چاله را برای من کند، خودش افتاد
کامران برگه را با کف دست روی میز فلزی بارانداز کوبید و گفت: «تا این چکلیست بسته نشه، هیچ پالتی از این در رد نمیشه. هما، همینجا جواب بده؛ همان خرابکاریِ پارسال هم از همین دست تو بوده.»
صدای کوبش در سوله پیچید و چرخ یکی از جکپالتها نیمدور بیجا زد. هما کنار لبهی دریافت بار ایستاده بود، مانتوی سرمهایاش خاکِ سیمان گرفته، گوشیاش در مشت خاموش اما صفحهاش هنوز از نور پیامِ خواندهنشده کمجان میدرخشید. روی میز بارانداز، کنار لیوان چای کمرشکسته و یک ظرف غذای سردشده، برگهای بود با خانههای ریزِ تیکخورده؛ بعضیها با خودکار آبی، بعضیها با مشکی، و بالای همهشان نوشته: «تحویل مشروط ـ بازبینی مورد قدیم». مهران که پشت فرمان لیفتراک نیمهکج مانده بود، جرأت پایین آمدن نداشت. پشت سر کامران، دایی ناصر با عبا روی شانه و چهرهای که از هوای سردِ صبح جمع شده بود ایستاده بود؛ آمده بود فقط برای تحویل گرفتن ژنراتورهای سفارش مسجدِ محله، اما در این سوله هر چیز زود رنگ آبرو میگرفت. خانواده و فامیل باخبرند؛ کافی بود اسم هما بد بپیچد تا حرفش از بارانداز تا سفرهی شب برسد.
هما برگه را نگاه نکرد. گفت: «تحویل امروز به مورد پارسال ربط نداره.»
کامران خندید، آن خندهی کوتاهِ صاحبکلیدی که کلید واقعاً مال او نیست اما همه عادت کردهاند از جیب او بخواهند. «وقتی اسم تو روی مسیرِ تحویله، ربط داره. اینجا بخش انرژی شوخی نداره. یا همین حالا امضا میکنی که نقص از تحویلگیرنده بوده، یا درِ جنوبی باز نمیشه و ماشین مسجد هم برمیگرده. داییات هم خودش شاهد.»
همانجا یک قدم زیادی برداشت؛ برگه را از وسط تا کرد، باز کرد و با ناخن روی خانهی آخر زد؛ خانهای که دورش خط قرمز کشیده بود: «مسئول بازبینی نهایی حاضر و امضاکرده». اسم آن مسئول را خالی گذاشته بودند، اما بالای برگه مهر شیفتِ صبح خورده بود. هما این را همان لحظه دید؛ مهری که نباید قبل از بازبینی روی برگه مینشست.
او فقط گفت: «درِ جنوبی دست کیه؟»
کامران بیدرنگ جواب داد: «دست من.» و به نگهبانِ کنار کرکره اشاره کرد. «تا من نگم، نه این پالتها میره، نه آن سه کارتن کابل، نه ماشین شما بار میگیره.»
نگهبان دستش را از روی زنجیر برنداشت. مهران از بالای لیفتراک با اکراه گفت: «آقای کامران، طبق روال، بازبینی نهایی باید—»
«تو فقط شاخک رو زمین نزن.» کامران حرفش را برید. بعد رو به دایی ناصر نرمتر شد، آن نرمیِ انتخابی که از دور احترام میماند و از نزدیک تحقیر. «حاجی، ما اهل بینظمی نیستیم. دختر شما اگر کارش درست باشه، همینجا روشن میشه.»
دایی ناصر چیزی نگفت، اما نگاهش از صورت هما پایین آمد روی برگه، بعد روی ظرف غذای سرد روی میز. او از آن مردهایی بود که در مهمانی هم اول به ترتیب نشستن نگاه میکرد، نه به غذا. درنگش یعنی موضوع فقط کاری نمانده. اگر هما همینجا عقب میرفت، عصر همان روز مادرش مجبور میشد در مجلس عقدِ دخترخاله، جواب چند نفر را یکبهیک بدهد.
هما جلو آمد. لبهی میز فلزی شلوغ بود؛ قبض نیمهتاخوردهی تاکسی، خودکار ترکخورده، چسب پهن، لیوانِ چای لکهدار. برگه را با دو انگشت کشید سمت خودش. کامران فوری دست گذاشت روی آن. «امضا اول.»
هما گفت: «من مسئول بازبینی نهایی نیستم.»
«الان هستی. چون من میگم.» بعد با صدای بلندتر، طوری که کارگرهای عقب سوله هم بشنوند: «هر کس روی این مسیر بوده، باید پای مورد قدیم هم بایسته. اینجا کسی با نسبت فامیلی رد نمیشه.»
