Fast Fiction

اپراتور قلابی خط را خواباند

بی‌سیم را از دست رها کشیدند و کمال گفت: «تو فقط بارنامه‌ها رو بچسبون به پوشه، خروج با من.» همان لحظه، پشت درِ سکو سه کامیون یخچال‌دار چراغ‌خاموش صف بسته بودند، دو لیفتراک سرِ راه هم قفل شده بودند و بوق کوتاهِ پشت بوق کوتاه می‌آمد. رها دستش را همان‌طور در هوا نگه داشت، بعد آرام پایین آورد. روی لبهٔ پیشخوان باریکِ اتاقک، یک استکان چای پوست بسته بود، کنار قبضِ تاخورده‌ای که آن‌قدر باز و بسته شده بود تا لبه‌اش نرم شود؛ قسطِ مادرش بود، فردا سررسید. کمال نشست روی صندلیِ رها، زانویش را باز کرد، و بی‌آن‌که حتی به تابلو نگاه کند، توی بی‌سیم گفت: «لاین سه آزاد، بفرستید جلو.»

رها گفت: «لاین سه آزاد نیست. پالتِ کابل هنوز از دهانه رد نشده.» عمو جلال، با آن کت خاکستری که همیشه بوی عطر تند و انبار می‌داد، حتی طرف او را نگاه هم نکرد. شانه‌اش را به در زد و به کمال گفت: «تو کارتو بکن. امشب اسم واحد نباید خراب بشه.» این «اسم واحد» یعنی اسم خودش، نه کار. یعنی سفارشِ باجناقش که پسرخواهرِ کمال را از دفتر فرستاده بود پایین سکو تا «یاد بگیرد». خانواده و فامیل باخبرند؛ اگر امشب کمال جلوی راننده‌ها کم می‌آورد، فردا سرِ سفرهٔ جمعه قصه‌اش می‌چرخید. برای همین رها را از صندلی بلند کرده بودند، درست وقتی بارِ بخش انرژی باید قبل از نیمه‌شب از تهران می‌زد بیرون.

رها به‌جای جر و بحث، پوشه‌ها را از دست نسرین گرفت و همان‌جا، ایستاده، بارنامه‌ها را به ترتیب مقصد چید. حرکت سردی بود، بی‌اجازه؛ کمال انتظار داشت یا غر بزند یا برود تهِ سکو. نسرین با نوک انگشت، دفتر ثبت را کمی به سمت رها هل داد. یک جابه‌جایی کوچک، اما خوانا؛ صندلی هنوز زیر کمال بود، ولی لبهٔ کار از دستش لغزید. رها گفت: «بار مشهد رو از بار قم جدا کن. اگه قاطی بشه، صبح جواب نمی‌دی.» بعد بدون اجازه از اتاقک بیرون زد و رفت لبِ سکوی دریافت.

بارانِ ریزِ آخر شب، کفِ سیمانی را لکه‌لکه کرده بود. وانتِ حامل درام‌های کابل کج ایستاده بود و پالت عقبش گیر کرده بود به لبۀ رمپ. رانندهٔ کامیون یخچال‌دار اول، از پنجره خم شده بود بیرون و داد می‌زد: «خانم، ما از عصر اینجاییم.» رها جوابش را نداد؛ چشمش روی زاویهٔ چرخ‌ها، فاصلهٔ شاخک لیفتراک، و دهانهٔ نیمه‌باز در بود. توی بی‌سیم صدای کمال آمد که داشت دستور دیگری را خراب‌تر می‌کرد: «اول یخچالی رو بفرست تو، بعد این وانت جمع می‌شه.» رها زیر لب گفت: «اگر یخچالی رو هل بدی تو، درام‌ها زیر سپر له می‌شن.» حامد، رانندهٔ لیفتراک، مردد کنار او ایستاد. گفت: «من بدون دستور خروج نمی‌زنم جلو. بعداً می‌اندازن گردن من.» رها نگاهش نکرد. فقط گفت: «پس همون‌جا وایسا و ببین چطور می‌خوابه.»

