همان صحنه برگشت خورد
کامران برگه را با ناخن روی میز فلزی گیت پشتی کوبید و گفت: «خانم مهندس از اینجا نه. مسیر شما خدماته.» لبه کاغذ زیر انگشت لیلا گیر کرد؛ همانجا که جای قدیمی خودکار روی بند انگشتش مانده بود. پشت سرش دو پیمانکار مرد با کارت مهمان رد شدند، بیآنکه حتی کیفشان باز شود. نگهبان شیفت چشمش را از لیلا دزدید و میله براق گیت را برای آنها کنار زد، اما برای او دست روی دکمه نگه داشت.
لیلا کیفش را پایین آورد. رسید نیمتا خوردهای که صبح برای خرید داروی مادرش از داروخانه گرفته بود، از جیب کناری بیرون زده بود و با باد سرد کوچه پشتی میلرزید. بالای سردر پارچه سفید افتتاحیه بخش انرژی در منطقه نوسازی تهران کشیده بودند؛ جلوی ساختمان، مهمانها از در اصلی با سینی چای و خوشآمد وارد میشدند، و او را کنار سطلهای زباله صنعتی و وانت خدمات نگه داشته بودند. درد ماجرا فقط این نبود که راهش را کج کرده بودند. عمو فرهاد آنطرف، در دفتر موقت شیشهای، با چند نفر از بزرگان فامیل ایستاده بود. خانواده و فامیل باخبرند که لیلا سه سال بار این پروژه را کشیده. اگر امروز او را از در خدمات بفرستند، معنیاش برای همه یکی بود: زحمتش مال او، آبرویش مال دیگری.
کامران برگه را جلوتر آورد. «امضا دارد. ورود کارکنان پشتیبانی و نیروهای اجرایی از در پشتی، ثبت در فهرست تحویل، بدون تردد از راهروی مهمان.» بعد با لحن نرمنمایی که از صدای بلند بدتر بود، اضافه کرد: «برای نظم مراسمه. کسی با شما دشمنی نداره.»
لیلا برگه را گرفت، یک بار تا کرد، بازش کرد. پایین صفحه امضای معاون اجرایی بود، اما بالای آن، توضیح مسیر با دستخط کامران اضافه شده بود: «خانم لیلا ن. تا پایان مراسم فقط از مسیر خدمات و پلکان پشتی.» با خودکار آبی تازه نوشته شده بود؛ جوهر هنوز کمی برق میزد. لیلا سرش را بالا آورد. «من نیروی پشتیبانی نیستم.»
کامران لبخند باریکی زد. «امروز هستید. وقتی اسم آدم تو فهرست دعوت اصلی نباشه، هرچقدر هم زحمت کشیده باشه، از همون راهی میره که تعیین شده.» بعد عمداً بلندتر گفت: «خواهش میکنم معطل نکنید. مهمانهای اصلی میرسن.»
نگهبان شیفت بیقرار پا عوض کرد. راننده خدمات که جعبههای شیرینی را از وانت پایین میگذاشت، نیمنگاهی انداخت و سرش را برگرداند. پشت شیشه دفتر، عمو فرهاد مکثی کرد؛ نه آنقدر که دخالت شود، فقط همانقدر که دیده شود این صحنه بیصاحب نیست. لیلا برگه را به کامران پس نداد. با دو انگشت نگهش داشت و گفت: «این دستخط مال شماست، نه معاون اجرایی.»
«من مسئول مسیرم.» کامران کارتش را که بندش از بس روی یقه کشیده شده بود چرک شده بود، بالا آورد. «هر چیزی که برای ورود لازم باشه، از کانال من میگذره.»
این اولین پاداش کوچک بود: لیلا برگه را رها نکرد. برعکس، آن را تا نزد و در کیفش هم نگذاشت؛ صاف نگهش داشت، طوری که نگهبان و راننده و حتی دو نفر پشت پنجره بتوانند ببینند دستخط اضافهشده روی امضای دیگری خوابیده است. بعد گفت: «خیلی خوب. اگر من از مسیر خدمات میرم، شما هم طبق همین برگه باید ثبت تحویل منو انجام بدید. نام، ساعت ورود، واحد ارجاع، تحویلگیرنده.»
کامران اخم ریزی کرد. «لازم نیست سختش کنید.»
«شما سختش کردید.» لیلا قدمی به راست برداشت؛ نه برای رفتن، برای اینکه درست جلوی میز ثبت بایستد. دفترچه تحویل روی میز بود، کنار کلید قدیمی درِ انبار که با حلقه زردرنگش دیرتر از وقت معمول برگردانده شده بود و هنوز برچسب «بازگشت» از آن جدا نشده بود. «اگر من نیرو هستم، ثبت کنید. اگر نیستم، از راه مهمان میرم.»
نگهبان گفت: «مهندس کامران، برای ثبت باید اسم تحویلگیرنده هم باشه.»