این یکی را برای دایی ناصر گفت؛ قرض گرفتن آبروی پیرمرد برای بستن گلوی هما. مهران زیر لب ناسزای کوتاهی را خورد و خاموش شد. هما سر بلند کرد و نگهبان را دید که هنوز بین زنجیر و صورت کامران مردد مانده. یعنی فشار دارد کار میکند؛ نه قانون.
او برگه را از زیر دست کامران بیرون نکشید. بهجایش گفت: «اگر بازبینی نهاییِ امروز با مورد قدیم بسته شده، پس ثبتِ مسئول بازبینی هم باید از ابتدای شیفت خورده باشد. هست؟»
کامران با تحقیر لب کج کرد. «میخوای قانون یاد من بدی؟»
«نه. میخوام همان چیزی که نوشتی، کامل بخونم.»
برای اولین بار دایی ناصر نزدیکتر آمد. سایهاش روی میز افتاد. گفت: «بخواند. عجلهای که برای خیر است، از خواندن نمیترسد.»
کامران مکث کوتاهی کرد؛ همان پاداش اول، کوچک اما دیدنی. دستش از روی برگه کنار رفت، هرچند انگشت اشارهاش هنوز روی خانهی آخر مانده بود. هما برگه را صاف کرد. بالا، تاریخ امروز بود. پایین، ردیفهای تیکخوردهی «پلمب سالم»، «تعداد مطابق»، «حمل با تأخیر»، «ارجاع به پروندهی قدیم». و آن خانهی آخر با کادر قرمز. کنار ستون باریک سمت راست، ریز و فشرده، یک جملهی چاپی بود که معلوم بود تازه به فرم اضافه شده: «در صورت مهرِ شیفت پیش از امضای مسئول بازبینی نهایی، مسئولیت توقف و بازبینی مجدد با صادرکنندهی فرم است.»
هما جمله را با صدای معمولی خواند. نه بلند، نه نمایشی. فقط آنقدر که مهران بشنود و دایی ناصر هم. مهران بیاختیار از لیفتراک پایین آمد.
کامران گفت: «این برای وقتیه که اشتباه چاپی—»
اما خودش آن اشتباه را کامل کرد. برگه را از دست هما کشید، خودکار را قاپید و گفت: «بسیار خب، همین حالا بازبینی مجدد. همین حالا. امضای تو پایش، تمام.»
خودکار را چنان فشار داد که نوکش خش کشید. و درست همان لحظه، برگه را در خانهی مسئول بازبینی نهایی با نام خودش امضا کرد؛ برای اینکه نشان بدهد اختیار دارد، برای اینکه میانبُر بزند، برای اینکه شاهد را خفه کند. بعد برگه را برگرداند سمت هما. «بفرما. حالا تو امضا کن که نقصِ مورد قدیم به خاطر تحویل ناقص در مسیر تو بوده و بازبینی مجدد انجام شد.»
مهران سرش را بالا آورد. نگاهش از امضای تازهی کامران رفت روی مهرِ قبلیِ شیفت صبح. دایی ناصر دیگر به هما نگاه نمیکرد؛ مستقیم برگه را میدید، مثل کسی که صندلی صدر مجلس را ناگهان جابهجا شده پیدا کرده باشد.
هما برگه را نگرفت. گفت: «خیلی خوب. بازبینی مجدد با صادرکنندهی فرم.»
کامران ابرو بالا انداخت. «چی؟»
او به ستون چاپی کنار برگه اشاره کرد. «مهر شیفت از قبل خورده. امضای بازبینی نهایی هم الان از طرف تو ثبت شد. طبق همین فرم، توقف و بازبینی مجدد با صادرکنندهی فرم است. یعنی از این لحظه تو از لبهی در جدا نمیشی، تو پاسخ میدی، و تا بازبینی تو تمام نشه حق نداری تحویل امروز را معلق نگه داری.»
کامران خواست حرف را با صدا خفه کند. «من گفتم امضای تو—»
هما رو به نگهبان کرد، نه به او. «زنجیر درِ جنوبی را باز نکن تا بازبینی مجددِ صادرکننده تمام شود. پالتهای مسجد از درِ شمالی خارج میشوند. مهران، کارتنهای کابل را روی مسیر شمال بچرخان. موردِ معلق همین فرم است، نه بار تحویلی.»
این بار دستورش روی هوا نماند. نگهبان به دایی ناصر نگاه کرد. پیرمرد فقط چانهاش را به سمت درِ شمالی تکان داد؛ حرکتی کوچک، اما در این سوله از امضای بیجا محکمتر. مهران فوراً برگشت، شاخکها را زیر اولین پالت برد و لیفتراک با دندهعقب تیز از جلوی میز رد شد. چرخهایش گردِ خاک و بوی روغن را بالا آورد. سه کارتن کابل هم از صف توقف بیرون کشیده شد. کامران یک قدم پرید جلو تا راه را ببندد، اما اگر خودش از کنار میز تکان میخورد، برگهای که امضا کرده بود بیصاحب میماند. همان بندی که برای بستن هما گذاشته بود، مچ خودش را به میز دوخته بود.
