کرد: «شیرین جان، تو ببر برای آقایون. بالاخره امشب باید همه شما رو با هم ببینن.»

رها همان‌جا، در مکث باریکِ چارچوب در، ماند. بوی برنج زعفرانی و گوشتِ گرم از آشپزخانه می‌آمد، اما سهم او فقط یک ظرف یک‌بارمصرفِ خورشِ سردشده بود که از عصر در کیفش مانده بود؛ همان غذایی که از اداره، از ساختمان شیشه‌ای بخش انرژی در عباس‌آباد، با خودش آورده بود چون مهرداد گفته بود «زود بیا، کمک لازم داریم، خانواده و فامیل باخبرند، امشب فقط رسمی‌اش می‌کنیم.» حالا داخل پذیرایی، جای کنار مهرداد را برای شیرین انداخته بودند؛ مبل کرم، سینی شیرینی، نگاه‌های سنجشگر، همه آماده نسخه‌ای که رها در آن فقط همکارِ آشنا بود.

مهرداد از کنار پرده رد شد، یک لحظه چشمش به رها افتاد، اما نه با آن نگاه‌هایی که دو سال تمام در راهِ تاکسی‌های شلوغ تهران حفظش کرده بود. با همان لحن صاف و عمومی گفت: «رها جان، اگر زحمتی نیست در رو هم تو باز کن، مهمون‌های خاله هنوز میان.» انگار دارد با منشی ساختمان حرف می‌زند. انگار شب‌های میدان ونک تا یوسف‌آباد، قرارهای بعد از کار، حلقه‌ای که خودش توی جعبه مخمل گذاشته بود، همه اسبابِ دورریختنی بودند.

رها در را برای زن‌عموی مهرداد باز کرد و قبل از آن‌که زن سلامش را کامل کند، گفت: «کفش‌ها رو این طرف بچینین، داخل جا نیست.» صدایش آرام بود، آن‌قدر آرام که خاله پری توقع نداشت. توقع داشت بغض کند یا برود. رها نرفت. ایستاد، روسری‌اش را محکم‌تر کرد و گوشی‌اش را در کف دست پایین نگه داشت، نور صفحه زیر انگشتش می‌سوخت. همان لحظه، لیلا از آشپزخانه سرک کشید؛ دخترخاله مهرداد، با ابرویی که از همان دور بالا رفت. نگاهش روی جای خالی کنار مهرداد لغزید، بعد روی رها ثابت ماند. فهمید.

خاله پری با صدای بلند گفت: «بعضی آدما خودشون هم دوست دارن تو کارها کمک کنن، راحت‌ترن.» این را رو به زن‌های نشسته گفت، نه به رها. آن‌ها هم با همان لبخندهای کوتاه، نسخه آماده را پذیرفتند. یکی پرسید: «ایشون همکار پسرن؟» و خاله پری بی‌درنگ جواب داد: «بله، از اداره می‌شناسن همدیگه رو.»

لیلا بی‌هوا کنار رها رسید و زیر لب گفت: «همکار؟» بعد بی‌آن‌که منتظر جواب بماند، تلفنش را از جیب مانتویش بیرون کشید. «من یه چیز دیدم، مطمئن نیستم.» صفحه را پایین، نزدیک سینی خرما، نگه داشت. اسکرین‌شاتی بود از یک گروه خانوادگی؛ تاریخش برای سه ماه قبل. بالای صفحه، نام مهمانی امشب اول «جلسه آشنایی خانواده با شیرین» خورده بود، اما پایین‌تر، در نوار خاکستریِ ویرایش، هنوز سایه محوشده‌ای از نام قبلی مانده بود: «... با رها». کامل خوانده نمی‌شد، اما کافی بود که رگ سردی در پشت گردن رها بدود. مهمانی امشب اتفاقی نچرخیده بود. دستی آن را چرخانده بود.

رها فقط گفت: «برای من بفرست.» لیلا همان‌جا فرستاد و گوشی را خاموش کرد. «مامانم می‌گفت از دو هفته پیش خاله پری خیلی هول شده بود ترتیبِ نشستن و دعوت بزرگ‌ترها رو عوض کنه. من فکر کردم بحث جهیزیه یا آبروئه. ولی این...» جمله‌اش را بلعید، چون خاله پری دوباره صدا زد: «رها جان، لطفاً دوغ‌ها رو هم بیار.»

