Fast Fiction

یک تست همه‌چیز را لو داد #2

پاکت نوبت اجرا را از دست یگانه کشیدند و روی کیف براق قانونِ رادمان گذاشتند. مسئول صحنه، بی‌آنکه حتی چشمش را بالا بیاورد، گفت: «تغییر از طرف هیئت داوریه. اجرای زندهٔ افتتاح با ایشونه.» درست کنار لبهٔ پرده، جایی که نور صحنه مثل تیغ روی کف خاکستری افتاده بود، دو نفر از بچه‌های فنی ایستاده بودند و دیدند که ساز یگانه را از پایه برداشتند و جای آن قانونِ آب‌طلاکاری‌شدهٔ رادمان را روی چهارپایه گذاشتند. یگانه فقط دستش را روی دستهٔ کیف خودش نگه داشت؛ همان کیفی که صبح با کلید کارت‌دار سالن دیر به دستش رسیده بود و هنوز بند چرمی‌اش بوی باران و تاکسی می‌داد. این اجرا سهم او بود؛ سه هفته تمرینِ معرفی پروژهٔ بزرگِ بخش انرژی، سه هفته‌ای که قرار بود اسمش را از نوازندهٔ جلسات خصوصی ببرد وسط سالن‌های رسمی تهران. حالا داشت جلوی چشم همه از دستش می‌رفت.

رادمان با کت سرمه‌ای تازه‌دوخته و لبخند آماده، از کنار میز چای رد شد و انگار لطفی کرده باشد گفت: «یگانه‌خانم، شما برای قطعهٔ ضبطی هم خیلی مناسبید. زنده، یه کم... ریسک داره.» بعد رو کرد به داور فرهمند که تازه از راهرو پیچیده بود: «استاد، خیالتون راحت. من همون نسخه‌ای که فایلش رو فرستاده بودم می‌زنم.» مهتاب از کنار قفسهٔ شلوغِ لیوان کاغذی و بسته‌های قند نیم‌قدمی جلو آمد، اما نگاه کوتاه یگانه نگهش داشت. پشت سرشان خاله پروین با دو زن فامیل رسیده بود؛ روسری آبی‌اش برق می‌زد و از همان فاصله پیداست که خانواده و فامیل باخبرند، آمده‌اند ببینند اسم دخترشان بالا می‌رود یا نه. اگر یگانه همین‌جا کنار می‌رفت، فقط یک نوبت از دست نمی‌داد؛ آبرویش را در جمعی می‌باخت که فردا تا سر سفرهٔ جمعه درباره‌اش حرف می‌زدند.

مسئول صحنه برگهٔ برنامه را تا کرد و با صدای بلند گفت: «نفر اول تغییر کرد. خانم یگانه می‌رن ذخیره.» واژهٔ «ذخیره» مثل چیزی کثیف روی زمین افتاد. رادمان حتی زحمت نداد وانمود کند ناراحت است؛ سازش را باز کرد و نشست. یگانه ماند همان کنار پرده، جایی که می‌توانست پشت شانهٔ او را ببیند، انگشت‌های بلند و تمیزش را که بیشتر به عکس تبلیغاتی می‌خورد تا به سیم. مهتاب آرام زیر لب گفت: «بذار بزنن، خودشون می‌فهمن.» یگانه جواب نداد. سکوتش از آن سکوت‌هایی بود که دیگران را به اشتباه می‌انداخت؛ همه خیال می‌کردند چیزی برای دفاع ندارد.

داور فرهمند به ساعتش نگاه کرد. «سه دقیقه وقت گرم‌کردن.» رادمان مضراب‌ها را بست، خم شد، و همان اول کار بند مضرابِ دست راستش را یک دور اشتباه از بند انگشت رد کرد. انگشت اشاره‌اش بیش از حد آزاد ماند و مضراب روی ناخن لق زد. یگانه دید، مهتاب هم دید. بعد رادمان گوشی کوک را چرخاند و روی سیم «دو» کمی از حد گذشت؛ صدای زیرش توی راهرو باریک پیچید و ناخوش نشست. او سریع لبخند زد، انگار چیزی نشده، و زیر نگاه داوران با کف دست روی پوست ساز ضربه‌ای نرم زد تا صداها قاطی شوند. این بار هم فقط کسی می‌فهمید که گوشش کار بلد باشد.

خاله پروین نزدیک‌تر آمد و آهسته اما طوری که بشود شنید گفت: «یگانه جان، شلوغش نکن. مراسم رسمیه. این‌جور جاها باید آبرو نگه داشت.» زهر حرفش در خود جمله نبود؛ در این بود که حق را به طرفی می‌داد که کت بهتر و پشتوانهٔ بهتری داشت. زن فامیل کناری هم زمزمه کرد: «رادمان از طرف شرکت دعوت شده. اسمش توی پوستر هست.» پوستر. اسم چاپ‌شده روی دیوار از سه هفته دست تاول‌زده و شانهٔ خشک‌شده مهم‌تر شده بود. یگانه کف دستش را یک بار روی خط دوخت مانتویش کشید. از صبح در رفت‌وآمد بین آموزشگاه و برج نوسازِ ونک، تنش همان سفتی آخر شیفت را داشت؛ اما دست‌هایش خسته نبودند.

