Fast Fiction

فاصله خودش صحنه شد

کلید را از روی میز برنداشت؛ مهدی خودش خم شد، کلید لیلا و بند کارتِ نخ‌نما را با دو انگشت گرفت و گفت: «این باید صبح دستت می‌رسید، نه آخر شب.» لحنش آرام بود، اما آرامیِ او از جنس مراعات نبود؛ از جنس کسی بود که می‌داند حق دارد فاصله را اندازه بگیرد. پشت درِ نیمه‌بازِ دفتر، سرایدار هنوز ایستاده بود و وانمود می‌کرد به گوشی‌اش نگاه می‌کند. لیلا رسید تا وسایلش را بگیرد، اما مهدی یک لحظه دیرتر رها کرد. بند کارت بین انگشت‌های هر دو کشیده ماند؛ پارچه‌اش از بس باز و بسته شده بود برق چربی گرفته بود. لیلا گفت: «گفتم ماشین گیر نکردم. از ونک تا اینجا—» مهدی میان حرفش پرید: «به من نگفته بودی مستقیم می‌ری خاله‌ات.» بعد همان‌جا، در چهارچوب در، نیم‌قدم کنار کشید تا راه را باز کند و باز هم نه آن‌قدر که عبورش بی‌معنا باشد. «فایل‌های بخش انرژی را برداشتی؟» سؤال کاری بود، اما دردش جای دیگری می‌نشست. سه ماه بود همه چیزشان با همین پوششِ کاری، مرتب و بی‌رحم، کوتاه می‌شد؛ چون خانواده و فامیل باخبرند، اما تایید خانواده هنوز از آن کلمه‌های لیز بود که هرکس به نفع خودش می‌کشیدش.

لیلا بند کارت را از دستش کشید. از جیب مانتویش یک رسید تاخورده نیمه‌مچاله بیرون زد؛ قبض تاکسی که از عصر چند بار باز و بسته شده بود تا جمع کرایه‌ها از دستش درنرود. گفت: «برداشتم.» مهدی نگاهش را از رسید گرفت، به صورتش نرساند، و همان نبردنِ نگاه از همه‌چیز بدتر بود. «امشب دیر نکن.» لیلا خندید، کوتاه و بی‌صدا. «من؟» جواب نداد. دستش هنوز روی دستگیره در بود. اگر سرایدار آن‌جا نبود، شاید این مکث فقط یک مکث می‌ماند. با شاهد، شکل دیگری پیدا می‌کرد: نه نزدیکی، نه بی‌اعتنایی، چیزی بین هر دو که زخم می‌زد چون عمدی بود. لیلا از کنارش گذشت و آستین مانتویش به لبه در خورد. مهدی همان لحظه دستش را بالا آورد که در به شانه‌اش نگیرد، اما قبل از تماس نگه داشت. لیلا از زیر آن دستِ متوقف رد شد و بوی چای مانده و کاغذ نم‌خورده را با خودش به راهرو برد.

خانه خاله پروین در برج‌های نوسازِ غرب تهران بود؛ همان واحدهایی که هال‌شان را بزرگ می‌سازند تا آدم‌ها راحت‌تر همدیگر را زیر نظر بگیرند. وقتی لیلا رسید، سفره شیرینی چیده شده بود و سینی‌های چای یکی‌یکی از آشپزخانه بیرون می‌آمد. خاله پروین هنوز روسری‌اش را درست جمع نکرده، جلوی همه گفت: «بالاخره خانمِ خیلی گرفتار تشریف آوردند. ما گفتیم لابد جلسه‌تان در وزارتخانه طول کشیده.» چند نفر خندیدند. سامان، پسرخاله‌اش، بی‌این‌که بلند شود جایش را بیشتر پهن کرد و گوشی را کنار بشقاب میوه گذاشت، انگار حضور لیلا چیزی در چینش اتاق عوض نمی‌کرد. مهدی کمی دورتر، کنار پدرش، ایستاده بود؛ کت را درنیاورده بود و همان رسمی‌ماندنش به بقیه میدان می‌داد که لیلا را معمولی‌تر ببینند. خاله با اشاره‌ای سرسری گفت: «لیلا جان، تو زحمت چای آقایون رو بکش. دخترخاله‌ات هم دستش بنده.»

