ردیف من هیچوقت بسته نشد
سینی را از دست رها کشیدند و مهتابخانم بیآنکه حتی نگاهش کند گفت: «این یکی را بده به مهسا جان، ایشان مهماناند.» بعد سینی دوم را هم گذاشت جلوی دخترخالهای که تازه از الهیه رسیده بود و برای میز ناهارخوری فقط شش جا چید؛ هفتمی، همان جایی که همیشه کنار سامان میافتاد، خالی نماند، با کیف دستی بژ مهسا پر شد.
رها همانطور ایستاد، دستش هنوز گرمِ دسته استیل سینی بود. روی کانتر باریک آشپزخانه، کنار ظرف خرمای نیمخورده و نمکدان کج، استکان چای خودش پوست بسته بود و حلقه کمرنگی روی سنگ گذاشته بود؛ چایی که از وقتی از اتوبوس پیاده شده و کارت بلیت لبهساییدهاش را توی کیف انداخته بود، فرصت نکرده بود یک جرعه از آن بخورد. سه ماه بود که خانواده و فامیل باخبرند رها و سامان با هماند؛ نه پنهانی بود، نه بیقاعده. فقط هر بار که حرف تایید خانواده میشد، مهتابخانم طوری چینش خانه را عوض میکرد که انگار رها هنوز همان کسی است که آمده کمک کند و برود.
خاله نسرین از پذیرایی صدا زد: «رها جان، لطفاً دوغها را هم بیار.» رها بدون اینکه سینی را پس بگیرد، در یخچال را بست و گفت: «دوغها روی میز هستند. هر کسی نزدیکتره میتونه برداره.» همین یک جمله کوتاه، در آن خانهای که همهچیز با خواهشِ مودبانه جلو میرفت، مثل قاشقی بود که ته استکان بخورد. مهتابخانم سر برگرداند. «خسته شدی؟» رها گفت: «نه. فقط جای من را که پر کردید، کار من هم خودبهخود کم میشود.»
صدای قاشقها و سلاموعلیک از سالن میآمد. سامان از اتاق پدرش بیرون آمد، آستین پیراهنش تا آرنج بالا بود. از صبح رفته بود دنبال مدارک کاری عمو فرهاد؛ مردها دور میز کوچک نشسته بودند و درباره انتقالش از پروژه جنوب به دفتر تهران حرف میزدند، از شیفت و مزایا و اینکه در بخش انرژی آدم یا باید جان بگذارد یا آبرو. نگاهش به میز افتاد، بعد به رها. فقط یک ثانیه طول کشید، اما رها دید که جای خالی را میشمارد و میفهمد چرا خالی نیست.
مهتابخانم پیشدستیها را صاف کرد و با لحنی که فقط لبۀ تیغش را پنهان میکرد گفت: «سامان جان، تو پیش پدرت بشین. خانمها این طرف.» بعد رو به مهسا لبخند زد: «عزیزم، کیفات را بذار روی مبل، اینجا جا بازتره.»
رها رفت ظرف سالاد را آورد و روی میز گذاشت؛ دقیقاً جایی که دستش باید از کنار شانه سامان رد میشد، اما حالا شانه مهسا بود. بوی عطر شیرین دختر توی فضای غذا پیچید. مهسا با مهربانی بیدردی گفت: «رها جان، تو واقعاً همهکارهای. آدم خیالش راحت میشه.» همان «آدم» از آن کلمههایی بود که آدم را از جمع بیرون میانداخت. رها لبخند نزد. گفت: «راحتی شما مهمه.» و رفت سراغ آشپزخانه، جایی که بشقاب غذای بستهبندیشدهای که برای خودش از دانشگاه آورده بود، هنوز سرد و دستنخورده کنار سینک مانده بود.
چند دقیقه بعد، وقتی ناهار بالاخره سرو شد، مهتابخانم یک چهارپایه کوتاه از گوشه انباری کشید و با همان احترامِ حسابشده کنار در آشپزخانه گذاشت. «رها جان، اگر دوست داری اینجا راحتتری. هی رفتوآمد هم داری.» اینبار تعارف نبود؛ حکم بود. فاصلهای به اندازه یک تکه چوب میان بودن و حساب شدن.
رها چهارپایه را نگاه کرد. بعد پارچ آب را برداشت و برای همه لیوانها را پر کرد، حتی برای مهسا که جا را گرفته بود. آخر سر پارچ را روی میز نگذاشت. برد و کنار یخچال گذاشت. نشست هم نه روی چهارپایه، نه کنار کسی؛ تکیه داد به کانتر و گفت: «من بعداً میخورم.» خاله نسرین زیر لب گفت: «بچهها جلوی بزرگترها سخت نگیرید.» اما اینبار سختی از حرف رها نبود؛ از آن چهارپایه بود که وسط خانه مانده بود و همه باید از کنارش رد میشدند.
