این سیستم بدون من راه نمیافتاد
لیلا جک برقیِ زیر پالت را کشید و همان لحظه صدای بوقِ پشت بوقِ لیفتراک از زیر مهتابیهای بارانداز پیچید. دو کامیون در درِ خروجی کج ایستاده بودند، رانندهها از پنجره بیرون خم شده بودند، و کامران روی صندلی کنسول نشسته بود؛ همان صندلیای که لیلا سه سال با کمرِ تا شده و بند کارتِ نخنما دور گردنش روی آن شیفت داده بود. بدون اینکه حتی نگاهش کند، گفت: «تو فقط برگهها رو جمع کن. پشت سیستم نیا.»
لیلا پالت را تا لبه خط زرد برد و ایستاد. سر آستینش از شیفت شب قبل هنوز چین سفت داشت. از اتاقک شیشهای کنار درِ خروجی، نور مانیتور روی صورت کامران افتاده بود و او با دست آزادش چای را هم میزد، انگار نه انگار که صف بارِ بخش انرژی تا سوله دریافت برگشته. نادر، انباردار پیر، زیر لب گفت: «اگر این محموله نفت سفید تا هشت نره، جریمهاش میافته گردن همه.» بعد صدایش را پایینتر آورد: «ولی خب... عمو جلال گفته فعلاً دست به صندلیش نزن.»
عمو جلال، داییِ کامران و شریک محلیِ پیمانکار، از صبح دو بار جلوی همه تکرار کرده بود که «بچه خودمان است، باید جا بیفتد». همه هم فهمیده بودند خانواده و فامیل باخبرند که او را از دفتر بالا کشیدهاند و نشاندهاند روی کنسولی که ریتم بارانداز را تعیین میکند. لیلا فقط یک بار کارتِ پرسنلیاش را از روی سینه صاف کرد، رفت تا برگههای خروج را از راننده اول بگیرد، و مستقیم به راننده گفت: «تو موتور رو خاموش نکن. احتمالاً همینجا دوباره میچرخونیمت.» کامران سرش را از اتاقک بیرون آورد. انتظار اعتراض داشت، نه این لحن سردی که انگار او اصلاً صاحب دستور نیست.
گفت: «گفتم فقط برگه جمع کن، نه اینکه به راننده خط بدهی.» لیلا بدون اینکه به طرفش برگردد، برگهها را ورق زد. «من خط ندادم. گفتم خاموش نکنه که دوباره استارت نخوره. باتری این یکی ضعیفه.» راننده، مردی با ریش خاکستری و تسبیح آویزان از آینه، نگاهش را از کامران کند و گفت: «خانم لیلا مسیر اینجا رو بهتر میشناسه.» همین یک جمله، هرچند کوتاه، مثل ترک روی شیشه افتاد. کامران صافتر نشست و با لج کودکانهای که پشت اعتماد بهنفس قرضی پنهان میکرد، اولین تصمیم بدش را گرفت.
با بیسیم گفت: «درِ سه را باز کنید برای کامیون کابلها. این یکیها صبر کنند.» لیلا سرش را بلند کرد. پالتهای کابل هنوز پلمب وزنی نداشتند و راهروی درِ سه هم با دو چرخدستیِ برگشتی بند آمده بود. نادر زیر لب «نه» کشداری گفت، اما دیر شده بود. درِ سه نیمه بالا رفت، کامیون کابل کج پیچید، چرخدستیها به هم گیر کردند، یکی از پالتهای سبک لق زد و کارگر جوانی با فریاد خودش را عقب کشید. راهرو عملاً قفل شد؛ نه کامیون وارد میشد، نه پالت خارج.
لیلا رفت سمت راهرو که مسیر را خالی کند. کامران از اتاقک پایین آمد و سر راهش ایستاد. «کی گفته دست بزنی؟ هر بار تو دخالت میکنی اوضاع بدتر میشه.» لیلا چشمش را از چرخ گیر کرده برنگرفت. «اوضع را تو با باز کردن درِ اشتباه بستی.» چند راننده سرشان را از پنجره بیرون آوردند. نگاهها آنقدر تیز بود که آدم میفهمید اینجا تشویق رسمی لازم ندارد؛ آبرو همینجا، وسط دود اگزوز و عرق باربرها، میریزد. کامران که این را فهمید، برای حفظ صورتش تصمیم بد دوم را هم جلوی جمع گرفت. به مسئول باسکول گفت: «محموله لولهها رو بدون وزن نهایی بفرست روی خط خروج. معطلی نمیخوایم.»
