راه امنم دوباره برگشت
لیوان چای از دست زنعمو لیز خورد و پیش از آنکه روی قالی روشن هال بریزد، یونس خودش را بین سینی و لکه انداخت؛ استکان داغ به مچش خورد، شکرپاش واژگون شد و صدای خشک کاغذ شیرینیپیچ زیر کفشش مچاله شد. همان لحظه عمو جلیل، بیآنکه حتی نگاهش کند، گفت: «تو فقط برو از آشپزخونه دستمال بیار. جلو مهمونا دستوپا نزن.»
یونس رفت، چون اگر نمیرفت باز میگفتند نیروی قراردادی بخش انرژی هنوز فرق مهمانی و اداره را نفهمیده. از صبح برای همین عقد کوچک در آپارتمان نوساز تهرانِ عمو جلیل، ده بار پایین و بالا رفته بود؛ یک بار برای یخ، یک بار برای دارو، یک بار برای گلهای جا مانده، و حالا هم برای لکهای که اگر خودش جمعش نمیکرد، تا شب زیر پای همه پهن میشد. دستمال را خیس کرد، روی زانو نشست و شربت و چای را از پرز قالی بیرون کشید. بوی چای دارچینی با بوی نم دستمال قاطی شده بود. بند کارت شناسایی کهنهاش از یقه آویزان بود و هی به لبه میز میخورد. از بالای سرش صدای عمو جلیل آمد: «سینی بعدی رو بده به امیررضا. تو برو دم در، اگر پیک اومد بگیر.»
انگار اصلاً او از صبح ستون این رفتوآمد نبود؛ فقط آدمی اضافی که خوب است دم در بایستد و بسته بگیرد.
وقتی بلند شد، نسترن کنار قاب در آشپزخانه ایستاده بود؛ روسریاش را شل بسته بود و رنگ از صورتش پریده بود، اما لبخند مهماندارانهاش را ول نمیکرد. یونس هنوز دستمال خیس را مچاله نگه داشته بود. نسترن آهسته گفت: «مچت سوخته.» بعد، بیآنکه صدایش بیرون برود، فنجان چای تازهای را از سینی برداشت و گذاشت روی طاقچه باریک پشت در، همانجا که رفتوآمد کمتر بود. «اینجا بخور. جلوی کولر، دو دقیقه.»
همین دو دقیقه، وسط آن خانهای که همه در آن به او کار میدادند اما جا نمیدادند، شبیه بخشودهشدن بود. یونس چیزی نگفت. فقط چای را گرفت و برای اولین بار از صبح نشست، لبِ چارچوبی که نیمهسایه داشت.
بعدازظهر، مهمانهای نزدیکتر رسیدند و فشار بدتر شد. عمو جلیل با همان ادب زهرآلودش هرکس را با نسبت فامیلی صدا میزد، جز یونس که برایش یا «پسرجان» بود یا «تو». خانواده و فامیل باخبرند که نسترن و یونس از دانشگاه همدیگر را میشناسند، اما خبر داشتن یک چیز است و تایید خانواده چیز دیگری. مخصوصاً وقتی پدر نسترن فوت کرده و سرپرستی آبرویش افتاده دست همین عمو جلیل که در هر جمعی طوری رفتار میکرد انگار امضای آخر روی آینده دختر با اوست.
نسترن دانشجوی ارشد بود و عصرها هم در یک آموزشگاه کار میکرد. از سه روز پیش، خواهرش را برای عمل سادهای در بیمارستان برده بودند و خرج و رفتوآمد بههم ریخته بود. یونس، بین شیفتهای بیقاعدهاش در شرکت پیمانکاریِ وابسته به بخش انرژی، دارو میگرفت، برگه بیمه میبُرد، و قبضهای تاخورده را در جیبش نگه میداشت؛ همان رسید نیمهتاخوردهی داروخانه حالا از جیبش بیرون زده بود. هیچکس آنها را اسم نمیگذاشت؛ همه فقط از کارهایش استفاده میکردند.
شب که مهمانی جمع شد، نسترن باید برای سر زدن به بیمارستان میرفت. عمو جلیل جلوی بقیه گفت: «امیررضا باهات میاد. اون مطمئنتره. اینهمه شب، هر کسی مناسب نیست.» امیررضا پسرخالهای بود که فقط کت اتوکرده داشت و ماشین پدرش را گرفته بود، و از صبح بیشتر از دو بار سینی حمل نکرده بود.
نسترن لحظهای مکث کرد. نگاهش اول به عمو جلیل بود، بعد به کفشهای یونس کنار در. «امیررضا مسیر بیمارستان رو بلد نیست.»
عمو جلیل لبخند زد؛ همان لبخندی که با آن آدم را جلوی همه کوچک میکرد. «رانندگی که بلده. بلد نبود، یاد میگیره.»
