Fast Fiction

فقط کلیدِ من هنوز کار می‌کرد

رعنا سینی چای را از دست دخترخاله‌ی هراسان گرفت، استکانِ لب‌پریده را عوض کرد و قبل از آن‌که چای روی شلوار دامادِ مهمان برگردد، دستمال را زیر نعلبکی لغزاند. همان لحظه مهرداد از سرِ میز بلند شد و جلوی همه گفت: «لازم نکرده. هر کسی از راه می‌رسه که جای اهل خونه کار دست نگیره.» صدای خش‌خشِ کاغذِ دورِ جعبه شیرینی زیر انگشت‌های رعنا خشک و بلند شد. روی بندِ کارت شناساییِ کهنه‌اش، که از بخش انرژی آویزان بود، لکه‌ی چای نشست. پسرکِ هفت‌هشت ساله‌ای که کنار یخچال ایستاده بود، با چشم‌های گرد دید چطور خاله پروین نگاهش را دزدید و انگار نه انگار همین رعنا از صبح تا حالا خریدِ نان و یخ و داروی فشار را دویده بود.

رعنا چیزی نگفت. فقط سینی را محکم‌تر گرفت، استکانِ واژگون‌شده را از روی سفره‌ی ترمه برداشت و زیر لب به همان پسرک گفت: «برو دمِ در، کسی نیاد رو این لکه.» بعد از کیفش یک رسیدِ نیمه‌تاخورده را درآورد؛ قبض داروی خاله پروین بود که چند بار باز و بسته شده بود. گذاشت کنار ظرف قند تا خاله وقتی مهمان‌ها رفتند، یادش نرود نوبت بعد دارو تمام می‌شود. این کار کوچک را هم مهرداد دید و با همان لبخندِ مودبِ مخصوصِ آبروداری گفت: «این چیزا دیگه لازم نیست، ما خودمون بلدیم.» «ما» را طوری کش داد که رعنا، با همان مانتوی ساده و کفش‌های باران‌خورده، بیرونِ آن کلمه بایستد.

سامان از تهِ راهرو رسید؛ آستین‌هایش تا مچ بالا زده بود و بوی بیمارستان هنوز به پیراهنش چسبیده بود. یک نگاه به لکه‌ی چای، یک نگاه به صورت جمع‌وجورِ رعنا کرد و بی‌آن‌که چیزی را علنی کند، سینی را از دستش گرفت و گفت: «تو بیا این طرف. پشتِ پرده جا هست، اونجا آروم‌تره.» بعد رو به دخترخاله‌ها، نه به مهرداد، اضافه کرد: «چای دوم رو هم رعنا می‌چینه. دستش از همه سبک‌تره.» حرفش کوچک بود، اما جایش را عوض کرد؛ رعنا از وسطِ نگاه‌ها به لبه‌ی امنِ آشپزخانه و پشتِ پرده‌ی نیم‌کشیده رفت، جایی که لازم نبود جواب هر ابروبالایی را بدهد.

همان‌جا خاله پروین، نفس‌نفس‌زنان، روسری‌اش را عقب زد و آهسته گفت: «اگه تو نبودی، من امروز زمین می‌خوردم.» بعد از روی صندلیِ پلاستیکی بلند شد و شال نازکِ خودش را آورد روی شانه‌ی رعنا انداخت؛ کولر مستقیم می‌خورد و رعنا از صبح می‌لرزید. حرکت دوم را سامان انجام داد. وقتی مهرداد از سرِ سفره اسم‌ها را برای نشستن کنار مهمان بزرگ‌تر می‌چید و انگار عمداً جای رعنا را حذف می‌کرد، سامان بشقاب خودش را برداشت و روی چهارپایه‌ی کنار اپن گذاشت: «من اینجام. این صندلی برای رعنا.» نه اعلامی در کار بود، نه مهربانیِ نمایشی. فقط یک صندلی نگه داشته شد؛ یک جا، در خانه‌ای که همه‌چیزش با ترتیبِ جاها معنا پیدا می‌کرد.

