Fast Fiction

عذرخواهی‌اش به من نرسید

سینی چای در دست لیلا لرزید وقتی امیر توی چارچوب در مکث کرد؛ نه آن‌قدر داخل که مهمان حساب شود، نه آن‌قدر بیرون که غریبه بماند. خاله پروین از ته سالن، با صدایی که برای مجلس ختم زیادی روشن بود، گفت: «بیا پسرم، دم در نایست.» و همین «پسرم» مثل چیزی قدیمی و بی‌جا روی اعصاب لیلا کشیده شد. از صبح، او با مانتوی مشکی عرق‌کرده و بند کارت شناساییِ چروک‌خورده‌اش از شرکت بخش انرژی دور گردنش، بین آشپزخانه و پذیرایی رفت‌وآمد کرده بود؛ خانه‌ی مادر‌بزرگ حالا پر از زن‌هایی بود که زیر لب فاتحه می‌خواندند و مردهایی که از سر کار و ترافیک تهران و قیمت قبرستان حرف می‌زدند. امیر سه روز پیش، موقع خاکسپاری، نیامده بود. حالا آمده بود؛ با پیراهن اتوکشیده، صورت اصلاح‌شده، و همان نگاه حسابگر کسی که همیشه وقتی هزینه‌ی اصلی گذشته بود، حاضر می‌شد.

لیلا سینی را روی میز پایین گذاشت و فقط گفت: «سلام.» نه اسمش را صدا زد، نه جلو رفت. امیر جواب سلام را آهسته داد و چشمش یک لحظه روی لیلا ماند، بعد روی قاب عکس مادر‌بزرگ که کنار قرآن گذاشته بودند. آن مکثِ دوم بدتر بود؛ انگار تازه فهمیده باشد برای چه دیر کرده. سپیده، دخترخاله‌ی لیلا، از کنار پرده رد شد و با کنجکاوی خاموش به امیر نگاه کرد. همه می‌دانستند خانواده و فامیل باخبرند؛ می‌دانستند این مرد زمانی آن‌قدر نزدیک بوده که اسمش سر سفره‌های عید هم آمده، و آن‌قدر دور شده که در روز خاکسپاری جایش خالی مانده.

خاله پروین با دست به مبلِ نزدیک‌تر به خودش اشاره کرد؛ همان جایی که برای مهمان‌های مهم نگه می‌داشت. بعد رو به لیلا گفت: «برای آقا امیر چای تازه بریز. این یکی سرد شده.» لیلا به استکان نیمه‌نوشِ جلوی یک دایی خسته نگاه کرد که کسی نپرسیده بود چایش سرد شده یا نه. امیر نشست، اما نه روی لبه‌ی مبل؛ راحت تکیه داد، انگار تاخیرش فقط دیر رسیدن به یک مهمانی معمولی بوده. این بی‌زحمتیِ تنش، این حق‌به‌جانبیِ نرم، خشم لیلا را تیزتر کرد. با این حال سینی را برداشت. در این خانه، ادب مهمانی همیشه اول قربانی کسی می‌شد که بیشتر از همه زحمت کشیده بود.

وقتی لیلا چای را جلویش گرفت، امیر دستش را دراز کرد و خیلی آرام گفت: «خسته نباشی.» صدایش برای جمع کافی بود، برای او زیادی صمیمی. لیلا استکان را روی نعلبکی گذاشت بی‌آن‌که انگشتش به دست او بخورد. خاله پروین که صحنه را می‌پایید، با لبخند بسته‌ای گفت: «لیلا از دیشب بیداره. همه کارهای بیمارستان و ترخیص و بعد هم اینجا افتاد گردن خودش.» امیر سر بلند کرد، انگار این خبر را همان لحظه می‌شنود، و گفت: «می‌دانم.» همین دو کلمه باعث شد سپیده ابرو بالا بیندازد. لیلا هم بالاخره مستقیم نگاهش کرد. می‌دانم؟ اگر می‌دانست، سه شب پیش کجا بود؟

امیر استکان را برنداشت. به جایش از جیب کت مشکی‌اش یک پاکت کرم‌رنگ بیرون آورد، لبه‌هایش چندبار باز و بسته شده بود، مثل قبضی که زیاد در مشت مانده باشد. آن را روی میز، کنار ظرف خرما گذاشت؛ نه پنهان، نه کاملاً علنی. گفت: «این را باید زودتر می‌آوردم.» خاله پروین ساکت شد. حتی زنِ همسایه که داشت قندها را جابه‌جا می‌کرد، دستش در هوا ماند. پاکت به اسم لیلا بود؛ خط امیر را از دور هم می‌شد شناخت. چیزی در دل لیلا بی‌اجازه تکان خورد؛ همان بخش احمقی که سال‌ها با یک پیام دیرهنگام هم زنده می‌شد. او پاکت را برنداشت. فقط نگاه کرد به گوشه‌ی تاخورده‌اش که از بس توی دست مانده بود، نرم شده بود.