یونس بند کارتش را از گردن درآورد و تا کرد که کمتر توی چشم بزند. گفت: «من با اتوبوس میرم. شما با ایشون برید.» نه التماس بود، نه گله. فقط نمیخواست نسترن وسط آن جمع بیشتر تحت فشار بماند.
اما وقتی ده دقیقه بعد نسترن در پاگرد پایین منتظر تاکسی اینترنتی ماند و امیررضا هنوز بالا مشغول خداحافظیهای کشدار بود، یونس بیصدا از پلهها پایین رفت و کنار در خروجی ایستاد. راننده آدرس را پیدا نمیکرد. خیابان فرعی تاریک بود و جلوی ساختمان چند کارگر بازسازی با گونی نخاله راه را تنگ کرده بودند. یونس گوشی را از دست نسترن نگرفت؛ فقط به راننده زنگ زد، پلاک ساختمان روبهرو را گفت، و وقتی تاکسی رسید، درِ عقب را باز نگه داشت تا نسترن اول سوار شود. خودش هم جلو نشست. نسترن چیزی نگفت. فقط وقتی ماشین راه افتاد، کیفش را که روی زانو میلرزید، آرام به سمت وسط کشید تا از دسته صندلی به دست یونس نخورد؛ جابهجایی کوچکی بود، اما دیگر او را مثل آدم اضافی بیرون از قاب نمیگذاشت.
راه بیمارستان با ترافیک بزرگراه رسالت کند شد. خواهر نسترن از اتاق عمل بیرون آمده بود، اما مادرش فشارش افتاده بود و دنبال دارو و پرونده میدویدند. یونس از پذیرش تا داروخانه دوید، قبضها را صاف کرد، و وقتی برگشت، عمو جلیل هم رسیده بود؛ نفسزنان، عصبانی، با این اخم که چرا کار به جایی رسیده که او باید شبانه بیاید.
در راهروی روشن و سرد، درست بیرون بخش، عمو جلیل رو به نسترن گفت: «گفتم با امیررضا بیا. اینهمه شب با هرکسی رفتوآمد خوب نیست.»
نسترن هنوز جواب نداده بود که صدای کشیدهی ترمزِ برانکارد از پیچ راهرو آمد. یکی از بهیارها داد زد راه را باز کنند. مادر نسترن که کنار دیوار نشسته بود، خواست سریع بلند شود، اما چادرش زیر پایه صندلی گیر کرد و خودش کج شد. پشت سرش پایهی سرم لق بود. اگر میافتاد، هم خودش زمین میخورد، هم سرم میکشید.
یونس قبل از حرف بعدی عمو جلیل خودش را رساند؛ یک دستش را پشت شانه زن گرفت، با دست دیگر پایه سرم را گرفت و بدنش را سپر کرد تا برانکارد رد شود. چرخ فلزی از کنار کفشش سایید. مادر نسترن با وحشت نفس میکشید. یونس او را روی صندلی نشاند و لبه چادر گیرکرده را از زیر پایه بیرون کشید. بهیار بیحوصله گفت: «اگر این آقا نبود الان هر دو میافتادین.»
عمو جلیل همانجا ساکت ماند، اما سکوتش از جنس کوتاهآمدن نبود؛ از جنس حسابکردن بود. در چشمهایش پیداست که از نجاتدادن مادر نسترن هم بیشتر از این ناراحت است که این کار جلوی شاهد افتاده.
نسترن بطری آب را باز کرد و داد دست مادرش. بعد رو به یونس گفت: «تو بمون.» فقط همین. نه بلند، نه نمایشی. اما دیگر جملهای نبود که بشود آن را به کار راه انداختن معمولی تعبیر کرد.
تا نزدیک سحر، یونس بین داروخانه، بوفه و بخش رفت. عمو جلیل هم ماند، ولی هر بار که لازم میشد چیزی را جابهجا کنند، ناچار نگاهش به دستهای یونس میافتاد. دم صبح، وقتی ترخیص موقت خواهر نسترن عقب افتاد و مادرش را فرستادند خانه تا کمی بخوابد، مسئلهی رفتن نسترن پیش آمد. خانهی خودشان در شرق تهران بود، اما از بیمارستان تا آنجا راه زیادی داشت. عمو جلیل با صدای آهستهای که معلوم بود برای حفظ ظاهر جمعوجور شده، گفت: «نسترن امشب میاد خونه ما. تو هم دیگه برو، پسرجان. لازم نیست بیشتر از این درگیر باشی.»
این «برو» از همه قبلیها بدتر بود. چون بعد از آن راهرو، بعد از آن سرم و شانه و چادر، باز هم میخواست او را از آستانه بیرون نگه دارد؛ انگار فایده داشتنش تا لحظه خطر خوب است، اما ماندنش نه.
