پشیمانیاش بیاجازه رسید
درِ شیشهای دفتر را که بست، تلفنش روی لبهی شلوغ پیشخوان لرزید و استکان چایِ مانده کنار موسپد حلقهی کمرنگی روی چوب جا گذاشت. رها هنوز کارت شناساییاش را از بند گردنش درنیاورده بود؛ سرش از شیفت طولانی در بخش انرژی سنگین بود و چینِ آستین مانتویش از صبح صاف نشده بود. روی صفحه، اسم نیلوفر بالا آمد و بلافاصله بعدش پیام صوتی: «همین امروز بیا ایستگاه راهآهن. خواهش میکنم نگو نمیرسی. پژمان رسیده، نشسته اینجا، میگه آدرس خاله مهین رو میدونه ولی خواسته اول تو رو ببینه.»
رها همانجا ایستاد، با یک دست به پیشخوان تکیه داد. نیلوفر ادامه داد: «فکر کرده هنوز مثل قبل میتونه مستقیم بیاد. من گفتم خانواده و فامیل باخبرند، اینطوری نیست. گفته کلید رو هم آورده. رها، نذار خودش برسه دم خانه.»
سه سال بود کسی آن کلید را به زبان نیاورده بود. نه کلیدِ خانه، کلیدِ اتاقِ کوچکی در خیابان سهروردی که رها برای دوران ارشد گرفته بود و بعد از آن، وقتی مادرش مریض شد و خودش بین بیمارستان و کار و دانشگاه فرسوده شد، همان کلید شد اندازهی سهمش از زندگی مشترکی که هیچوقت رسمی نشد. پژمان آن روزها رفته بود کابل، به اسم پروژهی معدن و قرارداد بهتر، و برگشتنش را آنقدر عقب انداخته بود تا خبرها را از دهان دیگران بشنود: مراسم ختمِ مادر، انصراف رها از ادامهی تحصیل، جابهجاییاش به خانهی خاله مهین. حالا با یک کلید برگشته بود، انگار شیئی که سالها در جیب مانده، میتواند زمان را هم باز کند.
رها کیفش را برداشت، چای را ناتمام گذاشت و فقط برای مسئول شیفت نوشت که کارِ بیرون دارد. توی آسانسور به تصویر خودش در آینه نگاه نکرد. تاکسی در شلوغی عصرِ تهران گیر میکرد و هر چراغ قرمز، جملهی نیلوفر را بدتر میکرد: «فکر کرده هنوز میتونه مستقیم بیاد.» بدترینش همین بود؛ نه آمدنش، نه حتی کلید. اینکه هنوز برای خودش راهِ ورود حساب میکرد.
ایستگاه بوی فلز خیس و چایِ ارزان میداد. نیلوفر کنار نیمکتِ چایفروشی زیر تابلوی خروجی ایستاده بود و از دور دست تکان داد. پژمان روی نیمکت نشسته بود؛ پیراهن روشن، چمدان کوچک، ریشی مرتبتر از گذشته. انگار از سفر کاری برگشته، نه از غیبت. تا رها را دید بلند شد، چمدان را همانجا گذاشت و با لحنی که بیش از حد آشنا بود گفت: «بالاخره اومدی. میدونستم میای.»
رها نایستاد که این اطمینان در صورتش جا بگیرد. گفت: «نیلوفر گفت کاری داری. همینجا بگو.»
پژمان اخم کمرنگی کرد، انگار کسی برنامهی درستِ دیدار را خراب کرده باشد. «اینجا؟ وسط رفتوآمد؟ من تازه رسیدم. حداقل بریم یک جای درست بشینیم. یا بریم خانهی خاله مهین، غریبه که نیستم.»
نیلوفر نفسش را آهسته بیرون داد. رها همانطور ایستاده ماند و بند کیفش را روی شانه بالا کشید. «اتفاقاً غریبهای. و خانهی خاله مهین جای رسیدگی به مسافرِ بیخبر نیست.»