سپیده برای شکستن سکوت گفت: «لیلا، خاله گفته داروی بابابزرگ رو هم از کیفش جدا کن.» لیلا خم شد که کیف مادر‌بزرگ را از روی صندلی بردارد. میان دفترچه بیمه و تسبیح و نسخه‌ها، یک رسید تاکسی نیمه‌تاخورده بیرون زد؛ پشتش با خودکار آبی، همان خط امیر بود: «اگر رضایت بدهی، این هفته می‌آیم با مادرم. دیگر عقب نمی‌اندازم.» تاریخش برای دو ماه پیش بود؛ روزی که مادر‌بزرگ را برای اولین بار از پله‌های این ساختمان با برانکارد پایین برده بودند و لیلا تا شب جلوی اورژانس نشسته بود. رسید از لای دفترچه سر خورد و افتاد کنار پایش. سپیده آن را برداشت، بی‌آن‌که بخواند به او داد. اما لیلا همان یک خط را دیده بود. نه نفهمیده بود. نه نرسیده بود. فقط عقب انداخته بود. تا وقتی مادر‌بزرگ زنده بود و هنوز می‌شد دست خالی‌اش را پنهان کرد، نیامده بود. حالا که خانه بوی حلوا و دارچین گرفته بود، با پاکت و «می‌دانم» رسیده بود.

او رسید را تا کرد و توی جیب مانتویش فرو برد. دیگر به پاکت روی میز مثل روزنه نگاه نکرد؛ بیشتر شبیه چیزی بود که دیر به اداره برسد و مهر نخورد. خاله پروین با احتیاطی که از ترس آبرو بود تا فهم، گفت: «اگر حرف کاری هست، بعداً...» امیر همان‌طور که نشسته بود، صاف‌تر شد. «کاری هم هست.» بعد رو به لیلا، نه به خاله: «برای هزینه‌های بیمارستان و قبر و هرچی مانده... من حساب کرده‌ام. تو نباید این‌ها را تنها می‌کشیدی.» واژه‌ها درست انتخاب شده بودند؛ اندازه، مودب، قابل دفاع. بدی‌شان همین بود. لیلا می‌دانست پول لازم است. از صبح سه بار به مانده‌ی حسابش نگاه کرده بود و یک بار هم به پیام رئیس مستقیمش که نوشته بود «سه روز بیشتر مرخصی نده، پروژه خوابیده.» با این حال آن «نباید تنها می‌کشیدی» جوری آمد که انگار او خودش خواسته بود تنها بماند.

مجلس تا غروب کش آمد و بعد کم‌کم خالی شد. مردها اول رفتند، بعد زن‌ها با ظرف‌های برگرداندنی و دعاهای تکراری. خاله پروین عمداً یک بار دیگر گفت: «امیرجان، شام بمان.» و وقتی لیلا با ظرف‌های شسته از آشپزخانه بیرون آمد، دید او هنوز مانده، این بار نزدیک راهرو، جایی بین پذیرایی و در خروج؛ جایی که نه جمع کامل شاهد است، نه خلوت کامل بخشش می‌آورد. سپیده کنار جاکفشی ایستاده بود و با گوشی خاموشش بازی می‌کرد، شاهدی نزدیک و بی‌صدا. روی کنسول باریکِ راهرو، یک فنجان چای برای امیر مانده بود که از بس کسی سراغش نرفته بود، لایه‌ی نازکی رویش بسته بود.

امیر پاکت را از روی میز برداشته و حالا در دستش گرفته بود. نزدیک‌تر آمد، اما نه آن‌قدر که لیلا مجبور شود عقب برود. «این داخلش فقط پول نیست.» صدایش پایین بود. «پیش‌پرداخت یک واحد هم هست. نزدیک محل کارت، سمت عباس‌آباد. به اسم تو می‌شود. مادرم هم راضی شده بیاید خواستگاری. من همه‌چیز را آماده کرده‌ام. فقط... فقط تو این بار بگذار درستش کنم.» آخرین جمله را با عجله نگفت؛ با اطمینان گفت، همان اطمینان کسی که خیال می‌کند وقتی بالاخره تصمیم گرفته، جهان باید قدردان باشد.