رها دو بطری دوغ را برداشت و برد سمت میز، اما وقتی خواست کنار مبل مهرداد خم شود، خاله پری از آن سر سالن گفت: «نه، نه، اون‌جا رو شیرین جان بلده. تو بذار این سمت.» این «این سمت» یعنی لبه فرش، نزدیک راهرو، جایی که نه مهمان بودی، نه صاحب‌خانه؛ فقط نیروی کمکی. مهرداد سرش را پایین انداخته بود و با فنجان بازی می‌کرد. این بیشتر از هر توهینی می‌سوخت؛ مردی که زمانی برای یک تأخیر پنج‌دقیقه‌ای در بارانِ بهمن تا دم ایستگاه منتظر می‌ماند، حالا جرئت نمی‌کرد بگوید این زن پشتِ در، زنِ من است.

وقتی سرو شام شروع شد، رها را گذاشتند آخرِ صف. خاله پری با همان دستِ پُر از انگشتر، بشقاب‌ها را به ترتیب می‌داد: اول بزرگ‌ترها، بعد شیرین، بعد مهرداد، بعد بقیه. به رها که رسید، گفت: «تو بذار آخر، اگر غذا کم اومد از خورش توی قابلمه دوم می‌کشیم.» لیلا همان‌جا، جلوی چشم دو زن عمو، قاشق را محکم روی دیس گذاشت. صدایش کوتاه بود اما برید: «عجیبه. برای کسی که قرار بود کنار داماد بشینه، قابلمه دوم نگه می‌دارین؟»

چند سر برگشت. مهرداد بالاخره نگاهش را بلند کرد؛ نگاهی تیز، هشداردهنده، مخصوص وقتی که می‌خواست لیلا را ساکت کند. اما لیلا از او نترسید. خاله پری لبخندش را جمع کرد و گفت: «قرار بود؟ بچه‌جان، تو هم هر چیزی رو از نصفه‌نیمه شنیدی—»

رها قبل از آن‌که دعوا باز شود، بشقاب خالی را برداشت و گفت: «من اشتها ندارم.» و رفت سمت راهرو. نه با گریه، نه با قهر. با همان خونسردی که آدم را از کنترل طرف مقابل درمی‌آورد. پشت سرش فقط صدای همهمه خفه و وزوز چراغِ راهرو ماند.

در راهروی باریک، نور مهتابی روی دیوار کرم می‌لرزید. رها به لیلا که دنبالش آمده بود، گفت: «اون اسکرین‌شات فقط لبه‌ست. اصلش جای دیگه‌ست.» خودش هم نمی‌دانست چرا این را مطمئن می‌گوید، فقط حس می‌کرد کسی که این‌قدر دقیق ترتیب پذیرایی را عوض کرده، رد تمیزتری هم جایی پنهان کرده. لیلا پرسید: «مهرداد همه بکاپ‌هاشو توی لپ‌تاپ نگه می‌داره یا گوشی؟» رها گفت: «گوشی. ولی یه بار برایم آرشیو واتس‌اپش را از روی تلگرامِ شخصی به لپ‌تاپ فرستاد. چون حافظه پر شده بود.» لیلا مکث کرد. «تلگرام شخصی؟» رها سر تکان داد. «Saved Messages.»

همان وقت، مهرداد از پذیرایی بیرون زد و راه را بست. کت خاکستری‌اش را نیمه‌پوشیده بود، انگار می‌خواست جدیت بسازد. «رها، امشب خرابش نکن. هرچی بوده، بعداً حرف می‌زنیم.» این «بعداً» را آدم وقتی می‌شنود که می‌خواهند چیزی را دفن کنند. رها ساکت ماند. مهرداد دستش را دراز کرد سمت گوشی او. «الان بده ببینم لیلا چی برات فرستاده.» رها عقب نکشید؛ گوشی را همان‌جا نگه داشت. مهرداد برای گرفتنش جلو آمد، اما صفحه خودش، که در دست دیگرش روشن شده بود، بالا پرید و برای یک لحظه، نام آشنای گفت‌وگوی سنجاق‌شده‌ای روی صفحه‌اش برق زد: «Saved Messages — Export chat رها». بعد خودش هم دید، دیر. انگار در هجوم گرفتنِ یک چیز، درِ انبارِ همان چیز را نشان داده باشد.

