پولی که برای قطع راه من خرج کردند، صف خودشان را خواباند
«اسمِ خانمِ نادری، بفرمایید جلو.»
صدای مسئول باجه از پشت شیشه بلند شد و همان لحظه زنی با مانتوی آبی نفتی از کنار نیمکت رد شد؛ نه شماره دستش بود، نه برگهاش کامل. لیلا برگه تاخورده را روی زانوش فشار داد و گفت: «ببخشید، نوبت من قبل از ایشونه.» مسئول باجه حتی نگاهش هم نکرد. پریسا خانم، با روسری کرم و سنجاق مروارید، کنار شیشه خم شد و با لحن نرمِ مخصوص مهماندارها گفت: «ایشون از طرف خودمونن. شما یککم صبر کنید عزیزم، پروندهتون هنوز کامل بررسی نشده.»
«پروندهتون.» انگار لیلا برای ورود به عروسی نیامده بود؛ انگار پشت یک اداره نشسته بود که بوی چای مانده و کاغذ نمکشیده میداد. روی میز کوچک کنار نیمکت، استکان کمرباریکی بود که پوست نازکی روی چای سردش بسته و یک حلقه قهوهای روی شیشه جا گذاشته بود. جعبه غذای کوچکی هم روی کیف لیلا مانده بود؛ کتلتهای سردی که از ظهر وقت نکرده بود بخورد. از آسانسور شیشهای ته راهرو، آدمها بالا و پایین میرفتند و لکه انگشتهای قدیمی روی آینه فلزی درِ آن، صورتها را کدر میکرد.
پریسا خانم نیمچرخ زد تا بقیه ببینند با چه کسی طرف است. «لیلا جان، وقتی خانواده داماد برای نشستنِ ردیف جلو و مجوزِ جایگاه تصمیم گرفته، آدم خودش نباید اصرار بیجا بکنه. شما مهمونید، نه برگزارکننده.» دو زن روی نیمکت کناری سرشان را به هم نزدیک کردند. پسرخاله داماد که از پلهها پایین آمده بود، مکث کرد و گوشیاش را پایین آورد. تحقیر همینجا کامل شد: نه با داد، با همان ادب انتخابی که فقط برای پاییننشاندن آدم به کار میرود.
لیلا چیزی نگفت. فقط لبه ساییده کارت مترو را از جیب کیفش بیرون کشید و دوباره فرو برد؛ عادتی که وقت معطلشدن پیدا میکرد. از صبح با همین کارت از مترو شهید صدر تا تاکسیهای بالا آمده بود تا قبل از شروع مراسم، برگه مجوزِ ورود مادرش به قسمت خانوادگیِ نزدیک سن را بگیرد. خانواده و فامیل باخبرند که او دو سال است با آرش در رفتوآمد رسمی است؛ امشب قرار بود مادر آرش، مامانجون، برای اولینبار جلوی بزرگترها او و مادرش را کنار سفره عقد ببیند. اگر مادرش پشت پرده میماند و زنهای دورتر مینشستند، حرف از همانجا میپیچید: دخترِ بخش انرژی، با همه رفتوآمد و کار، هنوز جایش معلوم نیست.
مسئول باجه یک برگه سبز را مهر زد و از سوراخ پایین شیشه رد کرد. روی گوشه برگه نوشت: «ویآیپی خانوادگی.» بعد، بیآنکه اسم لیلا را بخواند، برگه دیگری را بالا گرفت و به مأمور ورودی اشاره کرد. پریسا خانم همزمان رو به سالن گفت: «دو جای ردیف جلو آزاد شد؟ نه، یکی رو بدید به خالهی نادری.» لیلا سر بلند کرد. «اون دو جا برای مادر من و مامانجون نگه داشته شده بود.» پریسا خانم لبخندش را جمع نکرد. «بود. وقتی کسی دیر میکنه، رزرو نگه داشته نمیمونه.»
دیر؟ لیلا ساعت گوشی را جلوی صورتش آورد. ده دقیقه به آغاز رسمی مانده بود و خودش نیم ساعت بود روی همان نیمکت منتظر بود؛ منتظر فقط برای اینکه اسمش را نخوانند. از داخل سالن، صدای همهمه و جابهجایی صندلیها میآمد. یک خدمتکار از راهرو رد شد و برچسبِ «ردیف اول، خانواده نزدیک» را از روی کارتپایهای برداشت و کارت دیگری جایش گذاشت. این دیگر فقط معطلی نبود؛ جای نشستن داشت جلوی چشمش جابهجا میشد.
گوشیاش لرزید. مادرش بود. لیلا جواب نداد؛ نه به خاطر ترس، برای اینکه صدای لرزشِ نفس مادرش را از پشت خط میشناخت. پیام بعدی آمد: «مامانجون رسیدن. دارن میپرسن چرا هنوز برگه نداریم.» پسرخاله داماد بیهوا به پریسا خانم گفت: «اگه مجوزِ اون دو تا نیاد، مامانبزرگ ناراحت میشه.» پریسا خانم بدون نگاهکردن جواب داد: «بهشون میگیم شلوغی بوده. آبرو با نظم حفظ میشه، نه با هر ادعایی.»
