میانبرشان بی من مُرد
رعنا پوشه آبی را از زیر دست مرد میانسال کشید، کارت مهمان را با ناخن جدا کرد و گفت: «اسم شما توی فهرست هست، اتاق جلسۀ طبقه سوم. آسانسور سمت راست.» همان لحظه مهتاب، با مانتوی اتوکشیده و لبخند آماده، از پشت گلدان کنار پیشخوان جلو آمد و همان کارت را از دست او گرفت، رو به مهمان گفت: «بفرمایید، من مسئول پذیرش امشبم.»
صف تا پیچ راهرو کشیده بود. بخار چای از استکانهای کمر باریک روی میز خدمات بالا میرفت، گوشی رعنا پایینِ کف دستش نور میانداخت و فهرست ورود را روشن میکرد، و کلید اتاق بایگانی هنوز از صبح توی جیب او مانده بود؛ کلیدی که مهتاب باید دو ساعت پیش پس میداد و نداده بود. رعنا از روی شانه مهمان بعدی را صدا زد، فرم ناقص را نگاه کرد و بیآنکه سر بلند کند گفت: «کد ملی پدرِ همراه جا افتاده. همینجا بنویسید.» مهمان قلم خواست، رعنا قلم خودش را داد. مهتاب فقط لبخند زد و اسمها را با صدای بلند تکرار کرد، انگار کار از حنجره او جلو میرفت نه از دستهای رعنا.
این شب برای رعنا فقط اضافهکاری نبود. قرارداد سهماههاش به امضای همین جلسه بسته بود؛ مجموعهای وابسته به بخش انرژی که هر بار مهمانهای تازه میآورد و هر بار کسی میخواست جلوی آنان آبرومندتر از واقعیت به نظر برسد. از سه ماه پیش، هر فهرست، هر هماهنگی راننده، هر تغییر لحظه آخری را او چسبانده بود به هم. اما از ظهر که آقای کاظمی فهمیده بود پسرخاله مهتاب با خانواده رعنا رفتوآمد دارد و خانواده و فامیل باخبرند، ناگهان مهتاب شده بود «چهره مناسب پیشخوان». رعنا شده بود «کمک».
مرد جوانی با کت طوسی رسید و گفت دعوتنامه روی گوشیاش است، اسمش در فهرست نیست. مهتاب ابرو بالا انداخت و با لحنی که فقط برای دیده شدن نرم بود گفت: «اگر اسم نیست، نمیشه.» رعنا از گوشه چشم نور صفحه را دید، شماره ثبت را شناخت، پوشه دیگری را از زیر قبضهای تاخورده بیرون کشید و گفت: «اسمش زیر نام شرکت مادر ثبت شده. بفرمایید.» مرد نفس راحتی کشید و رفت. آقای کاظمی که از دور داشت با یک مدیر دست میداد، لحظهای نگاهش به رعنا افتاد. نه تشکر کرد، نه صدایش زد، اما کلید بایگانی را از جیب کتش درآورد و بیکلام روی پیشخوان جلوی او گذاشت؛ همان کلیدی که باید ساعتها پیش به دستش برمیگشت. رعنا بیآنکه نگاهش کند، کلید را برداشت و زیر پوشه گذاشت.
مهتاب همان یک لحظه را هم تاب نیاورد. دست برد، گیره کارت شناسایی رعنا را از لبه مانتویش باز کرد و گفت: «تو برو پشت، فهرست نهایی و مهرها دست تو امنتره. جلوی پیشخوان من میایستم.» بعد کارت خودش را که رویش «هماهنگکننده مهمان» چاپ شده بود، صاف روی سینهاش چسباند. پوشه آبی را هم از زیر دست رعنا بیرون کشید؛ همان پوشهای که بدونش نه اتاقها باز میشد، نه مهمان ویژه به سالن درست میرسید، نه برگههای پذیرش امضا میخورد. صف هنوز حرکت میخواست، اما نشانِ بار از دست کسی بیرون کشیده شد که واقعاً بار را میکشید.
رعنا عقب نرفت. فقط یک قدم کنار کشید؛ آنقدر که راه بسته نشود، آنقدر کم که دیده شود. گفت: «پوشه را از جلوی دست من برداری، اسامی رزروِ جابهجا شده را خودت جواب بده.» مهتاب زیر لب خندید. «خیلی سختش نکن. امشب فقط باید روان بگذره.» بعد رو به مهمان بعدی کرد، با همان لبخند، و نام خانوادگی را غلط خواند. رعنا غلط را اصلاح نکرد. اجازه داد سکتهای کوچک در صف بیفتد؛ نه از سر لجبازی، از سر حساب.
