او جلوی همه جای خودش را گرفت
«خانم، کنار بایستید. اسم شما روی تابلوی پذیرش نیست.»
رها هنوز درِ ماشین اینترنتی را کامل نبسته بود که مهندس نادری با همان لبخند باریک و دست نیمهبالا آمده، راهش را جلوی گیت گرفت. پشت سر او دو مرد جوان با کتهای اتوکشیده، که یک ماه پیش برای گرفتن شماره حساب پیمانکار از رها زنگ میزدند، بیهیچ پرسشی از در رد شدند. رها بند کیفش را روی شانه جابهجا کرد؛ شانههایش از دو روز دویدن بین دفتر و انبار و سالن، سفت و سنگین بود، آستین مانتویش از آرنج تا خورده مانده بود. گفت: «من برای جلسه امروز—»
نادری حرفش را برید. «برای چیدن میزها و هماهنگی، بله. از درِ فرعی.» بعد رو به مهمان تازهرسیدهای که از شاسیبلند مشکی پیاده میشد خم شد، صدا را ناگهان نرم کرد: «بفرمایید دکتر، همه منتظر شمایند.»
دکتر وارد شد. عمو فرهاد، که از فامیل مادری رها و عضو هیئتامنای یکی از شرکتهای طرف قرارداد بود، همانجا کنار گلدانهای نخل خشک ایستاده بود و دید. دید و هیچ نگفت. چون خانواده و فامیل باخبرند که رها شش ماه است پروژهی این رونمایی را از زمین کنده، اما اسم روی کاغذها مال کسی دیگر شده. درد همینجا بود: نه فقط نان، آبرو.
رها بهجای رفتن به درِ فرعی، خم شد، جعبهی دعوتنامههای جا مانده کنار باجه را برداشت که روی زمین کج افتاده بود و گفت: «اگر من از درِ فرعی بروم، ماشین مهمانهای کابل را چه کسی تحویل میگیرد؟ رانندهشان فارسی بلد نیست، لیست جایگاه هم دست من است.» این را بلند گفت، نه برای نادری؛ برای عمو فرهاد، برای خانم موسوی که از لاین کناری پیاده میشد، برای دو نگهبانی که تازه فهمیده بودند دعوا بر سر یک نفر عادی نیست.
چشم نادری یک لحظه پرید. همان ترک اول. گفت: «لیست را بده به سامان.» رها جعبه را بالا نگه داشت. «لیست دست سامان نیست.»
باد گرم غروب از لبهی بزرگراه تازهسازِ منطقهی توسعهی غرب تهران میآمد و پردهی پارچهای کنار گیت را تکان میداد. رها را از در اصلی رد نکردند، اما پنج دقیقه بعد همانجا، در حاشیهی لاین پیادهسازی، ایستاده بود و کار همه را پیش میبرد. رانندهی مینیون مهمانهای کابل نقشه را اشتباه گرفته بود؛ رها با تلفن پایینِ کف دست، نور صفحه را پنهان کرده، لوکیشن را فرستاد. یک خانوادهی صاحبنفوذ از کرج رسیده بودند و اسم دختر بزرگشان روی میز زنها نبود؛ رها با یک نگاه به فهرست چاپی، چیدمان را عوض کرد. سماور برقیِ اتاق پذیرایی زنان پریده بود؛ او از پشت دیوارِ باریک راهرو که هوم چراغ مهتابی تویش میپیچید، آچار خواست و فیوز را بالا زد. همهی اینها را از بیرونِ مرز انجام میداد؛ جایی که نادری هر بار از کنارش رد میشد، بیآنکه نگاهش کند میگفت: «زودتر.»
خانم موسوی، مدیر روابط عمومی شرکت مادر، وقتی لیوان چایاش چند دقیقه روی لبهی میز ماند و حلقهی کمرنگی روی رومیزی گذاشت، بالاخره پرسید: «آن خانم آن بیرون چرا داخل نیست؟» نادری، بیآنکه سر برگرداند، گفت: «نیروی هماهنگی است. تازهکار.» همان لحظه صدای رانندهی مهمان خارجی از پشت در آمد. «خانم! نامپلاک ماشین کجا؟» رها پاسخ داد و دو نفر دویدند سمت او. خانم موسوی سرش را بالا آورد. نگاهش این بار روی رها ماند.
نادری فهمید نگاهها دارد جمع میشود، پس خواست زمین بازی را مال خودش کند. از جلوی همه، نزدیک گیت، گفت: «خانم رها، چون خیلی مدعی هستید، بفرمایید بگویید ترتیب پذیرش مهمانهای ردیف اول بر چه مبنایی بسته شده؟ ببینیم چقدر از تشریفات میدانید.»