لیلا بلند شد. نیمکت فلزی زیر رانش خالی شد و صدای ساییدهشدنش روی سنگ راهرو برگشت خورد. برگه تاخورده را صاف کرد، رفت تا چسبیده به شیشه باجه ایستاد و آرام گفت: «لطفاً شماره بالای برگه رو یک بار در سامانهتون چک کنید.» مسئول باجه اخم کرد. «خانم، عرض کردم باید صبر کنید.» پریسا خانم دستش را روی لبه میز گذاشت. «من گفتم این مورد فعلاً نگه داشته بشه.» لیلا همانجا، جلوی هر سه نفر، گوشیاش را بیرون آورد و روی نامی که از قبل سنجاق کرده بود زد. یک بار زنگ خورد، بار دوم وصل شد. صدایش نه بلند شد نه لرزید: «مهندس صمدی، من لیلام. جلوی باجه مجوزِ باغم. رزروِ جایگاه خانوادگیِ قرارداد پخش زنده برای ما نگه داشته شده بود، اینجا دارن آزادش میکنن. لطفاً الان خودِ مسئول صدور رو توی خط بگیرید.»
پریسا خانم برای اولین بار سرش را کامل برگرداند. «قرارداد پخش زنده؟» لیلا فقط گوشی را از گوشش کمی دور گرفت تا صدای مرد از بلندگوی ریز آن بیرون بزند؛ همان صدای کوتاه و کارکشتهای که اهل توضیح زیاد نبود: «باجه رو بدید.» مسئول باجه دستپاچه گوشی را گرفت. «بله... بله آقا... نه، ما فکر کردیم رزرو تشریفاتی بوده... بله، انحصار تصویربرداری و تأمین تجهیزاتِ استیج با شرکت ایشون بسته شده... بله، کدِ نگهداشت جایگاه زیر همین پروندهست... چشم.»
این اولین ترک بود، کوچک اما خوانا. مسئول باجه مانیتورش را چرخاند، چیزی تایپ کرد، و همان لحظه صدای بوق کوتاهی از دستگاه بلند شد. برگهای که بالایش با خودکار قرمز نوشته بودند «نگهدار» روی میز افتاده بود؛ او آن را کشید، پارهاش کرد و زیر کاغذهای دیگر برد. بعد، بلندتر از قبل صدا زد: «رزروِ خانم لیلا رستگار و همراه ارشد آزاد شد. برگه آماده بشه.» خدمتکاری که کارتپایه را عوض کرده بود، وسط راه ایستاد و برگشت سمت ردیف جلو.
پریسا خانم گفت: «یه لحظه. این فقط برای تجهیزات بوده، نه برای ترتیب مهمون.» مسئول باجه هنوز گوشی در دستش بود. «آقا، ایشون میفرماین...» صدای آنطرف آنقدر خشک بود که بقیهاش لازم نشد. مرد گوشی را که پس داد، رنگ صورتش دو درجه پایین آمده بود. «فرمودن کدِ دسترسیِ مهمانِ نزدیک و عبور تجهیزات، هر دو از سمت ایشونه. باید مطابق دستورِ صاحبِ کد عمل کنیم.»
حالا همان صفی که لیلا را روی نیمکت نگه داشته بود، او را به جلوی خودش هل داد. مسئول باجه برگه سفید تازهای بیرون کشید و گفت: «خانم رستگار، اسم همراه ارشد؟» لیلا گفت: «مادر من. بعد مامانجونِ آقای آرش.» پسرخاله داماد بیاختیار صاف ایستاد. این بار اسمها از دهان کسی بیرون میآمد که تا ده دقیقه قبل اصلاً در چشمشان صاحبِ صف نبود.
پریسا خانم نزدیکتر آمد، اما دیگر لحنش نرم نبود؛ تیزیاش از زیر روکش ادب بیرون زده بود. «شما از یک قرارداد کاری دارید برای فشار روی مراسم خانوادگی استفاده میکنید؟» لیلا چشم از مسئول باجه برنداشت. «من از چیزی استفاده میکنم که شما داشتید جلویش را میگرفتید.» «این باغ تالار حسابوکتاب خودش را دارد.» «دارد. برای همین هم کدِ نگهداشت دارد.»
مسئول باجه دو برگه بیرون داد و مأمور ورودی را صدا کرد. «این دو نفر مستقیم به جایگاه خانوادگی، ردیف اول.» بعد مکث کرد، انگار تازه متوجه نفر روبهرویش شده باشد. «خانم پریسا، مجوزهای همراهان شما هنوز تأیید نهایی نشده. لطفاً روی نیمکت منتظر بمانید تا ترتیب جدید ثبت بشه.» نیمکت همان بود؛ فلزی، سرد، با یک پایه کمی لق. فقط این بار جای ایستادن عوض شده بود. دو زن کناری که پیشتر زیرگوشی حرف میزدند، حالا جا باز کردند. پریسا خانم ننشست؛ یک لحظه ایستاد، بعد مجبور شد همانجا کنار جعبه غذای سرد و استکانِ حلقهانداخته مکث کند.