پانزده دقیقه بعد، میانبری که با حذف او ساخته بودند درست وسط کار مُرد. یک خانواده از کابل رسیده بودند، همراه یکی از مدیران قدیمی، و دو اتاقی که برایشان نگه داشته شده بود ظهر با سفارش تلفنی جابهجا شده بود. روی کاغذ تازهای که مهتاب بالا گرفته بود، شماره اتاقها درست به نظر میرسید، اما سامانه فقط با برگه الحاقیِ داخل پوشه آبی راه میافتاد؛ همان برگهای که رعنا ظهر با امضای واحد اقامت گرفته و داخل جلد شفاف گذاشته بود. مهتاب پوشه را ورق زد، جلد شفاف را پیدا نکرد، رنگ از صورتش رفت. مهمان سالخورده دستش را به عصا تکیه داده بود و نوهاش آرام میپرسید: «پس بالا برویم یا نه؟»
مهتاب به رعنا نگاه کرد؛ آن نگاه بدی داشت که آدم وقتی چیزی را میخواهد ولی نمیخواهد طلبکار به نظر برسد، پیدا میکند. گفت: «اون برگه کجاست؟» رعنا قبض تاخورده تاکسی را از جیبش درآورد، باز کرد، پشتش شماره بایگانی را که ظهر نوشته بود دید و آرام گفت: «داخل کشوی دوم. با کلیدی که تازه برگشت.» مهتاب دست برد سمت کشو، در باز نشد. کلید را بلد نبود؛ قفل باید نیمدور برمیگشت و همزمان کشو بالا کشیده میشد. دو بار تقلا کرد، صدای تقه فلز در راهرو پیچید. خانواده کابل همانجا ماندند. صف پشت سرشان سفت شد.
رعنا از کنار میز بیرون آمد، بیآنکه عجله را به صورتش راه بدهد. کلید را از دست مهتاب گرفت، قفل را چرخاند، کشو را با کف دست بالا کشید، جلد شفاف را بیرون آورد و برگه الحاقی را گذاشت جلوی مرد سالخورده. بعد رو به کارمند حراست گفت: «دو کارت مهمان طبقه چهار، ورودی سمت حیاط. این جابهجایی ثبت شده.» حراست همان لحظه کارتها را چاپ کرد. مهمانها راه افتادند. مهتاب هنوز پوشه را در آغوش داشت، اما دیگر شبیه صاحبش نبود؛ بیشتر شبیه کسی بود که چیزی را برای لحظهای غلط بلند کرده.
آقای کاظمی با قدمهای کوتاه و تند از ته راهرو رسید. بوی عطر و چای و کاغذ گرم با هم قاطی شده بود. زیر لب، طوری که مهمانها نشنوند، گفت: «رعنا جان، امشب رو دربیار. جلوی مردم بحث نکن. مهتاب دختر خواهرمه، آبرو داره. فردا مینشینیم.» رعنا به او نگاه کرد. این «فردا» را خوب میشناخت؛ همان فردایی که همیشه بعد از جمع شدن صندلیها میآمد و هیچوقت چیزی را به جای خودش برنمیگرداند. از پشت سر، سارا که از واحد اقامت آمده بود، در چارچوب نیمهباز اتاق ایستاده بود و چیزی نمیگفت؛ فقط نگاه میکرد که رعنا زیر این خواهش نرم خم میشود یا نه.
کاظمی نرمتر ادامه داد: «تو که بلدی. تو نجات بده، اسمش برای هر که خواست باشد. امشب وقت این چیزها نیست.» همین جمله از هر توهین مستقیمی بدتر بود. یعنی بار با او، صورت با دیگری؛ زحمت با او، ایستادن جلوی مهمان با دیگری؛ و بعد هم اگر خانوادهها چیزی شنیده بودند، به اسم حفظ حرمت، همین چینش باید میماند. رعنا دستش را روی لبه پیشخوان گذاشت. چوب زیر انگشتش سرد بود. گفت: «من امشب را درمیآورم، اما نه با کارت او و پوشه دست او.»
کاظمی اخم ریزی کرد، آن مدل اخم که میخواهد هم پدرانه بماند هم تهدید کند. «الان وقت شرط گذاشتن نیست.» رعنا گفت: «اتفاقاً فقط الان وقتش هست. چون صف ایستاده. چون هیچ برگهای بدون این پوشه جلو نمیرود. چون اگر میخواهید من جواب بدهم، گیره کارت و پوشه برمیگردد دست خودم.» نه صدایش بالا رفت، نه راهرو را روی سر کسی گذاشت. فقط همان خط را کشید که اگر پا پس میکشید، شب تا صبح پاک نمیشد.
