صندوق دوباره دست مرا شناخت
لیلا رسید تاخورده را از زیر سینی استکانها بیرون کشید و به مردی که کت سرمهای پوشیده بود گفت: «شما پنج نفر ثبت شدین، نه شش نفر. پول میز اضافه جداست.» هنوز جملهاش تمام نشده بود که فرزانه از پشت گلدانهای کنار ورودی خم شد، دسته کلید صندوق را از روی میز برداشت و با لبخند رو به مهمانها گفت: «شما با من حساب کنید. لیلا فقط اسمها رو چک میکنه.» بعد همان رسید را از دست لیلا نگرفت؛ فقط خودکار را از میان انگشتهایش بیرون کشید، انگار اختیار را میشود اینطور تمیز دزدید و زحمت را همانجا نگه داشت.
صف مهمانها تا پرده مخملی کنار راهروی سالن کشیده شده بود. بوی چای و هل و برنج زعفرانی در هوای گرم گیر کرده بود. لیلا از صبح پای همان میز باریک ایستاده بود؛ اسمها، تعداد صندلیها، بیعانههای ناقص، پاکتهایی که باید ثبت میشد. این کار را سه شب بود خودش بسته بود، چون خاله مهری گفته بود «تو حواست جمعتره» و فرزانه فقط آمده بود برای اینکه در چشم فامیل، کار دستِ دختر خواهر داماد دیده نشود. خانواده و فامیل باخبرند که لیلا ماهها با این خانه رفتوآمد داشته، اما باخبر بودن با صاحبِ جای ایستادن شدن فرق داشت.
لیلا خودکار دوم را از پشت دفتر کشید، دفتر را به سمت خودش برگرداند و بدون اینکه به فرزانه نگاه کند، بلند گفت: «پس اگر با شما حساب میکنن، هر پاکت و هر کارت که گرفتین، شماره میز هم خودتون بنویسین.» جملهاش آرام بود، اما دفتر را بست؛ همان حرکت کوتاه، مثل در نیمهباز اتاقی که ناگهان روی لولا بایستد. فرزانه یک لحظه جا خورد. او میخواست لیلا بماند، خم شود، جمع کند، یادآوری کند؛ نه اینکه کار را از وسط ببرد و سهم اشتباه را بگذارد روی دست خودش.
اولین لغزش پنج دقیقه بعد درآمد. پیرمردی از فامیل عروس پاکت را بالا گرفت و گفت: «من برای میز خانواده داماد دادم، چرا اینجا نوشته شده انتهای سالن؟» فرزانه لبخندش را نگه داشت، ولی رسیدی که چاپ کرده بود بینام بود. روی کاغذ فقط مبلغ خورده بود، نه اسم، نه تعداد. پشت سر او زن میانسالی که روسری مشکی براق بسته بود، زیرلب به خواهرش گفت: «از اول هم این دختر فقط بلد بود ادا دربیاره.» لیلا شنید و سر بلند نکرد. صفحه گوشیاش پایین کف دستش روشن شد؛ نورش روی خطوط نامها افتاد. او فقط شمارهای را که صبح برای میز بزرگترها جابهجا کرده بود دوباره نگاه کرد و دفتر را باز نگه داشت.
بعدی بدتر شد. مردی که خودش را شوهرخالهی داماد معرفی میکرد، گفت برای هشت نفر پول داده، اما شش صندلی برایش نگه داشتهاند. فرزانه مبلغ را در ماشین حساب زد، دوباره زد، بعد رسید دیگری از جیب میز بیرون کشید که نصفش تا خورده و عرقکرده بود. اعداد به هم نمیخواند. صف پشت سرش پهنتر شد. خاله مهری از سر میز چای برگشت، ابروهایش بالا رفت و آرام، اما طوری که شنیده شود، گفت: «فرزانه جان، اسمها رو با ثبتش جلو ببر، بزرگترها پشت در نمونن.» فرزانه همانطور که پولها را با انگشت میشمرد، رو به لیلا گفت: «دفتر رو بده ببینم تو چی نوشتی.»