پاکت را جلو آورد. نزدیک دست لیلا. آن‌قدر نزدیک که اگر انگشتانش کمی شل می‌شد، روی کف دست او می‌افتاد. سپیده سرش را بالا آورد. در آشپزخانه، صدای قاشق خاله پروین به استکان خورد و قطع شد. لیلا بوی کاغذ و عطر کم‌رنگ پیراهن امیر را حس کرد. یک لحظه، فقط یک لحظه، خستگیِ روزها و عددهای بانکی و راهِ تاکسی تا شرکت و بازگشت به این خانه خواست از زانوهایش بالا بیاید. واحد نزدیک محل کار. اسم خودش. مادری که بالاخره راضی شده. همان چیزهایی که دو سال قبل اگر می‌آمد، می‌توانست زندگی را از ریختِ فرسوده‌اش دربیاورد.

لیلا گفت: «تو همه‌چیز را بعد از مرگش آماده کرده‌ای.» امیر اخم کوچکی کرد؛ نه از شرم، از این‌که جمله به نفعش نبود. «مرگ خاله فقط باعث شد بفهمم وقت ندارم.» لیلا نگاهش را از پاکت نگرفت. «نه. وقت داشتی. رسیدش توی کیفش بود.» برای اولین بار رنگ صورت امیر عوض شد. انگار آن تکه کاغذِ بی‌ارزش بیشتر از هر سرزنشی به کارش زده باشد. لب باز کرد، بست، بعد گفت: «می‌خواستم بیایم. اوضاع کارم به‌هم ریخته بود. بخش انرژی را از داخل نمی‌بینی، لیلا، آن پروژه—» «دیدم.» صدای لیلا بلند نشد. همین بدترش کرد. «دیدم که می‌دانستی. دیدم که نوشته بودی دیگر عقب نمی‌اندازی. عقب انداختی.»

امیر این بار یک قدم جلو آمد. «باشد. کردم. اما الان آمده‌ام. با دست خالی هم نیامده‌ام. تو مجبور نیستی برای یک لج قدیمی—» «لج؟» لیلا بالاخره سر بلند کرد. پشت امیر، دیوار راهرو با سایه‌ی هر دوشان نصف شده بود. «شبِ آی‌سی‌یو که مادربزرگ نفسش به شماره افتاده بود، من به تو زنگ نزدم که دلم را خوش کنی. زنگ زدم چون می‌خواستم یک نفر بیاید کنارم بایستد تا وقتی برگه‌ی رضایت را امضا می‌کنم، تنها نباشم. تو نیامدی. روز خاکسپاری هم نیامدی. حالا برای خانه و خواستگاری و جبران آمده‌ای. اسمش لج نیست. اسمش دیر است.»

پاکت هنوز بینشان معلق بود. امیر آن را بیشتر جلو داد، انگار با نزدیک‌تر کردنش می‌تواند کلمه‌ی آخر را عوض کند. «این را بگیر. بعد اگر خواستی هرچه می‌خواهی بگو. نگذار غرورت زندگی‌ات را—» لیلا دستش را بالا آورد. نه برای گرفتن. برای کنار زدن آرام هوا بینشان، همان‌طور که پرده را کنار می‌زنند تا راه رد شدن باز شود. «غرورم نبود که مادربزرگ را از بیمارستان به این خانه آورد. غرورم نبود که وام گرفتم. این را هم اگر بگیرم، خرجِ آن دو شب را پس نمی‌دهد.»

او به جای پاکت، فنجان سرد روی کنسول را برداشت و در دست گرفت. چای به تلخی مانده بود و سردیِ بدنه‌ی چینی توی انگشت‌هایش نشست. امیر انگار تازه فهمید هیچ‌چیز را درست نچیده؛ نه جا را، نه زمان را، نه جمله را. صدایش پایین‌تر رفت. «لیلا، فقط این یکی را از من قبول کن. لااقل بگذار بدانی که—» «لااقل را برای وقتی می‌آورند که هنوز چیزی باقی مانده باشد.» بعد چشمش به گوشی خودش افتاد که روی کنسول کنار فنجان بود؛ صفحه‌اش با نور کم، آخرین تماس بی‌پاسخ امیر را نشان می‌داد. او گوشی را برداشت، تماس را باز نکرد، شماره را همان‌جا بی‌صدا بست و صفحه را خاموش کرد. سپس فنجان سرد را کنار پاکت گذاشت، طوری که گوشه‌ی پاکت زیر نعلبکی ماند و جابه‌جا نشد. «در را من باز می‌کنم.»

از کنارش رد شد، بی‌آن‌که به پاکت دست بزند. در راهروِ خالی، نور زردِ سقف روی دیوار افتاده بود و صدای خانه تا پشت پرده‌ها عقب رفته بود. لیلا درِ واحد را باز کرد، بعد گوشی را در مشت خاموشش فشرد. روی کنسول، کنار فنجان سرد، صفحه‌ی سیاهِ تلفن هیچ نوری پس نداد.