Fast Fiction

طعمه‌ای که برایم گذاشتند خودشان را گرفت

درِ عقبِ سمندِ سفید که باز شد، کامران عمو حتی نگذاشت لیلا کف کفش پاشنه‌کوتاهش را صاف روی جدول بگذارد؛ از آن سوی خط زردِ جلوی تالار گفت: «تو فعلاً برو کنارِ میز چای، اسم‌ها را با مسئول ورودی چک کن. مهمان که نیستی این‌جا، دست تنهایم نگذار.»

باد سردِ غروبِ تهران از بین ماشین‌های ردیف‌شده در خیابانِ نوساز می‌پیچید و بوی برنجِ زعفرانیِ مانده از جعبه‌غذای سردش را از داخل کیف لیلا بیرون می‌زد. همان جعبه‌ای که از ظهر در شرکت مانده بود و فرصت نکرده بود بازش کند. رسیدِ نیمه‌تاخوردهٔ تاکسی هم کنار گوشی‌اش مچاله شده بود؛ سه بار از جیب به کیف و از کیف به جیب رفته بود، درست مثل خود لیلا که از صبح بین دفترِ بخش انرژی و این نامزدی بالا و پایین شده بود تا خرابکاری پسرِ کامران عمو در قراردادِ شرکت را جمع کند و بعد هم مستقیم به مراسم برسد. با این همه، نرگس خاله دستش را گرفت و به گوشهٔ پلاستیکیِ کنار سماور هل داد، همان‌جایی که معمولاً راننده‌ها و گل‌فروش‌ها دو دقیقه می‌ایستادند. «جانم، این‌جا بشین تا صدا‌ت کنیم. روسری‌ت هم یک‌کم عقب رفته.»

ماشینِ شاسی‌بلندِ مشکیِ بعدی که رسید، ناگهان صدای خوشامدها بالا رفت. درها یکی‌یکی باز شدند، پسرعموها دویدند، مسئول ورودی کتش را صاف کرد، و کامران عمو خودش تا لبِ درِ ماشین رفت. برای زنِ برادرش خم شد، برای مهمان‌های طرف مقابل دست به سینه سلام کرد، اما وقتی چشمش از دور به لیلا افتاد، فقط دو انگشتش را تکان داد؛ یعنی بلند شو، سینی را بگیر. او همان روز صبح توی دفتر، جلوی مدیرِ مالی، گفته بود اگر لیلا نبود آبروی خانواده و شرکت با هم می‌رفت، ولی این‌جا اسمش را از مهمان‌ها برداشته بود و گذاشته بود کنار کارگرهای موقت.

لیلا سینی استکان‌ها را گرفت، اما همان لحظه نگاهش روی تختهٔ کوچکِ ورودی ایستاد؛ فهرستِ نشستن و مسیرِ ورود زن‌ها و مردها با خطِ درشت چاپ شده بود و روی گیرهٔ بالایش کارت‌های مسیر آویزان بود. یکی برای نزدیکانِ عروس، یکی برای مهمان‌های ویژه، یکی برای کسانی که از راهِ فرعی به سالنِ انتظار هدایت می‌شدند تا بعد صدا شوند. اسم خودش را پیدا نکرد. عوضِ آن، زیرِ ستونِ «هماهنگی و پشتیبانی»، با خودکار آبی نوشته بودند: لیلا حسینی. نرگس خاله که متوجه ایستادنش شد، زیر لب اما طوری که دو زنِ منتظرِ سلام بشنوند گفت: «از اول هم قرار بود تو کمک کنی. خانواده و فامیل باخبرند که دخترِ زرنگی هستی؛ این چیزها از شأنِ آدم کم نمی‌کنه، اگر خودش حدش را بداند.»

این‌بار لیلا سینی را روی میز گذاشت و آرام گفت: «من دعوت شده‌ام، نه اینکه شیفتم را شروع کنم.»