کمال از اتاقک بیرون آمد، بی‌سیم بالا، انگار همین بالا گرفتن برایش اختیار می‌ساخت. با صدای بلند، طوری که راننده‌ها و کارگرها بشنوند، گفت: «همه منتظر تصمیم یه نفر نمونن. ما سیستم داریم.» بعد به حامد اشاره کرد شاخک را از بغل بزند داخل پالت. رها تند برگشت: «از بغل بزنی، حلقهٔ سیم می‌شکنه.» عمو جلال پشت سر کمال ایستاد، کف دستش را روی کتف او گذاشت؛ حمایتِ فامیلی، جلوی چشم همه. «کمال از بالا هماهنگه. تو دخالت نکن.» همان لحظه صدای ترقِ خفه‌ای آمد. بندِ روییِ یکی از درام‌ها از فشار کجِ شاخک پاره شد و حلقهٔ سیاهِ کابل نیم‌وجبی نشست پایین. رانندهٔ وانت پرید روی زمین، دست به سر. خسارت، دیگر فقط تأخیر نبود؛ جنسِ بخش انرژی زیر نور چراغِ سکو صدمه خورده بود و همه دیدند.

نسرین از اتاقک دوید بیرون، دفتر در دست، و با صدایی که سعی می‌کرد نلرزد گفت: «پیمانکارِ سایت دو بار زنگ زده. اگه بار امشب نخوابه، تخلیهٔ صبح از دست می‌ره.» عمو جلال دفتر را از او گرفت و درجا بست، انگار بستن کاغذ می‌تواند خرابکاری را ببندد. کمال هنوز سعی داشت لحنش را نگه دارد. گفت: «یه تسمه می‌بندیم، جمع می‌شه.» رها برای اولین بار مستقیم به عمو جلال نگاه کرد. نه التماس، نه خشم؛ فقط آن سکوت سنگینش. «تسمه روی درامِ ترک‌خورده یعنی خسارت کامل. می‌خوای همین رو امضا کنی؟» عمو جلال جواب نداد. از جیبش تلفن را درآورد، نور صفحه در کف دستش روشن شد، پایین و پنهان، مثل چیزی که نباید کسی ببیند. احتمالاً داشت به همان فامیل زنگ می‌زد. اما هیچ‌کس آن تماس را جواب نداد و صفِ کامیون‌ها همان‌طور بوق می‌زد.

گره وقتی بدتر شد که درِ سکوی دوم نیمه‌باز ماند و چرخ پالت شکستهٔ بار قبلی درست وسط مسیر خوابید. حالا نه وانتِ کابل می‌توانست عقب بکشد، نه یخچالی اول می‌توانست جلو بیاید، نه لیفتراک راهِ چرخش داشت. حامد بی‌اراده موتور را خاموش کرد. یکی از کارگرها زیر لب صلوات فرستاد. کمال رفت وسط مسیر، دو دستش را باز کرد، دو دستور متناقض پشت هم داد و هر دو راننده همزمان حرکت کردند. سپرِ یخچالی به لبهٔ پالت سابید، در نیمه‌باز زوزه کشید و ایستاد. راه واقعاً خوابید.

رها از کنار عمو جلال رد شد. او خواست ساعدش را بگیرد و نگهش دارد؛ رها فقط یک قدم مورب برداشت و دستش خالی ماند. رفت درست وسط گره، جایی که کفِ خیس زیر نور سفید برق می‌زد. به حامد گفت: «شاخک پایین، کامل. نه نیمه.» به رانندهٔ وانت گفت: «فرمون سه‌ربع راست، نه کامل. تا نگفتم گاز نده.» بعد به کارگر تهِ سکو اشاره کرد: «اون پالت شکسته رو با جک دستی دو وجب بکش عقب. فقط دو وجب.» کمال گفت: «کی به تو اجازه—» رها اصلاً سمتش برنگشت. با صدایی کوتاه و خشک گفت: «سکوت.»

