جایم را جلوی همه عوض کرد
«نه، شما فعلاً همینجا بنشینید.»
مهریخانم با دو انگشت، لبه نیمکت فلزی کنار راهروی روشن را زد؛ همان نیمکتی که زنهای دورترِ فامیل و رانندههای منتظر رویش مینشستند. بعد بیآنکه به رعنا نگاه کند، کارتهای مقواییِ نام مهمانها را در سینی نقره جابهجا کرد و به دختر پذیرش گفت: «اول مادرعروس، بعد خواهرهای داماد، بعد مهمانهای ویژه. ایشان بعداً.» صدای هوم کولر از سقف پایین میریخت و مهمانها یکییکی از جلوی رعنا رد میشدند؛ بوی چای دارچینی، شیرینی خامهای و عطر تند زنها در آن راهروی باریک میماند و میگذشت. کلید آپارتمان سینا هنوز در کیف رعنا بود؛ همان کلیدی که قرار بود هفته پیش پس بدهد و هر بار دیرتر شده بود، مثل خود این رابطه که خانواده و فامیل باخبرند اما هنوز روی زبان بزرگترها جا نیفتاده.
رعنا نشست، صاف، با شانههایی که از یک روز رفتوآمد بین انبار بستهها و استودیوی فروش زنده سفت مانده بود. فقط کیفش را روی زانو گذاشت و گفت: «پس اسمم را از روی میز برنداشتید. فقط عقبش بردید.» مهریخانم بالاخره نگاهش کرد؛ لبخندی کوتاه، آنهم برای زنعموی خودش که کنار در ایستاده بود، نه برای رعنا. «اسم هر کسی جای خودش است عزیزم. اینجا مجلس عقد است، لایو فروش نیست که هرکس زودتر رسید، جلوتر بنشیند.»
همان اول، جمله را جوری بلند گفت که دو زن فامیل و مرد جوان مسئول پذیرش بشنوند. رعنا دست برد، یکی از کارتها را از سینی برداشت؛ کارت کوچکی که گوشهاش با خودکار آبی خط خورده و دوباره نوشته شده بود: «رعنا یوسفی». رد قدیمیِ فشار نوک خودکار روی مقوا مانده بود. رعنا کارت را آرام روی لبه سینی، بالاتر از بقیه گذاشت. نه پنهانی، نه با عجله. مسئول پذیرش ناخودآگاه دست برد تا آن را همانجا نگه دارد. این فقط یک حرکت کوچک بود، اما دیده شد؛ زنعموی سینا مکث کرد و نگاهش بین رعنا و مهریخانم رفت.
مهریخانم کارت را دوباره پایین کشید. این بار دیگر لبخند هم نزد. «گفتم صبر کنید. وقتی بزرگترها نشستند، تکلیف بقیه هم معلوم میشود.»
راهروی ورودی به بخش اصلی، با پرده کرمرنگی از فضای زنانه و میز عقد جدا میشد. نیمکت انتظار درست روبهروی همان پرده بود؛ جایی که هرکس مینشست، یعنی هنوز به داخل خوانده نشده. رعنا از پشت پرده صدای خنده کوتاه دخترهای فامیل را شنید. بعد صدای خاله ناهید، که هیچوقت چیزی را آهسته نمیگفت: «هنوز بیرونه؟ مگه قرار نبود با خانواده داماد بشینه؟» و بلافاصله پاسخ مهریخانم، با همان لحن مهماندارِ آراسته: «هنوز چیزی قطعی نیست. بعضی چیزها باید با ترتیب خودش پیش بره.»
این دیگر فقط معطلکردن نبود. رعنا حس کرد همه زحمت ماههای گذشته—همه شبهایی که برای فروش صفحه سینا و راهانداختن سفارشهایش تا صبح بیدار مانده بود، همه رفتوآمدهایش از غرب تهران تا آن دفتر شیشهای در محله نوساز که سینا با افتخار میگفت سرمایهگذارهای بخش انرژی هم از آنجا خرید میکنند—فشرده شده و حالا روی همین نیمکت مثل لکهای نشسته. اگر اینجا او را «بعضی چیزها» حساب میکردند، فردا در دهان فامیل همین میماند: دختری که بوده، اما به مجلس راهش ندادهاند.
