صاحب اصلی راه برگشت
«خانم، شما فعلاً بایستید کنار.» مسئول پذیرش همین را گفت و با دست به نیمکت فلزی ته سالن اشاره کرد، بعد پرونده زن تازهرسیدهای را که هنوز روسریاش را مرتب میکرد گرفت و او را نشاند روی صندلی کنار میز. رها همانطور ایستاده ماند، دستش دور پوشه آزمایشهای مامانجون سفت شد. لیوان چای کاغذی روی میز کناری آنقدر مانده بود که لایه نازکی رویش بسته و تهش حلقهای کمرنگ روی شیشه جا گذاشته بود. مامانجون آهسته گفت: «ما که از هفت و ربع اینجاییم.»
زن تازهرسیده، با مانتوی اتوکشیده و عطر تند، حتی نگاه هم به رها نکرد. پرویز خانم کرد. قد کوتاه، کیف سفت چرمی، صدایی که انگار این سالن را از خانه خودش جدا نمیدانست. خم شد روی میز پذیرش و گفت: «این خانم با من هستند. برایشان اتاق استراحت هم بگیرید. کارشان فوری است.» مسئول پذیرش بیدرنگ لبخند زد، برگهها را مُهر کرد و یک کارت پلاستیکی آبی را از کشو بیرون کشید. همان کارت را رها باید میگرفت؛ کارت مسیر ویژه برای سونوگرافی و تحویل جواب همانروز.
رها گفت: «نوبت ما ثبت شده. پیام تأیید هم دارم.» مسئول پذیرش بدون نگاه کردن گفت: «سامانه شلوغ شده. باید صبر کنید تا صدا بزنیم.» مامانجون روی لبه نیمکت نشست؛ با احتیاط، انگار اگر بیشتر فشار میداد بیآبرویی هم صدا میکرد. «دخترم، بهشان بگو من ناشتا هستم.» رها گفت: «گفتم.»
در سالن، همه چیز طوری چیده شده بود که تحقیر دیده شود؛ نیمکتهای روبهرو، پنجره بلند، آسانسوری با آینه لکدار که هر بار باز میشد صورت منتظرها را تکهتکه نشان میداد. مرد میانسال کنار نیمکت، جعبه غذای کوچکی روی زانوش داشت که برنجش سرد شده بود و درش نیمهباز مانده بود. نگاه کوتاهی به رها انداخت و دوباره سرش را پایین برد؛ از آن نگاههایی که میگوید دیدهام، ولی طرف کسی نمیایستم.
پرویز خانم کارت آبی را به زن همراهش داد و بلند گفت: «آدم باید از قبل راهش را بلد باشد. اینجا که هر کسی را راه نمیدهند.» جمله را رو به سالن نگفت، اما طوری گفت که برسد. بعد با دو انگشت به پرونده رها زد که هنوز روی لبه میز مانده بود. «این را هم فعلاً نگه دارید. اگر جا باز شد خبرش کنید.»
رها برای یک لحظه فقط به آن دو انگشت نگاه کرد؛ ناخنهای براق، حلقه درشت، مالکیتی که مال خودش نبود. لبه سائیده کارت مترو از گوشه کیف رها بیرون زده بود. صبح از اتوبوس تا تاکسی، از تاکسی تا این کلینیک خصوصیِ وابسته به بخش انرژی در تهران، فقط یک فکر داشت: جواب این آزمایش باید امروز برسد. قرار خواستگاری فردا نبود، اما چیزی از آن کمتر هم نبود؛ خانواده و فامیل باخبرند، و اگر باز هم کار عقب میافتاد، حرفش نمیماند برای بیماری مامانجون، میچسبید به بیعرضگی رها.
گفت: «پرونده را دست نزنید.» مسئول پذیرش ابرو بالا انداخت. «لحنتان را نگه دارید، خانم. اینجا نظم دارد.» پرویز خانم لبخند باریکی زد. «نظم را کسانی میفهمند که اهلش باشند. من دکتر فاضلی را از سالها پیش میشناسم. شما اگر معطلی دارید، بیرون هم کافیشاپ هست.»
این بار چند نفر سر برگرداندند. مامانجون روسریاش را جلو کشید و زیر لب گفت: «رها، نکن دعوا بشود.» همین بدترش میکرد؛ این که مجبور باشد جلوی زنهای غریبه و مردهای خسته، هم از حقش دفاع کند و هم نگذارد پیرزن کنارش بیشتر خرد شود.
رها گوشیاش را بیرون آورد. مسئول پذیرش با بیحوصلگی گفت: «شمارهگیری چیزی را عوض نمیکند.» رها جواب نداد. فقط یک شماره را گرفت؛ نه طولانی، نه نمایشی. وقتی طرف جواب داد، گفت: «سلام، من رها نیکپی هستم. بله، برای مامانجونم، خانم طاهره نیکپی. ما اینجاییم. نوبت ویژه ما را روی انتظار گذاشتهاند و کارت مسیر را دادهاند به مورد بعدی. اگر میخواهید اسم شما اینجا درست برده شود، الان به پذیرش بگویید پرونده را از روی میز بردارند و صندلی اتاق انتظار ویژه را خالی کنند.»