لیلا برگهها را گرفت، اما هنوز تمام نشده بود. از راهرو صدای تند کفش و همهمه آمد. یکی از نیروهای سالن با بیسیم نزدیک شد و آهسته چیزی در گوش پریسا خانم گفت. چهره زن سفت شد. آخرین حرکتِ محافظهکارانهاش را همانجا کرد: رو به مسئول باجه گفت: «تا مجوزِ ترددِ تیم تصویربرداریِ اضافی صادر نشه، هیچ برگهای از این باجه برای استیج رد نشه. این اختیار با من بوده.» «بوده» را طوری گفت که انگار هنوز هست.
لیلا سرش را بالا آورد. این همان گره آخر بود؛ همان امتیازی که پریسا خانم با آن میتوانست دوباره گلوگاه را ببندد. گوشی را گرفت و این بار بدون مقدمه، شماره دیگری را گرفت؛ خط اختصاصی دفتر مالک باغ که از روز بستن قرارداد در تماسهایش مانده بود. وقتی جواب دادند، فقط گفت: «من لیلا رستگارم. لطفاً آقای افخمی یا دفترشون الان روی خط باجه بیان. خانم پریسا مجوزِ ترددِ استیج رو نگه داشته.»
پریسا خانم خندید، کوتاه و عصبی. «دفتر مالک برای این چیزها—» صدای بلندگوی گوشی حرفش را برید. مردی با لحن رسمی گفت: «دفتر آقای افخمی. گوشی روی بلندگو باشه.» لیلا گوشی را روی لبه باجه گذاشت. لبه چوبی آن ساییده و روشنتر از بقیه جاها بود، انگار هزار کارت و برگه رویش کشیده شده باشد. صدای دفتر واضح آمد: «پرونده قرارداد امشب بازه. کدِ تأمین استیج، پخش، و مهمانِ نزدیکِ طرف قرارداد، تحت اختیار خانم رستگار ثبت شده. هر مجوزی که ایشان الان تأیید یا رد کند، از سمت مالک لازمالاجراست. مجوز قبلیِ دسترسیِ شناورِ خانم پریسا از این لحظه متوقف بشه. مسئول باجه، تأیید میکنید؟» مسئول باجه تقریباً خبردار ایستاد. «بله. تأیید میکنم.»
دیگر توضیح لازم نبود. لیلا برگه ترددِ خاکستریرنگی را که روی سینی کنار مهرها مانده بود برداشت؛ همان برگهای که معمولاً فقط دست آدمهای پشتپرده میچرخید. گفت: «این مورد رو برای تیم خودم مهر کنید. مسیر ورودِ استیج و دو مجوزِ جایگاه خانوادگی طبق کد من باز بمونه. دسترسیِ شناورِ ایشون قطع بشه تا صاحبمجوز تازه معرفی بشه.» پریسا خانم جلو آمد تا چیزی بگوید، اما مسئول باجه پیش از او برگه را از دست لیلا گرفت. مهر گردِ آبی را توی استامپ فشرد، محکم روی برگه خواباند و صدا مثل ضربه کوتاه چوب روی استخوان در راهرو پیچید.
برگه دوم را هم کشید. «ابطالِ مجوزِ شناور قبلی.» مأمور ورودی از دور نزدیک شد و کارت پلاستیکی آویزان از بندِ طلایی پریسا خانم را خواست. زن کارت را محکم نگه داشت، اما وقتی مسئول باجه گفت «از سمت مالک تأیید شده»، انگشتهایش شل شد. بند طلایی در دست مأمور جمع شد و از روی مانتوی کرم پایین افتاد. این بار آسیب فقط روی کاغذ نبود؛ چیزی که با آن راه باز میکرد، جلوی همان صف از او گرفته شد.
پسرخاله داماد که تا آن لحظه جرئت نزدیکشدن نداشت، برگههای تازهمهرشده را با دو دست گرفت و کنار کشید تا مسیر لیلا باز بماند. مسئول باجه اسمها را دوباره بلند خواند: «خانم رستگار، همراه ارشد. بعد، مامانجونِ آقای آرش. عبور مستقیم.» بعد، بیآنکه به پریسا خانم نگاه کند، به نیمکت اشاره کرد. «شما برای درخواستِ مجوز جدید باید منتظر بمانید.»
لیلا آخرین برگه را جلو کشید. روی خانهی کوچکِ «اجازه ورود و جایگاه خانوادگی» انگشت گذاشت و گفت: «این یکی هم.» مهر برای بار سوم پایین آمد؛ آبی، گرد، قاطع. برگه روی باجه ماند، کنار لبه ساییده کارت مترویی که لیلا موقتاً آنجا گذاشته بود. جوهر تازه در شیارهای کاغذ تیرهتر شد و آرامآرام نشست.