سینا از انتهای راهرو پیدا شد؛ کت خاکستری، یقهاش کمی کج، گوشی در دست. هنوز دهان باز نکرده بود که مهریخانم با یک حرکت سینی کارتها را چرخاند و جلویش گرفت، طوری که انگار مسئله فقط نظم میهمانهاست. «تو برو پیش آقایون. اینجا من میدونم کی کِی وارد بشه.» سینا یک لحظه به رعنا نگاه کرد. مکثش کوتاه بود، اما همان مکث برای فامیل کافی بود که بفهمند او خودش هم صاحب تصمیم نیست. خاله ناهید زیر لب، اما شنیدنی گفت: «اگر قرار بود عروس این خانواده حساب شود، روی نیمکت منتظر نمیماند.»
رعنا بلند شد. نه برای خواهش، برای اینکه از نشستهبودن تحقیرکنندهتر خارج شود. پاشنه کفشش روی سنگ راهرو صدای خشکی داد. مستقیم به مسئول پذیرش گفت: «اسم من را از فهرست ورودی حذف نکنید. هرجا گذاشتهاید، همان را نشان بدهید.» مرد جوان دستپاچه به برگه کلیپبردش نگاه کرد. نامها ردیف شده بود. کنار چند اسم، با خودکار قرمز علامت خورده بود. کنار نام رعنا یک فلش کشیده بودند به پایین، زیر عنوان «مهمانان بعدی». او هنوز جملهای نگفته بود که دایی فرهاد، داییِ بزرگِ سینا، از سر پیچ راهرو رسید؛ مردی که در همین سالن، همه با او حساب میکردند چون خرج بخش اصلی مراسم با او بود و صاحبنفسی داشت که حتی پدرِ داماد هم با آن درنمیافتاد.
فرهادخان عینکش را پایین داد. «چرا ایستادهاید سر راه؟» مسئول پذیرش برگه را بالا آورد. مهریخانم قبل از همه جواب داد: «هیچی، فقط ترتیب ورود را رعایت میکنیم. بعضیها باید بعد از خانواده درجهیک وارد شوند.» رعنا برگه را از دست مسئول پذیرش نگرفت؛ فقط با انگشت، فلش قرمز کنار اسم خودش را نشان داد. «این را همینجا کشیدهاند.»
دایی فرهاد چیزی نگفت. فقط برگه را گرفت، کارت روی سینی را دید، بعد به نیمکت خالی نگاه کرد. صداهای رفتوآمد یک لحظه کند شد. او برگه را تا کرد و به مسئول پذیرش گفت: «از اول بخوان.» مرد جوان اسمها را خواند. «مادرعروس... خواهرهای داماد...» فرهادخان دستش را بالا آورد. «نه. از اسم رعنا شروع کن.» همان لحظه، انگار راهرو دو نیم شد. زنعموی سینا که جلوتر ایستاده بود، بیاختیار یک قدم عقب رفت. مسئول پذیرش سرش را بلند کرد؛ مطمئن نبود شنیده درست بوده یا نه. فرهادخان این بار با صدای صافتری گفت: «اول ایشان وارد میشوند. بعد خانواده نزدیک. راه را باز کنید.»
این اولین بریدن صف بود؛ ناگهانی و جلوی همه. دختر پذیرش پرده را از یک سمت جمع کرد، مرد جوان با دست اشاره کرد، و بدنها جابهجا شدند. کسی که تا یک لحظه پیش اولِ ورودی بود، کنار رفت. رعنا از میان شکاف تازهای که باز شد، قدم برداشت، اما هنوز به داخل نرفت. مهریخانم جلو آمد و لبخندش را با زحمت سر جایش نگه داشت. «آقا فرهاد، ما داریم رسم مجلس را حفظ میکنیم. اینطوری بقیه چه فکری میکنند؟»
فرهادخان به او نگاه نکرد؛ فقط به رعنا گفت: «تو بایست همینجا.» این «تو» را نه از سر صمیمیت، از سر تعیین جا گفت؛ و همین از ده جمله گرم پررنگتر بود.