سؤال را طوری انداخت که انگار معلمی شاگرد گستاخ را سر صف امتحان میکند. رانندهها ترمز میگرفتند، درهای ماشینها باز میشد، همراهها چادر و کت مرتب میکردند و گوشها، هرچند وانمود میکردند مشغول کارند، به همین نقطه برگشت. رها جعبهی دعوتنامه را گذاشت روی لبهی باجه. به جای جواب، صاف به او نگاه کرد و گفت: «شما بفرمایید نسخهی نهایی را چه ساعتی تأیید کردید؟ چون اگر ترتیب را میدانید، باید بدانید چرا اسم خانم موسوی از ردیف دوم رفته ردیف اول و چرا اسم من از مسئول پذیرش حذف شده.»
نادری لب باز کرد و بسته شد. یک مکث کوتاه، اما زنده و قابل دیدن. خانم موسوی ابرویش را بالا داد. عمو فرهاد از کنار گلدان جدا شد و دو قدم نزدیکتر آمد. رها ادامه نداد؛ همان یک سؤال را گذاشت وسط جمع، مثل سینیِ داغی که هیچکس نمیتواند بیسوختن بگیرد.
نادری با خندهی زورکی گفت: «اسم شما؟ شما که نیروی اجرایی بودید.» رها تلفنش را از کف دست بالا آورد. نور صفحه روی انگشتانش نشست. یک پیام باز بود؛ بالایش اسم نادری، پایینش فایل پیدیاف فهرست. رها گوشی را به او نداد، فقط طوری گرفت که خانم موسوی و عمو فرهاد هم ببینند. گفت: «ساعت یازده و چهلوهشت دیشب. شما برای من نوشتید: “تابلوی نامها را با عنوان مسئول پذیرش نهایی کن و بچسبان.” بعد ساعت یک و ده دقیقه بامداد فایل جدید فرستادید؛ همان طرح، همان چیدمان، فقط اسم من حذف و اسم سامان اضافه شده. اگر من نیروی اجراییام، چرا عنوان مسئولت را تا نیمهشب میخواستی؟»
سامان که کنار باجه ایستاده بود، بیاختیار یک قدم عقب رفت. نادری دست دراز کرد گوشی را پایین بیاورد، اما خانم موسوی جلوتر از او گفت: «دست نزنید.» لحنش آرام بود و همین آرامی، سیلی بدتری بود. یک ماشین سفید دیگر کنار فرش ورودی ایستاد و نگهبان که منتظر اشارهی نادری میماند، این بار نگاهش بین سه نفر گیر کرد.
رها زنجیره را کوتاه و بیرحم بست. از جعبه، نامپلاکهای چاپشده را بیرون کشید؛ یکی با نام «سامان ـ مسئول پذیرش»، یکی با لبهی کج که چسبش تازهتر بود و زیر نور، جای کنده شدن حروف قبلی را نشان میداد. بعد از کیفش رسید تحویل چاپخانه را درآورد؛ رسیدی که رویش نام فایل اولیه و زمان ثبت بود. عمو فرهاد رسید را گرفت، عینکش را جابهجا کرد و بلند خواند: «مسئول پذیرش: رها رستگار.» بلند خواندنش از خود مدرک مهمتر بود. دیگر مدرک توی دست یک نفر نبود؛ هوا آن را حمل میکرد.
نادری گفت: «اینها مسائل داخلیست. الان وقتش نیست.» رها همانجا ضربهی بعدی را زد: «پس وقتش کی هست؟ وقتی همه داخل رفتند و شما یک نفر دیگر را بهجای من سر در نشاندید؟» بعد نگاهش را از او برداشت و به نگهبان گفت: «درِ اصلی را برای ماشین خانم موسوی و مهمانهای ردیف اول باز نگه دارید. ترتیب پذیرش طبق نسخهی قبل اجرا میشود.» نگهبان تکان نخورد. فقط به نادری نگاه کرد.
نادری خواست فریاد بزند، اما فریاد جلوی آدمهایی که هنوز نمیدانند حق با کیست، خطرناک است. صدایش را کنترل کرد و گفت: «شما حق دستور دادن ندارید.» اینبار رها جواب را خرج او نکرد؛ خرج جمع کرد. صدایش بالا نرفت، فقط روشن شد: «اگر حق دستور ندارم، همینجا بگویید تابلوی نامها، لیست مهمانها و کل ورودِ امروز را چه کسی بسته. بگویید من از صبحِ دیروز تا الان چهکار کردهام و شما اسم چه کسی را روی کار من چسباندهاید.»