همه از خود کلمه بیشتر، از ترتیب دقیقش تکان خوردند. حامد بی‌اینکه از کسی اجازه بگیرد، شاخک را پایین آورد. جک دستی جیغ کشید و پالت شکسته دو وجب عقب رفت. رها دستش را بالا نگه داشت، نه برای نمایش؛ برای اندازه. «حالا وانت، فقط یک کف دست عقب. ایست. حامد، از زیرِ پاشنه بگیر، نه از پهلو. آروم بالا... نگه دار.» درامِ نیمه‌نشسته از لبهٔ رمپ آزاد شد. رها به رانندهٔ یخچالی اول اشاره کرد: «تو هنوز نه. در دوم رو ببندید. کامل ببندید.» در که بسته شد، فضا ناگهان شکل گرفت. راهی که پنج دقیقه مثل گرهٔ خیس افتاده بود، خط پیدا کرد. «حالا یخچالی یک، مستقیم تا خط زرد. وانت ثابت. حامد، گردش کوتاه، بچسب به دیوار.» لیفتراک چرخید؛ این بار میلی‌متری اما درست. سپر از پالت فاصله گرفت، وانت نفس کشید، دهانه باز شد. حرکت برگشت؛ نه با دعوا، با ترتیب.

رانندهٔ یخچالی دوم که تا آن لحظه فحش‌هایش را می‌جوید، سرش را از پنجره بیرون آورد و دیگر به کمال نگاه نکرد. گفت: «خانم، بعدی منم؟» رها جواب داد: «وقتی اولی نشست روی خط. بوق نزن.» این سؤال، جلوی همه، مثل سیلیِ بی‌دست بود. جهتِ صدا عوض شد. نسرین دفتر را دوباره باز کرد و این بار بی‌آن‌که مکث کند، کنارِ نام مقصدها برای رها جا باز کرد. عمو جلال هنوز همان‌جا بود، اما دیگر دستش روی کتفِ کسی نبود. کمال یک قدم آمد جلو، انگار می‌خواست دوباره وسط قاب برگردد، اما کف کفشش روی لکهٔ روغن لغزید و ناچار خودش را به ستون گرفت؛ نه سقوطی بزرگ، فقط همان‌قدر که قامتِ مطمئنش بشکند.

رها از گره بیرون نیامد. گفت: «بارِ سایتِ جنوب اول. بعد مشهد. قم می‌ره لاین فرعی.» کمال تند گفت: «این ترتیب رو من می‌دم.» و دست برد طرف بی‌سیمِ آویزان از کمربند رها که نسرین لحظهٔ شلوغی یواشکی به او رسانده بود. رها مچش را نگرفت؛ ساعدش را با پشتِ دست کنار زد، آن‌قدر سفت که بی‌ادبانه نشود و آن‌قدر محکم که حرکتش قطع شود. «دیگه نه.» عمو جلال بالاخره صدا پیدا کرد: «کمال، ولش کن. فقط بذار این نوبت رد بشه.» فقط این نوبت. همان تحقیرِ آخر؛ یعنی هنوز می‌خواست اختیار را موقت نشان بدهد، انگار رها فقط برای جمع کردن آبروریزی اجاره شده. کمال هم این را گرفت و دوباره چسبید به آن. گفت: «باشه، جمعش کنه. بعد میاد پایین.»

همان وقت، راه‌حلِ آخر کمال هم ترکید. او برای حفظ صورتش، بی‌خبر به یکی از کارگرها گفته بود کامیون سوم را از لاین فرعی بچرخاند داخل تا «صف کوتاه دیده شود». دماغهٔ کامیون پیچید و در همان لحظه جلوی خروجِ یخچالی اول قفل شد. بوق‌ها یکی شد. رانندهٔ اول ترمز کوبید، پالتِ سبکِ گوشهٔ سکو کج شد و کارتن‌های اتصالات روی زمین پاشید. خسارت این بار جلوی چشم همه پخش شد؛ کارتن‌های خیس، اتصالات قل‌خوران زیر چرخ، و لاین دوباره در آستانهٔ خفگی. نسرین بی‌اختیار گفت: «دیگه نمی‌رسیم.» عمو جلال برگشت سمت کمال؛ نه با فریاد، با آن وحشت خاموشِ آدمی که می‌فهمد دیگر هیچ دروغ آبرودارانه‌ای جواب نمی‌دهد. کمال دهان باز کرد، بست، و برای اولین‌بار بی‌سیم را بالا نیاورد.

