آخرش همان بار را با هم بردیم
رها سینی استکانها را از دست دخترخالهی حواسپرت گرفت و قبل از اینکه لبهی نازک شیشه به هم بخورد، آن را روی میز چای نشاند. هنوز نفسش از دو بار عوض کردن تاکسی و بالا آمدن از رمپ پارکینگ منظم نشده بود؛ آستین مانتویش از سرِ یک شیفت طولانی توی دانشگاه چروک مانده بود و جعبهی غذای سردش هنوز در کیفش بود. خاله پروین، بیآنکه نگاهش کند، گفت: «رها جان، لازم نیست تو دخالت کنی. مهمون باید بشینه، نه اینکه از در نرسیده نظم خونهی مردم رو عوض کنه.»
رها دستش را از دور سینی برداشت. بوی هلِ چای با بوی پیاز داغی که از آشپزخانه میآمد قاطی شده بود. از پذیرایی صدای مردها میآمد؛ بحث قیمت دلار و پروژههای بخش انرژی مثل همیشه بلندتر از خندهی زنها بود. یونس نزدیک درِ بالکن ایستاده بود، آستین پیراهنش تا نیمه بالا، انگار تازه از کمک به جابهجایی قابلمهای برگشته باشد. نگاه کوتاهی به رها انداخت، بعد به خاله پروین، اما چیزی نگفت. همین سکوت بدتر میسوخت، چون همهچیز را رسمی نگه میداشت؛ همان فاصلهای که از وقتی خانواده و فامیل باخبرند بین او و یونس کشیده شده بود و هیچکس نمیگذاشت اسمش از «هنوز معلوم نیست» جلوتر برود.
رها بهجای نشستن، خم شد و سفرهی یکبارمصرف را که زیر ظرف میوه چین افتاده بود صاف کرد تا پایهی بلند ظرف لق نزند. فرهاد، پسرعموی یونس، از کنار مبل بلند شد و با لبخند باریک و مودبانهای که بوی تحقیر میداد گفت: «واقعاً زحمت نکش. اینجا هر کاری صاحبخونه داره.» بعد همانجا یک بشقاب بزرگ زرشکپلو را از دست مادرش گرفت و روی همان قسمت لقِ میز گذاشت، انگار خواسته باشد ثابت کند تصمیم آخر با اوست، نه با دختری که هنوز برایشان «بیرون از جمع» حساب میشد.
صدای ترک خوردن از زیر رومیزی آمد. کسی حتی وقت نکرد بگوید «آخ» که پایهی میز کج شد و کاسهی دوغ محلی از لبه سر خورد. دوغ سفید و غلیظ روی فرش کرم و پاچهی شلوار فرهاد پاشید، از کنارهی میز به زیر مبل رفت و به کفش رها رسید. دخترخاله جیغ کوتاهی کشید و عقب پرید. فرهاد با اخم به فرش نگاه کرد و بعد مستقیم به رها: «گفتم که. وقتی آدم با چیدنِ این چیزا آشنا نیست—»
رها همان لحظه روسریاش را عقب زد، خم شد و کاسهی واژگون را گرفت تا بقیهاش روی فرش نریزد. «حوله کجاست؟» فقط همین را گفت. نه بلند، نه لرزان. خاله پروین بهجای جواب، با آن عجلهی مخصوص مهمانی که بیشتر آبرو را نجات میدهد تا خانه را، رو به دخترها گفت: «کسی سماور رو نگاه کنه.» بعد به رها: «حالا که ریخته، لطفاً جمعش کن، عزیزم، که لک نشه.»
بیانصافی وقتی زنده میشود که شکل پیدا کند؛ دوغ زیر انگشتهای رها سرد بود، لزج و بوگرفته، و الیاف فرش آن را مثل گناهی که فقط یک نفر باید جوابش را بدهد، میمکید. رها از آشپزخانه یک تشت پلاستیکی و کهنه خواست. کسی نداد. خودش رفت، از کنار یخچال تنگ و شلوغ رد شد، کارت مترویش از جیب کیف نیمهباز بیرون زد و به بدنهی استیل آسانسورِ داخل پاگرد که لک انگشتها روی آینهی کوچکش مانده بود، خورد و افتاد. خم شد، برداشت، برگشت. وقتی رسید، اولین چیزی که دید کفش فرهاد بود که از کنار لکه کنار کشیده شده، اما زبانش هنوز آماده بود.
او پارچهی کف را در آب خیس کرد و روی فرش گذاشت تا دوغ پخش نشود. یونس از جای خودش تکان نخورد. همین یک مکث کوتاه، همان یک ثانیهی مردد، گلوی رها را خشک کرد. این همان لحظهای بود که آدم میفهمد تنها ماندن فقط یک حس نیست؛ یک صحنهی کامل است، با شاهد، با بوی ترشیِ دوغ، با مردهایی که از پذیرایی سر میچرخانند و دوباره وانمود میکنند بحثشان مهمتر است.