چیزی در صدایش نبود جز قطعیت خالی. نه خواهش، نه خشم. فقط مثل کسی که رقم اشتباه را تصحیح میکند. گوشی را از گوشش برنداشت. مسئول پذیرش اول اخم کرد، بعد رنگش عوض شد. تلفن داخلی کنار دستش زنگ خورد. بهمحض برداشتن، قامتش صاف شد. «بله... بله خانم مهندس... متوجه شدم... الان.»
همانجا، جلوی همه، پرونده رها را از لبه میز برداشت و دو دستی جلو آورد. بعد رو به زن تازهرسیده گفت: «ببخشید، شما لطفاً فعلاً روی نیمکت بیرون بنشینید.» کارت آبی را از دستش نگرفت؛ از انگشتهایش بیرون کشید. آن زن خشکش زد. پرویز خانم گفت: «یعنی چه؟ ایشان با من—» مسئول پذیرش دیگر به او نگاه هم نکرد. با صدایی رسمیتر از قبل گفت: «خانم نیکپی، بفرمایید. اتاق انتظار ویژه برای شما آماده است. همراه سالمند هم با شما میآید.»
صدای جابهجا شدن چند بدن در سالن بلند شد. مرد میانسال جعبه غذایش را بست تا جا باز کند. مامانجون از نیمکت بلند شد، اول با تردید، بعد وقتی دید مسئول خدمات در را برایشان نگه داشته، قامتش اندکی راست شد. پرویز خانم همانجا ایستاده بود، دستش هنوز نیمهبالا، انگار جملهاش در هوا مانده باشد. رها از کنارش رد شد، نه تند، نه کند. فقط پوشه را از روی میز برداشت و کارت آبی را از دست مسئول پذیرش گرفت.
اتاق انتظار ویژه پشت یک در شیشهای مات بود؛ دو مبل کرم، یک میز چای، و سکوتی که قیمت داشت. رها مامانجون را نشاند، یک لیوان آب برایش باز کرد و خودش همانجا نایستاد. بیرون، پشت شیشه، میشد دید پرویز خانم سعی میکند به همان لحن قبلی حرف بزند، اما دستهایش زیاد تکان میخورد. مسئول پذیرش فقط سر تکان میداد و به مانیتور نگاه میکرد؛ آن نگاه تازه، نگاه کسی که دیگر از او فرمان نمیگیرد.
چند دقیقه بعد، نوبت رها زودتر از سه نفر دیگر اعلام شد. اسمش بلند و واضح از بلندگو پخش شد؛ با نام خانوادگی کامل، همان چیزی که تا ده دقیقه پیش انگار اصلاً وجود نداشت. وقتی مامانجون را به سمت بخش تصویربرداری میبرد، پرویز خانم قدمی جلو آمد و صدایش را پایین آورد: «خانم نیکپی، سوءتفاهم شده. ما همه اینجا مریضداریم. شما که جوانی، بگذار این خانم برود، کارش سبکتر است.»
رها ایستاد اما برنگشت. گفت: «الان صف از روی پرونده میرود، نه از روی آشنایی.» پرویز خانم نرمتر شد، آنقدر سریع که زننده بود. «من هم اگر تند حرفی زدم، برای شلوغی بود. بالاخره همه تهران همیناند، عجله دارند. شما اجازه بدهید فقط کارت مسیر پیش ما بماند، بعد از کار شما استفاده میکنیم. چه فرقی میکند؟» رها برگشت. برای اولین بار مستقیم نگاهش کرد. «خیلی فرق میکند.» و در شیشهای را با همان کارت برای خودش و مامانجون باز کرد.
بعدازظهر، سالن شلوغتر شده بود و نور کج از پنجره میافتاد روی کف صیقلی. جواب اولیه حاضر شده بود، اما مرحله آخر مانده بود: تحویل سریع نسخه مکتوب و بردن خودرو از مسیر خروجی کلینیک، همان خطی که با زنجیر از راه عادی جدا میشد و فقط برای پروندههای ویژه یا معرفیشده باز میشد. راننده تاکسیِ آشنایی که صبح آنها را آورده بود بیرون منتظر مانده بود؛ رها از اول با او هماهنگ کرده بود که اگر کار کشید، برگردد. این آخرین گره بود. اگر اینجا معطل میشدند، مامانجون از پا میافتاد.
کنار باجه ترخیص، پرویز خانم از نو سبز شد؛ این بار با یک مرد کتوشلواری که لابد پسرخاله یا مدیر روابط عمومیِ چیزی بود. پرونده خودش را روی پیشخوان گذاشت و گفت: «ما باید قبل از غروب خارج شویم. به حراست گفتهام زنجیر خط ویژه را برای خودرو ما بالا بزنند.» مرد کتوشلواری هم رو به کارمند ترخیص گفت: «اسم را که ببری، میشناسند.»