این بدترین شکل تحقیر بود؛ نه اخراج، نه دعوا، فقط هل‌دادن نرم به جایی که انگار از اول سهم او بوده. لیلا کیفش را بی‌صدا کنار جاکفشی گذاشت، روسری‌اش را محکم‌تر کشید و سینی را برداشت. دسته سینی کمی چرب بود. از کنار مهدی که رد شد، چشم او یک‌بار به جای ایستادنش برگشت و دوباره از او گذشت؛ آن‌قدر سریع که اگر آدم منتظرش نبود، نمی‌دید. ولی لیلا منتظر بود. خاله پروین از ته هال گفت: «اول برای عمو رحیم ببر، بعد مهندس‌ها.» کلمه «مهندس‌ها» را جوری گفت که مثل خط‌کش از وسط جمع رد شود: مردها آن‌سو، زحمت این‌سو. مهدی در بخش انرژی کار می‌کرد، با پدر لیلا و سامان روی همان پرونده‌ای که همه را دور هم جمع کرده بود. همین هم بازی را کثیف‌تر می‌کرد؛ هر ادب کوچکی می‌توانست معنی دیگری بدهد.

لیلا سینی را جلو برد. عمو رحیم استکان اول را برداشت، بعد دست سامان دراز شد، بی‌آن‌که بلند شود، بی‌آن‌که حتی «خسته نباشی» بگوید. درست وقتی لیلا می‌خواست برای نفر بعدی خم شود، خاله پروین از پشت سرش گفت: «اون سمت نرو، اینجا بده به مریم، خودش می‌بره. تو برو ظرف‌های آشپزخونه رو جمع کن.» یک تنزل کوچک بود؛ از کسی که چای می‌گرداند به کسی که از دیده بیرون می‌رود. لیلا سینی را نگه داشت. گرمای استکان‌ها به کف دستش می‌سوخت. همان لحظه مهدی از جای خود حرکت کرد. نه تند، نه نمایشی. فقط دو قدم آمد، دستش را زیر لبه سینی گذاشت تا سنگینی‌اش را بگیرد و رو به خاله پروین گفت: «نه، همین‌جا خوبه. چای این سمت هنوز نرسیده.» بعد بدون نگاه‌کردن به لیلا، جای خودش را عوض کرد؛ از کنار پدرها رفت آن سوی هال، جایی که سینی باید از آن رد می‌شد. همین تغییر ساده، نقشه اتاق را برگرداند. اگر لیلا قرار بود برود آشپزخانه، باید از میان جمعِ مردها راه باز می‌کرد یا سینی را دست دیگری می‌داد. حالا نه. حالا خودش باید مسیر را تمام می‌کرد. سامان دستش نیمه‌هوا ماند، بعد مجبور شد بلند شود تا جا بدهد. عمو رحیم ابرو بالا انداخت، اما چیزی نگفت. خاله پروین هم فقط لبخندش را سفت‌تر کرد؛ از آن لبخندهایی که وقتی کسی جلوی مهمان نمی‌تواند نه بگوید، به صورت می‌چسبد.

لیلا سینی را جلو برد. در این چند قدم، چیزی در هوا عوض شد؛ نه به اندازه‌ای که کسی اسمش را ببرد، فقط به اندازه‌ای که دیگر نتوانند او را از صحنه جمع کنند بی‌آن‌که زیادی معلوم شود. وقتی آخرین استکان را گذاشت، مهدی عقب نرفت تا راه را خالی کند. کنار پرده ایستاد، شانه‌اش به دیوار نزدیک، و آن فاصله باریک را برای عبور او نگه داشت. لیلا از همان فاصله رد شد. آستینش باز به کت او نزدیک شد و این‌بار نه به هم خوردند، نه دور شدند. گرمای سماور و بوی هل و صدای قاشق‌ها همه با هم روی همان باریکه جا جمع شدند. او رد شد و حس کرد پشت گردنش از نگاهِ نگه‌داشته‌شده می‌سوزد، نه از نگاهِ خورنده جمع.

