اسم من را بالای فهرست گذاشتند
«خانم، یک لحظه همینجا بایستید.»
دست مجری سالن، نه روی بازوی یاسمن، که جلوی راهش فرود آمد؛ کف دست باز، مؤدب، سرد. پشت سر او، دو زن جوانتر با مانتوهای ساده و یک مرد دورترِ فامیل داماد، بیهیچ مکثی از آستانه حیاط رد شدند و به سمت میز خوشامد رفتند. صدای قاشقها در استکانهای کمر باریک، بوی هل و برنج زعفرانی، ریسههای نور روی دیوار باغسالنِ شمال تهران، همه برای آدمهایی باز بود که کمتر از او در این خانه اسم داشتند. یاسمن همانجا کنار لبه سنگی ورودی ماند؛ جایی که باد سرد فروردین چین شالش را میجنباند و قبض تاکسیِ نیمهتاخوردهای در مشت او عرق کرده بود.
پروین خانم از آن سوی حلقه ورود، با لبخندی که فقط برای دیگران دندان نشان میداد، گفت: «اول بزرگترها، بعد بقیه. شلوغ نکنید جلو در.» بعد نگاهش را از روی یاسمن رد کرد، طوری که انگار او نه مهمان بود، نه صاحب نسبت، فقط دردسر اضافهای بود که باید تا آخر مراسم کنار گذاشته میشد. دو دخترخاله عروس زیر لب چیزی گفتند و شانه به شانه از کنارش رد شدند. یکیشان حتی پرسید: «چای سمت خانمها کجاست؟» انگار یاسمن خودش از کارکنان سالن بود.
یاسمن جواب نداد. فقط از جلوی در، نیمقدم کنار نرفت؛ همانجا ایستاد تا مجری ناچار شود دور او مسیر باز کند. نور صفحه تلفن که پایین کف دستش روشن بود، یک پیام خواندهنشده از امیرحسین را نشان میداد و خاموش میشد. خانواده و فامیل باخبرند؛ این را همه ماهها تکرار کرده بودند، وقتی او به جای حرف، بار قرض و دویدن و آبروداری را کشیده بود. حالا همان آگاهی جمعی، جلوی در، داشت مثل دروغی ارزان تا میشد.
مجری سالن با صدای آهستهتر گفت: «اگر زحمت نیست، فعلاً آن گوشه تشریف داشته باشید تا ترتیب مشخص بشه.» و با ادب تمرینشدهاش به گوشهای اشاره کرد که سه صندلی پلاستیکی سفید زیر بخاری قارچی گذاشته بودند؛ جای رانندهها، تحویلدارها، یا فامیلی که کسی نخواست کنارش بایستد.
پروین خانم خودش جلو آمد، بوی عطر تندش در هوای چایزده پخش شد. «یاسمن جان، امشب شب آبروداریه. هر چیزی جاشو داره. تو هم فعلاً همونجا بشین تا بعد.» بعد بدون اینکه بگذارد او جواب بدهد، رو به حاجخانم نادری ـ مادر داماد ـ صدایش را شیرین کرد: «بفرمایید خواهرجان، جای شما آمادهست.»
یاسمن به صندلی پلاستیکی نگاه کرد و ننشست. بند کارت شناسایی کهنهاش از زیر یقه مانتو سر خورد بیرون؛ بند آبیرنگی که آرم یک شرکت پیمانکاری بخش انرژی رویش از بس استفاده شده بود، رنگ باخته بود. پروین خانم آن را دید و نگاهش یک لحظه برق زد؛ همان برق تحقیرآمیزی که میگفت زن شاغل و خستهای با بند کارت و قبض تاکسی، برای جمعی که با سینی نقره و کارت مهماننشانی خودنمایی میکنند، چهقدر سادهتر له میشود.
یاسمن قبض نیمهتاخورده را صاف کرد، دوباره تا زد، و آرام گفت: «من نمینشینم کنار در.» مجری سالن جا خورد. انگار توقع داشت او یا با خجالت برود آن گوشه، یا با صدای بلند دعوا راه بیندازد تا بیرونش کردن سادهتر شود. پروین خانم ابرویی بالا انداخت. «پس ایستاده بمان. ولی راه را نبند.»
از داخل حیاط، همهمه کوتاهی بلند شد. یکی از خدمه با سینی چای دوید کنار. پشت سرش، حاجخانم نادری از جمع جدا شد؛ زنی کوتاهقامت با چادر مشکی سبک و عصایی که بیشتر نشانه اعتبارش بود تا نیاز. او اول به پروین خانم نگاه کرد، بعد مستقیم به یاسمن. نه از دور. نه با اشاره. از دل حلقه ورود راه باز کرد و خودش تا آستانه آمد.
«خانم یاسمن.»