اولین ترک از جایی خورد که کسی پیشبینی نکرده بود. پدر سامان وسط بحث کاری ناگهان دست برد زیر استخوان ترقوهاش. لیوان دوغ افتاد و روی رومیزی پخش شد. صندلی عقب کشیده شد، نه با وقار، با صدای تیز فلز روی سرامیک. خاله نسرین جیغ کوتاهی کشید، مهسا خشکش زد، مهتابخانم فقط گفت: «یا ابوالفضل» و همانجا ماند.
رها قبل از همه حرکت کرد. نه بهخاطر قهرمانبازی؛ بهخاطر اینکه سال آخر پرستاری بود و بدنِ وحشتزده را از بدنِ در حال افتادن تشخیص میداد. دستش را پشت شانه مرد گذاشت، به سامان گفت: «از پشت بگیرش، صاف ننشان. کمی به چپ.» سامان حتی نپرسید چرا. همانطور که گفته بود انجام داد. رها نبض گرفت، رنگ لبها را دید، گفت: «اورژانس را بگیر. سابقه فشارش را هم بگو. قرص زیرزبانی دارید؟» مهتابخانم گیج به کشوی اشتباه دست برد. رها خودش کشو را باز کرد، جعبه دارو را بیرون کشید، سامان شماره گرفت، پدرش را با هم روی فرش نزدیک پنجره خواباندند. در آن چند دقیقه، رها نه مهمان بود، نه بیرونی، نه کسی که بشقاب اضافهاش جا نمیشد. صدایش مستقیم به گوش سامان میرسید و دست سامان دقیقاً جایی میرفت که او میگفت.
وقتی نفس مرد منظمتر شد و صدای آژیر از پایین کوچه آمد، سامان از کنار پدرش بلند شد و در راهرو باریک، نزدیک پرده نیمهکشیده، بازوی رها را یک لحظه گرفت؛ نه برای نگهداشتن، برای همخط شدن. صورتش رنگ نداشت. گفت: «تو هم میای.» مهتابخانم از اتاق گفت: «نه، لازم نیست. نسرین با ما هست. رها جان بماند خانه را جمع کند، مهمان هم داریم.» این جمله را جلوی امدادگرها نگفت؛ درست در مرز بین اتاق و راهرو گفت، جایی که هم ادب حفظ شود، هم تکلیف.
رها بازویش را آرام از دست سامان بیرون کشید. خسته نبود، اما چیزی درونش دیگر نمیگذاشت با اشاره جابهجا شود. گفت: «من نمیآیم بیمارستان.» و نگاه کوتاهش به سامان فهماند که این نه عقبنشینی است، نه رنجیدن بچگانه؛ فقط قبول نکردن همان قاب قدیمی است. سامان یک ثانیه ماند. بعد رو به مادرش کرد و با صدایی پایینتر از معمول، محکمتر از همیشه گفت: «پس من هم نمیگم خانه را کسی جمع کند. هرچه مانده، میماند.»
آمبولانس که رفت، خانه ریخت به هم اما نه آنطور که مهتابخانم دوست داشت. مهمانها هنوز بودند، سفره نیمهخورده بود، رومیزی دوغگرفته جمع نشده بود. مهسا کیفش را برداشت و چند قدم عقبتر ایستاد، دیگر نه صاحب جای کسی بود، نه بلد بود با این بههمریختگی چه کند. خاله نسرین آرام ظرفها را به آشپزخانه برد، اما هر بار نگاهش میخورد به چهارپایه، سرش را پایین میانداخت. رها بیدعوت شروع به شستن نکرد. فقط دستمالی برداشت و داروهای پدر سامان را مرتب کرد، شماره بیمه را روی کاغذ نوشت و گذاشت کنار کلیدها. آنقدر نزدیک که اگر لازم شد بردارند، آنقدر دور که کسی نتواند اسمش را وظیفه بگذارد.
دو ساعت بعد، سامان برگشت. چراغ هال کم بود و بوی برنج سردشده و چای مانده در خانه پیچیده بود. رها در آشپزخانه پشت به در ایستاده بود و ظرفهای شسته را خشک میکرد، نه همه را؛ فقط همانهایی را که جاگیر بودند و راه را بسته بودند. سینیها را از روی آبچکان برداشت، یکی را کنار گذاشت. سامان گفت: «خوب شد. حمله جدی نبود. باید چند روز مراقبت کنند.» رها سر تکان داد. انگار خبر را از یک همکلاسی گرفته باشد. بعد دستمال را تا کرد. سامان جلو آمد. «مادر میخواهد امشب چای شب را برای آقایان و خانمها جدا ببرد. گفته برای خانمها سینی کوچک بچینند. فقط شش استکان.» اینبار خبر را مثل خبر نیاورد؛ مثل اخطار آورد. چشمش روی سینیِ کنارگذاشتهشده بود.
رها فهمید. آخرین ضربه همیشه با فریاد نمیآید؛ گاهی با حسابوکتاب استکان میآید. شش استکان یعنی زنهای خانه و مهمانها. نه برای کسی که سه ماه است اسمش در تلفنهای شبانه، در برنامهریزیهای آخر هفته، در همه رفتوآمدها هست؛ فقط در سینی نیست.