بعد از شام، فشار بدتر شد. زن‌ها ظرف جمع می‌کردند و مردها پای میز کوتاهِ هال درباره قرارداد و تأخیر و پول صحبت می‌کردند، اما هر جمله‌ای که به کار ربط داشت، تهش به آبرو می‌رسید. سامان کنار یخچال، درِ بطری را باز می‌کرد و به عمد بلند می‌گفت: «بعضی چیزا باید روشن باشه. آدم نمی‌تونه هم توی کار با یه نفر رفت‌وآمد داشته باشه، هم بگه هنوز هیچی معلوم نیست.» خاله پروین تند گفت: «بچه‌ست، دهانش لق می‌زنه.» ولی همان‌قدر بلند که لیلا بشنود. لیلا سینی خالی را برد داخل آشپزخانه. مریم، دخترخاله‌اش، زیرلب گفت: «تو هم یک کم کمتر تو چشم باش.» حرف را جوری زد که انگار نصیحت می‌کند، اما دستش همان وقت بشقاب‌های تمیز را جلوی خودش کشید و سهم لیلا را ظرف‌های روغنی گذاشت. از پشت چهارچوب در، صدای مهدی آمد: «قاشق کوچیک‌ها کجان؟» سؤال را می‌توانست از هرکس بپرسد. اما رو به داخل درگاه ایستاده بود، نه وارد می‌شد نه دور می‌شد، و همین ایستادن در چهارچوب آشپزخانه، زیر نگاه زن‌ها، گرمایی داشت که از هر جمله‌ای خطرناک‌تر بود. لیلا بدون بالا آوردن سر گفت: «کشوی دوم.» مهدی همان‌جا ماند. «باز نمی‌شه.» مریم زود گفت: «من می‌دم.» لیلا قبل از او کشو را کشید. گیر داشت؛ با یک فشار کوتاه باز شد. قاشق‌ها را برداشت و به سمت درگاه آورد. مهدی دست دراز کرد، اما کامل نه؛ تا جایی که اگر لیلا یک بند انگشت جلو می‌برد، فلز سرد قاشق‌ها به کف دستش می‌خورد و انگشت‌هایشان هم. لیلا قاشق‌ها را روی لبه دستش گذاشت، نه در مشت او. قاشق‌ها سر خوردند، یکی به زمین افتاد، هر سه نفر خم شدند، و مهدی از همان نیمه‌راه ایستاد. مریم زودتر قاشق افتاده را برداشت و با اخم خندید: «خدا خیر بده، انگار آشپزخونه هم پاگرد اداره شده.»

لیلا بیرون رفت تا نفس تازه کند، اما در راهرو هم هوا سبک‌تر نبود. چراغ دیواری زرد می‌سوخت، کف سنگی سرد بود، و صدای خاله پروین از اتاق خواب می‌آمد که با مادرش تلفنی می‌گفت: «نه خواهر جان، ما هم حد نگه می‌داریم. تا تایید خانواده نیاد، همه‌چیز باید روشن و درست باشه.» کلمه‌ها با اینکه پشت در بودند، مثل انگشت روی پوست می‌نشستند. لیلا کنار پنجره باریک آخر راهرو ایستاد. بند کارتش را دور انگشت پیچاند و باز کرد. نخِ سائیده لبه‌اش به پوستش گیر می‌کرد. صدای قدم‌های مهدی را که شنید، عقب نرفت. فقط سرش را به شیشه تکیه نداد. مهدی سر پیچ راهرو ایستاد؛ نه نزدیک، نه دور. گفت: «سامان داره بی‌خودی تندش می‌کنه.» لیلا به تاریکی شیشه نگاه کرد. «می‌تونه. مال اون‌هاست این‌جا.» «نه.» همین یک کلمه را گفت و ساکت شد. اگر توضیح می‌داد، خراب می‌کرد. از اتاق پذیرایی صدای خنده کوتاهی آمد. یکی اسم مهدی را صدا زد. او از کنار دیوار گذشت تا برگردد، اما درست مقابل لیلا، جایی که راهرو باریک‌تر می‌شد، توقف کوتاهی کرد؛ چهارچوبِ درِ نیمه‌بازِ انباری پشت سرش و پنجره کنار لیلا، این فاصله را تیزتر می‌کرد. نه راه را بست، نه کامل باز گذاشت. بعد با یک چرخش حساب‌شده عبور کرد؛ هوای بین‌شان تکان خورد و همان، از هر تماس واقعی بدتر بود.

کمی بعد خاله پروین لیلا را صدا زد تا ظرف‌های میوه طبقه بالا را بیاورد. دستور را جلوی بقیه داد، با همان لحنی که کار را وظیفه طبیعی او نشان می‌داد. لیلا سینی خالی را کنار گذاشت و از هال بیرون زد. این‌بار کسی دنبالش نیامد. صدای جمع از پشت سر نرم شد و راه‌پله با نور سردش او را بلعید. پله‌های بین دو طبقه کوتاه بود؛ نیم‌طبقه‌ای که به انباری و اتاق کار می‌رسید. لیلا یک دستش را به نرده گرفت، پای دیگرش را روی پله بعد گذاشت و در همان لحظه صدای درِ پایین را شنید. کسی آرام بالا می‌آمد. لازم نبود برگردد تا بفهمد مهدی است؛ قدم‌هایش با سامان فرق داشت، با عجله مردهای دیگر هم فرق داشت. بی‌صدا نبود، اما جا نمی‌گرفت. لیلا تا پاگرد نیم‌طبقه رفت و ایستاد. ظرف میوه روی میز کوچک کنار دیوار بود. می‌توانست آن را بردارد و همان لحظه پایین برگردد. نکرد. دستش را روی لبه میز گذاشت. پشت سرش قدم‌ها نزدیک شدند، بعد کند شدند.