این یکی خطرناکتر بود. محموله لوله برای یک پروژه فشارِ بالا در جنوب میرفت و اگر ترتیب بارها به هم میخورد، تریلی آخر اصلاً جا نمیشد از رمپ پایین بیاید. لیلا تندتر از قبل گفت: «آن تریلی باید آخر برود، بعد از مخزنها. شعاع پیچش نمیخورد.» کامران خندید؛ آن خندهای که آدمها وقتی چیزی را بلد نیستند و میخواهند بلد بودن را بازی کنند، میزنند. «همهچیز که نقشه مقدس تو نیست.» دو دقیقه بعد، تریلی لولهها سر پیچ بارانداز گیر کرد، دمش راهِ لیفتراک سوخت را بست، و راننده مخزن با مشت به بوق کوبید تا شیشه اتاقک لرزید. صف از درِ خروجی برگشت تا نزدیک سوله بستهبندی. نادر کلاهش را از سر برداشت و روی زانویش کوبید. این دیگر اشتباه پنهانشدنی نبود؛ اشتباه زنده بود و با صدای بوق خودش را جار میزد.
عمو جلال از راهروی کنار اتاق کنترل رسید؛ عبا نداشت، اما همان رسم فاصله و حرمت را با خودش میآورد. اول به کامران نزدیکتر ایستاد، نه به لیلا؛ همان فاصلهگذاری کوچکی که همه معنیاش را میفهمیدند. گفت: «چی شده اینجا؟» کامران فوری جواب آماده کرد: «بچهها هماهنگ نیستن. لیلا هم هی وسط کار—» لیلا حرفش را قطع نکرد. فقط برگهای را بلند کرد که ترتیب خروج روی آن با خط خودش از شیفت قبل اصلاح شده بود. برگه را جلو نادر گرفت، نه جلو عمو جلال. «اگر مخزن پنج قبل از لولهها نرود، تریلی آخر توی پیچ میماند. گفتم.» نادر همانطور که به برگه نگاه میکرد، بلند گفت: «گفت. من شنیدم.» این اولین شکاف بود؛ کوچک، اما واضح. جای حرف از روی صندلی کمی لق شد.
صدای تلفنِ میز کنترل تیز و پیدرپی بلند شد. از دفتر پیمانکار اصلی بودند. نادر گوشی را برداشت، فقط یک «بله، بارانداز» گفت و رنگ صورتش رفت. گوشی را با دست لرزان به کامران داد. کامران گوش داد، بعد پلکهایش تند خورد. گفتوگو کوتاه بود و بد. محموله آخر، یک واحد حساس برای بخش انرژی در غرب تهران، فقط تا چهل دقیقه دیگر مجوز ورود به آزادراه داشت. اگر از این پنجره رد میشد، بار باید تا صبح میماند؛ خسارتش هم مستقیم ثبت میشد. کامران برگشت سمت کنسول. دستش روی ماوس لغزید. صفحه پر از کدهای خروج و شماره درها بود و انگار ناگهان همهشان شبیه هم شده بودند.
لیلا از پشت شیشه دید که او ترتیبها را گم کرده. رفت بالا. کامران گفت: «عقب بایست. خودم دارم.» پایین بارانداز، راننده مخزن از پنجره داد زد: «خانم، این یکی رو اگر الان نچرخونید، دیگه نمیپیچه!» عرق از کنار گوش کامران پایین آمد. یک لیفتراکچی داد زد: «دستور بدین! ایستادیم.» آن لحظه دیگر کسی به نسبت فامیلی نگاه نمیکرد؛ همه به دهانه خروجی نگاه میکردند که قفل شده بود. کامران برای یک ثانیه، فقط یک ثانیه، سعی کرد همچنان صاحب صندلی بماند. بعد صدای ضربهای آمد؛ نه از دعوا، از برخورد سپر تریلی به مانع فلزی کنار رمپ. فلز جیغ کشید. کامران رنگ باخت. هدست را از گوشش کند، با دست خودش به طرف لیلا دراز کرد و عقب رفت. «بگیر. فقط این یکی رو راه بنداز.»
