Fast Fiction

دفتر قدیمی بالاخره حرف زد

دفتر مهمان را آقای رهامی با دو انگشت بست و به زن پشت میز گفت: «اسم‌های داخل سالن فقط همین‌ها.» بعد با نوک خودکار، پایین صفحه، زیر خط اصلی، اضافه کرد: «لیلا سروش؛ همراه مریم.» همین را بلند هم خواند تا خاله پروین و دو زن دیگر که کنار سماور ایستاده بودند بشنوند. لیلا همان‌جا، در راهروی باریک آپارتمانِ نوسازِ سعادت‌آباد، با بند کارت شناسایی چروک‌خورده‌اش که از زیر مانتویش بیرون زده بود و هنوز از شیفت طولانیِ بخش انرژی روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد، ایستاد. این جمع، جمعی نبود که «همراه» بودن در آن بی‌اهمیت بماند. سه سال بود خانواده و فامیل باخبرند که او و مریم با هم‌اند؛ اما خبر داشتن با اسم داشتن یکی نبود.

مریم از انتهای راهرو گفت: «بابا، لیلا همراه من نیست.» رهامی حتی طرف او را نگاه نکرد. دفتر را به سمت خودش کشید و با همان ادب یخ‌زده‌ای که فقط برای تحقیر خرج می‌کرد گفت: «امشب مجلس خواستگاریِ رسمیِ خواهرته، هرکس جای خودش.» بعد رو به لیلا اضافه کرد: «شما همین‌جا بفرمایید تا اگر لازم شد صدا کنند.» لازم شد. درست همان‌جا که بوی برنج دم‌کشیده و صدای قاشق‌های نقره از سالن می‌آمد و نور زرد راهرو روی دیوار می‌لرزید، لیلا جلو رفت، دفتر را چرخاند و آرام گفت: «این خط اصلی را یک‌بار دیگر باز کنید.»

زن پشت میز، منشی ساختمان نبود؛ دخترعموی داماد بود که برای نظم دادن مهمان‌ها نشانده بودندش. معذب لب تر کرد. رهامی دستش را روی صفحه خواباند. لیلا همان‌جا، بی‌آنکه صدا بالا ببرد، از کیفش پاکت دعوتِ تاخورده را بیرون کشید و کنار دفتر گذاشت. روی پاکت با خط چاپیِ رسمی نوشته بود: «مریم رهامی و لیلا سروش.» یک لحظه فقط همان لبه‌ی چاپی دیده شد؛ همان اندازه کافی بود که خاله پروین نزدیک‌تر بیاید. این اولین ترک بود، کوچک اما خوانا. رهامی گفت: «نسخه‌ی اولیه بوده. اصلاح شده.»

لیلا انگشتش را روی دفتر نگه داشت. کنار جایی که اسم او را پایین آورده بودند، رد سفیدکن نازکی زیر نور پیدا بود؛ نه آن‌قدر تمیز که پنهان بماند، نه آن‌قدر آشکار که کسی از دور ببیند. صفحه را کمی کج کرد. زیر سفیدی، دمِ یک «ل» و سرِ «ی» مانده بود. بالای آن هم زمان ثبت با خودکار آبی خورده بود: ۱۶:۴۰. پایین صفحه، کنار «همراه مریم»، زمان دیگری بود: ۱۸:۱۲. لیلا با ناخن کوتاهش گوشه‌ی سفیدی را خراش نداد؛ فقط لمس کرد، انگار داغی چیزی را می‌سنجد. گفت: «اصلاح قبل از خشک شدن این‌طور دو لایه نمی‌شود.»

رهامی این بار مستقیم نگاهش کرد. آن نگاهِ مردی بود که سال‌ها با جا دادن آدم‌ها کنار دیوار و سفره و درِ آشپزخانه، خودش را صاحب ترتیب خانه دیده بود. گفت: «شما از روی لکه نتیجه می‌گیرید؟ اینجا اداره نیست.» لیلا بند کارت را از گردنش بیرون کشید و روی میز گذاشت؛ پلاستیکش از استفاده مات شده بود. «نه. از زمان ثبت نتیجه می‌گیرم. از این‌که دعوت چاپ شده، بعد اسم پایین کشیده شده.» خاله پروین زیر لب گفت: «چاپ دوباره که نکرده‌اند.» و همان زمزمه، از دل بخار چای، از پشت پوست بسته‌ی استکان‌هایی که روی میز لکه‌ی حلقه انداخته بودند، مثل سوزن رفت زیر ادب مرتب مجلس.

