Fast Fiction

اول به او خندیدند

کامران عمو کف دستش را جلوی سینه رها گرفت و گفت: «بالا جا برای هر کسی نیست. کارت نداری، همین‌جا بایست.» دو مرد میانسال با کت‌های سرمه‌ای از کنارش رد شدند، دعوت‌نامه‌های طلایی‌شان را نشان دادند و از پله‌های مرمر بالا رفتند. پشت سرشان بوی برنج زعفرانی و گوشت داغ از طبقه دوم پایین می‌آمد. رها با شانه‌های خشک‌شده از آخر شیفت، کیفش را محکم‌تر گرفت؛ گوشه کیف هنوز ظرف غذای مانده‌اش سرد بود. روی پاگرد باریک، یک صندلی پلاستیکی شکسته کنار دیوار افتاده بود و انگار از قبل برای کسی گذاشته بودند که باید بایستد و نگاه کند.

کامران عمو با صدای بلندتر، طوری که زن‌های فامیل دور میز چای هم بشنوند، گفت: «امشب عروسیه، جلسه محله نیست. بالا فقط اعضای هیئت امنا و بزرگ‌ترها می‌رن.» خاله پروین از پله نیم‌دور پایین آمد، مکث کرد، اما تا چشمش به اخم کامران افتاد، فقط لب‌ها را روی هم فشار داد. رها می‌دانست چرا این درد درست همین امشب تیز شده؛ مادرش سه سال پیش قبل از عمل آخر، سهم رأی مرحوم پدر را در بنیاد خانوادگی بخش انرژی از دست نداده بود، فقط بی‌صدا نگه داشته بود. امشب قرار بود بین شیرینی‌خوران و شام، رأی هیئت امنا برای پروژه زمین‌های ورامین جمع شود؛ پولش از همان چیزی می‌آمد که پدرش عمرش را پایش گذاشته بود.

رها از زیر دست کامران کنار نرفت. گوشی را از کیف درآورد، نور صفحه را پایینِ کف دست نگه داشت، نه مثل کسی که می‌خواهد مدرک رو کند، مثل کسی که فقط چیزی را چک می‌کند. گفت: «رأی امشب با کارت رنگی ثبت می‌شود یا با فهرست امضا؟» جمله‌اش به جای خواهش، خشک و کوتاه روی پاگرد افتاد. نرگس، دخترخاله‌اش که کنار میز پذیرش ایستاده بود و کارت‌ها را پخش می‌کرد، بی‌اختیار سر بلند کرد. کامران عمو گفت: «به تو ربطی ندارد.» رها همان‌طور ایستاده ماند: «اگر با فهرست امضاست، من باید اسمم را ببینم. اگر با کارت رنگی‌ست، باید کارت من ثبت نشده باشد، نه اینکه تو جلوی پله بایستی.»

همین یک «باید» کافی بود تا اولین ترک در صورت جمع بیفتد. نرگس دستش را روی جعبه کارت‌ها نگه داشت و به کامران نگاه نکرد؛ به خانمی که برای رفتن بالا دست دراز کرده بود گفت: «یک لحظه، هنوز توزیع کامل نشده.» آن زن اخم کرد، ولی کارت را نگرفت. خاله پروین یک پله پایین‌تر آمد و زیر لب گفت: «کامران، اگر اسمش در فهرست باشد، سرپا نگه‌داشتنش جلوی همه خوب نیست.» کامران عمو خندید؛ همان خنده‌ای که بیشتر به نشان‌دادن دندان شبیه بود تا شادی. «اسم هر کسی را می‌شود جایی نوشت. ایستادن اینجا دلیل نمی‌شود حق پیدا کند.»