مهدی در پیچ پله پیدا شد؛ یک پله پایین‌تر از پاگرد، بعد یکی بالاتر. نور از چراغ سقفی افتاده بود روی شانه‌اش. اگر می‌خواست، به‌سادگی می‌توانست از کنار او رد شود؛ راه آن‌قدر تنگ نبود که ناچار شوند بایستند. اگر هم می‌خواست احتیاطِ کامل را نگه دارد، باید همان پایین می‌ماند و به بهانه‌ای برمی‌گشت. هیچ‌کدام را نکرد. آمد تا جایی که فقط یک نیم‌قدمِ واقعی مانده بود. لیلا برگشت. نه کامل، فقط به اندازه‌ای که تنش با راه‌پله زاویه پیدا کند. دستش از روی میز جدا شد. بند کارتِ نخ‌نما از جیبش بیرون مانده بود و آرام به مانتو می‌خورد. از پایین، صدای خاله پروین بالا پیچید: «لیلا؟ میوه‌ها مونده!» بعد صدای یکی از مردها: «مهدی جان، یه دقیقه بیا ببین این عدد—» هر دو شنیدند. هیچ‌کدام جواب ندادند.

مهدی یک پله دیگر بالا نیامد. دستش از نرده جدا شد و کنار تنش ماند؛ باز، خالی، بی‌آن‌که پیش بیاید. فاصله‌شان حالا آن‌قدر کم بود که نفس‌ها شکل هم را عوض می‌کرد، اما هنوز بهانه داشت. هنوز می‌شد گفت راه‌پله تنگ است، صدا از پایین می‌آید، آدم برای برداشتن ظرف آمده. لیلا اگر یک قدم عقب می‌رفت، همه‌چیز پاک می‌شد؛ مثل همیشه، مثل هر بار که قبل از دیگران خودش خودش را از صحنه کنار کشیده بود. این‌بار عقب نرفت. نوک کفشش را روی لبه پله نگه داشت و ایستاد. این ایستادن، بیشتر از هر حرفی، انتخاب بود. مهدی نگاهش را از صورت او پایین نیاورد، اما تنش را همان‌جا متوقف کرد؛ یک قدم مانده به عبور، یک قدم مانده به شکستن آن خطِ لعنتی که همه برایش اسم و حکم و اجازه داشتند. او نه پیش آمد، نه به ادبِ آسانِ عقب‌نشینی پناه برد. ماند. تمام خطر در همین ماندن بود.

از پایین دوباره صدایشان زدند. صدای قاشق و خنده و اخبار تلویزیون از هال بالا می‌آمد، زندگیِ معمولی با سماجت خودش ادامه داشت؛ انگار این پاگرد جایی در نقشه خانه نبود. لیلا دست برد، نه به سمت او؛ به سمت ظرف میوه. انگشت‌هایش زیر لبه چینی رفت و ظرف را بلند کرد. برای برداشتنش ناچار شد نیم‌چرخ بخورد و یک پله پایین بیاید. حالا نوک کفشش یک پله پایین‌تر از او بود، فاصله روشن‌تر، واقعی‌تر. مهدی همان‌جا ایستاد و راه را به اندازه عبور او باز گذاشت؛ نه بیشتر. وقتی لیلا با ظرف در دست از کنارش رد شد، شانه‌اش به دیوار نزدیک شد، بدنش جمع نشد، فقط متوقف ماند تا هیچ تماس تصادفی هم بهانه نشود. لیلا از آن باریکه گذشت؛ گرمای تنش را حس کرد و همین که حس کرد و چیزی رخ نداد، ضربه را عمیق‌تر کرد. در پایینِ پله، قبل از پیچ آخر، مکث کرد. نه برای نگاه‌کردن، نه برای چیزی گرفتن. فقط ایستاد؛ با ظرف میوه در دست، با بند کارت که از جیبش آویزان بود، با ضربانی که حالا زیر پوست گلویش می‌زد و دیگر برای هیچ‌کس توضیحی نداشت.

نوک کفشش روی نیم‌پله، یک درجه پایین‌تر از کفش او، مکث کرد؛ خط بین‌شان زیر نور سردِ راه‌پله مانده بود و سایه‌هاشان، با همه نزدیکی، روی دیوار به هم نرسید.