این رفت‌وآمدها از زمستان شروع شده بود، از وقتی پدر سامان سکته کرده و بعد مرده بود و خانه‌ی خاله پروین بین مجلس ختم، بدهی، و رفت‌وآمدِ فامیل له شده بود. مهرداد، پسرعمو و بزرگ‌ترخوانده‌ی خانواده، همه‌جا بود؛ قبض‌ها را دست می‌گرفت، صدای بمِ مطمئن درمی‌آورد، و هر کاری که زحمت داشت را بی‌صدا هل می‌داد سمت رعنا. رعنا هم که دانشجوی ترم آخر بود و عصرها در یک شرکت پیمانکاریِ بخش انرژی کار اداری می‌کرد، از راه دانشگاه تا تجریش و از آنجا با اتوبوس تا انقلاب را می‌دوید، بی‌آن‌که اسمش در جمع جایی داشته باشد. خانواده و فامیل باخبرند که او و سامان از یک دانشگاه و یک گروه پروژه شروع کرده‌اند؛ اما همین باخبر بودن، در خانه‌ی فامیل، بیشتر شبیه نظارت بود تا پذیرش.

سه هفته بعد، راهروی بیمارستان امام‌خمینی بوی وایتکس و چای شیرین مانده می‌داد. خاله پروین روی تختِ اورژانس از درد کیسه صفرا خم شده بود و مهرداد، با کت اتوکشیده، فقط بلد بود تلفن جواب بدهد و بگوید «داریم رسیدگی می‌کنیم». رعنا قبل از همه رسیده بود؛ پرونده را تحویل گرفته، پول آزمایش را از کارتِ حقوقش زده و نسخه را از داروخانه‌ی پایین گرفته بود. وقتی برگشت، مهرداد جلوی باجه گفت: «لطفاً فقط همراه درجه‌یک بمونه. ازدحام نکنین.» زن منشی سرش را بلند کرد و رعنا را از روی مانتو و بند کارت و خستگیِ صورتش برانداز کرد؛ چیزی نمانده بود که بگوید بیرون.

سامان همان لحظه از آسانسور دوید بیرون. موهایش به پیشانی چسبیده بود و روی دستش هنوز چسبِ سرمِ خودش مانده بود؛ از صبح سرِ کار افت فشار گرفته بود و مستقیم آمده بود بیمارستان. منشی گفت: «آقا، فقط خانواده.» مهرداد هم آماده بود همین را محکم‌تر کند. اما سامان بی‌معطلی کیسه‌ی دارو را از دست رعنا گرفت، رسیدها را روی باجه پخش کرد و گفت: «همراهِ من ایشونه. هر چی امضا و پرداخت شده با ایشونه. من می‌رم برای سونوگرافی، ایشون پیشِ مادرم می‌مونه.» بعد بی‌آن‌که به کسی فرصت اخم‌کردن بدهد، بندِ کارتِ پارکینگ را از گردنش درآورد و انداخت گردن رعنا: «اگه خواستن پایین بری، اینو نشون بده، دوباره بالا بیای.»

چند نفر شنیدند. زن منشی دیگر به رعنا نگفت بیرون. مهرداد برای یک ثانیه لبش باز ماند، چون سامان نه بحث کرده بود، نه توضیح. فقط جلوی چند شاهد، حقِ ماندن را جابه‌جا کرده بود. رعنا وقتی وارد اتاق شد، خاله پروین با دستِ لرزان به لبه‌ی تخت زد؛ یعنی بیا نزدیک‌تر. همان‌جا فهمید که این بار فقط او نیست که بارِ خانه را بلند می‌کند. یک نفر زیر همان نگاهِ فامیل، آبرو خرج کرده تا او پشت در نماند.

بهار که رسید، فشار کمتر نشد؛ فقط شکلش عوض شد. پایان‌نامه‌ی رعنا مانده بود، شرکت پیمانکاری نیرو کم کرده بود، و صاحبخانه‌ی خانه‌ی مشترکِ دخترانه‌شان گفته بود ماه بعد باید تخلیه کنند. رعنا این را به کسی نگفته بود جز سامان، آن هم نصفه‌نیمه، در تاکسیِ شلوغی که از ونک به سمت میدان ولی‌عصر می‌آمد. سامان چیزی نگفت، فقط پرسید: «تا کی وقت داری؟» رعنا شانه بالا انداخت. آن شب مهرداد به بهانه‌ی سفره‌ی افطارِ خانوادگی باز همه را جمع کرد؛ میزِ چای چیده شد، خرما و پنیر و سبزی آمد، و زیر بوی نان داغ، همان نگاه‌های حساب‌کش هم نشستند.