لیلا هدست را از دستش کشید، نه با تشکر، نه با مکث. همانجا شانهاش به شانه او خورد و او را از دهانه میز کنار زد. نشست روی صندلی کنسول؛ صندلیای که کامران هنوز گرمایش را پس نداده بود. با بیسیم گفت: «درِ سه بسته. کامل. تریلی لوله عقبِ نیممتر، فقط نیممتر. مخزن پنج جلو، لیفتراک سوخت از کریدور وسط. چرخدستیهای برگشتی جمع شود از مسیر چپ. کسی از رمپ دوم وارد نشود تا من بگویم.»
صداها یکبهیک جواب دادند. نه چون او بلندتر حرف میزد؛ چون زنجیره واقعی را میشناخت. نادر دوید سمت راهرو و با دست خودش چرخدستیها را کشید. راننده مخزن، بدون جر و بحث، دنده عقب و جلو را دقیق طبق کلمات او عوض کرد. لیلا همزمان روی برگههای خروج، ترتیب را با خودکار قرمز دوباره چید و به مسئول باسکول گفت: «وزن مخزن پنج الآن ثبت، لولهها بعد از تخلیه پیچ. شماره پلمب را با خروجی یکی کن، نه با رسید صبح.» دو دقیقه بعد، همان مسیری که ده دقیقه پیش قفل بود، مثل زیپ باز شد؛ اول مخزن، بعد پالت سوخت، بعد لیفتراک خالی که راه را تمیز کرد.
کامران کنار میز ایستاده بود و سعی میکرد وانمود کند هنوز در مدار است. یک بار خم شد که روی صفحه چیزی بزند. لیلا بدون اینکه به او نگاه کند، مچ دستش را با دو انگشت کنار زد. «دست نزن.» این جمله را آرام گفت، اما از هر داد زدنی تیزتر بود. عمو جلال پایینِ پلههای اتاقک ایستاده بود. برای اولین بار نزدیکتر به کامران نرفت. فقط نگاه کرد که دستورها مستقیم از دهان لیلا به بارانداز میریزد و بارانداز جواب میدهد. فاصله عوض شده بود؛ نه با سخنرانی، با جای ایستادن.
سه خروجی پشتسرهم راه افتاد، اما کار هنوز تمام نشده بود. محموله آخر همان واحد حساس بود؛ تریلی کمرشکن با بار بستهبندیشدهای که باید از درِ دو میرفت و اگر پنج دقیقه دیرتر میجنبید، نوبت آزادراه را از دست میداد. مشکل این بود که کد آزادسازیاش هنوز روی کنسول به نام کاربر کامران باز میشد و راننده شرکت مقصد، مردی بدعنق با کت خاکی، زیر بار دستور نصفهنیمه نمیرفت. ایستاده بود لبه خط و میگفت: «من بدون اعلام پاکِ خروج، چرخ نمیچرخونم. فردا میندازن گردن من.»
لیلا از روی صندلی بلند شد. هدست را دور گردنش انداخت، بند کارت نخنما روی مانتویش تاب خورد، و از اتاقک آمد پایین؛ مستقیم تا لبه بارانداز، جایی که همه میدیدند چه کسی اجازه عبور را میدهد. کامران هم از پشت سرش آمد و آخرین تلاشش را کرد. گفت: «من اعلام میکنم. من مسئول شیفتم.» لیلا به او نگاه کرد؛ نه طولانی، فقط آنقدر که عقبنشینیاش را از قبل بنویسد. بعد از دست نادر کارت دسترسیِ کنسول را گرفت؛ همان کارت اضافهای که همیشه برای سرشیفت واقعی نزد او بود و امروز صبح دیرتر از وقت معمول پس داده شده بود. کارت را جلوی سینه بالا آورد و به راننده گفت: «اعلام پاک از من میآید. اگر صدای دیگری شنیدی، حرکت نمیکنی.»
راننده فقط یک بار به عمو جلال نگاه کرد. عمو جلال چیزی نگفت. این سکوت، این نگفتنِ بهموقع، برای کامران از هر تشر بدتر بود. کامران دست برد سمت بیسیم ثابتِ پایه. لیلا یک قدم جلوتر رفت، بیسیم را از روی گیره برداشت و در دست خودش نگه داشت. «تو الان کنار رمپ میایستی، نه روی دستور.» کارگر جوانی که پیشتر نزدیک بود زیر پالت بماند، بیاختیار راه را برای او باز کرد. دو نفر از رانندهها که تا یک ساعت قبل به هر صاحب صندلیای سر تکان میدادند، حالا نگاهشان از کامران رد میشد و روی دست لیلا میماند؛ روی همان بیسیم و کارتی که بالا نگه داشته بود.