پژمان لبخند باریکی زد؛ همان لبخندی که همیشه قبل از منطقی جلوه دادنِ بیانصافیاش میزد. «بیخبر؟ من دیشب پیام دادم. سیمکارت قبلیات خاموش بود. به نیلوفر هم گفتم موضوع شخصیه. لازم نبود اینقدر رسمیاش کنید. خانواده و فامیل هم که از اول باخبر بودند. قرار نبود با هم غریبه شویم.»
اینبار نیلوفر عمداً دو استکان چای گرفت و فقط یکی را طرف رها گرفت. استکان دوم را روی پیشخوان گذاشت و به فروشنده گفت: «یکی رو نگه دارین، اگر کسی سفارش داد.» حرکت کوچکی بود، اما پژمان دید. چشمانش برای لحظهای به استکانِ بیصاحب ماند؛ بعد خودش را جمعوجور کرد و رو به رها گفت: «من خستهام. تمام راه اومدم که جمعش کنیم، نه اینکه سرپا بازخواست بشم.»
«جمعش کنیم؟» رها استکان را گرفت، اما ننوشید. «تو که همیشه همین را خوب بلد بودی. چیزی را که بههم زده بودی، اسمش را میگذاشتی جمع کردن.»
پژمان نفسش را از بینی بیرون داد و لحنی پایینتر گرفت، شاید برای اینکه مردم نشنوند، شاید برای اینکه اختیار صحنه را دوباره دستش بگیرد. «رها، من آنجا گیر کرده بودم. قرارداد بههم ریخت، پولم خوابید، بعد بابام مریض شد. هر بار خواستم برگردم، چیزی جلو آمد. تو هم جواب نمیدادی. فکر نکن نخواستم.»
رها به او نگاه کرد؛ نه برای شنیدن، برای شمردنِ فاصله. سه سال پیش هم همین صورت را دیده بود، وقتی پشت تلفن گفته بود «چند ماه دیگه صبر کن» و مادر رها در اتاق بغلی سرفه میکرد و قبضها روی میز جمع میشد. آن روز صبر، خرجِ رها بود و سودش برای او. امروز هم انگار آمده بود همان معامله را تمدید کند.
نیلوفر گوشیاش را نگاه کرد و گفت: «رها، خاله مهین نوشته رسیده پایین درمانگاه. گفته اگر کارتون تموم شد، مستقیم برید.» بعد بیمقدمه کلید یدکِ خانهی خاله را از کیفش درآورد و گذاشت کف دست رها. کلید برنجی بود با جاکلیدیِ پارچهای آبی، گوشهاش جای خودکار مانده بود؛ همان لکهی قدیمی که خاله مهین یکبار موقع نوشتنِ شمارهی نانوایی روی آن انداخته بود و پاک نشده بود.
رها کلید را بیحرف داخل کیفش گذاشت. همین حرکتِ کوچک، جلوی چشم پژمان، هوا را برید. او اول به دست رها نگاه کرد، بعد به نیلوفر، بعد دوباره به کیف بستهشده. انگار تازه فهمیده باشد آدرس داشتن با اجازه داشتن یکی نیست.
پژمان گفت: «یعنی چی؟ تو... آنجا زندگی میکنی؟»
رها کوتاه جواب داد: «مدتهاست.»
«پیش خالهات؟»
«نه فقط پیش خالهام.» مکث کرد. «در خانهای که برای آمدن به آن، خبر میدهند. دعوت میگیرند. پشت در نمیرسند.»
برای اولین بار رنگ صورت پژمان جابهجا شد. نگاهش به چمدانش برگشت، به کفشهای خاکگرفتهی خودش، بعد به شال رها که با خستگیِ آخر روز هم مرتب بسته شده بود. خواست چیزی بگوید، اما خاله مهین از سمت خروجی درمانگاه رسید؛ زنِ ریزنقشی با چادر سرمهای و کیسهی دارو در دست. از دور فقط به نیلوفر سلام کرد و به رها گفت: «دخترم، اگر کارتان تمام شده برویم. میلاد رسیده خانه، نان تازه هم گرفته.»