رادمان برای امتحان، پاساژ آغازِ قطعه را زیر لب نواخت؛ همان بخشی که قرار بود در افتتاح، تصویری از «ایران مدرن و ریشه‌دار» بسازد. نت‌ها را زد، ولی روی ریزِ برگشت، صدای دو مضراب به هم نخورد؛ یکی جلو افتاد، یکی جا ماند، و گذر سه‌نتی که باید مثل نخ ابریشم می‌لغزید، دندانه‌دار بیرون آمد. داور جوان‌تر سرش را کمی کج کرد. رادمان سریع گفت: «اکو از سالن میاد.» این بار یگانه سرش را بلند کرد. راهرو خشک بود، پرده‌ها هنوز بسته، و صدا در همان فضای کنار صحنه خام می‌نشست. دروغش آن‌قدر دم‌دستی بود که توهینش از خود حذف بدتر می‌زد.

فرهمند به رادمان گفت: «همان چهار میزانِ گذر را دوباره بزن.» رادمان زد و باز همان‌جا ماند؛ ریزِ چپ‌وراستش روی سیم‌ها گل شد. یگانه یک قدم جلو رفت. نه به سمت داورها، به سمت ساز. گفت: «مضراب دست راستش شل بسته شده.» فقط همین. رادمان با خنده‌ای تیز برگشت: «لطفاً دخالت نکنید. هر نوازنده‌ای روش خودش رو داره.» یگانه بی‌اعتنا دستش را دراز کرد. «اجازه می‌دین؟» فرهمند چیزی نگفت، اما کنار رفت؛ همین نیم‌قدم کناررفتن، اولین شکاف بود.

یگانه نشست، بی‌آنکه بندهای خودش را باز کند. مضراب رادمان را از انگشتش درآورد، بند را یک دور پایین‌تر، درست روی بند دوم نشاند و با ناخن شست محکم کرد. بعد فقط یک حرکت زد: همان گذر چهار میزان، با ریزِ جفتِ بسته روی سیم وسط و برگشتِ قطع‌نشده به بم. صدا از زیر پرده رد شد و رفت توی سالن؛ یک خط صاف و براق، بدون آن خِرخِرِ قبلی، بی‌لکنت، طوری که حتی مسئول صحنه که موسیقی‌دان نبود، سرش از برگه بالا آمد. یگانه ساز را به رادمان برگرداند. «حالا شما.»

رادمان گرفت و همان حرکت را تکرار کرد. نت اول درست بود، دومی هم. روی برگشتِ سوم، دست راستش عقب نشست؛ ریز شکست، مضراب به سیم کناری خورد، و یک صدای اضافه مثل خراش لیوان روی سنگ از ساز پرید. دیگر نمی‌شد آن را گردن اکو یا نور یا سالن انداخت. داور جوان‌تر خودکارش را از روی برگه برداشت و وسط هوا نگه داشت. خاله پروین که تا لحظه‌ای پیش دم از آبرو می‌زد، بی‌اختیار یک قدم عقب رفت و لبهٔ کیفش به میز چای خورد. رادمان برای اولین بار رنگش پرید. گفت: «ساز... ساز تنظیم نیست.»

فرهمند همان‌جا و در همان راهرو گفت: «نه. دست تنظیم نیست.» بعد رو کرد به مسئول صحنه: «نوبت را برگردانید. اجرای زنده را خانم یگانه می‌روند.» مسئول صحنه یک لحظه مردد ماند؛ نگاهش بین کت رادمان، پوستر روی دیوار و صورت داور گیر کرده بود. فرهمند برگهٔ برنامه را از دستش گرفت، با خودکار قرمز خط روی اسم رادمان کشید و بالا، جلوی چشم همه، نوشت: «یگانه». برگه را روی گیره زد و به دست او داد. تغییر نوبت همان‌جا، کنار پرده و چند قدمیِ نور صحنه انجام شد؛ نه در اتاقی بسته، نه با وعدهٔ بعداً. رادمان گفت: «این غیرحرفه‌ایه. شرکت—» فرهمند بی‌آنکه نگاهش کند گفت: «شرکت اجرا می‌خواهد، عکس نه.»