اما مهریخانم عقب ننشست. وقتی موج اول مهمانها از داخل نگاه انداختند، او با حرکتی سریع جلو پرده ایستاد و به خدمتکار گفت: «صندلی سمت میزِ ارج برای خانم صادقی بگذارید. این خانم کنارِ ردیف دوم بنشینند. آنجا مناسبتر است.» خانم صادقی، دخترخالهای بود که تازه از دوبی برگشته و فقط برای عکس و نمایش آمده بود. صندلی سمت میزِ ارج، جایی بود که نزدیکترینها مینشستند؛ جایی که هر کس میدید، رتبه را میفهمید. این دیگر زیادهروی بود: فقط تأخیر نه، بیرونگذاشتن از مسیر اصلی و هلدادن به ردیف دوم، جلوی چشم بزرگترها.
رعنا این بار خودش حرکت کرد. از کنار مهریخانم گذشت، نه تند، نه با تنهزدن؛ فقط آنقدر نزدیک که زن مجبور شود یک قدم برای حفظ فاصله کنار بکشد. کارت نام خودش را از سینی نقره برداشت و مستقیم تا میزِ ارج رفت؛ میزی با رومیزی شیری، شمعدانهای کوتاه، و چند کارت تاخورده برای نشستن. صدای هوم کولر در این بخش هم میآمد، اما خفهتر، پشت گلآرایی و همهمه. مهریخانم پشت سرش رسید و دستش را دراز کرد: «رعنا جان، این کارها در شأن مجلس نیست. کارت را بدهید، من خودم جای درست را—»
رعنا کارت را نداد. رو به همه نگفت «من کیام» یا «چه حقی دارم». فقط بلند و روشن گفت: «اگر قرار است جای من را تعیین کنید، صاحب مجلس جلوی همه تعیین کند. نه کسی که هر بار کارت را با خودکار جابهجا میکند.» بعد کارت خطخورده را روی رومیزی گذاشت، دقیقاً وسط فاصله بین دو شمعدان، جایی که خالی بود و همه میدیدند.
پدرِ داماد از آنسوی سالن نیمخیز شد. چند زن سالخورده که تا آن لحظه خودشان را درگیر نکرده بودند، سر برگرداندند. سکوتی که افتاد از جنس تعارف نبود؛ از جنس حسابکردن بود. مهریخانم ناچار شد همانجا بایستد، با دستی که هنوز در هوا مانده بود. فرهادخان این بار وارد بخش اصلی شد. پشت سرش سینا آمد، اما یک قدم عقبتر. فرهادخان به خدمتکارِ صندلیها گفت: «نشانِ سرمیز را بردار.»
خدمتکار به مهریخانم نگاه کرد. او گفت: «لازم نیست، من چیدهام.» فرهادخان برای اولین بار رو به او چرخید. «گفتم بردار.» این «بردار» با صدای بلند نبود؛ با این حال مثل شکستن لیوان در سینیها شنیده شد. خدمتکار دست برد، کارتِ «خانم صادقی» را از صندلی سمت راست میز ارج برداشت. مهریخانم فوراً کارت دیگری را روی همانجا گذاشت، انگار هنوز اختیار از دستش نرفته: «پس اینجا برای خواهر داماد—» فرهادخان کارت دوم را هم برداشت و روی سینی خدمتکار گذاشت. «نه. این صندلی برای رعناست.»
آسیب همانجا روی صورت مهریخانم نشست؛ نه با گریه، با رنگی که از گونههایش پرید و لبخندی که دیگر نتوانست نگهش دارد. دو زن فامیل که تا لحظه قبل دورش بودند، خودشان را عقب کشیدند تا در قاب این دستور نایستند. این اولین شکست علنی بود. قدرت هم همانجا برعکس شد؛ خدمتکار دیگر به مهریخانم نگاه نمیکرد، از فرهادخان دستور میگرفت. و خود او یک گام کوچک عقب رفت، فقط برای آنکه جلوی عبور رعنا نباشد.