لیلا دفتر را نداد. صفحهای را که نامها رویش ردیف بود با انگشت نگه داشت و گفت: «اگر شماره رسید رو بگین، پیدا میکنم.» این اولین بار بود که یکی از مهمانها مستقیم به او رو کرد، نه به فرزانه. پیرمردی که عبا روی دوشش انداخته بود، رسید نیمهتاخوردهاش را باز کرد و گفت: «این. دستخطش هم مال تو نیست.» لیلا شماره را پیدا کرد، بیعانه را خواند، تعداد نفرات را گفت و بعد با یک حرکت دفترچه شمارهگذاری صندلیها را از زیر میز بیرون کشید. فرزانه ناچار شد دو قدم کنار برود تا او برگه را روی میز باز کند. همان دو قدم، پاداش کوچکی بود که در چشم کسی جشن نشد، اما کار از همانجا دوباره راه خودش را پیدا کرد.
فشار از راهرو برگشت. صدای خندهها از سالن مردانه میآمد و از پشت پرده زنها هی اشاره میکردند که میز فلانی خالی مانده. یکی از پسرهای پذیرایی با سینی شیرینی گیر کرده بود میان دو صف. آرمان از سر راهپله بالا آمد؛ پیراهن سفیدش از شتاب به پشتش چسبیده بود. او از صبح دنبال جابهجایی صندلیها و رانندهها میدوید، چون برادرش در بخش انرژی با چند مهمان کاری دیر میرسید و هر تأخیر، آبرو را نازکتر میکرد. نگاهش روی میز مکث کرد، روی پولهای پخش و رسیدهای اشتباه و فرزانهای که داشت با لحن بزرگترها حرف میزد، بعد روی دستهای لیلا که بیصدا برگهها را مرتب میکرد.
پیش از اینکه چیزی بپرسد، زن جوانی با چشمهای سرخ از راه رسید و گفت: «اسم مادرِ داماد توی ورودی نیست. ماشینش پشت خیابون مونده. میگن میز پر شده.» این دیگر شوخی نبود. خاله مهری رنگش پرید. فرزانه گفت: «من گفتم باید از قبل خبر میدادن.» و همین جمله کافی بود تا چند سر در راهرو به طرف میز برگردد. لیلا دفتر را از وسط برداشت، کلید صندلیهای رزرو را که از صبح به حلقه آبی بسته بود از کنار صندوق بلند کرد و مستقیم به پسر پذیرایی گفت: «ردیف دوم سمت راست، دو صندلی از میز دایی حمید کم کن. مادر داماد و همراهش همونجا.» بعد رو به زن جوان افزود: «ماشین رو بفرستین درِ فرعی. از شلوغی جلو رد نمیشن.»
فرزانه دست دراز کرد که کلید را بگیرد. لیلا عقب نکشید؛ فقط آن را به پسر داد، نه به او. راه باز شد. زن جوان رفت، پسر پذیرایی دوید، و آرمان همانجا کنار چهارچوب نیمهباز راهرو ایستاد. نه داخل جمع شد، نه دور شد. فاصله را حفظ کرد، اما دیگر نگاهش از میز برنمیگشت. فرزانه با خندهای خشک گفت: «کلید دست همه نیفته بهتره.» لیلا جواب نداد. فقط رسید بعدی را باز کرد و مبلغ مانده را نوشت.
ده دقیقه آرامش خریدند و بعد دوباره فرو ریخت. دستگاه کارتخوان برای یکی از میزهای اضافه دو بار مبلغ کم کرد و رسید دوم چاپ نشد. همان لحظه از داخل سالن خبر آوردند که تعداد صندلیهای میز عروس با عدد صندوق نمیخواند؛ دو نفر بیشتر نشستهاند و غذای دو نفر کم میآید. این بار هم پول گره شده بود، هم جا. اگر اشتباه ادامه پیدا میکرد، یا باید وسط مراسم از کسی پول دوباره میگرفتند، یا یکی را از کنار سفره بلند میکردند. هر دو، رسواییِ بیسروصدا اما ماندگار بود.