همهچیز همان دو کلمه را شنید. نه «دخترم»، نه «شما»، نه آن لحن خنثایی که برای اضافهها خرج میشود. مجری سالن فوری دستش را از جلوی راه کنار کشید. حاجخانم نادری نزدیکتر شد، سرش را اندکی خم کرد؛ خمکردنی که در این خانه فقط برای دو سه نفر اتفاق میافتاد. «چرا پشت در نگهتان داشتهاند؟ بفرمایید داخل. جای شما آنجا نیست.»
این بار او با دست، نه به گوشه صندلیهای پلاستیکی، که به راه باریک میان دو میز چای و ردیف گلدانها اشاره کرد؛ مسیری که مستقیم به بخش بالاتر حیاط میرسید، جایی که میز خانواده اصلی چیده شده بود. خدمهای که تا یک دقیقه پیش سینیاش را از جلوی یاسمن کنار کشیده بود، حالا نیمقدم عقب رفت و راه باز کرد. زنهای فامیل که برای دیدن عروس گردن میکشیدند، بیاختیار جا به جا شدند. خودِ مسیر عوض شد.
پروین خانم لبخندش را جمع کرد. «حاجخانم، هنوز ترتیب نشستن کامل نشده. بزرگترها اول باید بنشینند. مردم نگاه میکنند.» حاجخانم نادری نگاهش را از یاسمن برنداشت. «دارم میگویم بفرمایند.»
یاسمن راه افتاد. فقط دو قدم. همین دو قدم کافی بود که حلقه نگاهها بشکند. چایچی جوان سینی را پایین آورد تا به شال او گیر نکند. مجری سالن با صدایی که حالا خشکتر از قبل شده بود، گفت: «راه بدید، لطفاً.» و آن «لطفاً» را رو به دیگران گفت، نه به او.
اما پروین خانم عقب ننشست. تندتر از قبل جلو آمد و درست کنار میز خوشامد ایستاد؛ کنار کارتهای اسم که روی پایه چوبی چیده بودند تا هر شاخه فامیل بداند کجا بنشیند. صدایش را بلند نکرد، اما آنقدر شفاف گفت که سه ردیف شاهد بشنوند: «با احترام، اینجور نمیشود. برای خواهرهای بزرگتر داماد و عروس هنوز جا تعیین شده. هر کسی اگر امروز از راه برسد، که نمیشود از روی سر بزرگترها ردش کرد. آبروی مجلس شوخی نیست.»
همین «هر کسی» مثل سیلی بیصدا روی صورت یاسمن نشست. چند نفر سر برگرداندند. یک دختر نوجوان کارتها را از دور میخواند. مردی از اقوام داماد که تا لحظهای پیش تخمه در دهان میشکست، دستش همانطور در هوا ماند. پروین خانم از فرصت استفاده کرد، انگشتش را روی دو کارت نزدیک صدر میز گذاشت. «اینجا جای خانوادهست. نزدیک عروس، نزدیک مادر داماد، حساب دارد. اگر ایشان مهمانند، محترم؛ ولی جای مهمانِ اضافی آن سمت است.»
یاسمن ایستاد. نه عقب رفت، نه توضیح داد. تنها چیزی که در صورتش تغییر کرد، سفتشدن خط فکش بود. نور تلفن خاموش در کف دستش دیگر دیده نمیشد؛ مشت بستهاش دور آن جمع شده بود. اگر حالا سکوت میکرد، برچسب «اضافی» میماند. اگر داد میزد، همانها میگفتند دیدید چرا پشت در نگهش داشتیم. دام ساخته شده بود.
از پلههای عمارت، امیرحسین پایین آمد. کت سرمهایاش را هنوز کامل نبسته بود، انگار در میانه کاری رها کرده باشد. روی صورتش نه آن نرمی معمول بود، نه دستپاچگی. مستقیم به میز کارتها رفت، نه به پروین خانم، نه به مادرش. همین انتخاب اول، چند نفر را واداشت کنار بکشند. پروین خانم گفت: «امیرحسین، خودت بگو. امشب جای هرکس باید معلوم باشد.»
او جواب نداد. کارتها را یکییکی نگاه کرد؛ نام مادرش، نام عمهها، نام خانواده عروس، و در پایینتر، کارتی کوچک کنار میز فرعی که با خطی کمجان نوشته بود: «سرکار خانم یاسمن راد». پایینتر از دخترعمهای که همان روز اول فهمیده بود ماجرا چیست و سه ماه با نیشخند تماشا کرده بود. پایینتر از مردی که فقط شریک قدیمی یکی از داییها بود. نام یاسمن را عمداً جایی گذاشته بودند که همه ببینند چقدر میشود کوچکَش کرد.
امیرحسین آن کارت کوچک را برداشت. حرکت سادهای بود، اما صدای کندهشدنش از روی پایه چوبی در نزدیکی سکوتِ جمع تیز شنیده شد. بعد دست برد و کارت اولِ سمت راستِ صدر میز را ـ جایی کنار صندلی مادر داماد و رو به راه پله ـ بیرون کشید. نام رویش «پروین» بود. یک لحظه فقط همان کارت در هوا ماند؛ سفید، مقوایی، خوانا.