بعد از افطار، وقتی زن‌ها از آشپزخانه و مردها از پذیرایی صدا می‌زدند، سامان آرام گفت: «اتاقت خالی نمی‌مونه.» رعنا فکر کرد منظورش همان حرف‌های دلداریِ بی‌خرج است. اما سامان با انگشت به کلید کوچکی اشاره کرد که کنار ظرف نبات گذاشته بود؛ کلیدِ سوئیتِ طبقه‌ی بالای خانه‌ی قدیمیِ پدرش در یوسف‌آباد، جایی که بعد از مرگ پدر خالی مانده و فقط گاهی خودش برای خواب بین شیفت‌ها می‌رفت. قبل از آن‌که رعنا چیزی بپرسد، مهرداد از آن سرِ اتاق رسید. کلید را دید و با خنده‌ای که بیشتر دندان نشان می‌داد تا شادی، گفت: «الان دیگه هر کی مشکلِ خونه داشت، راه‌حلش اینه؟ مردم هستن، فامیل هست، حد و حدود هست.»

سامان کلید را برنداشت. فقط گفت: «دارم راه‌حل می‌دم.» مهرداد نزدیک‌تر آمد و صدا را پایین نگه داشت تا ظاهراً حرمت مجلس نریزد، اما هر کلمه‌اش مثل نیش بود: «خانواده و فامیل باخبرند، بله. ولی باخبر بودن با تایید فرق داره. فردا هر کس هر چی خواست می‌گه. مادرت زیر فشارشه، تو هم داری قاطی می‌کنی.» رعنا همان‌جا دستش را عقب کشید. نمی‌خواست در خانه‌ای که هنوز اسمِ صاحب‌خانه‌ها بلندتر از اسم اوست، با یک کلید متهم شود. گفت: «ولش کن، من یه جایی پیدا می‌کنم.» مهرداد بلافاصله از همین عقب‌نشینی جان گرفت: «احسنت. آدم باید حد خودش رو بدونه.»

دو ساعت بعد خاله پروین را حالِ تهوع شدید دوباره به هم ریخت و سفره‌ی جمع‌نشده، لیوان‌های چای نیمه‌خورده و داروهای روی میز به هم ریخت. سامان مادرش را تا ماشین رساند. رعنا کیف و پرونده و بطری آب را جمع کرد و دنبالش رفت. مهرداد هم آمد؛ نه برای حمل چیزی، برای کنترل. بیمارستان شلوغ بود، تخت پیدا نشد، و نزدیکِ نیمه‌شب پزشک گفت باید تا صبح تحت نظر بماند. خاله پروین بین خواب و بی‌حالی فقط یک چیز را تکرار می‌کرد: «سامان، تنها نرو خونه. بالا رو مرتب کن. چراغ راهرو سوخته.»

این جمله برای مهرداد فرصتی شد. بیرونِ بخش، کنار دیوار سبزِ رنگ‌ورو رفته، کلیدها را از جیب سامان کشید و گفت: «من می‌رم. رعنا هم بهتره مستقیم بره خوابگاهِ دوستش یا هر جا. دیگه این ساعت اصلاً درست نیست.» رعنا همان‌جا فهمید که منظور از «درست نیست» امنیت او نیست؛ حذفِ اوست. باران ریز شروع شده بود، ایستگاه اتوبوس تا بیمارستان دور بود، شارژ گوشی‌اش سه درصد، و کیفش پر از کاغذ و نسخه و همان رسیدِ تاخورده. گفت: «من می‌تونم تا صبح همین‌جا بمونم.» مهرداد بی‌معطلی جواب داد: «همراه لازم نداریم. ما هستیم.»

سامان دستش را دراز کرد تا کلیدها را بگیرد. مهرداد عقب کشید. «تو خسته‌ای. سرت گیج می‌ره. من بهتر می‌دونم.» این بار لحنش دیگر مودبِ فامیلی نبود؛ لحنِ کسی بود که به خودش حق می‌دهد درِ خانه و سرنوشتِ آدم‌ها را با هم ببندد. رعنا یک قدم عقب رفت. نه از ترس او؛ از ترسِ همان لحظه‌ای که آدم برای ماندن مجبور می‌شود التماس کند. زیر سقفِ کوتاهِ راهرو، در مکثِ باریکِ چارچوبِ درِ خروجی، صدای بوق برانکاردها و کشیده‌شدن دمپایی‌ها می‌آمد. سامان خیره به دسته‌کلید مانده بود؛ نه چون تصمیم نداشت، چون می‌فهمید هزینه‌اش از فردا می‌افتد گردن مادرش.

رعنا قبل از او تصمیم را برید. کیسه‌ی دارو را از روی نیمکت برداشت، رسیدها را تا کرد، و رو به مهرداد گفت: «کلید رو نگه دار برای آبروت. من برای موندن جلوی کسی دست دراز نمی‌کنم.» بعد برگشت سمت درِ خروجی. این همان کاری بود که مهرداد می‌خواست؛ بیرون‌رفتنِ بی‌صدا، بدون دعوا، بدون شاهدِ بد. اما هنوز دو قدم برنداشته بود که سامان صدایش زد: «رعنا.»