لیلا خندید، کوتاه و بی‌رحم. «پس راهش اینه.» مهرداد سریع صفحه را خاموش کرد، اما راه دیرتر از خاموشی لو رفته بود. او دندان‌هایش را روی هم گذاشت و گفت: «لیلا، برو داخل.» لحنش دیگر از جنس خواهش نبود، از جنس فرمان بود؛ همان فرمانی که تا همین چند دقیقه پیش در پذیرایی جواب می‌گرفت. لیلا تکان نخورد. رها فقط یک جمله گفت: «کد لپ‌تاپت هم هنوز تاریخ تولد بابابزرگه؟»

برای اولین بار رنگ از صورت مهرداد پرید. نه چون کد را حدس زده بود؛ چون فهمید رها هنوز چه چیزهایی را از زندگیِ واقعی‌شان حفظ کرده، در حالی که او امشب داشت وانمود می‌کرد آن زندگی اصلاً وجود نداشته. خواست چیزی بگوید، شاید انکار، شاید تهدید. صدای خاله پری از داخل رسید: «مهرداد جان، آقاجون منتظرن برای حلقه نشون دادن!» حلقه. رها لبش را محکم به هم فشرد. نه از حسادت؛ از دقتِ توهین. همه چیز زمان‌بندی شده بود.

لیلا جلو افتاد. «من کلید اتاق کار رو دارم. مامان همیشه می‌گه برای قبض‌ها اون‌جاست.» این‌بار دیگر رها دنبال او راه افتاد، نه مثل کسی که زخمی شده، مثل کسی که آدرس گرفته. اتاق کار ته راهرو بود، پشت در نیمه‌باز و بوی کاغذ و گرد. لپ‌تاپ روی میز بود، کنار پرونده‌های بخش انرژی و یک قبض برق تاخورده. رها رمز را زد. درست بود. مهرداد از پشت سر رسید و دستش را روی لبه در کوبید. «این حریم شخصیه.» لیلا برگشت و با صدایی که عمداً بلند نبود، گفت: «حریم شخصی رو همون وقتی یادت می‌اومد که آدمِ بیرونِ پذیرایی رو همکار صدا نمی‌زدی.»

تلگرام بالا آمد. Saved Messages پر بود از فایل، عکسِ قرارداد، رسید، یادداشت. جست‌وجوی «رها» چند نتیجه آورد. اولی فایلِ پشتیبان یک گفت‌وگو بود؛ تاریخش برای پنج ماه قبل. مهرداد یک قدم داخل گذاشت. رها بدون نگاه کردن به او گفت: «اگر نزدیک‌تر بیای، همین حالا گوشیِ لیلا رو می‌گیرم می‌فرستم برای عمو ناصر.» او ایستاد. نه به خاطر ترس از رسوایی عمومی؛ به خاطر عمو ناصر که در این خانه، هنوز حق داشت بپرسد چرا اسمِ یک دختر از دعوت‌نامه پاک شده.

فایل باز نشد، اما کنار آن، چند عکس از صفحه گفت‌وگو بود. رها و لیلا زمان‌ها را کنار هم گذاشتند. یک عکس: شش ماه قبل، مهرداد به خاله پری نوشته بود «این هفته بیایین خونۀ ما، می‌خوام رسمی حرف بزنیم.» جواب خاله پری: «اول باید با مادرِ شیرین حرف بزنیم، عجله نکن.» یک عکس دیگر: سه ماه قبل، همان گروه خانوادگی، عنوان ویرایش‌شده. یک عکس سوم: پیام به یک مشاور املاک برای پیش‌پرداخت آپارتمانِ دو نفره در پونک، با عبارت «من و رها هفته بعد می‌آییم.» تاریخش بین همان دو پیام بود. الگو مثل میخ یکی‌یکی در دیوار می‌رفت. نه این‌که مهرداد تردید کرده باشد. نه. اول جلو آمده، جا داده، اسم داده، بعد با فشارِ مادرش آهسته اسم را از روی در پاک کرده و همان شب هم از رها خواسته زودتر بیاید و کار مهمان‌داری کند تا حذفش نرم و بی‌صدا به نظر برسد.

لیلا زیر لب گفت: «یعنی از همون موقع که برای خونه دوتایی می‌گشته، اینا هم دنبال شیرین بودن.» رها دستش را روی میز گذاشت تا لرزشش دیده نشود. چشمش روی خط‌های تاریخ مانده بود. حذفِ امشب ناگهانی نبود؛ تمرین‌شده بود. حتی آن پیامِ «زود بیا کمک لازم داریم» حالا بوی دیگری می‌داد. کمک نمی‌خواستند. شاهدی می‌خواستند که با دست خودش به پایین‌ترین پله برود.

مهرداد پشت در گفت: «تو نمی‌فهمی اوضاع خونه رو. آقاجون مریضه، خاله پری—» رها سر بلند کرد. «ساکت.» یک کلمه بود، اما او را برید. بعد به لیلا گفت: «اون فایل پشتیبان رو برای من بفرست. همه‌شو نه. فقط عکس‌ها و همون خروجی گفت‌وگو.» لیلا فرستاد. صفحه گوشی رها در کف دستش روشن شد، نورش پایین و سرد.