مشکل نهایی در ثانیههای آخر خودش را نشان داد. درِ دو نیمهگیر کرده بود و حسگرِ بالا رفتن کامل نمیخواند؛ بدون خواندن حسگر، ثبت خروج هم نمینشست. کامران فوراً گفت: «ببین، اصلاً نمیشود. بگذار فردا—» لیلا حرفش را قیچی کرد. «نادر، ضامن دستیِ بالای ریل. الآن.» نادر دوید. در همان حین لیلا به راننده کمرشکن اشاره کرد نیممتر راست بگیرد تا محور عقب با خط حسگر جفت شود. بعد با بیسیم گفت: «لیفتراک خالی، نوک شاخک زیر لبه پالت محافظ، فقط برای آزاد شدن سایه حسگر. فشار نده، فقط نگه دار.» این ترتیب را هیچکس از روی حدس درنمیآورد. باید بارانداز را مثل کف دست میشناختی؛ میدانستی که حسگر درِ دو با سایه فلز کناری خطا میزند، میدانستی محور آن تریلی کجا باید بنشیند، میدانستی اگر شاخک زیاد بالا برود بستهبندی میشکند. درِ دو با تقهای خشک کامل بالا رفت. چراغ کوچک سبز شد.
همان لحظه کامران، از سر دستپاچگی و برای پس گرفتن صورتِ از دست رفتهاش، بلند گفت: «حرکت کن!» راننده سر جایش ماند. همه هم ماندند. لیلا هنوز اعلام نکرده بود. این مکثِ کوتاه، بدترین ضربه را زد؛ چون نشان داد صدای او دیگر فرمان نیست. لیلا کارت را روی دستگاه کنار رمپ کشید. بوق کوتاهی زد، اما صفحه هنوز نام کاربر قبلی را میخواست. او برگشت، سه پله را با شتاب بالا رفت، از کنار کامران رد شد و این بار اصلاً اجازه نداد بدنش سدِ راه باشد. با یک حرکت، خودش را روی صندلی کنسول انداخت، هدست را محکم روی گوش فشرد، و با صدایی که همه تا لبه درِ خروجی شنیدند گفت: «کاربر این ایستگاه منم. کد خروجِ درِ دو، محموله غرب، الان آزاد میشود.»
کامران گفت: «لیلا—» او دستش را بالا آورد؛ نه برای ساکت کردن جمع، فقط برای بریدن او. بعد کارت دسترسی را روی خوانشگر خود کنسول خواباند، نام کاربریِ موقت او را بست، و نشست روی فرمان زنده سیستم. نشانگر قرمزِ محموله آخر هنوز چشمک میزد. لیلا ترتیب سه خانه را عوض کرد، کد پلمب را با باسکول جفت زد، و از بیسیم گفت: «درِ دو پاک. کمرشکن حرکت. مخزنِ پشت سر، نگهدار. تریلی لوله تا پیچ دوم صبر.»
تریلی کمرشکن نرم از رمپ جدا شد. لاستیک جلو، خط زرد را رد کرد؛ بعد محور عقب؛ بعد دمِ بار که همه از گیر کردنش میترسیدند، سالم از پیچ گذشت. بوق کوتاه نگهبانیِ درِ خروجی بهجای آژیر خطا درآمد. محموله رفت. چراغِ وضعیت روی صفحه از قرمز به سبز چرخید. کامران دیگر نه جایی برای ایستادن وسط اتاقک داشت، نه چیزی برای گفتن که کار کند. فقط یک قدم عقب رفت و به لبه میز خورد. لیوان چایش واژگون شد و روی برگههای بیمصرفی که خودش چاپ کرده بود، پخش شد.
لیلا هدست را از گوشش برنداشت. فقط گفت: «از کنار میز من برو پایین.» بعد کارت را دوباره روی کنسول کشید. صفحه نام او را خواست. انگشتش روی صفحهکلید نشست، ورودش برگشت، و مانیتور زیر دست او باز شد.