فرهاد دستمال کاغذی را از روی میز برداشت و با حالتی که انگار دستور اداره میدهد گفت: «نه، نه، اینجوری بدتر میشه. بذار یکی از خودمون انجام بده.» و دست برد تا پارچه را از دست رها بگیرد.
یونس همان وقت جلو آمد، دستمال را از دست فرهاد گرفت و بدون نگاه کردن به او، روی میز گذاشت. بعد از کنار رها تی را که به دیوار آشپزخانه تکیه داده بود برداشت و سطل آبی را که نصفه پر شده بود کشید وسط. گفت: «اگر کسی بلد بود، تا الان کرده بود.» جملهاش نه بلند بود، نه نمایشی؛ اما در همان اندازهی لازم، جلوی سرزنش را بست. بعد سر تی را در آب فرو برد و کنار رها، نه روبهرویش، زانو زد.
صدای حرفها در پذیرایی یکباره نایستاد؛ فقط شکلش عوض شد. یکی از عمهها دیگر چای نخواست. دخترخالهای که تا چند دقیقه پیش گوشی دستش بود، بیصدا راه را باز کرد. این اولین جابهجایی کوچک بود: کار کثیف دیگر فقط مال رها نبود. رها پارچه را روی لکه فشار داد، یونس آب اضافه را با تی از لبهی فرش جمع کرد و به سمت سطل کشاند. دستهایشان به هم نخورد، اما فاصلهای که تا آن لحظه همه برایش قانون ساخته بودند، به اندازهی همان سطل و همان لکه جمع شد.
خاله پروین سریع آمد و آرام، آنطور که آرامش از خودش سرزنش میریزد، گفت: «یونس، تو برو پیش آقاها. اینجا زنونهست. رها هم لازم نیست اینقدر خودش رو وسط بیاره.» فرهاد فوراً از همین در استفاده کرد: «دقیقاً. حالا فامیل چی فکر میکنن؟ هنوز چیزی معلوم نیست، بعد شما دوتا توی آشپزخونه و پاگرد و اینور اونور کنار هم...» و برای اینکه حرفش را محترمانهتر کند، سینی خالی را برداشت و جایش را عمداً بین آن دو و راه خروج گذاشت؛ یک جابهجایی کوچک، اما روشن: فاصله بگیرید.
یونس بلند شد، نه برای اطاعت؛ برای اینکه راه را دور بزند. سینی را از دست فرهاد گرفت و کنار یخچال گذاشت. بعد به خاله پروین گفت: «فرش اگر لک بیندازد، مهمان و میزبان نمیشناسد.» همین. نه دفاع از رابطه، نه توضیح. فقط بارِ کار را از حرفهای آبروبر به چیزی عینی برگرداند. اما فشار حالا بیشتر شده بود، چون چند جفت چشم دیگر هم به این نزدیکی وزن داده بودند. اینجا دیگر فقط تمیزکاری نبود؛ هر ثانیهی ماندنِ یونس، روی تایید خانواده خط میکشید.
رها فهمید اگر منتظر بماند یکی دیگر تصمیم بگیرد، باز همان داستان تکرار میشود: او میماند با کثیفی و بقیه با قضاوت. فرشِ خیس جمع شده بود، اما زیر مبل هنوز رد دوغ مانده بود و ظرف بزرگ آبِ کثیف باید عوض میشد. سطل پر شده، سنگین و لغزنده، کنار پایهی در مانده بود. هرکس میخواست میتوانست آن را به او بسپارد و برگردد به چای و تعارف. رها پارچه را چلاند، از جا بلند شد، دستگیرهی فلزی سطل را گرفت و به سمت حیاط راه افتاد. نه از کسی اجازه خواست، نه کمک. فقط گفت: «این یکی باید پایین خالی بشه. روی سنگ میمونه، بو میگیره.»
پاگردِ بین طبقه و حیاط خنکتر بود. بوی نمِ سیمان از زیر در میآمد. سطل با هر پله به ساق پایش میخورد و آب کدرش به دیواره میلرزید. پشت سرش صدای خاله پروین را شنید: «رها، لازم نیست. بذار سرایدار—» و بعد فرهاد که پایینتر و نزدیکتر گفت: «یونس، تو دیگه واقعاً نرو. زشته.» آن «زشته» از جنس همان کلمههایی بود که نه فریادند نه حکم، ولی سالها آدمها را در جایشان میخکوب میکنند.
رها به آخرین پله رسید و سطل را برای یک لحظه روی زمین گذاشت. دستهی فلزی دستش را سرخ کرده بود. حیاط مجتمع در تاریکی عصر چراغ زرد کمجانی داشت؛ کنار باغچه، شلنگ سبز لوله شده بود و در گوشهی دیوار لکههای قدیمی آب دیده میشد. او دوباره خم شد و قبل از اینکه دسته را بالا بکشد، یک دست دیگر هم روی همان فلز نشست.