کامران عمو بی‌درنگ برگشت، لبخندِ پرچینش را برای شاهدها نگه داشت و فقط صدا را کمی پایین آورد: «دعوت شده‌ای، بله. برای اینکه آبروداری کنی، نه اینکه بخواهی جلوی در برای من شکلِ مهمان بگیری. الان مادرِ داماد می‌رسد. تو از راهِ فرعی برو داخل، بعد اگر لازم شد صدایت می‌کنیم.» بعد بلندتر، با همان لحنِ میزبانانه، به مسئول ورودی گفت: «خانم حسینی را از مسیرِ پشت راهنمایی کنید. شلوغیِ جلو مناسبش نیست.»

کلمهٔ «مناسبش نیست» جلوی آن همه چشم مثل سیلیِ خشک خورد توی صورت لیلا. زنِ همسایه که سال‌ها برای قرضِ جهازِ دخترش از او پول گرفته بود، نگا‌هش را دزدید. رانندهٔ شرکت که تازه رسیده بود و هنوز سوئیچ را توی دست داشت، به کفش‌هایش خیره شد. تحقیر با تعارفِ آبرودار انجام شد؛ همین بدترش می‌کرد.

لیلا چیزی نگفت. فقط سینی را به دخترِ نوجوانِ پذیرایی سپرد و کنارِ تختهٔ ورود ایستاد، نه آن‌قدر نزدیک که دعوا شود، نه آن‌قدر دور که حذف شود. مسئول ورودی مردی بود لاغر با سبیل مرتب و گوشی بی‌سیم در دست، از آن‌هایی که هر ثانیه باید به کسی جواب بدهند و اشتباهِ دیگران را گردن بگیرند. کامران عمو نزدیکش شد، از جیب داخلِ عبایش پاکتِ باریکی بیرون آورد، خش‌خشِ کاغذِ نازکش حتی میان بوق ماشین‌ها شنیده شد، و یک کارتِ مسیرِ کرم‌رنگ از داخلش کشید. روی کارت با مُهرِ تالار نوشته بود: «ورود جانبی ـ انتظار ـ مجاز تا اعلام.» زیرش، با خودکار، اسم لیلا.

کارت را به مسئول ورودی داد و خیلی طبیعی گفت: «اگر اصرار کرد از جلو وارد شود، این را بدهید دستش. ثبت هم بکنید که از مسیرِ جانبی رفته. امشب هیچ بی‌نظمی نمی‌خواهم.»

مرد کارت را گرفت و طبق عادت، شمارهٔ آن را در دفترِ باریکی نوشت. دستِ لیلا کنار کیفش سفت شد، اما تکان نخورد. گذاشت شماره ثبت شود، مُهرِ کوچک روی لبهٔ کارت بخورد، و طنابِ نازکِ آویز هم از قلاب برداشته شود. دام از نیت بیرون آمد و شکلِ رسمی پیدا کرد. نرگس خاله از دور با رضایت به این نظمِ تمیز نگاه می‌کرد؛ نظمی که تحقیر را قانونی می‌کرد.

همان وقت، یک ونِ خاکستری جلوی در نگه داشت و دو مردِ میانسال با کت‌های تیره پیاده شدند. رانندهٔ شرکت با شتاب به طرف لیلا آمد و زیر لب گفت: «خانم حسینی، این‌ها از هیئت‌مدیرهٔ پروژه‌ان. آقای صبوری هم توی ماشین پشتی‌ست. گفتند بدون شما وارد نمی‌شوند، چون پروندهٔ الحاقیه دست شما بوده.» صدایش کوتاه بود، اما کافی. مسئول ورودی سر بلند کرد. کامران عمو هم شنید؛ رنگِ لبخندش یک درجه کدر شد.

صبح، وقتی خرابکاریِ پسرش نزدیک بود قراردادِ لجستیکِ پروژه را در بخش انرژی به هم بزند، همین لیلا بود که جلسه را برگردانده بود و آقای صبوری را آرام کرده بود. کامران عمو با همان پرونده برای خودش آبرو خریده بود، چون پسرِ داماد با آن پروژه گره خورده بود. حالا آن آدم‌ها رسیده بودند، با احترامِ کاری، نه فامیلی. این اولین شکافِ ریزِ شب بود؛ کوچک، اما جلوی چشم.