پروین خانم رنگ باخت. «این کار بچگانهست. جلو مردم—» امیرحسین کارت او را روی میز خوشامد گذاشت، نه آرام، نه محکم؛ همانقدر که بشود فهمید جای قبلیاش تمام شده. بعد کارت یاسمن را در شیار خالی صدر میز نشاند. رو به همان ردیف شاهدان، نه بلندتر از حد لازم، گفت: «جای اولِ احترام کنار مادر من است. نام ایشان همینجاست.» مکثی نکرد. «هر کس با این ترتیب مسئله دارد، با من دارد.»
ضربه همانجا نخورد؛ با تأخیرِ یک نفس افتاد. دختر نوجوانی که کارتها را میخواند، بیاختیار گردنش را جلو برد. خدمهای که سینی شیرینی دستش بود، مسیرش را عوض کرد و مستقیم سمت صدر میز رفت. مجری سالن فوراً خم شد و صندلی کنار حاجخانم نادری را بیرون کشید. قدرت جهت عوض کرد، مثل باد که یکباره از کوچه دیگر بپیچد.
پروین خانم خواست جلو بیاید و کارت را بردارد، اما یاسمن زودتر رسید. نه با هول، نه با حمله. دستش را روی پشتی همان صندلی گذاشت و به مجری سالن گفت: «این صندلی را نگه دارید.» بعد کارت «پروین» را که هنوز روی میز خوشامد افتاده بود، برداشت و بیآنکه حتی به خودش نگاه کند، آن را روی میز فرعی گذاشت؛ همان ردیفی که پیشتر برای او کنار کشیده بودند. مقوا زیر انگشتش کمی خم شد و صاف شد. حرکت آنقدر خوانا بود که نیازی به تکرار نماند.
پروین خانم برای اولین بار واژه پیدا نکرد. فقط گفت: «تو—» یاسمن سر برگرداند. «من همان کسیام که پشت در نگهداشتید.» صدایش پایین بود و همین، برهنهترش میکرد. «حالا اسمم را از آنجا بخوانید.»
دو عمه داماد که تا آن لحظه پشت پروین خانم صف بسته بودند، از هم جدا شدند؛ نه از ادب، از غریزه. حاجخانم نادری با نوک عصا یک بار به سنگ حیاط زد. «عروس را بیاورید.» همین یک جمله یعنی ترتیب تازه پذیرفته شده. یعنی مجلس منتظر کسی نمیماند که جایگاهش را باخته. یعنی مخالفت، اگر بود، باید با قیمت رسواتری پرداخت میشد.
امیرحسین تازه آن وقت رو به یاسمن برگشت. فاصلهای که همه شب از او دریغ کرده بودند، حالا خودش در برابر جمع طی کرد و کنار صندلی ایستاد، نه چسبیده، نه دور. «بنشین.» یاسمن ننشست. نگاهش از روی کارت اسم خودش، از روی دست سفیدشده پروین خانم، از روی مجری سالن که هنوز صندلی را نگه داشته بود، گذشت. بعد گفت: «اول سلامی که قطع شد.» امیرحسین سرش را خم کرد؛ خمکردنی کوتاه، رسمی، در میدان باز حیاط. «خوش آمدی، یاسمن خانم.»
این سلام، جلوی همان آدمهایی ادا شد که چند دقیقه پیش او را کنار در مثل بار اضافه نگه داشته بودند. صورت پروین خانم در نور زرد ریسهها تیز و بیرنگ شده بود. حتی سعی نکرد لبخند قبلی را برگرداند. جایگاهش روی میز فرعی مثل زخم باز، دیده میشد؛ نه با فریاد، با مقوا.
یاسمن آن وقت نشست. نه سبک، نه مردد؛ مثل کسی که جای خودش را از کسی قرض نگرفته. خدمه اولین استکان چای را جلو او گذاشت، بعد مادر داماد، بعد بقیه. ترتیب پذیرایی هم همان لحظه از نو نوشته شد. پروین خانم ایستاده ماند، دستش بیاختیار روی لبه میز خوشامد، بیکار و بیقدرت.
بعد، وقتی وقت بالا رفتن به سالن عقد رسید، راهپله باریک عمارت گلوگاه جمع شد. روی پاگرد، نور زرد دیوارکوبها افتاده بود و نرده برنجی زیر دستها سرد میدرخشید. یاسمن جلوتر قدم گذاشت. امیرحسین کنار او پیچید بالا. پشت سرشان، پروین خانم یک پله پایینتر ماند؛ انگشتهایش نیمهراه روی نرده مکث کرد. بدنهای پشت او هم همانجا نگه داشته شدند، یک قدم عقبتر. یاسمن بیآنکه برگردد، دستش را از کنار نرده گذراند و اول از پاگرد عبور کرد.