یونس چیزی نگفت. فقط دستش را جایی گذاشت که وزن از روی انگشتهای رها برداشته شود. نه سطل را از او گرفت، نه کنارش ایستاد که فقط دلداری داده باشد. واقعاً برداشت. دسته بین دو دست تقسیم شد و سطل از زمین کنده شد. آبِ کثیف درونش موج زد و هر دو ناچار شدند همقدم شوند تا نریزد.
از بالای پاگرد، فرهاد نیمتنهاش را جلو آورده بود. خاله پروین پشت سرش، ساکتتر از قبل. شاهدها محدود بودند، اما کافی. یونس به بالا نگاه نکرد. با همان لحن ساده گفت: «وقتی ریخته، با حرف خشک نمیشه.» بعد رو به رها، نه نرم، نه صمیمیتر از حدِ جمع، فقط همسطح: «از این طرف بگیر. لبهاش تاب داره.»
این تنها جملهای بود که مرزشان را عوض کرد، چون در آن نه تعارف بود نه فاصلهگذاری. رها جای دستش را عوض کرد. شانهاش دیگر یکطرفه پایین نمیکشید. سطل را با هم تا شیر آبِ گوشهی حیاط بردند، خالی کردند، دوباره پر کردند، برگشتند بالا. بار دوم کسی جلویشان را نگرفت. دخترخاله در را بیشتر باز نگه داشت. یکی از عمهها بیآنکه چیزی بگوید، پادری را از سر راه کنار زد. اینها اعلان نبود؛ جابهجایی میدان بود.
کار هنوز تمام نشده بود. زیر مبل لکهی کمرنگی مانده بود و رومیزی هم آغشته شده بود. رها مبل را از یک سمت گرفت. همان لحظه فرهاد قدمی جلو گذاشت، انگار بخواهد بالاخره نقش صاحبکار را بازی کند، اما یونس پیش از او دستش را زیر پایهی دیگر برد. مبل با یک فشار کوتاه بلند شد. رها پارچه را زیرش کشید و یونس نگه داشت تا وزن دوباره روی جای خیس ننشیند. در این نگهداشتنِ ساده، آنهم وسط خانهای که تا یک ساعت پیش جای او را فقط دورِ میز میدید، چیزی برگشتناپذیر جابهجا شد.
فرهاد خندید، آن خندهای که میخواهد بیاهمیت جلوه بدهد چون دیگر نمیتواند متوقف کند. «خیلی خوب، حالا دیگه تمومش کنید. مردم منتظرن.» یونس مبل را آرام پایین گذاشت و گفت: «منتظر میمونن.» بعد سطل را برداشت و این بار بدون مکث کنار رها ایستاد. نه آنقدر نزدیک که بیادبی شود، نه آنقدر دور که دوباره انکار شود.
آخرین کار شستن رومیزی در حیاط بود. خاله پروین خواست چیزی بگوید، منصرف شد و فقط نگاهش رفت سمت پنجرهی پذیرایی که مبادا مردها ببینند شستنِ یک رومیزی چقدر وزن پیدا کرده. رها خودش جلوتر رفت، گوشهی حیاط، کنار دیوار کوتاهی که همیشه چند گلدان کمآب رویش بود. سطل را پایین گذاشت و دو سر رومیزی را در آب فرو برد. پارچه سنگین شد. این بار منتظر نماند. گفت: «از اون طرف بگیر، میپیچه.»
یونس بیدرنگ طرف دیگر را گرفت. هر دو با هم پارچه را پیچاندند. آب خاکستری از لبهاش ریخت و روی موزاییک پخش شد. نه حرف اضافهای بینشان رد شد، نه دلجوییای که همهچیز را کوچک کند. فقط کار پیش رفت؛ همان کاری که اگر رها تنها میماند، معنایش این میشد که بله، جای واقعیاش همین گوشه است، با بارِ کثیفی و سر پایین. اما حالا گوشه همان بود و بار همان، فقط دیگر یکنفره نبود.
وقتی رومیزی سبکتر شد، رها آن را روی لبهی دیوار انداخت. بعد سطل را، که هنوز نیمهپر بود، کمی با نوک کفش به عقب کشید و خودش یک قدم کنار آن ایستاد. این انتخاب کوچکش بود؛ نه برگشتن به داخل، نه رها کردنِ کار نیمهتمام. ماند. یونس هم بیآنکه از او جلو بزند، در سمت دیگر سطل ایستاد. آستینهایش خیس شده بود و قطرهای از آرنجش پایین آمد. از پنجرهی نیمهباز طبقهی اول صدای قاشق و استکان میآمد، زندگیِ مهمانی انگار بیشرمانه به جریان خودش ادامه داده بود.
رها دستش را روی دستهی سطل گذاشت. یونس هم دست دیگر را روی همان فلز نشاند. در گوشهی حیاط، سطل بینشان ماند؛ نه مال او، نه مال او. آب داخلش یک بار تکان خورد، به دیواره خورد و آرام گرفت.