مریم یک قدم جلو آمد، اما رهامی با حرکت دست، او را سر جایش نگه داشت؛ همان حرکت کوتاهی که در این خانه سال‌ها حکم داشت. بعد برای این‌که کنترل را پس بگیرد، از زن پشت میز خواست دفتر پشتی را بیاورد؛ دفترچه‌ای کوچک‌تر که نام بزرگ‌ترها و ترتیب خوشامد در آن نوشته می‌شد. «همه چیز روشن است. جای حرف نیست.» دفترچه که باز شد، صدای خش‌خش کاغذ کهنه در راهرو پیچید. صفحه‌ی امشب بالا بود، اما هنگام ورق زدن، یک لحظه صفحه‌ی قبلی نیمه‌باز ماند؛ لیلا فقط همان یک خط را دید: «ورود زوج مهمانِ خانواده: مریم رهامی، لیلا سروش.» زیرش با مداد قرمز نوشته بودند: «استقبال با خاله پروین.» «صبر کنید.» صدای خودش را شنید، سخت‌تر از آنچه خیال می‌کرد. «همان صفحه را.»

زن پشت میز مکث کرد. رهامی دست برد که دفترچه را ببندد، اما خاله پروین زودتر گفت: «بازش کن ببینم.» این اولین‌بار بود که فرمان او روی فرمان رهامی افتاد. صفحه کامل باز نشد؛ نیمی از آن زیر کف دست رهامی ماند. اما همان نیمه‌ی پیدا کافی بود. عنوان بالای صفحه برای مراسمِ پیش از امشب بود؛ جلسه‌ی خانوادگیِ تایید دعوت‌ها. نام لیلا در خط اصلی، کنار نام مریم، ثبت شده بود، نه پایین، نه در حاشیه. مریم زیر لب، با خشمی که داشت از دهانش فرار می‌کرد، گفت: «بابا...»

رهامی بی‌درنگ دفترچه را بست. «آن جلسه نهایی نبود.» لیلا جواب نداد. دیگر لحنِ خواهش نداشت. حالا می‌دانست دعوا بر سر محبت نیست؛ بر سر ثبت است. صفحه‌ی نیمه‌خوانده او را از مدعیِ بی‌جا به کسی برگردانده بود که اول در خط اصلی بوده و بعد حذف شده. فقط یک چیز هنوز بیرون دسترس مانده بود: زنجیره‌ی کامل. صفحه‌ای که نشان بدهد چه کسی و چه وقت این جابه‌جایی را کرده. رهامی رو به زن پشت میز کرد: «مهمان‌های سالن را بفرست داخل. تاخیر کافی است.» و این بار با صدای بلندتر اسم‌ها را خواند؛ بزرگ‌ترها اول، بعد خانواده‌ی داماد، بعد دخترها برای خوشامد. اسم لیلا هیچ‌جا نبود.

همین حذف دوم خطرناک‌تر بود، چون داشت شکل رسمی می‌گرفت. در سالن، پشتیِ سرجای مادر داماد را تکان می‌دادند، سینی‌های شیرینی جا به جا می‌شد، و خاله‌ی بزرگ‌تر اسم‌ها را برای نشستن تکرار می‌کرد. اگر ترتیب می‌نشست، بعدتر هرکس هرچه می‌گفت، می‌گفتند از اول همین بوده. لیلا از کنار پرده‌ی جداکننده، میز پذیرش را می‌دید؛ کارت‌های کوچک نام‌دار را یکی‌یکی روی میز چیده بودند. «مریم رهامی» سمت راست مادرش. جای خالیِ کنار او با کارتِ «سمیه رهامی» پر شده بود؛ دخترخاله‌ای که تا یک ساعت پیش قرار بود در آشپزخانه کمک کند.

مریم آمد کنار او، نفسش تند و کوتاه. «من می‌برمت داخل.» لیلا گفت: «نه. اگر با بردن تو بروم، باز می‌شوم همراه.» دست مریم لرزید. «پس چی کار کنم؟» لیلا چشم از میز برنداشت. «کلید کشوی پذیرش پیش کیست؟» مریم نگاهش را دزدید؛ جواب همین بود. کلید پیش پدرش.

در همان لحظه، آسانسور با تقه‌ای ایستاد و عموی رهامی وارد راهرو شد؛ مردی که در این خاندان، برگه و سند را بهتر از آدم‌ها می‌فهمید. در دستش پوشه‌ی طوسی باریکی بود. رهامی برای خوشامد رفت طرفش، و برای یک لحظه، دفتر و کلید و ترتیب از روی میز بی‌صاحب ماند. لیلا همان یک لحظه را گرفت. نه دوید، نه پنهان شد. صاف رفت پشت میز و کشوی باریک را کشید؛ قفل نبود. داخلش پاکت‌های اضافه، مهرِ گرد مجلس، و یک زونکن کوچک قهوه‌ای بود که برچسب خورده بود: «تایید نهایی دعوت‌ها».