فایل پشتیبان بالاخره در برنامه باز شد؛ رشته‌ای قدیمی از گفت‌وگوی رها و مهرداد، با تاریخ‌های فشرده. رها نمی‌خواست همه‌اش را بخواند. وقتِ زخم‌شماری نبود. بالا رفت، بالا رفت، تا رسید به هفت ماه قبل؛ شبی که مهرداد بعد از آمدن از خانه مادرش تا نزدیک صبح جواب نداده بود. آن‌جا یک پیامِ فرستاده‌نشده نبود؛ یک پیامِ ارسال‌شده و دیده‌شده بود که تا امشب در خوانشِ رها معنی دیگری داشت. مهرداد نوشته بود: «مامان ازم خواسته فعلاً اسم تو رو جلوی فامیل نگه دارم تا بتونه با خانواده شیرین حرف بزنه. بهت می‌گم صبر کنی، ولی بدون این انتخاب من نیست.» آن زمان، رها فقط روی «این انتخاب من نیست» گیر کرده بود؛ فکر کرده بود مرد تحت فشار است. حالا، با زنجیره زمان‌ها و دعوتِ ویرایش‌شده و خانه‌ای که برای دو نفره گشته بود، معنای پیام عوض می‌شد. او از همان اول می‌دانست اسم رها را می‌خواهند پنهان کنند، و باز هم گذاشته بود او در همان وضعیت بماند؛ همزمان که آینده دیگری را هم امتحان می‌کرد.

اما ضربه اصلی هنوز پایین‌تر بود. سه پیام بعد، مهرداد نوشته بود: «اگر ازت خواستم جلوی فامیل کمک‌کار به نظر بیای، فقط برای اینه که مامان حساس نشه. بعدش جبران می‌کنم.» رها نفسش را نگه داشت. اتاق تنگ شد. راهرو، مهتابی، سینی‌ها، «تو فعلاً همین‌جا کنار در بمون»، «در رو هم تو باز کن» ــ همه ناگهان از حالت بی‌رحمیِ پخش و نامنظم درآمد و یک نقشه واحد شد. تحقیر امشب از همان هفت ماه قبل در زبان او وجود داشته؛ نه به‌عنوان حادثه، به‌عنوان درخواست.

مهرداد این‌بار خودش را داخل اتاق کشید. «اون فقط یه جمله توی فشار بوده. رها، نگاه کن به کل حرف‌ها، نه به—» رها گوشی را بالا نیاورد که به صورتش بکوبد، پایین نگه داشت، خواندنی و سرد. بعد همان دو پیام را انتخاب کرد؛ یکی «اسم تو رو جلوی فامیل نگه دارم»، یکی «جلوی فامیل کمک‌کار به نظر بیای». بدون این‌که به او توضیح بدهد، بدون این‌که رو به درِ پذیرایی برود و اجرای بزرگی راه بیندازد، آن‌ها را به همان رشته گفت‌وگوی خودش با مهرداد فرستاد؛ زیر آخرین پیام امشبِ او: «زود بیا کمک لازم داریم.» سه خط، پشت سر هم، با تاریخ‌های جدا اما معنای واحد. گذشته برگشت و روی امشب نشست.

مهرداد دستش در هوا ماند؛ انگار می‌خواست گوشی را بقاپد و دیگر می‌دانست دیر شده. در گفت‌وگوی خودشان، شاهد لازم نبود. او خودش فرستنده بود، خودش خوانده بود، خودش صاحب آن رد بود. نسخه‌ای که در پذیرایی ساخته بودند ــ همکار، کمک‌کار، دخترِ پشتِ در ــ با همان سه پیام مرد. رها نه لرزید، نه نگاهش را از صفحه گرفت. فقط نام گفتگو را لمس کرد، وارد جزئیات شد و گزینه سنجاق‌کردن را زد.

بالای صفحه، کنار نام مهرداد، پیام قدیمی نشست؛ ثابت، خواندنی، غیرقابل‌گم‌شدن. رها گوشی را در دست گرفت، از اتاق بیرون آمد، از راهروی روشن گذشت. صدای همهمه پذیرایی پشتِ پرده مانده بود. ته راهرو، کنار جاکفشی، همان ظرف خورشِ سرد هنوز در کیفش بود. او ایستاد، رشته پیام را یک بار دیگر باز کرد، پیام سنجاق‌شده بالای صفحه ماند، و رها درِ آپارتمان را باز کرد و همان صفحه روشن را باز و خوانا رها کرد.