Fast Fiction

همان صحنه به خودش برگشت

«خانم، شما از این راه نه.»

دست کامران با کف باز جلوی سینه رعنا ایستاد و همان لحظه دو مرد کت‌پوش و زن‌های فامیل از کنارش بالا رفتند؛ یکی سینی چای را بالا گرفت که به شانه‌اش نخورد، یکی لبخند خشک زد و انگار ندید. روی لبه پله، نوار پارچه‌ای مشکی را مورب کشیده بودند تا مسیرِ پاگرد به سالن اصلی باریک شود. کارت آویزِ تاخورده رعنا، همان بندی که از بس در پروژه‌های بخش انرژی به گردن انداخته بود برقش رفته بود، زیر مانتویش گیر کرده بود و بیرون زده بود. خاله مهین از بالای پله با صدای آهسته اما عامدانه گفت: «اول مهمان‌های اصلی. رعنا جان، شما پایین صبر کن.»

پایین صبر کن؛ بعد از سه ماه دویدن برای همین شب، بعد از اینکه فهرست مهمان‌های شرکتی، جای نشستن دو معاون و پذیرایی طبقه دوم را خودش بسته بود، حالا جلوی پله مثل نیروی اضافه نگهش داشته بودند. گوشی در مشت او روشن شد و نور صفحه در کف دستش ماند، نه برای نمایش، فقط عادتِ آدمی که از صبح جواب نداده بود. بالا، پشت در نیمه‌بازِ سالن مردانه، صدای همهمه و سلام‌وعلیک می‌آمد. خانواده و فامیل باخبرند؛ در چنین شبی اگر زنی را دم پله معطل کنند، فقط راهش را نبسته‌اند، جایش را پایین کشیده‌اند.

کامران بدون اینکه به چشمش نگاه کند، رو به دو مهماندار جوان گفت: «ایشون فعلاً مسیر خدمات برن. از آشپزخانه پشت‌راه دارن. این پاگرد برای مهمان‌های دعوتِ بالا و آقای مهندس فرهمنده.» بعد، همان‌طور که راه را برای یک پیرمرد باز می‌کرد، اضافه کرد: «بعضیا چون چند روز کمک کردن، فکر می‌کنن صاحب‌اختیارن.»

یکی از مهماندارها با تردید به رعنا نگاه کرد. دیگری که برگه لیست مهمان در دستش بود، ناخودآگاه نوار را محکم‌تر روی سنگ پاگرد خواباند. آن حرکت کوچک، مثل مهرِ رسمی بود؛ انگار این تحقیر از پیش چیده شده و حالا فقط اجرا می‌شود. رعنا رسید نیمه‌تاخورده را از جیبش بیرون کشید، همان قبض خریدهای ریزِ آخرهفته که چند بار باز و بسته شده بود، لبه‌اش نرم شده بود. با نوک انگشت صافش کرد، بعد دوباره تا زد. فقط برای این‌که دستش کاری بکند.

گفت: «مسیر خدمات برای بارِ ظرفه، نه برای کسی که برنامه طبقه بالا رو بسته.»

کامران بالاخره نگاهش کرد؛ آن نگاهِ کوتاهِ مردی که می‌خواهد در یک ثانیه نسبت آدم‌ها را جلوی شاهدها تعریف کند. «برنامه رو من می‌بندم. تو فقط هماهنگ‌کننده بودی. فرقش رو هم امشب همه می‌فهمن.» بعد با صدای بلندتر، طوری که دو نفر پله‌نشین و زن‌عموهای کنار شمعدان هم بشنوند: «هیچ‌کس بدون تأیید من از این پاگرد رد نمی‌شه.»

همان جمله، همان «هیچ‌کس»، اولین ترک را انداخت. مهماندار جوانِ لیست‌به‌دست مکث کرد و سرش را بین کامران و برگه گرداند. از پایین، راننده‌ای با جعبه شیرینی بالا می‌آمد و از بالا، پسرخاله داماد با سه جعبه کادو پایین می‌دوید. پاگردِ باریک که برای تحقیرِ یک نفر بسته شده بود، در رفت‌وآمد واقعی ساختمان گیر کرد. جعبه شیرینی به نوار خورد، نوار کج شد، پسرخاله غر زد، مهماندار مجبور شد یک قدم از دهانه پاگرد عقب برود. مسیرِ بسته، نفسش گرفت.