«هیچکس چیزی جابهجا نکنه!» صدایش بلند شد، اما دیر شده بود؛ اولین پالت از زیر کرکرهی شمالی رد شده بود. ضرر، آنقدر مادی بود که کسی نتواند بعداً انکارش کند. توقفی که برای هما چیده بود، حالا در سیستمِ تحویلِ خودش ثبت میشد.
هما دست نبرد سمت برگه. فقط ایستاد و گفت: «صورت بازبینی. بازش کن.»
کامران صورتش سرخ شد. «من برای تو جواب پس نمیدم.»
«برای من نه. برای فرمِ خودت.» بعد به مهران گفت: «هر موردی که اینجا تیک خورده، یکییکی با خودِ بار چک میکنی. بلند بخوان.»
مهران، که تا ده دقیقه پیش چشم از فرمان برنمیداشت، حالا کنار میز ایستاد. «پلمب سالم.»
«سالمه.» هما جواب نداد؛ یکی از کارگرها پلمب را بالا گرفت.
«تعداد مطابق.»
شمردند. مطابق بود.
«حمل با تأخیر.»
هما گفت: «رسیدِ ورودی را از روی ساعتِ باسکول بخوان.»
قبض نیمهتاخوردهی کنار میز را باز کرد. ساعت ورود در محدوده بود. تأخیر از صفِ تخلیهی خود بارانداز ثبت میشد، نه از مسیر هما. کامران دست برد تا قبض را بگیرد. هما زودتر آن را زیر برگه گذاشت؛ نه با شتاب، با همان آرامش سردی که جا را از زیر پای آدم میکشد.
دایی ناصر این بار خودش پرسید: «مورد قدیم را چرا به این فرم بستهای؟»
کامران گفت: «برای احتیاط.»
هما بیفاصله گفت: «احتیاط اگر قانونی باشد، قبل از مهر شیفت ثبت میشود، نه بعد از رسیدن شاهدِ تحویل. اینجا بار مسجد را نگه داشت تا اسم من را زیر پروندهی قدیم ببندد.»
کلمهی «شاهد تحویل» را عمداً گفت، نه «دایی». پیوندِ فامیلی را از دست کامران درآورد و تبدیلش کرد به وزنِ رسمیِ صحنه. این جابهجایی کوچک در لحن، از سیلی بدتر بود.
کامران باز سعی کرد فشار آخر را بسازد. خودش را صاف کرد و گفت: «خیلی خب. اگر اینقدر قانون بلدی، همین حالا پای این فرم بنویس که با تشخیص من، بازبینی تکمیل و بار آزاد است. بنویس تا تمام شود.»
همان یک قدمِ زیادیِ دیگر. میخواست از امضای خودش پلی بسازد برای فرار؛ مسئولیت را با دستِ هما تمیز کند. هوا در سوله سرد بود، اما پشت گردن مهران عرق نشست. نگهبان زنجیر را نیمهگرفته مانده بود. دایی ناصر دیگر هیچ واسطهای بین نگاهش و برگه نمیگذاشت.
هما خودکار ترکخورده را برداشت. نه برای امضای زیر متنِ او. بالای خانهی قرمز، کنار امضای تازهی کامران، نوشت: «بازبینی مجدد بنا به ثبتِ زودهنگام مهر شیفت و امضای صادرکننده، در اختیار صادرکننده انجام شد؛ اختیار توقف تحویل از صادرکننده سلب و تحویل مسیر شمال آزاد است.» بعد خودکار را همانجا نگه نداشت؛ برگه را چرخاند، کاملاً چرخاند، تا تیکهای آبی و مشکی که از اول رو به نام او نشانه رفته بودند، حالا رو به ستون امضای کامران بایستند.
کامران دست دراز کرد که برگه را برگرداند. هما زودتر آن را روی میز فلزی خواباند و با کف دست صافش کرد. بعد مُهرِ کوچکِ «تحویل آزاد» را از کنار چسب پهن برداشت، پایین یادداشت خودش کوبید و گفت: «حالا اگر چیزی معلق است، فقط پاسخ تو معلق است.»
برگهی دستکاریشده روی میز فلزی بارانداز باز ماند؛ کنار لیوان چای لکهدار و ظرف غذای سرد، با مهرِ شیفتِ زودخورده، امضای شتابزدهی کامران و تیکهایی که با چرخش برگه برگشته بودند و مستقیم به ستون نامِ خودش اشاره میکردند.