ردیف من هیچوقت بسته نشد #2
استکان از دست ثریا سُرید و به سینی برنجی خورد، اما قبل از آنکه صدایش بالا برود، خاله ناهید از ته هال گفت: «عزیزم اون سینی رو ببر توی آشپزخونه، دم در هم نایست، راه مهمونا بسته میشه.»
ثریا سینی را محکم گرفت و کنار جاکفشی باریک ورودی جا خالی داد. روسریهای رنگی، کفشهای براق زنانه، کت مردانه و کلیدهای آویزان روی قلابها هر کدام جای خودشان را داشتند، فقط برای او هیچ جایی نبود؛ نه روی نیمکت کوتاه کنار در، نه روی قلاب، نه حتی برای کیف پارچهایاش که بندش نخنما شده بود. بند کارت دانشجوییِ تاخوردهاش از زیر مانتو بیرون مانده بود و با هر حرکت به پهلویش میخورد. از صبح با مادرِ میزبان چای ریخته بود، خرما چیده بود، فهرست خرید را از روی قبض نیمهتاخورده چند بار باز و بسته کرده بود، اما هنوز هر کسی که وارد میشد او را مثل دختری میدید که فقط برای کمک آمده.
پسرعمهی میزبان، پیمان، با پیراهن اتوکشیده و لحن صاحبخانهای که خانه مال او نبود، از کنار ثریا رد شد و بدون نگاه کردن به صورتش گفت: «کفشاتو یه جوری بذار که معلوم نباشه دم در شلوغه. امشب فامیلِ عروس میان، آبروداری مهمه.»
ثریا کفشهای خودش را برداشت و زیر ردیف کفشهای دیگر هل داد. خواست کیفش را روی طبقهی پایین بگذارد، اما آنجا هم با جعبه شیرینی و یک سبد روسری پر شده بود. درنگ کوتاهش توی چارچوب در به چشم همه میآمد، انگار فقط خودش نمیفهمید اضافه است. چیزی نگفت. سینی را برداشت و رفت داخل، همان سکوتی که از کابل تا تهران با او آمده بود، نه از سر رضایت، از سر اینکه اگر کلمهای را بدجا بگذاری، آدمها همان را علیه تو نگه میدارند.
در اتاق پذیرایی، صندلیها برای زنها و مبلها برای بزرگترها چیده شده بود. کنار پنجره، یک صندلی خالی بود که شالش روی دستهاش افتاده بود. ثریا سینی را پایین گذاشت که خاله ناهید فوری گفت: «نه نه، اونجا ننشین. مهتاب جون هنوز نیومده.» بعد رو به یکی از دخترها لبخند زد: «تو بشین عزیزم، پاهات خستهست.»
ثریا خم شد تا استکانهای خالی را جمع کند. همان وقت صدای در آسانسور آمد و آرش وارد شد؛ پسر بزرگ خانواده، با آستینهای بالا زده و بوی باد سرد راهپله روی شانههایش. کلیدی را که دیرتر از همیشه برگشته بود، از جیبش درآورد و بیاینکه به کسی توضیح بدهد، به مادرش داد. نگاهش از میز چای به دستهای خیس ثریا رفت، بعد به ورودی که کفشهای او زیر بقیه گم شده بود. چیزی نپرسید. فقط از جاکفشی یک قلاب خالی کرد؛ دستهکلید خودش را برداشت، کلاهش را جابهجا کرد و کیف پارچهای ثریا را از دستش گرفت و همانجا آویزان کرد. بعد روی طبقهی میانی، بین کیف لپتاپش و پوشهی خاکستریِ بخش انرژی، یک فاصلهی باریک باز کرد و قبض نیمهتاخورده را از دست ثریا گرفت و گذاشت آنجا تا نلغزد.
پیمان این صحنه را دید. ابرویش بالا رفت. گفت: «اونجا وسایل خودیه.»
آرش فقط گفت: «الان هست.» و از کنار او رد شد تا سینی دوم را بردارد.
همین دو کلمه کافی بود که مادرِ میزبان سرش را از آشپزخانه بیرون بیاورد. نگاهش اول به قلاب، بعد به کیف ثریا، بعد به صورت آرش رفت. لبهایش جمع شد، اما چون عمه و خالهها نزدیک بودند چیزی نگفت. ثریا حس کرد همان فضای باریک کنار جاکفشی که تا یک دقیقه پیش او را پس میزد، حالا شکل دیگری پیدا کرده؛ نه امن، نه راحت، فقط ثبتشده. پیمان با دست به کیف اشاره کرد و آرامتر گفت: «بعداً یکی میگه اینم از اهل خونهست.»