رعنا تکان نخورد. فقط از لبه پله یک پله پایین‌تر ایستاد تا کسی نگوید زور می‌زند. خاله مهین از بالا با اخمِ حسابگرش به کامران نگاه کرد؛ نه از دلسوزی، از ترس آبرو. پشت در نیمه‌باز، مکثی افتاد. کسی اسم مهندس فرهمند را برد. کامران زودتر از آن‌که گره باز شود، خودش جلو رفت و با کفش روی گوشه نوار ایستاد، انگار با بدنش می‌خواست قانون را نگه دارد.

گفت: «گفتم مسیر بسته‌ست. شماها از کنار رد شید. ایشون نه.» سپس رو به رعنا، آرام‌تر اما زهرآلود: «وقتی خانواده هنوز تکلیف بعضی چیزها رو معلوم نکردن، لازم نیست از پله اصلی بری بالا و جلوی همه دیده بشی.»

این یکی را برای کار نگفت؛ برای خفت گفت. یک‌باره مسئله از فهرست مهمان و پذیرایی رد شد و به همان مرز کثیف رسید: تایید خانواده، نسبت، دیده شدن. چند نگاه از بالا و پایین پله روی رعنا نشست و بلافاصله جمع شد، مثل انگشتانی که چیزی داغ را لمس کرده باشند. او فقط شالش را روی شانه مرتب کرد. بعد به مهماندارِ لیست‌به‌دست گفت: «برگه رو بده ببینم.»

کامران تیز برگشت. «هیچ برگه‌ای دست ایشون نمی‌دی.»

راننده شیرینی پایین پاگرد معطل مانده بود. از بالا، صدای مردی کلفت و بی‌حوصله آمد: «این ترافیک برای چیه؟» همان لحظه مهندس فرهمند در چارچوب در پیدا شد؛ کت سرمه‌ای، عینک نازک، صورتِ خسته کسی که از جلسه مستقیم به مراسم رسیده و حوصله بازی‌های فامیلی ندارد. او رعنا را شناخت، نه با لبخند، با همان تکان کوتاه سرِ مدیری که اسم آدم‌ها را با کارشان به یاد می‌آورد.

«خانم نیک‌پی؟» صدایش روی پاگرد نشست. «من ده دقیقه‌ست دنبال شما می‌گردم. بسته قراردادِ فردا دست شماست.»

سکوت نشد؛ بدتر از سکوت شد. همان رفت‌وآمد نیم‌لنگ دوباره به جریان افتاد، اما همه گوش‌ها دیگر روی پله بود. کامران سعی کرد پیش از رعنا جواب بدهد. یک پله بالا رفت و گفت: «مهندس، فایل‌ها پیش من هم هست. ایشون پایین مشغول هماهنگی خدماتن. الان—»

«نه.» فرهمند یک کلمه گفت و تمام. بعد چشمش رفت روی نوار مشکی، روی زاویه‌اش، روی جایی که پاگرد را به زحمت نصف کرده بود. «این رو کی گذاشته وسط مسیر؟»

کامران هنوز لبخندِ میهمان‌دارانه را نگه داشته بود. «برای نظم مهمان‌ها. بالا شلوغه. خواستم ورودی کنترل بشه.»

فرهمند به جعبه شیرینی در دست راننده و صفِ کجِ آدم‌ها نگاه کرد. «نظم؟ منِ مهمان اصلی پشت نوار ماندم.» بعد مستقیم به رعنا گفت: «خانم نیک‌پی، بیایید بالا.»

این دعوت، پاداش نبود؛ شکافی بود که جلوی همه باز شد. مهماندارِ جوان ناخودآگاه نوار را از وسط کمی بالا گرفت تا رعنا رد شود. کامران همان لحظه کفشش را محکم‌تر روی گوشه چسباند و با بدنش دهانه را بست. رگِ کنار شقیقه‌اش زد. «یه لحظه. قبلش باید روشن بشه چه کسی حق داره افراد رو از مسیر اصلی عبور بده. اینجا مراسم خانوادگیه، نه کارگاه پروژه.»