اسم میلاد به همان سادگی در فضا افتاد که صدای قاشق در نعلبکی میافتد، بیدعوا اما قطعی. پژمان کمی جلو آمد. «میلاد؟»
خاله مهین تازه او را درست دید. نگاهش از سر تا پایش گذشت؛ نه با عصبانیت، با همان حساب دقیقِ زنهایی که میدانند چه کسی را کجا باید نگه داشت. «سلام. شما رسیدید؟ نیلوفر گفت. راه دور آمدهاید، خسته نباشید. اگر کاری با رها دارید، همینجا بفرمایید. خانه امروز مهمان دارد.»
پژمان انگار از این ادبِ سرد بیشتر ضربه خورد تا از هر تندی. گفت: «من غریبه نیستم، خاله.»
خاله مهین کیسهی دارو را جابهجا کرد. «غریبه و آشنا را وقتِ رسیدن معلوم میکند، نه سابقه.»
نیلوفر بیصدا استکان دوم را از پیشخوان برداشت و به چایفروش پس داد. رها دید دستِ پژمان خالی مانده و همان خالی بودن، برای اولین بار روی صورتش نشست. او آرامتر شد؛ از آن آرامشهایی که بعد از فهمیدنِ دیرهنگام میآید و بدتر است. گفت: «رها، دو دقیقه. فقط دو دقیقه. بعدش هر جا خواستی برو.»
خاله مهین به رها نگاه کرد، نه برای تصمیم گرفتن به جای او، برای اینکه تصمیم را از او نگیرد. رها گفت: «شما و نیلوفر بروید سمت تاکسیها. من میآیم.» خاله مهین سر تکان داد و چیزی نپرسید. همین نپرسیدن، همین اعتمادِ بینمایش، از هر حمایتی محکمتر بود.
وقتی آن دو چند قدم دور شدند، پژمان دست در جیب کتش برد و مشت بستهاش را روی میز فلزی چایفروشی گذاشت. باز که کرد، کلیدی افتاد روی سطح سرد میز و صدای کوتاهش میان همهمهی ایستگاه هم مشخص بود. جاکلیدیِ چرمیِ قدیمی هنوز به آن وصل بود؛ لبهاش ساییده و یک طرفش شکافته. «برای تو نگهش داشته بودم.»
رها به کلید نگاه کرد، نه مثل کسی که چیزی گمشده را پیدا کرده، مثل کسی که وسیلهای از خانهی قبلیاش را در مغازهی سمساری دیده باشد. روی دندانهها زنگِ کمرنگ نشسته بود.
پژمان گفت: «باید همان موقع برمیگشتم. میدانم. باید وقتی مادرت بیمار شد میآمدم، وقتی ختم بود میآمدم، وقتی گفتی دیگر نمیرسی تنهایی همهچیز را بکشی میآمدم. نیامدم. هر دلیلی هم بیاورم، از بیرون شبیه فرار است. قبول. اما برگشتم برای اینکه درستش کنم. خانه بگیریم. رسمی برویم جلو. اینبار نه پنهانی، نه معلق. هرچه لازم باشد جلوی خانوادهات میگویم.»
رها انگشتش را دور استکان خودش چرخاند. چای رویه بسته بود. «اینبار» را طوری گفت که انگار خودش هم میداند چقدر دیر است. او ادامه داد: «من حتی به بابام هم گفتهام. به عمویم هم. اگر مشکلِ تو تایید خانواده بود، من میروم حلش میکنم. اگر مشکلِ تو کار بود، منتقل میشوم. اگر تهران سخت است، باز هم راه پیدا میکنیم. فقط اینبار نگو دیر شده. نذار همهچیز به خاطر لجبازیِ این چند دقیقه از دست بره.»
رها سر بلند کرد. «این چند دقیقه؟» صدایش بالا نرفت، برای همین تیزتر شد. «سه سال را آوردی گذاشتی روی این میز و اسمش را گذاشتی چند دقیقه.»
پژمان پلک زد. «من دارم میگم اشتباه کردم.»
«نه.» رها نگاهش را از کلید برنداشت. «تو داری میگویی حالا که برگشتی، باید هنوز چیزی برای برداشتن مانده باشد.»