کامران تیز برگشت سمت او. «تو فقط گیت رو ببند. بقیهاش با من.» بعد رو به لیلا: «تحویلگیرنده هم مشخصه. واحد پشتیبانی طبقه منفی یک. از راهپله باربری.»
اینبار صحنه شکل عوض کرد. لیلا همانجا که ایستاده بود، نیمقدم عقب رفت و میز فلزی را بین خودش و کامران گذاشت. راه باریک گیت پشتی طوری بود که هرکس میخواست وارد شود، باید از کنار همان میز رد میشد. تا لحظهای پیش، کامران سمت داخل ایستاده بود و او بیرون؛ حالا لیلا در گوشهای ایستاد که برای ثبت نام باید اول کامران به او نزدیک میشد و پشتش به مسیر داخل میافتاد. در همان لحظه، در شیشهای دفتر باز شد و عمو فرهاد با دو مرد میانسال و یک زن از اعضای هیئتمدیره به سمت گیت پشتی آمدند. یکی از آنها گفت: «آرشیو کنترل کجاست؟ گزارش مسیرهای اضطراری رو میخوایم. الان.»
کامران برقزده شد. این بخش را دوست داشت؛ آدمی بود که با قرض گرفتن نزدیکبودن به صاحبان قدرت، قد میکشید. سریع گفت: «خانم لیلا فعلاً از مسیر خدمات پایین میرن. گزارش هم بعد از مراسم—»
لیلا حرفش را برید، نه بلند، فقط دقیق: «گزارش مسیرهای اضطراری الان فقط با باز کردن اتاق آرشیو کنترل ممکنه. کلیدش از دیروز عصر تحویل من نشده.» و نگاهش روی همان کلید حلقهزرد روی میز نشست. نگهبان هم ناخودآگاه نگاه کرد. برچسب «بازگشت» هنوز آویزان بود.
عمو فرهاد نزدیکتر آمد. چین بین ابروهایش عمیق شد. «کلید چرا اینجاست؟»
کامران یک لحظه مکث کرد و همان یک لحظه به چشم آمد. بعد گفت: «چون خواستم ورودها یکدست باشه. ایشون امروز از مسیر مهمان نباید برن بالا. بعد از ثبت، کلید هم—»
زن هیئتمدیره پرسید: «اتاق آرشیو کنترل دست کی تعریف شده؟»
لیلا جواب داد: «با حکم داخلی، مسئولش منم. سه نسخه گزارش مسیر خروج امروز از همانجا باید مهر بخوره. نسخه بدون مهر برای بازدید وزیر پذیرفته نمیشه.»
کامران تند گفت: «اول مراسم، بعد گزارش. الان ایشون از پلکان پشتی میرن پایین، لباس ایمنی میپوشن، بعد—»
عمو فرهاد خشک و کوتاه گفت: «لباس ایمنی؟ برای کسی که گزارش اصلی با مهر دستشه؟»
کامران فهمید فضا دارد میلغزد، پس به جای عقبنشینی فشار را بیشتر کرد؛ همان اشتباه آخرش. برگه را از دست لیلا قاپید، بالای سر گرفت و رو به نگهبان گفت: «طبق دستور مکتوب، این خانم حق عبور از راه مهمان و راهروی مدیریتی رو نداره. حتی اگر کلید هم دستش باشه، اول باید از ثبت خدمات رد بشه. الان هم لطفاً از محوطه اصلی دورش کنید تا نظم مراسم بههم نخوره.»
صدایش عمداً بلند بود. دو نفر از خدمه چای که از پیچ کوچه میآمدند ایستادند. راننده خدمات جعبه را روی زمین گذاشت. این دیگر فقط بستن راه نبود؛ علنیکردن تنزل بود. لیلا دستش را دراز کرد، نه برای برگه، برای گوشیاش. شمارهای را گرفت که از حفظ بود. وقتی طرف مقابل جواب داد، تنها دو جمله گفت: «من لیلا نادریام، مسئول آرشیو کنترل مسیر. کلید اتاق طبق ثبت دیشب در گیت پشتی مانده و ورود من به راهروی مدیریتی با دستخط الحاقی متوقف شده. لطفاً همین الان وضعیت دسترسی را از سامانه بخوانید.»
کامران با تمسخر گفت: «سامانه همونیه که مسیر رو با امضای معاون بسته.»
صدای مرد از بلندگوی گوشی آنقدر بلند بود که سه نفر نزدیک بشنوند: «دستخط الحاقی روی برگه دستی اعتبار ندارد. دسترسی آرشیو کنترل، بنا به دستور امروز ساعت هفت و ده، فقط برای دارنده حکم مسئول آرشیو باز است. هر فردی که کلید را نگه داشته و مانع ورود مسئول شود، طبق همان دستور باید تا پایان بازبینی از هر دو مسیر مدیریتی و خدماتی کنار گذاشته شود. نام فرد مانع را بفرستید.»