فرزانه با عجله گفت: «لیلا، تو فقط پشت پرده حسابها رو چک کن، من جلوی مهمونا میایستم.» همان نیمسایهای که از اول میخواست: کار برای لیلا، صورت برای خودش. لیلا رسید دستگاه را که نصفه بیرون مانده بود، کامل کشید، تا کرد، گذاشت کنار دفتر و گفت: «نه. یا ثبت و صندوق با هم، یا من کنار میرم.» لحنش بالا نرفت. همین کوتاهی بیشتر برید. خاله مهری که دستش را به سینه گرفته بود، آهسته گفت: «الان وقت لجبازی نیست دخترم.» لیلا رو به او کرد، نه با گلایه، با حساب: «الان وقت حدسزدن هم نیست. اگر اسم و پول و صندلی از هم جدا بشه، مادر داماد دوباره پشت در میمونه.»
این بار سکوت از جنس تماشا نبود؛ از جنس گیر کردن بود. فرزانه دست برد سمت صندوق. انگشتش به کلید خورد، اما رمز را نمیدانست. گفت: «بازش کن.» لیلا نگاهش کرد. «میخوام ببینم رسید دوبل کدومه.» فرزانه گفت: «بازش کن، من خودم درمیارم.» لیلا کلید را از حلقه جدا نکرد. آن را روی دفتر گذاشت، نه در دست او، نه در جیب خودش. بعد یک قدم کنار رفت؛ به اندازهای که اگر فرزانه واقعاً بلد بود، میتوانست بنشیند و جمع کند. فرزانه نشست. کشوی صندوق را نیمه کشید، به رول کاغذ گیر داد، دکمه اشتباه را زد. صدای ریز چاپگر بیوقت بلند شد و کاغذ سفیدی بیرون آمد که فقط تاریخ داشت. صف دوباره در راهرو موج برداشت.
آرمان از چهارچوب جدا شد و جلو آمد، اما نه به فرزانه نزدیک شد، نه به لیلا چیزی تحمیل کرد. فقط به رسیدهای پخش نگاه کرد و گفت: «دو پرداخت برای میز نسترن ثبت شده، ولی صندلیها رفته روی میز یاس. الان غذای اضافه میخوان.» زن میانسالی که از اول زیرلب میگفت، این بار بلندتر غر زد: «یکی باید بالاخره بدونه این میز دست کیه.» فرزانه سرخ شد. گفت: «من دارم جمع میکنم.» همان لحظه مرد کتسرمهای اول صف رسید قبلی را تکان داد و گفت: «خانم، شما از من پول میز اضافه گرفتین، ولی اسم ما هنوز شش نفره.»
گره زنده شد؛ همانطور که بدترین گرهها میشوند، از دو طرف همزمان. پولِ اضافه، صندلیِ کم. فرزانه خواست با یک جواب همه را بخواباند. «الان درست میشه، شما بفرمایین داخل.» مرد تکان نخورد. داخل سالن هم نمیتوانست برود؛ جایی برای نفر هفتم نبود. از پشت پرده، صدای خدمتکار آمد که «غذای دو پرس کم داریم». خاله مهری دست به پیشانی برد. آبروی خانه داشت روی این میز باریک میلغزید.
لیلا دیگر از کسی اجازه نگرفت. کلید را برداشت، کشوی صندوق را کامل باز کرد، رول رسید را صاف کرد و روی صندلی نشست؛ همان صندلیای که از صبح ایستاده دورش میچرخید و از او گرفته بودند. به مرد کتسرمهای گفت: «رسید اولتون.» کاغذ را گرفت، شماره پرداخت را با رسید نصفه کارتخوان تطبیق داد، مبلغ اضافی را جدا گذاشت. بعد بیآنکه سر بلند کند، به آرمان گفت: «اسم میز یاس رو از روی برگه پذیرایی خط بزن، دو صندلی برگرده به نسترن. به آشپزخونه بگو دو پرس آزاد از میز ذخیره خاله مهری بیاد.» آرمان فقط یک «باشه» گفت و رفت؛ نه سریع برای نمایش، نه کند برای تعارف.