آرش سینی را از روی پیشخوان برداشت. «خانواده و فامیل باخبرند. لازم نیست برای هر چیز توضیح بدیم.»
جملهاش بلند نبود، اما بدجور در هوا ماند. نه شبیه اعلام، نه شبیه عذرخواهی. بیشتر مثل بستن دری بود که یکی میخواست نیمهباز نگهش دارد تا هر وقت لازم شد از آن بیرونش کنند. ثریا استکانها را خشک کرد و سرش را پایین نگه داشت، چون اگر همان لحظه به آرش نگاه میکرد، همه میفهمیدند آن دو کلمه بیشتر از یک جابهجایی ساده وزن داشته.
مهمانها که بیشتر شدند، هال تنگتر شد و ادبها نوکتیزتر. خالهی بزرگ، با چادر گلدار و صدای آهستهای که همیشه برای فشار آوردن انتخاب میکرد، کنار سماور به آرش گفت: «بهتره دختره تا جمع کامل نشده بره توی اتاق عقبی. دمِ دست نباشه. معلوم نیست کی از فامیل داماد برسه.»
ثریا همان نزدیکی بود و قاشقها را میشمرد. حرف را شنید، بیاینکه سر بلند کند. اینجا از آن جور خانهها بود که آدم را اول با ضمیر، بعد با مکان، بعد با سکوت حذف میکنند؛ از «ثریا» میرسد به «دختره»، از پذیرایی میرسد به اتاق عقبی.
آرش از کنار میز، یک صندلی تاشو باز کرد و درست کنار درِ نیمهباز اتاق نشیمن گذاشت؛ نه وسط، نه پشت پرده. رو به ثریا گفت: «اینجا بشین وقتی کارت تموم شد.» بعد رو به خاله، همانطور که دستش روی پشتی صندلی مانده بود، افزود: «راه رو هم نمیگیره.»
خاله ناهید خندۀ خشکی کرد. «آرش جان، ما داریم نظم میدیم. دخترهای خودمونم میدونن کی کجا بشینن.»
آرش دست از پشتی برنداشت. «منم دارم.»
ثریا ننشست. همین ننشستن، همین ایستادن با دستمالی در دست، فشار را بیشتر کرد. اگر فوراً مینشست، انگار لطفی گرفته بود؛ اگر میرفت اتاق عقبی، همان چارچوب قبلی را قبول کرده بود. او فقط صندلی را همانجا نگه داشت و رفت سماور را خاموش کند. انتخابش کوچک بود، اما صحنه را عوض کرد؛ صندلی حالا برای او گذاشته شده بود و کسی نمیتوانست وانمود کند چنین چیزی وجود ندارد.
تا غروب، نجواها ریزتر و تندتر شد. یکی از دخترعمهها پرسید: «ثریا جان، دانشگاهت اینجاست یا فقط مهمون تهرانی؟» دیگری گفت: «خانوادهتون کابلن هنوز؟» هر سؤال، مهربانِ بیرحمی بود؛ یادآوریِ اینکه ریشهات جای دیگری است، کارت دانشجوییات هنوز نو است، لهجهات هرچقدر کمرنگ شده باشد باز هم در بعضی کلمهها خودش را لو میدهد. ثریا جوابها را کوتاه داد و بیشتر از آنکه حرف بزند، بشقاب جابهجا کرد. پیمان از هر رفتوآمدش استفاده میکرد تا او را از مرکز تصویر دورتر بفرستد؛ «این سینی رو ببر»، «اون شیرینی هنوز نرسیده»، «لطفاً دم پنجره نایست.»
وقتی پدرِ آرش از راه رسید، با کت تیره و اخمی که همه را سرِ جایش مینشاند، فشار شکل رسمیتری گرفت. نگاهی به چیدمان انداخت، بعد به صندلی تاشویی که هنوز کنار در نشیمن مانده بود. به مادرِ آرش گفت: «برای ورود خانوادهی داماد، ردیف رو مرتب کنید. صندلی اضافه جمع بشه، جا بازتر دیده میشه.»