کامران رنگش بهوضوح پرید، اما هنوز دست از زور برنداشت. «اشتباه خوندید. برگه اینجاست، امضا اینجاست.» و برگه را چنان جلو برد که انگار کاغذ میتواند از دهانش دفاع کند.
لیلا قدم برداشت. مستقیم نه؛ از کنار میز، به داخل باریکه گیت. حالا او در دهانه بود و کامران برای سد کردنش ناچار شد نیمقدم عقب برود، درست به جایی که اسکنر دستی و خط زرد توقف روی زمین تعبیه شده بود. نگهبان، با آنکه هنوز مردد بود، طبق عادت شیفتی دست برد به اسکنر. صدای گوشی هنوز میآمد: «نام فرد مانع؟»
لیلا چشم از کامران برنداشت. «کامران سهرابی. هماهنگکننده تشریفات مسیر.»
مرد پشت خط گفت: «دسترسی مسیر او همین الان معلق شد. نگهبان، کلید را تحویل مسئول آرشیو بدهید. آقای سهرابی باید تا پایان بازبینی در محوطه پشتی بمانند و به مسیرها نزدیک نشوند.»
این همان لحظه فیزیکی بود که صحنه برگشت. نگهبان دستش را که تا آن لحظه روی دکمه سدکننده بود، برداشت و میله را برای لیلا کنار زد. بعد همان دست را به سمت حلقهزرد کلید برد و آن را به لیلا داد. صدای تماس فلز به فلز کوتاه و خشک بود. همزمان اسکنر دستی بوق ممتدی زد؛ کارت کامران را که او هراسان جلوی دستگاه برده بود، نپذیرفت. چراغ کوچک از سبز به قرمز پرید.
کامران گفت: «این مضحکهست. من خودم این مسیر رو چیدم.» و خواست از کناره میز رد شود و با بدنش جلو را بگیرد. اما حالا جای ایستادن عوض شده بود. زن هیئتمدیره یک قدم به پهلو برداشت و مسیر لیلا را خالی کرد؛ عمو فرهاد بیآنکه دست به او بزند، فقط گفت: «خانم نادری، بفرمایید.» همین یک جمله، با همان «خانم»، از هر توضیحی سنگینتر بود. نامی که کامران دقایقی پیش به «این خانم» تقلیل داده بود، به جای خودش برگشت.
لیلا کلید را در مشت بست و از گیت رد شد. کامران پشت سرش به نگهبان پرخاش کرد: «گفتم نگهش دار! این برگه امضا دارد.» نگهبان برگه را از دست او گرفت، نگاه کوتاهی به دستخط آبی انداخت و گفت: «طبق همین برگه، مسیر خدمات با ثبت تحویل ممکنه. برای شما الآن هیچ تحویلی ثبت نشده. دسترسیتون هم معلقه. لطفاً عقب بایستید.»
صورت کامران کشید. سعی کرد از راه باریک سمت چپ برود؛ همان مسیر پستی که برای لیلا در نظر گرفته بود، بین دیوار سیمانی و قفسه کپسولها. راننده خدمات جعبه شیرینی را عمداً همانجا گذاشته بود و راه تنگتر شده بود. کامران با شانه به جعبه خورد، درش کج شد و چند جعبه کوچک نقل روی زمین ریخت. او خم نشد جمعشان کند؛ فقط برگه در دستش مچالهتر شد.
لیلا به در فلزی آرشیو کنترل رسید که پشت پله نیمطبقه، کنار آسانسور خدمات بود. آینه کوچک کنار آسانسور از اثر دستمالکشیدنهای قدیمی مات مانده بود و رد انگشتهای تازه روی آن برق میزد. کلید را در قفل چرخاند. در باز شد. از داخل پوشههای خاکستری و مهر روی میز پیدا بود. مرد پشت خط هنوز منتظر بود. لیلا گوشی را بالا آورد و گفت: «وضعیت دسترسی من؟»
«باز شد.»
«و وضعیت او؟»
«مسدود در هر دو مسیر تا پایان بازبینی.»
لیلا گوشی را قطع کرد، وارد اتاق نشد. برگشت و در همان آستانه ایستاد. کامران هنوز آن پایین، در دهانه گیت، با نگهبان درگیر بود و برگه امضاشده را مثل سپر تکان میداد. لیلا از روی پله نیمطبقه گفت: «آقای سهرابی، همون مسیری که برای من نوشتید، از این لحظه برای شما هم بستهست. کلید این اتاق دست صاحب ثبت میمونه.»
بعد در آرشیو را بست، کلید را بیرون کشید، قدمزنان از راهروی مدیریتی گذشت و در انتهای راه، از سمت داخل، قفل گیت پشتیِ متصل به کوچه باریک را چرخاند. پایین، در لاین بسته کوچه، دست کامران یک بار روی قفل نشست و هرچه پیچاند، نچرخید.