فرزانه کنار میز مانده بود، اما دیگر جایی برای ژستش نبود. گفت: «تو داری از سهم ذخیره برمیداری؟» لیلا شمارهها را مینوشت. «ثبت شده بود برای بحران. تو نخواندی.» بعد رسید دوم را چاپ کرد، این بار نام، تعداد و مبلغ مانده را با دستخط خودش کنار هم نشاند؛ خوانا، بیعجله. مرد کتسرمهای پول اضافهاش را گرفت و کنار کشید. پشت سر او زن عباپوش رسیدش را جلو آورد. لیلا بدون اینکه صف را متوقف کند، به پسر پذیرایی اشاره کرد مهمانهای بزرگتر را از در فرعی به میزهای اصلاحشده ببرد. راهرو مثل بندی که از زیر گلوی کسی شل شود، نفس کشید.
مشکل بعدی از پاکتهای هدیه آمد. دو پاکت با یک نام خانوادگی ثبت شده بود و فرزانه یکی را در کشوی نادرست گذاشته بود. عروسخانم از پشت پرده فرستاد که «پاکت آقای سلیمی کجاست؟» اینجا دیگر اشتباه مالی با احترام قاطی میشد. لیلا کشوها را به ترتیب خودش گشود؛ بالا، چپ، پاکتهای بیاسم؛ پایین، راست، نامهای تکراری با ساعت ثبت. پاکت را پیدا کرد، ساعت را بلند خواند، بعد همان ساعت را روی پشت رسید نوشت. آرمان برگشته بود و در لبه راهرو ایستاده بود. وقتی لیلا پاکت را به دست پسر رساند، نگاه او روی دستخط لیلا ماند، روی سرعتی که نه عصبی بود نه نمایشی، فقط مال صاحب کار بود.
فرزانه آخرین تلاشش را کرد. خم شد و آهسته گفت: «الان که جمع شد، من میایستم، تو بنویس.» لیلا این بار حتی آرامش هم تعارف نکرد. برگه نشاندن مهمانها را از زیر آرنج فرزانه بیرون کشید، صافش کرد و کنار صندوق گذاشت. «نه. هر کس جلوی مهمان میایسته، باید صندوق و ثبت هم دستش باشه.» جمله کوتاه بود، اما خط را بست. فرزانه لب باز کرد، بسته شد. پشت سرش خاله مهری دیگر چیزی نگفت؛ فقط از پسر پذیرایی خواست چای تازه برای راهرو بیاورد، آن هم رو به لیلا، نه رو به فرزانه: «اگر میرسی، این دو تا میز آخر رو هم ببند.»
این یکی تشویق نبود؛ بدتر و بهتر از تشویق بود. کار به اسم صاحبش برگشته بود، جلوی همانهایی که از صبح میخواستند نامش را از روی کار پاک کنند. لیلا سر تکان داد و ادامه داد. ثبت کرد، پول خرد برگرداند، دو رسید اصلاحی چاپ کرد، یکی را منگنه زد به برگه میز نسترن، یکی را به قبض دستگاه کارتخوان. کنار دستش بخار استکانها بالا میرفت و صدای قاشقها از میز چای میآمد. هیچکس برای او جا باز نکرد؛ او خودش جا را با نظم برگردانده بود.
وقتی صف کوتاه شد و فقط دو مهمان مانده بودند، آرمان کلید درِ فرعی را که دیرتر از باید برگردانده بود، آرام کنار دفتر گذاشت. نه دستش به دست لیلا خورد، نه لازم بود. گفت: «رانندهها رو فرستادم پایین. این دو نفر هم مستقیم میرن سر میز درست.» بعد مکثی در همان چارچوب باریک راهرو کرد؛ مکثی به اندازه اعترافی که قرار نیست گفته شود. «صندوق از اول هم باید دست تو میموند.»
لیلا به او نگاه نکرد؛ نگاه اگر میکرد، نرمیِ این یک جمله زیادی دیده میشد. فقط قبض آخر را گرفت، شماره میز را نوشت و به مهمان داد. بعد نشست را کمی جلو کشید، رول سفید صندوق را با یک دست صاف کرد، آخرین نوار تمیزش را از دندانه برید و کنار کشوی باز گذاشت. کشو را نبست. دستش همانجا، روی لبه صندوق ماند.