کامران عمو بی‌معطلی جلو رفت و دست‌ها را گشود. «خوش آمدید، خوش آمدید. لیلا الان درگیرِ کارهای داخل است، شما بفرمایید.» بعد بی‌آنکه به او نگاه کند، به مسئول ورودی اشاره زد: «اول آقایان را از مسیرِ اصلی ببرید. ایشان—» سرش را به طرف لیلا کج کرد «—بعداً می‌آید. کارتش را بدهید برود پشت.»

مسئول ورودی کارتِ کرم‌رنگ را از دفتر جدا کرد و به سمت لیلا گرفت. لحظه، لحظهٔ همان چیزی بود که برایش چیده بودند: در حضورِ مهمان‌های مهم، کارتِ «انتظار» را بدهند دستش و بفرستندش توی پیچِ پشتی، جایی که نه دیده شود نه تحویل گرفته. لیلا کارت را نگرفت. فقط به مردِ مسئول ورودی نگاه کرد و گفت: «اسم روی کارت را بلند بخوانید.»

مرد مکثی کرد. از آن مکث‌های کوتاهی که شغل را از ادب جدا می‌کند. بعد چون کارت ثبت شده بود و دو شاهدِ کاری هم آن‌جا بودند، ناچار خواند: «خانم لیلا حسینی. ورود جانبی، انتظار، مجاز تا اعلام.»

آقای صبوری که هنوز کامل از ماشین پیاده نشده بود، سرش را بالا آورد. «انتظار؟ برای خانم حسینی؟» صدایش بلند نبود، اما صاف بود و درست روی خطِ زردِ جلوی در نشست. رانندهٔ شرکت قدمی عقب رفت. نرگس خاله انگار ناگهان یادش آمد روسری‌اش را مرتب کند.

کامران عمو تند گفت: «تشریفاتِ خانوادگی‌ست. سوءتفاهم نشود. ایشان کمک‌حال ما هستند.» بعد برای تمام‌کردنِ بحث، همان یک قدمِ اضافه را برداشت؛ همان قدمی که نباید برمی‌داشت. به مسئول ورودی گفت: «معطل نکنید. کارت را بزنید به گردنش و از راهروی پشتی ببریدش. من گفته‌ام.»

واژهٔ «بزنید» با آن لحنِ مالکانه، جلوی شاهدهایی که بعضی‌شان او را از جلسه‌های کاری می‌شناختند، همه‌چیز را عریان کرد. مسئول ورودی فوراً به دفترش نگاه کرد، بعد به کارت، بعد به صبوری که از ماشین بیرون آمده بود و مستقیم به لیلا نگاه می‌کرد. تعادلِ کوچکِ جلوی در شکست؛ حالا هر حرکت دیده می‌شد.

لیلا این‌بار کارت را از دستِ مسئول ورودی گرفت. طنابِ آویز سرد بود و مقوای کرم‌رنگ زیر انگشتش زبر. خیلی آرام، طوری که انگار دارد فقط اشتباهی را در جای خودش می‌گذارد، پرسید: «ثبت شده؟»

مرد گفت: «بله، شماره و نام ثبت شده.»

لیلا سر تکان داد، برگشت و کارت را نه به گردنِ خودش، که به دستِ کامران عمو گذاشت. نگذاشت کارت روی کف دستش بماند؛ طناب را دورِ دو انگشتِ او انداخت و گفت: «پس همان مسیرِ ثبت‌شده برای صاحبِ دستور. امشب من از راهِ اصلی کنارِ مهمان‌های کاری وارد می‌شوم. شما از جانبی می‌روید و تا اعلام منتظر می‌مانید.»

هوای دمِ در انگار یک‌باره فلزی شد. کامران عمو خندید، خنده‌ای کوتاه و بی‌جا. خواست کارت را پس بزند، اما مسئول ورودی پیش از او دفتر را بست و با لحنی که حالا دیگر لحنی شخصی نبود، گفت: «ببخشید آقا، وقتی مسیر با نام و دستور ثبت شده و شاهدِ ورود هم هست، من نمی‌توانم جابه‌جا کنم. اگر تغییر می‌خواهید باید از داخلِ مدیریتِ تالار تأیید بیاید، و تا آن موقع مسیرِ جانبی باز است.»