بادِ دمِ در، لبهی روسریاش را کمی تکان داد. پشت سرشان بلندگوی ایستگاه اسم شهری دیگر را اعلام کرد. پژمان به کلید اشاره کرد، انگار هنوز شیء میتواند واسطه شود. «این مال تو بود. من هیچوقت نخواستم از زندگیات بروم. فقط...»
«فقط رفتی.» رها جمله را برایش تمام کرد. «و وقتی برگشتی، اول به نیلوفر زنگ زدی که من را بکشی ایستگاه، بعد گفتی بریم خانهی خاله مهین چون غریبه نیستی، بعد گفتی خانواده و فامیل باخبرند انگار خبر داشتنِ قدیم، اجازهی امروز میشود.» نفسی گرفت و آهستهتر گفت: «کلید را برای من نگه نداشتی، پژمان. برای این نگه داشتی که خیال کنی هنوز دری هست که به تو جواب میدهد.»
برای لحظهای چیزی در صورت مرد فرو ریخت؛ نه غرورش کامل، بیشتر شکلِ حسابوکتابی که ناگهان جوابش غلط از آب دربیاید. صدایش پایین آمد. «من فهمیدم. وقتی خالهات آن اسم را گفت، فهمیدم. اما هنوز هم از تو میخواهم یکبار به من نگاه کنی و نگذاری این آخرش باشد.»
رها بالاخره به چشمهایش نگاه کرد. در آن نگاه نه نفرت بود، نه نرمش. فقط خستگیِ کسی بود که بار را تا آخر کشیده و حالا نمیخواهد نفرِ جا مانده بیاید و دستش را روی بندِ آخر بگذارد و اسمش را کمک بگذارد. «آخرش آنروز بود که من بعد از ختم، تنها برگشتم خانه و قبض برق را از زیر در برداشتم و تو فقط نوشته بودی سرت شلوغ است. امروز فقط فهمیدنش رسیده.»
پژمان انگار برای چسبیدن به آخرین لبه گفت: «پس میلاد...»
رها نگذاشت جملهاش راه پیدا کند. «اسم کسی را سپر نکن. مسئله این نیست که چه کسی آمده. مسئله این است که تو رفته بودی و فکر کردی جای خالیات خالی میماند.»
او کلید را از روی میز برنداشت. استکان چای را کنار زد، جوری که جا برای شیء وسط میز بازتر شود، واضحتر. بعد بند کیفش را روی شانه محکم کرد و گفت: «نه این را میگیرم، نه تو را میبرم آن خانه. اگر حرفی از من لازم داشتی، همین است: دیر رسیدی. و این دیر رسیدن دیگر با عذرخواهی، با کلید، با قولِ رسمی شدن، با هیچ چیز باز نمیشود.»
پژمان دستش را روی لبهی میز گذاشت، اما جلو نیاورد. «فقط بگو هیچ امیدی نیست؟»
رها برای اولین بار مکث کوتاهی کرد. نه برای اینکه نرم شود؛ برای اینکه راست بگوید. «برای برگشتن به جایی که از دست دادی، نه.»
بعد برگشت و چند قدم رفت. نزدیک تاکسیها، خاله مهین در را برایش نگه داشته بود و نیلوفر کیسهی دارو را از دست او گرفته بود. رها بیآنکه پشت سرش را نگاه کند، سوار نشد؛ فقط گفت: «شما بروید، من با بعدی میآیم.» خاله مهین چیزی نگفت، فقط سر تکان داد و رفت. رها دوباره به چایفروشی برگشت، نه برای او؛ برای آخرین کار.
کلید هنوز وسط میز بود. رها آن را برنداشت. استکانِ چایِ خودش را، که دیگر گرمایی نداشت، کنار کلید گذاشت؛ درست همانجا که هر دو زیر نور زرد ایستگاه دیده شوند. بعد رو به صاحب چایفروشی گفت: «این میز آزاد است.» و از کنار نیمکت گذشت.
نیمکت خالی ماند، استکان کنار کلید سرد شد، و بخار نازکش همانطور که رها از درِ خروجی رد میشد، تمام شد.