رها نگاهش را از او برنداشت. «پس بلند بگو چه کسی اسم‌ها را عوض کرده. تو؟ یا دفترخانه بنیاد؟» صدا بالا نرفت، اما آن‌قدر صاف بود که دو مردی که تا نیم‌پله بالا رفته بودند برگشتند. یکی‌شان مهندس سعیدی بود؛ شریک قدیمی پدرش از بخش انرژی، با موهای سفید مرتب و دستمال جیبی اتوکشیده. کامران عمو برای یک لحظه پلک زد. انتظار اشک داشت، نه واژه‌ای که بوی آیین‌نامه بدهد. گفت: «تو از کجا اصلاً می‌فهمی دفترخانه چیست؟»

رها همان سؤال را برگرداند، بی‌آنکه لحنش را عوض کند: «شما از کجا مطمئنید اسم من حذف شده که قبل از باز شدن فهرست، جلوی پله ایستاده‌اید؟» این‌بار مکث، واقعی بود. خنده روی صورت کامران ماند اما صدا از آن بیرون نیامد. دستش که تا آن لحظه راه را بسته بود، یک بند انگشت پایین آمد. نرگس نفسش را از بینی بیرون داد، در جعبه را بست و گفت: «فهرست اینجاست. اگر اختلاف هست، باید جلوی شاهد خوانده شود.» دیگر مستقیم فرمان او را اطاعت نکرده بود؛ همین برای جمع کافی بود که دوباره نگاه کند کدام طرف واقعاً حق ایستادن دارد.

کامران عمو تیز شد. «شاهد؟ شاهد منم. از طرف حاج‌رضا کارها دست منه.» اسم حاج‌رضا، پدر داماد و رئیس فعلی هیئت امنا، روی پاگرد مثل مهر می‌خورد. چند نفر کنار کشیدند. این همان اقتداری بود که کامران قرض گرفته بود و با آن سال‌ها همه را عقب رانده بود. رها بند کیفش را از روی شانه جابه‌جا کرد؛ آستین مانتویش از خستگی روز چروک مانده بود. گفت: «اگر از طرف حاج‌رضاست، پس بهتر است مهر هم دیده شود، نه فقط صدایتان.»

مهندس سعیدی یک پله پایین آمد. «مهر کدام برگه؟» این اولین بار بود که کسی از جنس شاهد، نه از فامیل دل‌سوز، وارد حرف شد. رها دست در جیب داخلی کیف برد و پاکت سفید باریکی را بیرون کشید که گوشه‌اش از بس حمل شده بود نرم شده بود. پاکت را باز نکرد، فقط رو به سعیدی گرفت تا مهر آبی دفترخانه و امضای حاج‌رضا زیر آن دیده شود. «الحاقیه صورت‌جلسه پارسال. سهم رأی مرحوم مهرداد صدر تا تعیین‌تکلیف نهایی، به وارث مستقیم منتقل شده. امضای رئیس هیئت امنا پایش هست. نسخه من را مادرم نگه داشته بود. اصلش در دفتر بنیاد ثبت شده.»

خاله پروین بی‌اختیار «یا فاطمه» را زیر لب گفت. نرگس این‌بار کاملاً جعبه کارت‌ها را از جلوی کامران کشید و روی میز گذاشت. مهندس سعیدی پاکت را از دست رها نگرفت؛ فقط خم شد و مهر را دید، بعد سرش را به سمت طبقه بالا برگرداند. «اگر این امضاست، رأی باید اعمال شود. این‌جا دیگر سلیقه نیست.» جمله‌اش نه بلند بود نه احساسی، اما از جنس اجرایی بود؛ از همان جنسی که در جمعی از شریک، داماد، عمو و ریش‌سفید از گریه نافذتر می‌افتاد.

کامران عمو فوراً دست دراز کرد که پاکت را بگیرد. رها یک قدم عقب نرفت؛ فقط پاکت را بالا آورد، دور از دست او. «نه. خوانده می‌شود، دست‌به‌دست نمی‌چرخد.» چند نفر از پله بالا آمده بودند و حالا پاگرد تنگ‌تر شده بود. زن‌ها کنار میز چای حرف را قطع کرده بودند. پایین، صدای دف و دست از سالن عروسی می‌آمد؛ بالا، بوی چای دارچینی و غذای مانده در سینی‌ها. این دو دنیا درست روی همین پاگرد در گلوی هم گیر کرده بودند.