مهتاب کیف یگانه را باز کرد. بوی چوبِ آشنا بالا زد. مضراب‌های خودش را بست و بی‌صدا به انگشتانش نگاه کرد؛ هیچ لرزشی نداشتند. رادمان هنوز کنار چهارپایه بود، اما دیگر به کسی فرمان نمی‌داد. مسئول صحنه با همان دهانی که چند دقیقه پیش گفته بود «ذخیره»، حالا پرده‌دار را صدا زد و گفت: «اجرای زنده، خانم یگانه. آماده.» این جابه‌جایی فقط اسم نبود؛ فاصله‌ها عوض شده بود. راهی که پیش‌تر به روی او بسته بودند، باز شد و رادمان ناچار شد از مسیر نور کنار برود.

پرده نیمه بالا رفت و سالنِ مراسم معرفی پروژهٔ بخش انرژی مثل دهان بازِ یک جمعیت آراسته روبه‌رویش پیدا شد؛ مدیرها، مهمان‌ها، چند ردیف خانواده‌ها، نور گرم روی میز داوران. یگانه نشست و قبل از اولین نت، فقط یک لحظه گوشهٔ دیدش را به میز اول داد؛ خاله پروین حالا صاف نشسته بود، اما دیگر به کسی اشاره نمی‌کرد. رادمان در سایهٔ کنار صحنه ایستاده بود، بی‌جایگاه‌تر از آنکه بنشیند و بی‌قدرت‌تر از آنکه برود.

ضربهٔ اول را خشک نزد؛ آن را کمی در هوا نگه داشت و بعد فرود آورد، طوری که پوست انگشتان و مضراب با هم یک شروعِ پاک بسازند. درآمد را کوتاه گرفت، بی‌نمایش، و مستقیم وارد همان گذرِ مسئله‌دار شد؛ این بار نه برای ثابت‌کردن چیزی، برای مالکیت. ریزهای جفت روی سیم‌ها نشستند و برگشت‌ها مثل لبهٔ آب از هم باز و جمع شدند. بعد با دست چپ، روی خرک میانی، فشار ظریفی داد و صدای نتِ کشیده را نیم‌سایه کرد؛ یک تغییر کوچک، اما سالن را از اجرای تشریفاتی بیرون کشید و وادار کرد واقعاً گوش بدهد. داور جوان‌تر که تا لحظه‌ای پیش قلمش را بی‌حوصله می‌چرخاند، صاف نشست.

او قطعه را طول نداد. هر جمله را سر وقت بست و بعد جملهٔ بعدی را با اطمینان باز کرد، نه برای دل‌بری، برای حکم. در بخش اوج، جایی که ملودی باید روی ریزِ ممتد بالا می‌رفت، دست راستش چنان بی‌هراس کار کرد که انگار سال‌هاست همین راهرو، همین پرده، همین جمعیت را از قبل می‌شناخته. هیچ مضرابِ اضافه‌ای به سیم کنار نخورد. هیچ نتِ مضطربی از لای انگشت‌ها نپرید. حتی وقتی نور موضعی کمی جابه‌جا شد و سایهٔ پرده روی ساز افتاد، صورتش تکان نخورد. صدا نرم نبود؛ دقیق بود، و همین دقت از هر نمایش احساسی کوبنده‌تر در می‌آمد.

در ردیف جلو، یکی از مدیران که تا آن لحظه با گوشی‌اش ور می‌رفت، صفحه را خاموش کرد و گذاشت پایین. فرهمند بی‌درنگ روی برگهٔ امتیاز نوشت. داور دوم هم نوشت. مسئول صحنه که کنار پرده ایستاده بود، برای نفر بعدی دستش به فهرست نرفت؛ انگار می‌دانست هنوز کسی حق ورود به این لحظه را ندارد. یگانه در فرود آخر، به جای کش دادنِ امن، یک قطعِ تمیز انتخاب کرد؛ مضراب آخر را زد، صدا را به اندازهٔ یک نفس نگه داشت و تمام کرد. نه تعارف، نه التماس برای تشویق.

فرهمند همان‌جا گفت: «امتیاز زنده ثبت شد.» داور دوم برگه را جلو کشید، عددها را نوشت و امضا کرد. برگه از دست اول به دست دوم رفت و روی میز داوران، زیر نور زرد، صاف شد. رادمان از سایه یک قدم برداشت جلو، شاید برای چیزی گفتن، شاید برای پس‌گرفتن جایگاهی که لحظه‌ای قبل هنوز خیال می‌کرد مال اوست. فرهمند بدون بلندکردن صدا دستش را بالا آورد؛ نه برای سلام، برای توقف. «تمام شد.»

یگانه از چهارپایه بلند شد، مضراب‌ها را از انگشت باز کرد و داخل جیب مخملی گذاشت. بعد قانونش را در کیف جا داد، درِ کیف را بست و قفل فلزی‌اش را با یک فشار کوتاه خواباند. کیف را برداشت و از کنار میز داوران گذشت. برگهٔ امتیاز زیر چراغ، کنار جای خالیِ ساز، بی‌حرکت ماند.