کارمند ترخیص به برگهها نگاه کرد، بعد به رها که تازه رسیده بود. «برای خانم نیکپی هم مجوز خروج سریع ثبت شده.» پرویز خانم بیدرنگ گفت: «ثبت اشتباهی را اصلاح کنید. این مورد برای ما بود. از صبح هم من اینجا هماهنگ کردهام.» رها برگه سفید مُهرخوردهای را که از بخش بالا گرفته بود، آرام روی پیشخوان گذاشت. نه کوبید، نه تکان داد. فقط گذاشت. گوشه برگه مهر مدیریت کلینیک بود و زیرش امضای کوتاه همان کسی که تلفنش را جواب داده بود. کنار برگه، کارت آبی را هم چرخاند تا شمارهاش رو به کارمند باشد. «مجوز با این پرونده بسته شده. خودرو هم برای همراه سالمند ثبت شده. مسیر خروج روی همین کد باز میشود.»
کارمند ترخیص بلافاصله فرم پرویز خانم را کنار کشید. این حرکت کوچک از هر دعوایی بلندتر بود. مرد کتوشلواری گفت: «ببخشید، ما عجله داریم.» کارمند گفت: «همه دارند. اما این خط برای پرونده ثبتشده باز میشود.» پرویز خانم رو به رها آمد، صدایش این بار خشدار بود. «شما که کارتان راه افتاده. بگذارید ما هم پشت سر شما رد شویم. یک خودرو بیشتر نیست. من نمیخواهم جلوی این جمع بحث کنم.» رها گفت: «پس بحث نکنید.»
مامانجون روی صندلی فلزی نزدیک خروجی نشسته بود، دستمالش را دور بطری آب پیچیده بود که خنک بماند. نگاهش دیگر مضطرب نبود؛ فقط خسته. دو مرد از کارکنان حراست کنار در شیشهای ایستاده بودند. آنسوی در، خط تحویل خودرو دیده میشد: دو مسیر باریک با نردههای کوتاه، یکی عمومی و یکی ویژه؛ و جلوی مسیر ویژه زنجیر براق آویخته بود که از یک پایه به پایه دیگر قفل میشد. باد غروب گرد نرم غبار را روی آسفالت میگرداند. راننده تاکسی با تسبیح در دست کنار سایه دیوار ایستاده بود و هرازگاه به در نگاه میکرد.
کارمند ترخیص برگه رها را مهر آخر زد و به نگهبان اشاره کرد. پرویز خانم دستش را جلو آورد تا کاغذ را بگیرد. نگهبان حتی به دست او نگاه نکرد. رو به رها گفت: «بفرمایید برای همراه سالمند، مستقیم مسیر ویژه.» مرد کتوشلواری یک قدم تند برداشت. «ایشان با ما—» نگهبان با کف دست جلویش را گرفت. «خیر. فقط پرونده ثبتشده.»
رها برگه مُهرشده را به نگهبان داد و با دست دیگر بازوی مامانجون را گرفت. پرویز خانم حالا دیگر التماس را هم با آبروداری قاطی کرده بود؛ همان لحن آدمی که تا یک ساعت پیش صندلی میکشید و حالا میخواهد وانمود کند درخواستش لطف متقابل است. «خانم نیکپی، مادر شما که سوار شد، ما از پشت رد میشویم. شما فقط بگویید.» رها گفت: «نه.»
نگهبان برگه را دید، سوت کوتاهی زد و به همکارش علامت داد. زنجیر مسیر ویژه با صدای فلز روی فلز از پایه جدا شد. راننده تاکسی فوراً خودرو را جلو کشید. مامانجون را آرام تا لبه مسیر بردند؛ نه هلدادنی در کار بود، نه معطلی. کارمند ترخیص، همان که نیم ساعت پیش فقط نامها را میخواند، حالا خودش در عقب را باز نگه داشته بود. رها اول پوشه جوابها را روی صندلی گذاشت، بعد بطری آب و کیف مامانجون را.
پرویز خانم از آن طرف نرده کوتاه جلو آمد، اما نگهبان راهش را بست. «مسیر شما عمومی است. باید منتظر بمانید تا نوبت باز شود.» «گفتم با ایشانیم.» «نیستید.»
رها سوار نشد. یک لحظه کنار در ایستاد، برگه ترخیص را از دست نگهبان پس گرفت و آن را تا کرد، گذاشت داخل پوشه، بعد خودش پشت در نیمهباز خم شد و به راننده گفت: «حرکت کن.» همزمان نگهبان زنجیر را برای سمت آنها بالا نگه داشت؛ خودرو از شکاف خط ویژه رد شد و زنجیر پشت چراغ عقب پایین نیامد، برای همان سمت بالا ماند، در حالی که آن سوی فاصله، زنجیر مسیر مقابل همچنان کشیده و بسته سر جایش مانده بود.