کامران عمو که دید با زور گرفتن نمی‌شود، از راه دیگری زد. «حتی اگر کاغذت درست باشد، کارت رأی را چه کسی به تو داده؟ اسم ببر. جلوی همه بگو چه کسی پشتت ایستاده.» اشتباه را همان‌جا کرد. فکر کرد اگر او را مجبور کند نام یک مرد، یک بزرگ‌تر، یک پشتیبان را بگوید، دوباره از خودش خلع می‌شود و می‌افتد به جایگاه کسی که فقط با تکیه به دیگری بالا آمده. چند سر با ولع برگشت سمت رها. این همان سوالی بود که در چنین جمعی زن را یا بدهکار می‌کرد یا خاموش.

رها خم نشد، سرخ نشد، حتی به خاله پروین هم نگاه نکرد. به جعبه کارت‌ها اشاره کرد. «کسی به من کارت نداده. کارت من را شما نگه داشته‌اید.» و رو به نرگس گفت: «کارت سبز وارث مستقیم را بده.» لحنش خواهش نبود؛ خواندن یک مورد ثبت‌شده بود. نرگس انگار تازه از خواب بیدار شده باشد، در جعبه را کامل باز کرد، برگه‌های رنگی را کنار زد و کارت سبز سفتی را بیرون کشید که رویش با خط درشت نوشته بود: «رأی انتقالی ـ یک سهم». مکث کرد؛ نگاهش لحظه‌ای به کامران رفت، بعد به مهر آبی روی پاکت. دستش لرزید، اما کارت را به سمت رها گرفت.

کامران عمو یک پله جلو آمد و گفت: «نرگس! دست نگه‌دار.» نرگس این‌بار اطاعت نکرد. کارت در هوای پاگرد جابه‌جا شد و نشست در دست رها. همین جابه‌جایی کوچک از صد تا دعوا توی صورت کامران بیشتر خورد. چون دیگر مسئله این نبود که دختر برادرش حرفی زده؛ مسئله این بود که فرمانش روی دست خودش مانده بود. مهندس سعیدی راه را باز کرد و گفت: «جلسه روی طبقه دوم است. کارت باید روی زمین رأی خوانده شود، نه پشت بازو.»

بالا، سالن کوچک رأی‌گیری کنار تالار مردانه با پارتیشن چوبی جدا شده بود. میز بلند با رومیزی ترمه، قرآن باز، ظرف نقل، و کنار آن جعبه شیشه‌ای آرا. آدم‌ها در راهروی کناری و گذر باریک کنار صندلی‌ها رفت‌وآمد می‌کردند؛ هر کس برای عبور باید به دیگری جا می‌داد. تا رها وارد شد، جریان رفت‌وآمد یک لحظه کج شد. آن‌هایی که قبلاً بی‌مکث از پله بالا رفته بودند، حالا یا کنار کشیدند یا مجبور شدند شانه‌شان را جمع کنند. کامران عمو فوری از کناره رد شد تا جلوتر از او به میز برسد. می‌خواست باز هم فضا را با صدای خودش پر کند. «جلسه را معطل نکنید. برگه‌ای آورده که کسی اصلش را ندیده—»

حاج‌رضا که بالای میز نشسته بود، سر بلند کرد. صورتش از خستگی عروسی و فشار مهمان‌ها سنگین بود. «اصل بحث چیست؟» رها کارت سبز را بالا نیاورد؛ هنوز نه. پاکت را باز کرد، الحاقیه را بیرون آورد و به جای نزدیک شدن به میز، ایستاد در راهروی کناری، جایی که هم جمع می‌دید و هم عبور از کنارش معنی داشت. گفت: «اصل بحث این است که رأی یک سهم را جلوی پله نگه داشته‌اند. امضای شما زیر انتقال موقت به وارث مستقیم است. کارت هم در جعبه بوده و تحویل نشده.» حاج‌رضا دستش را دراز نکرد. فقط به مهندس سعیدی نگاه کرد. سعیدی گفت: «مهر و امضا مطابق است. من جلسه پارسال را بودم.»