مادر با مکثی کوتاه رو به آرش برگشت. این بار دیگر فقط ناراحتی نبود؛ خواهشِ آبرومندانهای بود که پشتش دستور ایستاده بود. «بابات راست میگه. امشب شلوغ میشه. این یکی رو بردار، بعد اگر لازم شد دوباره میذاریم.»
ثریا از دور این را دید و دستش روی سینی لرزید. اگر آرش حالا صندلی را جمع میکرد، همهچیز به همان راحتی اول برمیگشت؛ انگار آن قلاب و آن طبقه و آن «الان هست» اصلاً اتفاق نیفتاده. پیمان هم همین را فهمید. نزدیک آمد تا کمک کند و دستش را به سمت پشتی صندلی برد.
آرش پیش از او نشست روی همان صندلی؛ آرام، بیصدا، با یک حرکت کاملاً معمولی که تمام معنا را عوض کرد. پایش را کمی عقب کشید تا راه بسته نشود و گفت: «این میمونه.»
پدرش نگاه تیزی به او انداخت. «برای چی؟»
آرش شانه بالا ننداخت، دلیل نچید، دروغ هم نگفت. فقط گفت: «جاشه.»
پیمان خندۀ کوتاهی کرد که بوی تمسخر میداد. «مگه اسمی روش نوشتن؟»
آرش جوابش را به او نداد. به مادرش نگاه کرد. «چای رو از اون طرف ببرید. این صندلی جمع نمیشه.»
برای اولین بار، هزینهاش توی صورت مادر پیدا شد؛ خون زیر پوستش آمد، لبخندش برای مهمانها سفت شد، دستش روی سینی کمی لرزید. این دیگر راحتی نبود. انتخابی بود که اگر کسی میخواست بعداً دربارهاش حرف بزند، میتوانست. ثریا نفسش را آهسته بیرون داد و از آشپزخانه بیرون نیامد. هنوز چیزی قطعی نشده بود؛ فقط کسی ایستاده بود و نمیگذاشت او را با یک حرکت تمیز از قاب حذف کنند.
در میانهی شلوغی، تماسهای آخر، بوی برنج دمکشیده و صدای کفش روی سرامیک، خانوادهی داماد دیرتر از ساعت گفتهشده رسیدند و چیدمان بههم خورد. زنها از جا بلند شدند، بزرگترها به مبلها نزدیکتر شدند، صندلیها جابهجا شد تا ردیف تازهای برای سلام و احوالپرسی باز شود. ثریا برای آوردن آخرین قوری به آشپزخانه رفته بود. وقتی برگشت، دید همان صندلی کنار نشیمن خالی مانده و آرش کنار آن ایستاده، یک دستش روی لبهی در.
در همین لحظه مهتاب، همان دخترخالهای که همیشه دیر میرسید و همیشه حقِ دیر رسیدنش را هم با خود میآورد، با عطر تند و مانتوی روشن وارد شد. از لابهلای سلامها رد شد، بیآنکه جزئیات چیدمان را بفهمد، و مستقیم رفت سمت همان صندلی خالی. با لحن کسی که جای خالی را ملک طبیعی خودش میداند گفت: «آخیش، بالاخره یه جا.»
دستش هنوز به پشتی نرسیده بود که آرش همان دست را روی پشتی گذاشت؛ نه محکم، نه درشت. فقط زودتر. «اینجا پره.»
مهتاب مکث کرد. «پس چرا کسی ننشسته؟»
از هال بوی عرق، چای و گلِ تازه با هم میآمد. پیمان که نزدیکِ در بود، فوراً گفت: «مهتاب جان تو بشین، الان همهچی قاطی شده. اینجا که—»
آرش نگاهش را از صندلی برنداشت. «گفتم پره.»
این بار ثریا هنوز سه قدم دورتر بود. قوری داغ را در دست داشت و فهمید همهچیز به همین سه قدم بسته است؛ اگر بایستد، اگر تردید کند، یکی دیگر مینشیند و بعد دیگر هیچکس بلندش نمیکند. اما اگر عجله کند، انگار برای گرفتن چیزی دویده که به او تعارف نشده. او قوری را روی میز عسلی کنار دیوار گذاشت، دستش را از بخار دور کرد، و همانقدر آرام جلو رفت که انگار از اول مقصدش همین بوده.