رعنا گوشی را از کف دستش بالا آورد. نور صفحه، پایین و بی‌صدا، روی انگشتانش بود. گفت: «درست می‌گید. برای همین من الان از کسی اجازه می‌گیرم که هزینه طبقه بالا و پذیرایی امشب رو امضا کرده.» شماره را نگرفت؛ تماس از قبل باز بود، فقط روی بلندگو نیاورده بود. از آن‌طرف صدای خش‌دارِ صاحبخانه، عموی داماد، رسید: «رعنا خانم؟ چرا بالا نیومدید؟»

کامران صورتش را جمع کرد، اما دیر بود. رعنا نه به او نگاه کرد، نه به جمع. فقط گفت: «آقای رستگار، آقای کامران مسیر پاگرد رو برای من و رفت‌وآمد بسته‌ان. می‌فرمایید ترتیب مهمان‌های طبقه بالا با چه کسیه؟»

پاسخ با مکث نیامد. فوری آمد، سنگین و بی‌حوصله. «با شما. از اول هم با شما بود. هر کس مانع شده، کنار بره. مهندس فرهمند معطل نشن.»

مهم نبود چه گفته شد؛ مهم این بود که از گوشیِ پایین‌گرفته رعنا، جلوی شاهدها، صدای صاحبخانه روی سرِ کامران فرود آمد. مهماندارِ لیست‌به‌دست بلافاصله قدم کنار کشید. راننده شیرینی سرش را پایین انداخت و جعبه را بالا برد. خاله مهین دست از لبه در کشید. اما کامران، که هنوز فکر می‌کرد اگر یک حرکت دیگر بکند صحنه را پس می‌گیرد، دستش را دراز کرد طرف گوشی.

«بده ببینم. این درست نیست، من باید—»

همین اضافه‌کاری، همین یک قدمِ بیشتر، دام را بست. برای گرفتن گوشی، تمام وزنش را روی پای جلو انداخت و گوشه نوارِ چسب‌خورده زیر کفش چرمی‌اش کشیده شد. نوار که تا آن لحظه فقط با فشار بدنش سرپا بود، از سنگِ ساییده پاگرد کنده شد و مثل تسمه‌ای ول‌شده برگشت. پایش نیم‌پیچ خورد و ناچار شد برای نیفتادن، هر دو دست را به دیوار و نرده بگیرد. دهانه‌ای که با بدنش بسته بود یک‌باره خالی شد.

رعنا گوشی را بی‌آن‌که بالا بگیرد، فقط نیم‌قدم جلو آورد و رو به مهماندار گفت: «راهِ طبقه بالا رو باز کنید. اول مهندس فرهمند، بعد سینی‌ها.» بعد رو به راننده شیرینی: «از همین مسیر.»

دستورش نه بلند بود، نه عصبی. همین بدترش کرد. مهماندار نوار را کامل بالا کشید. فرهمند از کنارِ کامران گذشت؛ چنان نزدیک که آستین کت‌شان به هم سایید، اما نگاهش را حتی یک لحظه هم به او نداد. پشت سر او، جعبه شیرینی، سینی چای، دو مهمان مسن، و بعد رعنا از پاگرد رد شدند. کامران میان دیوار و نرده گیر کرده بود؛ اگر می‌خواست راه را دوباره ببندد، باید از روی همان نوار کنده‌شده قدم می‌گذاشت و پای آدم‌ها را می‌گرفت. صدای صاحبخانه هنوز از گوشی رعنا می‌آمد: «خانم نیک‌پی، شما بالا باشید. هر کاری هست با شما هماهنگ می‌کنن.»

رعنا به در نیمه‌بازِ سالن رسید، همان مکث کوتاه چارچوب را گرفت، نه از تردید؛ از مالکیت. کارت آویزِ چروک‌خورده‌اش را از زیر مانتو بیرون کشید و به قلابِ کنار در انداخت؛ جایی که کارت‌های خدمه و عوامل اجرایی آویزان بود. بعد از کنارشان رد شد و داخل رفت، بی‌آن‌که سر برگرداند.

در پیچ پاگرد، جایی که مسیرِ بسته از زور رفت‌وآمد ساییده شده بود، نوار چسبِ مشکی از سنگ جدا شد و لبه‌اش آرام برگشت بالا.