مهتابخانم از هال صدا زد: «رها جان، اگر زحمتی نیست، اون سینی کوچیک را بیار. همین ششتا بسه.» و بعد با مکثی کوتاه افزود: «تو هم اگر عجله داری، تاکسی بگیر دیر نشه.»
رها دستمال را گذاشت روی لبه سینک. لبه سینی کوچک را لمس کرد، بعد سینی بزرگتر را بیرون کشید؛ همان که هفت استکان راحت رویش جا میشد. هفت نعلبکی چید. هفت قاشق. هفت حبه قند. صدای چینیها نرم بود اما انتخابش سخت و روشن. مهتابخانم تا دم آشپزخانه آمد، لبخندش اینبار سفت بود. «گفتم ششتا. مجلس خانمها مشخصه.» رها نگاهش کرد. نه گستاخ، نه ملتمس. فقط مستقیم. «مجلس مشخصه.» مهتابخانم دست برد که یکی از استکانها را بردارد. همان لحظه سامان از پشت سر مادرش وارد شد و سماور برقی را از پریز کشید تا آب جوش تازه بریزد. بیآنکه به رها نگاه کند، بیآنکه جملهای را کامل کند، سینی کوچک را کنار زد و جا را برای سینی بزرگ باز کرد. «همین بهتره. رفتوآمد کمتر میشه.»
این مخالفتی نبود که بشود نشنیده گرفت. نه بحث بود، نه دعوا؛ تغییر مسیر دستها بود. مهتابخانم عقب نکشید، اما جلو هم نیامد. در همان چند ثانیه، مرز خانه عوض شد: اگر ششتا میرفت، حذف کامل میشد؛ اگر هفتتا میرفت، هیچکس دیگر نمیتوانست وانمود کند آن هفتمی تصادفی است.
رها چای را ریخت. دستش نلرزید، فقط بخار به صورتش خورد و چشمهایش را کمی تر کرد. سامان قندان را روی سینی گذاشت. انگشتهایشان یک لحظه به هم خورد؛ نه نوازش، نه دلجویی. هماهنگیِ کسی که وسط بحران فهمیده دیگری را از کجا باید بگیرد. از هال صدای اخبار آرام تلویزیون میآمد، از اتاق پدر صدای سرفه، از راهرو بوی داروی قلب. تهران بیرون پنجره تاریک و فشرده بود؛ چراغهای برجهای دور مثل سوزنهای سرد. داخل این آشپزخانه باریک، جا فقط برای یک تصمیم بود.
مهتابخانم آخرین تلاشش را با ادب کرد. «رها جان، تو سینی را بده من. تو مهمانی، خوب نیست هی در رفتوآمد باشی.» معنایش روشن بود: دست از مالکیتِ این حرکت بکش. بگذار من شکلش بدهم، من حذفش کنم، من اگر خواستم یک استکان را جا بگذارم. رها سینی را از روی کانتر بلند کرد و نگذاشت به دست دیگری برسد. «نه. من میبرم.» بعد از کنار مهتابخانم رد شد؛ نه تند، نه آرام. به اندازه کسی که میداند اگر مکث کند، دوباره از او چیزی کم میکنند.
سینی را تا آستانه هال برد. روی میز کوتاه کنار مبلها گذاشت. استکانها در یک ردیف کامل نشستند؛ نه فشرده، نه اضافی. مهسا که هنوز آنجا بود، خودبهخود دستش رفت سمت دورترین جا. خاله نسرین بیصدا کمی جا باز کرد. کسی چیزی نگفت. لازم هم نبود. رها یک استکان را برنداشت. نگذاشت کسی هم بردارد. آن را همانجا، کنار جای خالیِ فرشِ لبمبل تکنفره، نگه داشت؛ جایی که از عصر هر بار کسی میخواست بنشیند، سامان بیآنکه توضیح بدهد کیف یا پرونده یا بالش را از آنجا برداشته و بعد نگذاشته کسی بنشیند.
سامان از اتاق پدر بیرون آمد، آستینها هنوز بالا، خستگی روی دهانش مانده. نگاهش اول به صورتها نرفت؛ به همان استکان هفتم رفت. رها سینی را کمی چرخاند تا جای آن محفوظ بماند و خودش کنار دیوار ایستاد، نه در آستانه، نه بیرون جمع. داخل. بعد وقتی سامان استکان را برداشت، سینی سبک شد اما جای آن استکان در ردیف بههم نخورد.
کمی بعد، وقتی چایها تمام شد و رفتوآمد خانه دوباره روی ریل آهسته خودش افتاد، رها سینی خالی را از روی میز جمع کرد. از آشپزخانه صدای آرام برخورد نعلبکیها میآمد. سینی را برد کنار سینک، در خط باریکِ برگشتِ ظرفها، و آن یک جای خالی را ـ همان جای هفتم ـ دست نزد. سینی را طوری روی لبه گذاشت که فاصله خالی درست به همان نقطه همیشگی برگردد. بعد دستمال نمدار را کنارش گذاشت و رها کرد.