کامران عمو آخرین ضربه‌اش را زد؛ بلندتر، عصبی‌تر، با آن لحن مردی که احساس می‌کند جمع از زیر دستش می‌رود. «اگر این‌قدر مطمئنی، همان‌جا جلوی همه اعلام کن این یک سهم متعلق به کیست. از زبان خودت. ببینم جرأتش را داری.» می‌خواست او را به دام نسبت‌دادن و التماس بیندازد، به دام «من دختر فلانی‌ام، خواهش می‌کنم». اما رها انگار از اول منتظر همین جمله بود. کارت سبز را از کنار بدنش بالا آورد؛ نه لرزان، نه تند. کارت در نور لوستر، کاملاً خوانا شد.

«این یک سهم، رأی مرحوم مهرداد صدر است که طبق الحاقیه ثبت‌شده، تا تقسیم نهایی به وارث مستقیم منتقل شده. وارث مستقیم منم.» نه توضیح اضافه داد، نه نگاه طلبکارانه. فقط بعد از گفتن «منم»، کارت را همان بالا نگه داشت و رو به حاج‌رضا افزود: «رأی را اعمال می‌کنم. مخالفت دارید، همین حالا بفرمایید امضای خودتان بی‌اعتبار است.»

راهروی کناری قفل شد. دو مردی که می‌خواستند از بغل رد شوند، وسط گام ایستادند. یکی دستش را برای تعارف عقب کشید و همان‌طور معلق ماند. حاج‌رضا به جای حرف، به کارت نگاه کرد، بعد به الحاقیه، بعد به کامران. این همان ردی بود که جمع لازم داشت: خواندن دوباره ترتیب. کامران عمو دهان باز کرد، اما صدایش زیر وزن جمله خودش ماند. اگر می‌گفت امضا بی‌اعتبار است، به رئیس هیئت امنا ضربه می‌زد؛ اگر نمی‌گفت، راه را از کسی بسته بود که حالا حقش روی هوا خوانده می‌شد.

رها یک قدم دیگر در همان راهرو پیش رفت؛ نه به سمت او، به سمت جعبه رأی. «این رأی ثبت می‌شود.» کارت سبز هنوز بالا بود و مجبور می‌کرد هر کس می‌خواهد عبور کند، اول آن را ببیند، بعد جای ایستادن خودش را انتخاب کند. نرگس از پشت میز کوچک کناری برگه ثبت را جلو کشید. مهندس سعیدی قلم را برداشت و کنار اسم «رها صدر» علامت شاهد زد. کامران عمو دستش را بالا آورد که چیزی بگوید، اما حاج‌رضا فقط یک جمله گفت: «راه را باز کنید. رأی ایشان خوانده شد.»

همین «ایشان» از سیلی بدتر بود. پیش از آن، رها روی همان پاگرد حتی «بالا جا برای هر کسی نیست» شنیده بود. حالا در همان شب، در همان جمع، با همان شاهدها، از دهان کسی که کامران اقتدارش را قرض گرفته بود، جایگاهش رسمیت گرفته بود. کامران عمو به کناره راهرو رفت، اما دیر. چون رفتنش دیگر لطف نبود؛ عقب‌نشینی بود. دو نفری که پشت سرش بودند برای عبور، اول به کارت سبز نگاه کردند، بعد از کنار دست رها رد شدند، نه از کنار او.

رها برگه را امضا کرد، کارت را بالای شانه نگه داشت و در راهروی کنار زمین رأی ایستاد. یک ضربان کوتاه، مسیر عبور هنوز با دست او نگه داشته بود. بعد دست‌هایی که تا لحظه قبل برای متوقف‌کردن، اشاره‌دادن یا جلوگرفتن بالا آمده بودند، یکی‌یکی پایین افتادند.