انگار خود ساختمان هم منتظر همین بود تا فشار را بیشتر کند. همزمان، دو مهمان ویژه رسیدند، رانندهها تماس گرفتند که جای پارک حیاط پر شده، و از سالن خبر آوردند نام یکی از سخنرانها در فهرست میز جلو جا افتاده. مهتاب پوشه را باز کرد، چند برگه را بالا پایین برد، اما دیگر هر کاغذی زیر دستش بیزبان مانده بود. یکی از مدیرها نزدیک پیشخوان آمد و فقط پرسید: «مسئول ثبت کیه؟» سوال سادهای بود، اما جایی فرود آمد که باید.
کاظمی یک ثانیه بیشتر مقاومت نکرد؛ نه از انصاف، از اجبار. گیره کارت رعنا هنوز در دست مهتاب بود. گفت: «بده بهش.» مهتاب تکان نخورد. کاظمی این بار کوتاهتر و خشکتر گفت: «پوشه هم.» مهتاب کارت را پس داد، اما دیر؛ آنقدر دیر که رعنا مجبور شد کف دستش را جلو ببرد و فلز گیره با ضربهای ریز توی دستش بیفتد. بعد پوشه آبی هم آمد. رعنا همانجا، جلوی همان چند نفر، کارت را به لبه مانتویش زد، پوشه را زیر ساعد گرفت و تازه رو به صف برگشت.
از آن لحظه، کار نه نمایشی شد نه آسان. فقط راه افتاد. رعنا فهرست سخنران را از جلد سوم بیرون کشید، نام جاافتاده را با خودکار قرمز بالا نوشت و فرستاد برای سالن. به رانندهها گفت دو خودرو بروند پارک ضلع جنوبیِ منطقه نوسازی، ورودی اصلی را خالی نگه دارند. کارت مهمانهای دیررس را با مهر نارنجی جدا کرد تا حراست معطل نکند. هر بار برگهای میخواست امضا بخورد، پوشه از دست او رد میشد نه از دست دیگری. صف کوتاهتر شد؛ نه چون معجزهای رخ داده بود، چون بار برگشته بود به دست کسی که نقشه سنگینیاش را بلد بود.
مهتاب کنار پیشخوان ماند، اما حالا فقط اسمها را وقتی رعنا میگفت تکرار میکرد. یک بار خواست پاکتی را به مهمان ویژه بدهد، رعنا گفت: «آن یکی برای هیئت مدیره است.» مهتاب دستش را جمع کرد. یک بار هم خواست از درِ سالن رد شود و ترتیب صندلیها را درست کند، حراست با نگاه به کارت رعنا مکث کرد و از خود او پرسید: «اجازه؟» رعنا بدون بالا آوردن چشم از پوشه گفت: «بفرمایند ردیف دوم.» همین. نه بیشتر. اما همان «اجازه» دیگر از جای درست پرسیده شد.
میانه آن فشار، سارا از چارچوب در جدا شد و استکان چای تازهای کنار آرنج رعنا گذاشت. انگشتش یک لحظه به پشت دست او خورد؛ نه نوازش، نه دلداری مفت. فقط جابهجایی مرز. آرام گفت: «برگههای اقامت امضای آخر میخواهد. هر وقت گفتی میبرم.» رعنا سرش را تکان داد و پوشه را محکمتر گرفت. این هم از آن چیزهایی بود که باید کوتاه میماند تا خراب نشود.
نزدیک ساعت ده، آخرین مهمان از پیشخوان رد شد. صدای راهرو افتاد پایین، استکانهای خالی سرد شدند و نور گوشی دیگر لازم نبود. مهتاب بیصدا کیفش را برداشت و دور شد؛ کاظمی هم رفت سمت سالن که بدرقه کند و از دور به نظر برسد همهچیز از اول هم مرتب بوده. رعنا اما نرفت. برگههای باقیمانده را یکبهیک خواباند، رسیدهای مچاله را جدا کرد، کلید بایگانی را روی حلقه خودش انداخت و صفحه آخر پوشه را باز گذاشت: فرم تثبیت شیفت پذیرش، با جای امضای مسئول.
سارا برگه را آورد و روی پیشخوان گذاشت. رعنا تاریخ را نوشت، اسم خودش را کامل و خوانا امضا کرد، بعد پوشه آبی را وسط میز خدمات گذاشت و کف دستش را یک لحظه روی آن نگه داشت. کنار پوشه، همان برگه امضاشده ماند؛ صاف، روشن، در انتظار برداشته شدن از سوی صاحب درستش.