این همان جایی بود که اقتدارِ قدیمی جلوی در فرو ریخت. کامران عمو عادت داشت دستور بدهد و دیگران برای حفظ آبرو خم شوند. حالا یک کارمندِ ورودی، نه از سرِ شجاعت، از ترسِ ثبتِ اشتباه و هزینهٔ کارش، دستورِ خودش را به خودش برمی‌گرداند. صبوری کنار ایستاده بود و چیزی نمی‌گفت؛ سکوتِ او بدتر از هر داوری‌ای بود. زنِ برادرِ کامران عمو که تازه رسیده بود، نیم‌قدم نزدیک شد و همان‌جا ماند؛ نتوانست مثل چند دقیقه پیش با احترامِ قطعی جلو برود.

کامران عمو صدایش را پایین آورد، یعنی می‌خواست ماجرا را دوباره خصوصی کند. «لیلا، لجبازی نکن. این‌جا مراسمِ دختر مردم است.»

لیلا مستقیم توی چشمش نگاه نکرد؛ نگاهش را روی گرهِ طنابِ کارت نگه داشت که به انگشتانِ او افتاده بود. «وقتی اسمِ من را از مهمان برداشتی و گذاشتی زیرِ پشتیبانی، لجبازی نبود؟ وقتی جلوی همه گفتی شلوغیِ جلو مناسبم نیست، مراسمِ دختر مردم نبود؟» بعد رو به مسئول ورودی: «من با مهمان‌های پروژه می‌روم. هر کس هم مسیرِ جانبیِ ثبت‌شده دارد، لطفاً همان‌جا هدایتش کنید.»

مسئول ورودی فوراً لحنش را رسمی‌تر کرد، چون حالا راهِ امنِ خودش را پیدا کرده بود. به یکی از جوان‌های تالار اشاره زد: «برای مهمان‌های ویژه درِ اصلی را باز نگه دارید. آقا را از راهروی کنارِ پارکینگ بفرمایید.» جوان سر تکان داد و پردهٔ مخملیِ کناری را کنار زد؛ پشتِ آن، راهروی باریکی می‌رفت به سمتِ پیچِ سردِ کنارِ انبارِ صندلی‌ها، جایی که به سالنِ انتظارِ کوچکِ بی‌پنجره می‌رسید و بعد راهش بن‌بست می‌شد تا از داخل صدا کنند.

کامران عمو یک لحظه خواست از خط عبور کند و مستقیم پشتِ سرِ صبوری و لیلا وارد شود. مسئول ورودی دستش را بالا آورد؛ نه بی‌ادبانه، اما سفت، مثل کسی که بالاخره فهمیده کجا باید بایستد. «ببخشید آقا. مسیرِ شما این‌طرف است.» دفترِ ثبت را کمی بالا گرفت؛ همان دفترِ باریک حالا از همهٔ نسبت‌های فامیلی سنگین‌تر شده بود.

نرگس خاله جلو آمد تا چیزی را وصله کند. «خب، حالا یک سوءتفاهمی شد... کارت را بدهید من—»

لیلا بدون اینکه به او فرصتِ نرم‌کردن بدهد، کارت را از دستِ کامران عمو کشید، یک قدم رفت سمتِ راهروی جانبی و با همان دستِ خودش آن را به قلابِ فلزیِ پیچِ ورودیِ بن‌بست آویخت؛ جایی که آویزهای انتظار را می‌زدند تا صاحبش از آن‌جا جلوتر نرود. بعد رو به مسئول ورودی گفت: «تا اعلام، عبور ندهید.» و بی‌آنکه سر برگرداند، کنارِ صبوری از درِ اصلی گذشت.

در پیچِ سردِ کنارِ ورودی، کارتِ مسیرِ کرم‌رنگ روی قلاب ماند؛ اسمِ کامران عمو هنوز رویش نبود، اما طنابش از انگشتانِ او جدا شده بود و راهروی باریک روبه‌رویش همان‌جا تمام می‌شد.