اما کار هنوز تمام نشده بود. مهریخانم آخرین تیرش را رها کرد. رو به پدر داماد گفت: «با احترام، تا وقتی چیزی رسمی نشده، نشستن یک دختر نامحرم کنار میز ارج درست نیست.» جمله را طوری گفت که هم شرع را وام بگیرد، هم آبرو را. چند سر دیگر به سمت مردهای بزرگتر چرخید. این همان مرز بود؛ اگر این حرف میگرفت، همه بریدنهای قبلی میریخت.
رعنا نلرزید. کیفش را باز کرد، کلید آپارتمان سینا را بیرون آورد و همانطور که همه میدیدند، روی رومیزی کنار کارت خودش گذاشت. فلز کلید زیر نور لوستر برق زد. بعد رو به فرهادخان و پدر داماد گفت: «رابطهای که خانواده و فامیل باخبرند، اگر امروز جلوی مجلس انکار شود، من همینجا این کلید را پس میدهم و میروم. اما اگر قرار است درِ این خانه برای من باز باشد، کسی حق ندارد روی نیمکت انتظار نگهم دارد.»
این خواهش نبود؛ خطکشی بود. کلید، شیء کوچک و دیرپسدادهای که تا آن لحظه فقط نشانه تعلیق بود، روی میزِ ارج شد نشانه در و بیرون، قبول و رد.
سینا بالاخره جلو آمد. نه جلوتر از رعنا؛ کنار او ایستاد و رو به پدرش گفت: «من آوردمش که همینجا باشد.» پدر داماد به مهریخانم نگاه کرد؛ نگاه کوتاهی که در آن نه خشم بود نه توضیح، فقط قطعکردن. بعد دست برد، کلید را از روی رومیزی برداشت، در جیب خودش نگذاشت؛ آن را در کف دست رعنا برگرداند و با همان دست، کارت نام او را یک وجب بالاتر کشید، درست بر لبه صندلی سمت میزِ ارج. «نه روی نیمکت. نه ردیف دوم. اینجا.» بعد به خدمتکار گفت: «ورودی بعدی را از سمت ایشان باز کنید. هرکس باید به ایشان سلام کند، از همین مسیر بیاید.»
راه ورود دوباره برید. پرده از سمت راست کامل کنار رفت. مسئول پذیرش که تا آن لحظه گیر کرده بود، با صدای بلند نام رعنا را خواند، نه زیر لب. زنهای نزدیک در مجبور شدند جابهجا شوند تا مسیر باز بماند. خانم صادقی که آماده نشستن بود، ایستاد و عقب کشید. مهریخانم خواست چیزی بگوید، اما وقتی خدمتکار سینی کارتها را از دسترسش دور کرد و کنار آرنج فرهادخان گرفت، کلماتش در گلویش ماند. حالا او مهماندار نبود؛ زنی بود که چیدمانش از دستش بیرون کشیده شده بود.
رعنا صندلی را همانطور که تعیین شده بود نکشید و ننشست. اول کارت نامش را برداشت، نگاهش کرد؛ خط آبی قدیمی هنوز گوشهاش مانده بود. بعد خودش آن را نه وسط میز، که دقیقاً روی جای صندلی سمت ارج گذاشت و صندلی را یک بند انگشت جلوتر آورد؛ به اندازهای که فاصله با صندلی کناری برابر شود. حرکت کوچکی بود، اما آخرین مهر را او زد، نه هیچکس دیگر.
بعد بیآنکه به مهریخانم نگاه کند، گفت: «حالا میتوانند از من بخواهند داخل بنشینم.»
در خط حرکت مهمانها کنار نیمکت انتظار، جایی که مهریخانم نشانِ قدیمیِ سرمیز را گذاشته بود، دیگر چیزی نبود. سینی کارتها از آن نقطه رد شده بود، شکاف باریکی کنار لبه نیمکت مانده بود، و گوشه رومیزیِ شیری از روی میز ارج پایین آمد و آرام روی آن فاصله تازه نشست.