نسترن خسته بود، چشمهایش سرخ شده بود، ولی این بار سریع جواب نداد. برگهی ترخیص را از روی نیمکت برداشت، تا کرد، و به یونس گفت: «کیفت کو؟»
عمو جلیل اخم کرد. «من گفتم امشب—»
«شنیدم.» نسترن رو به او برنگشت. «ولی من نمیرم آنجا.»
راهروی بیمارستان ناگهان کوچک شد؛ نه با سکوت، با ریزهصداها. درِ آسانسور باز و بسته شد. دستگاه نوبتدهی بوق زد. پاکت کاغذی دارو در دست یونس خشخش کرد.
عمو جلیل یک قدم جلو آمد. «دخترم، اینجوری تصمیم نمیگیرن. خانواده و فامیل باخبرند. آبرو هست.»
نسترن این بار مستقیم نگاهش کرد. «برای همین هم دارم جلوی شما روشن میگم که من تنها نمیرم جایی که باید دوباره از درش اجازه بگیرم.» بعد رو به یونس گفت: «کلید رو دربیار.»
یونس تکان نخورد. انگار اول نفهمیده باشد. کلید؟
نسترن دست برد توی کیف خودش و یک جاکلیدی ساده نقرهای را درآورد؛ خانهای که با دو دختر دیگر اجاره کرده بود، نزدیک دانشگاه، اما ماهها بود بهخاطر خرج بیمارستان و فشار خانهرفتنهای اجباری، بیشتر شبیه جای خواب موقت شده بود تا پناه. جاکلیدی را گذاشت کف دست یونس. «این یدکیه. پیش خودت میمونه.»
عمو جلیل تیز گفت: «اصلاً معنی این کار رو میفهمی؟»
نسترن گفت: «بله. یعنی اگر من دیر رسیدم، او پشت در نمیماند. یعنی هر بار لازم شد از بیمارستان یا دانشگاه یا شرکت، راهش به جایی باز است که برایش بسته نشود.»
حرف عاشقانه نبود. اعلام جنگ هم نبود. از آن بدتر بود برای عمو جلیل: یک قاعده تازه، کوتاه و عملی.
او خواست دست دراز کند جاکلیدی را بگیرد، اما یونس پیش از آن کیفش را باز کرد، کلید را گذاشت توی جیب داخلی، زیپ را بست و گفت: «اگر اینطور است، اول شما مادرتان را برسانید. ما بعدش میرویم.» نه صدا بالا رفت، نه توضیحی داد. فقط میدان را طوری برید که دیگر کسی نتواند با بحث پسش بزند.
عمو جلیل به نسترن نگاه کرد، شاید منتظر نرمشدن یا ترسیدن. چیزی ندید. آخر سر با لبهایی که از خشم سفید شده بود، رو به مادر نسترن کرد و با لحنی تصنعی گفت: «بیا خواهرم.» این تنها عقبنشینیای بود که از او درمیآمد: وانمود کند هنوز دارد امور را اداره میکند، درحالیکه خط اصلی از دستش رفته بود.
وقتی آنها رفتند، نسترن برای یک لحظه به دیوار تکیه داد. یونس گفت: «مطمئنی؟ اگر بخواهی میرسانمت خانه خالهات یا پیش هماتاقیها زنگ بزنم پایین بیایند.»
نسترن سرش را تکان داد. «نه. فقط بیا.»
از بیمارستان تا خانهاش با تاکسی خطی و کمی پیادهروی رفتند. سحر روی شیشه مغازههای بسته خاکستری نشسته بود. تهران آن ساعت نه خواب بود نه بیدار؛ فقط خسته بود. یونس جلوتر نمیرفت، عقب هم نمیماند. کنار او راه میرفت، در همان فاصلهای که نه بیملاحظه بود نه غریبه. جلوی ساختمان قدیمی، نسترن پله اول را بالا رفت، بعد مکث کرد و برگشت. این بار او در را فقط باز نکرد. آن را تا ته هل داد، چراغ راهرو را روشن گذاشت و کنار ایستاد، نه در مقام میزبان تشریفاتی؛ در مقام کسی که راه را نگه میدارد.
یونس پایش را روی اولین موزاییکِ داخل گذاشت و بعد کامل از آستانه گذشت. بند کارت کهنهاش را از جیب درآورد، روی کنسول باریک کنار در گذاشت، انگار دیگر لازم نبود هر بار برای ورودش ثابت کند چرا اینجاست. بعد کفشهایش را جفت کرد و در را پشت سرشان بست؛ آرام، بیشتاب، مثل کاری که قرار است تکرار شود.
روی طبقهی کوچک کنار جاکفشی، جای خالیِ مرتبِ یک لیوان شیشهای کنار یک بسته چای کیسهای باز مانده بود؛ انگار از قبل سهم استفادهی روزانهای برای او کنار گذاشته شده باشد.