رها یک قدم رفت توی اتاقک، مستقیم تا صندلی. کمال نیم‌خیز شد که پیش‌دستی کند. رها با شانه او را کنار نزد؛ دستش را روی پشتی گذاشت و خود صندلی را یک‌بار محکم چرخاند. چرخِ فلزی روی موزاییک جیغ کشید و زانوی کمال را ناچار عقب برد. همین کافی بود. رها نشست. بی‌سیم را برداشت. تابلو اعزام را کشید جلو؛ نام‌ها زیر نور مهتابی روی تختهٔ سفید درهم رفته بودند. با ماژیک قرمز خط زد روی «لاین اصلی: کمال» و زیرش نوشت «رها». بعد نامِ کامیون سوم را از ستونِ اصلی کشید به «فرعی/توقف»، و کنارِ بارِ سایت جنوب یک دایرهٔ تند کشید.

کمال گفت: «تو حق نداری اسم منو—» رها بی‌آن‌که نگاهش کند، بی‌سیم را زد: «حامد، خروج فقط با صدای من. یخچالی یک، حرکت تا درِ غربی. کامیون سوم خاموش، لاین فرعی. هرکس خلافش بره، پلاکش ثبت می‌شه.» جواب از سه جا با هم آمد؛ کوتاه، فوری، بی‌مکث. اطاعت، قبل از رضایت. او ادامه داد: «نسرین، بارنامهٔ جنوب رو جدا کن و مهرِ خروج بیار. اتصالاتِ پخش‌شده جمع نشه تا شمارش کنم. کسی چیزی رو زیر پا قایم نکنه.» این جمله آخر را بلندتر گفت. رانندهٔ کامیون سوم که هنوز نصف بدنه‌اش کج مانده بود، خودش موتور را خاموش کرد. کمال دستش را پایین آورد. هیچ‌کس دیگر منتظر تأیید او نماند.

عمو جلال آمد نزدیکِ درِ اتاقک. فاصله را نگه داشت، همان فاصله‌ای که وقتی می‌خواهند جلوی شاهدها ادب را نگه دارند اما راه برگشت ندارند. گفت: «رها... امشب تو ادامه بده.» رها ماژیک را از روی تخته برنداشت. گفت: «امشب نه.» و اسمِ شیفتِ بعدی را هم عوض کرد؛ خط کشید روی دو خانهٔ فردا و نام خودش را نوشت بالای هر دو. بعد زیرش، برای کمال، «ثبت و بایگانی». جای پایین‌تر، پشتِ پیشخوان، کنار پوشه‌ها. نه بیرون، نه اخراج؛ بدتر. تنزل جلوی همان چند نفری که برایش مهم بودند. کمال رنگش دو بار عوض شد. گفت: «عمو، این دیگه—» عمو جلال نگاهش نکرد. فقط پرسید: «بارِ اول کی می‌ره؟» رها جواب را به او نداد؛ به بی‌سیم داد. «درِ غربی باز. خروج.»

یخچالی اول با نالهٔ آهستهٔ ترمز آزاد شد و از دهانه گذشت. بوق کوتاهی زد، نه اعتراض، علامت راه. بعد دومی نشست روی خط زرد. وانتِ کابل صاف شد و حامد پالت را با همان زاویه‌ای که رها گفته بود بالا کشید. جریان افتاد؛ نه تمیز و راحت، اما مطیع. روی لبهٔ پیشخوان، چایِ مانده حلقهٔ قهوه‌ای‌اش را روی فرم خروج جا گذاشته بود و قبضِ تاخورده زیر دفتر مانده بود، انگار کسی بالاخره فرصت کرده باشد چیزی را سرِ جایش نگه دارد.

چند دقیقه بعد، در گذرِ باریکِ پشتِ سکو، همان جایی که نور کم‌تر و صدای موتور دورتر می‌شد، تابلو اعزام تازه آویخته بود. نام‌ها جابه‌جا شده بودند؛ خط‌های قرمز هنوز خیس. رها بی‌سیم را نزدیک دهانش آورد و گفت: «لاین اصلی، ادامه بدید.» بعد شستی را رها کرد. تقِ کوتاهِ بی‌سیم در گذرِ پشتی ماند و خش‌خشِ موج، آرام و تمیز، صاف شد.