خانم موسوی دیگر منتظر نماند. رو به نگهبان گفت: «طبق نسخهی قبل.» بعد رو به یکی از مسئولان سالن: «تابلوی ورودی اصلاح شود. الان.» نادری برگشت سمت او، انگار هنوز میشود جمع کرد: «خانم موسوی، سوءتفاهم—» «نه.» خانم موسوی فقط همین را گفت. «اگر سوءتفاهم بود، شما میتوانستید همان سؤال ساده را جواب بدهید.»
درها یکییکی باز شدند. صدای باز شدن هر درِ ماشین مثل مهر تازه روی صورت نادری میخورد. مسئول تشریفات زنها که تا آن لحظه از نادری خط میگرفت، دوید طرف رها و پرسید: «ردیف خانوادهی موسوی اول بروند یا مهمانهای کابل؟» رها گفت: «اول خانوادهی موسوی. بعد مهمانهای کابل مستقیم سایهبان سمت راست؛ مترجم کنارشان باشد.» زن سر تکان داد و اجرا کرد. نه با تردید، با عجله. همین اجرای فوری، جایگاه را جابهجا کرد.
نادری آخرین حرکت محافظهکارانهاش را کرد. رفت سمت باجه و خواست خودش تابلو را عوض کند؛ انگار اگر دستش روی وسیله بماند، اختیار هنوز با اوست. رها جلو رفت و جلوی دستش ایستاد. فاصلهشان به اندازهی رعایت ادب بود، اما کافی برای بستن راه. گفت: «نه. از این لحظه، تابلو را من تحویل میگیرم.» او نگاه کرد شاید کسی این لحن را گستاخی بداند. کسی نیامد نجاتش بدهد. حتی سامان هم سرش را انداخت پایین و مشغول صاف کردن کت خودش شد؛ آنهم نه از شرم، از ترسِ دیده شدن کنار اسم غلط.
عمو فرهاد، که تا آن لحظه زیادی ساکت مانده بود، گفت: «اسم درست باید بالا برود.» اینبار خطابش به هیچکس خاص نبود؛ به مراسم بود. به آبرو. به همان چیزی که نادری میخواست با آن بازی کند.
رها تابلوی نامها را از دست مسئول سالن گرفت. چسبِ گوشهی پلاک غلط را با ناخن بلند نکرد؛ یکباره کند. صدای کاغذِ چسبیده کوتاه و زبر بود. نام «سامان» کج شد و پایین افتاد. از پاکت شفاف، کارت تازه را درآورد و داخل شیار تابلو جا زد: «رها رستگار ـ مسئول پذیرش و هماهنگی ورود». حروف زیر نورافکن لبهی گیت صاف نشستند، بیلرزش. بعد رو به صف ماشینهایی که هنوز میرسیدند ایستاد و با همان صدای روشن گفت: «از این لحظه، مهمانهای ردیف اول مستقیم از درِ اصلی پذیرش میشوند. هر تغییر فقط با من.»
دو نگهبان همزمان در را بازتر کردند. پردهی کنار گیت عقب رفت. خانم موسوی از کنار رها رد شد، نه مثل عبور از کنار نیروی اجرایی، مثل عبور از کنار صاحب جایگاه. حتی سلام کوتاهش هم وزن داشت: «بفرمایید ادامه بدهید، خانم رستگار.» نادری لبهایش را به هم فشار داد. خواست چیزی بگوید، اما پشت سرش رانندهای پرسید: «مهندس، ماشین بعدی کجا؟» و جوابش را از رها شنید، نه از او.
جریان ورود افتاد دست رها؛ با اشارهی او درها باز میشد، مهمانها به لاین درست میرفتند، نامها خوانده میشد، فاصلهها رعایت میشد. نادری کنار گیت مانده بود، درست همان جایی که اول راه را بسته بود، اما حالا هر بار دهان باز میکرد، کسی دیگر منتظر تصمیم او نبود. این بدترین نوع حذف بود: نه بیرون کردن، بیمصرف کردن.
آخرین خودروی ردیف اول که از لاین پیچید داخل، رها برگشت سمت دیوار اعلان کنار گیتِ هنوز باز. با دو انگشت، لبهی کارت نام خودش را صاف کرد و به مسئول سالن گفت: «این تابلو تا پایان برنامه همینجا میماند. کسی دست نمیزند.» سپس عقب نرفت؛ همانجا گذاشت نام «رها رستگار» روی دیوارِ اعلان، روشن و خوانا، بماند.