مهتاب با خندهی بیحوصلهای رو به مادرِ آرش گفت: «عمه، این صندلی برای کیه که من خبر ندارم؟»
مادر لب باز کرد، اما کلمهای بیرون نیامد. پیمان میخواست چیزی بگوید که آبرو را از راه شوخی نجات بدهد. آرش یک قدم کنار رفت و جا را باز کرد؛ نه برای مهتاب. برای ثریا. دستش هنوز روی پشتی صندلی بود، مثل مُهری که فقط یک خط ساده میکشد و تمام.
ثریا نگاهش نکرد. به مهتاب هم نکرد. فقط نشست. نه با شتاب، نه با معذرت، نه با تشکر. چین مانتویش را زیر پا جمع کرد، دستهایش را روی زانو گذاشت و به زن مسنی که روبهرویش نشسته بود سلام کرد؛ همان سلامی که از هر مهمان این خانه پذیرفته میشد. صندلی دیگر خالی نبود. ردیف از نو بسته شد، این بار بدون اینکه او بیرون مانده باشد.
واکنشها در اتاق پخش شد، نه مثل انفجار، مثل جابهجایی هوای یک اتاق بسته. مهتاب بیجای مانده بود، اما آنقدر مهمان دیگر دوروبر بود که ناچار لبخندش را نگه دارد و دنبال جای دیگری بگردد. پیمان عقب رفت و گوشیاش را بیرون آورد، انگار ناگهان کاری فوری پیدا کرده. خاله ناهید دیگر به ثریا «دختره» نگفت؛ وقتی ظرف شیرینی را خواست، فقط گفت: «اون سینی رو لطفاً بده.» پدرِ آرش چیزی نگفت، اما برای اولین بار نگاهش از روی ثریا رد نشد؛ یک لحظه روی او ماند، بعد به جمع برگشت، مثل کسی که عددی را توی حسابش با میل خود ننوشته، اما دیگر نمیتواند پاکش کند.
بعد از موج اول سلامها، آرش بیصدا از کنار ثریا گذشت و استکان خالیِ جلوی زن مسن را برداشت. انگشتش خیلی کوتاه به لبهی صندلی خورد؛ نه نوازش، نه اشاره. فقط تأییدی کوچک که این جا هنوز همان جاست. ثریا سرش را بالا نیاورد، اما بند کارت دانشجوییِ تاخوردهاش را که دوباره از زیر مانتو بیرون زده بود، آرام به داخل یقه فرستاد و پشتش را صافتر کرد.
مهمانی تا شب کش آمد. ظرفها رفت و آمد، صدای خنده بالا و پایین شد، حرفِ کارِ پدرها و اجارههای تهران و خواستگاریهای عقبافتاده روی هوا چرخید. اما از آن لحظه به بعد هیچکس از ثریا نخواست به اتاق عقبی برود، هیچکس صندلیاش را برنداشت، و هر بار که نظم خانه دوباره بههم میخورد، یک جا در حساب جمع برای او از قبل در نظر گرفته میشد؛ نه به اسم لطف، به اسم پیشفرض.
نزدیکِ رفتن، وقتی مهمانهای آخر کفش میپوشیدند و بخار خانه به سرمای راهپله میخورد، ثریا رفت کنار جاکفشی. قلابها پر بود، کفشها کج شده بود، روی طبقهها ظرف خالی شیرینی و روسری置 مانده بود. کیف پارچهای خودش را از همان قلاب برداشت. قبض نیمهتاخورده هنوز روی طبقهی میانی بود، کنار پوشهی خاکستریِ بخش انرژی و دستهکلید آرش. ثریا قبض را برداشت، تا زد و در کیف گذاشت. بعد کفشهایش را پوشید و دست برد تا شال نازکش را از لبهی طبقه بردارد.
کنار وسایل آرش، در امتداد همان قفسهی باریک، یک فاصلهی باریک خالی مانده بود؛ نه آنقدر بزرگ که اتفاقی به نظر برسد، نه آنقدر کوچک که چیزی در آن جا نشود. چند دست بیحوصله از کنارش رد شده بودند و هیچکس آن را با جعبه، روسری یا کلید پر نکرده بود. ثریا شالش را تا کرد و برنداشت. گذاشت همان شکاف باریک، کنار وسایل او، خالی بماند و از در بیرون رفت.