رهامی برگشت و صدایش پایین افتاد، خطرناک‌تر از فریاد: «دست نزنید.» لیلا زونکن را بیرون کشید و روی میز گذاشت. «دیر شده.» عموی رهامی که هنوز عبا را از دوشش درست نکرده بود، ابرو بالا انداخت. خاله پروین نزدیک آمد. شاهدها حالا همان چند نفر لازم بودند؛ نه بیشتر. لیلا زونکن را باز کرد. صفحه‌ی اول، فهرست چاپیِ اولیه بود: «مریم رهامی و لیلا سروش» در یک ردیف، با کد ثبت بالا. صفحه‌ی دوم، صورت‌جلسه‌ی همان نشست خانوادگی؛ امضاهای خاله پروین، عمو، و خود آقای رهامی پایینش. کنار نام دو نفر، تیک تایید خورده بود. صفحه‌ی سوم تازه زهرش را نشان داد: یک برگه‌ی الحاقی با تاریخِ بعدتر، فقط با امضای رهامی، که روی آن نوشته بودند «به ملاحظات خانوادگی، نام دوم به همراه تبدیل شود.» عموی رهامی برگه را از دست لیلا گرفت، نزدیک عینکش آورد، و گفت: «این الحاقیه بعد از جلسه ثبت شده.» رهامی گفت: «من صاحبخانه‌ام.» عمو بدون این‌که به او نگاه کند، صفحه‌ی دوم را بالا گرفت. «اما این، ثبت جمعی است. آن یکی دستکاریِ بعدی.»

همه‌چیز در همان چند کاغذ جابه‌جا شد. ناگهان آن ادبِ یخ‌زده‌ی رهامی دیگر شکل اختیار نداشت؛ شبیه مردی شده بود که وسط مهمانی، دستش را در جیبِ دیگری گرفته‌اند. مریم هیچ چیز نگفت. فقط کنار لیلا ایستاد، نه جلوتر، نه پشت سرش. این اولین جای درست امشب بود. رهامی سعی کرد راه دیگری باز کند. لحنش نرم شد، همان نرمیِ دیرهنگامِ معامله. «لیلاجان، امشب شب خواهرش هست. بعداً می‌نشینیم درستش می‌کنیم.» لیلا حتی سر برنگرداند. «بعداً یعنی دوباره روی کاغذ من تصمیم بگیرید.» سپس برگه‌های سه‌گانه را کنار دفتر مهمان چید؛ اول فهرست چاپی، بعد صورت‌جلسه، بعد الحاقیه‌ی دیرتر. زنجیره کامل شد. حالا هرچه از اول دیده شده بود، معنای تازه پیدا می‌کرد: پاکت دعوت، سفیدیِ روی اسم، زمان ثبت، و پایین کشیدنِ او به عنوان همراه.

زن پشت میز مات مانده بود. لیلا مهر گرد را از کشو برداشت. جوهرش تازه بود. دفتر مهمان را باز کرد، همان صفحه‌ای که کنار اسم مریم، جای او را پایین کشیده بودند. با خودکار آبی، روی خط اصلی، بعد از «مریم رهامی» نوشت: «لیلا سروش». نه حاشیه، نه توضیح. بعد روی «همراه مریم» یک خطِ صاف و کوتاه کشید؛ نه کینه‌کش، نه لرزان. رهامی دست دراز کرد که دفتر را پس بکشد. عمویش فقط گفت: «نه.» همین یک کلمه، بی‌بلندیِ صدا، اختیار را از او برداشت.

از داخل سالن صدای صلواتِ کوتاهی برای ورود خانواده‌ی داماد بلند شد. زمان داشت می‌بست. خاله پروین کارتِ «سمیه رهامی» را از روی میز برداشت و بی‌هیاهو کنار گذاشت. کارتِ سفیدِ خالی را جلو کشید. لیلا اسم خودش را روی آن ننوشت. دیگر لازم نبود. آن نبرد روی کارت نبود؛ در دفتر بود. رهامی آخرین بار کوشید با زبانِ آبروداری معامله کند. «لازم نیست این‌طور جلو شاهد...» لیلا حرفش را برید: «شاهد لازم بود وقتی اسمم را پایین کشیدی.» بعد زونکن را بست، برگه‌ها را روی میز رها نکرد؛ منظم زیر دست چپش نگه داشت و دفتر را با دست راست جلو کشید، انگار پشت پیشخوان اداره‌ی خودش ایستاده باشد.

نور راهرو روی جلد پلاستیکی دفتر برق مرده‌ای زد. صدای هواکشِ سقف یکنواخت می‌آمد. استکان چایِ فراموش‌شده کنار میز پوست بسته بود و حلقه‌ای کمرنگ روی رومیزی گذاشته بود. لیلا صفحه را صاف کرد، مهر را بالای نام درست گرفت و دستش را پایین آورد.

مهر روی نام «لیلا سروش» نشست. صدای خشکِ آن در راهرو پخش شد و آرام فرسود؛ روی پیشخوانِ ثبت کنار در ورودی، رد سرخِ مهر سفت شد و دیگر تکان نمی‌خورد.