وقتی برگشت، سامان کلیدِ کوچکِ برنجی را از حلقه‌ی بزرگ جدا کرده بود. مهرداد خواست مچ دستش را بگیرد؛ سامان این بار کنار نکشید. صدای فلز کوتاه و تیز خورد به دیوار. سامان کلید را در مشتِ رعنا گذاشت و خیلی روشن، نه بلند، گفت: «بالا مالِ منه. نه برای امشب؛ تا وقتی خودت جا پیدا کنی، همون‌جا می‌مونی.» مهرداد چیزی گفت از آبرو، از حرف مردم، از خاله پروین. سامان نگاهش نکرد. فقط ادامه داد: «اگه کسی سؤال داشت، جوابش با منه. اگه کسی خواست در رو ببنده، کلید دستِ رعناست.»

دو پرستار از کنارشان رد شدند و ناخودآگاه راه را دورتر گرفتند. پیرمردی که روی صندلی فلزی چرت می‌زد، چشم باز کرد و دوباره بست. شاهدها نه تشویق کردند، نه داوری. همین کافی بود؛ چون دیگر ماجرا بحث نبود، دسترسی بود. رعنا کلید را نگرفت که در جیب پنهان کند؛ محکم دورش بست، انگار گرمای فلز را به کف دستش قرض می‌دهد. مهرداد جلو آمد: «من اجازه نمی‌دم.» سامان اولین بار صاف روبه‌رویش ایستاد: «اجازه‌اش با تو نیست.»

هوای بیرون بوی آسفالت خیس می‌داد. سامان گفت: «من مادرم رو تحویل می‌دم و میام.» رعنا سر تکان داد. «نه. تو پیشِ مادرت بمون.» این تنها جمله‌ی نرمی بود که بینشان رد شد، اما جایش را عوض کرد؛ رعنا دیگر کسی نبود که منتظر برده‌شدن بماند. از پله‌های جلوی بیمارستان پایین رفت، تاکسی گرفت و آدرس یوسف‌آباد را خودش گفت. دستش هنوز دور کلید بود. در طول راه، مهرداد سه بار زنگ زد؛ یک بار هم پیام آمد که «برگرد، این کار تبعات داره». رعنا گوشی را خاموش کرد.

خانه‌ی قدیمی بوی دیوار نم‌خورده و چوبِ خشک می‌داد. درِ حیاط با همان کلید باز نشد؛ کلیدِ دوم را از پشت جعبه‌ی برق برداشت، همان جایی که سامان یک بار بی‌اهمیت نشانش داده بود. پله‌ها تاریک بود، اما درِ سوئیتِ بالا با همان کلیدِ کوچکِ برنجی نرم چرخید. رعنا وارد شد، در را از پشت بست و برای اولین بار آن شب تکیه داد به چوبِ سردِ در. اتاق کوچک بود؛ یک تختِ یک‌نفره، میز تحریر، قفسه‌ای با دو جلد کتاب دانشگاهیِ سامان، و چراغی که نور زردش روی دیوارِ سفیدِ ترک‌خورده افتاده بود. روی صندلی، پتوی تمیزی تا شده بود. کنار بالش، لیوان آب و بسته‌ی بیسکویت مانده بود؛ انگار کسی از قبل می‌دانسته یک نفر باید بی‌سر و صدا برسد و لازم نباشد دنبال جا بگردد.

رعنا کیفش را زمین گذاشت، روسری‌اش را کمی شل کرد، و بعد از یک مکثِ کوتاه، در را دوباره باز کرد. نه برای رفتن؛ برای این‌که زنجیر را نیندازد. به راه‌پله‌ی نیمه‌تاریک نگاه کرد، کلید را از مشت باز کرد و روی طاقچه‌ی داخلِ اتاق، کنار لیوان آب گذاشت؛ نه پنهان، نه پس داده. بعد برگشت، پتوی تاخورده را برداشت و روی تخت کشید، رسیدِ نیمه‌تاخورده‌ی دارو را از کیف درآورد و زیر دفترچه‌ی روی میز گذاشت که صبح یادش نرود برای خاله پروین دارو بخرد. چراغِ رومیزی را روشن‌تر کرد و همان‌طور روشن گذاشت.

اتاق مرتب شده بود برای برگشتن، و نور زردِ چراغ روی لبه‌ی تخت و طاقچه‌ی باریک افتاده بود؛ کلید کنار لیوان آب مانده بود و سایه‌اش تا نیمه‌ی دیوار می‌رسید.