حق تقدم را جلوی همه از او گرفت
«اسم لیلا را نزنی. روی نیمکت منتظر بماند.»
پروینخانم این را به مسئول پذیرش گفت و کارتهای ورودی را مثل ورق بازی زیر انگشتانش جابهجا کرد. لیلا همانجا، کنار گوشهی ترکخوردهی نیمکت پلاستیکی، ایستاد و دید دخترعموی هجدهسالهای که هنوز حتی روسریاش را درست سنجاق نکرده بود، با خنده از جلوی او رد شد. بعد زن همسایهای که فقط برای شام آخر شب دعوت شده بود. بعد پسرخالهی دوری که خودش دنبال جا برای پارک میگشت و حالا با یک تکان سر از پردهی ورودی گذشت.
نور سرد صفحهی گوشی در کف دست لیلا میلرزید. پیام کامران از یک ساعت قبل بیپاسخ مانده بود: «رسیدم، بالای سالن گیرم انداختند.» پایین پیام، قبض تاخوردهی گلفروشی از کیفش بیرون زده بود؛ همان گلهایی که صبح خودش با پول آخر ماه سفارش داده بود تا روی میز چای خالی نماند. خانواده و فامیل باخبرند؛ این را همه میدانستند، از خاله سیمین گرفته تا زنعموهایی که حالا طوری نگاهش میکردند انگار خبری که میدانستند ناگهان بیاعتبار شده باشد.
مسئول پذیرش، مرد جوانی با یقهی سفت و نگاه فراری، اسم نفر بعد را صدا زد. نه اسم لیلا را. لیلا جلو رفت، کارت سفیدش را روی میز گذاشت و گفت: «اگر اسم من در فهرست نیست، کارت را پس بدهید. من هم گلهایی را که فرستادم جمع میکنم. مهمان پشت پرده نمیماند.»
مسئول پذیرش دستش را عقب کشید. پروینخانم لبخند زد؛ آن لبخند باریکی که فقط روی یک طرف دهان مینشست و بوی تحقیر میداد. «عزیزم، اینجا شلوغ است. تو که از خودیها نیستی بخواهی برای ترتیب ورود تعیین تکلیف کنی. اول بزرگترها، بعد نزدیکترها. رسم خانه است.»
«رسم خانه؟» خاله سیمین که از میز چای برگشته بود، سینی استکانها را کمی بالا گرفت تا از جمع رد شود و همانطور زیر لب اما شنیدنی گفت: «گلهای روی میز چای را که لیلا چیده، رسم خانه بود. حالا شده دور؟»
پروینخانم حتی به او نگاه نکرد. کارت لیلا را برداشت، با ناخنِ لاکخوردهاش گوشهاش را خم کرد و آن را زیر دستهای از کارتها فرو برد. «دختر جان، خانوادهی داماد حرمت دارد. هر کسی که با یک حرف و حدیث خودش را بچسباند به این خانه، جای صاحبخانه نمینشیند. شما فعلاً همینجا بنشینید تا اگر لازم شد صدایتان کنیم.»
اینبار صدایش را بلندتر گفت تا زنهای ردیف پشت نیمکت، پیرمردهای کنار راهپله، و حتی دو پسر نوجوانی که ظرف شیرینی دستشان بود، بشنوند. تحقیر را در لفافه نگفت؛ با ترتیب، با صندلی، با نوبت گفت. لیلا نشست؟ نه. فقط کیفش را محکمتر گرفت و کنار نیمکت ایستاد. نشستن یعنی قبول کردن آخر صف بودن.
از داخل سالن صدای دف و دستزدن کوتاه بالا رفت و خوابید. بوی چای هلدار با گرمای چراغها در هم پیچیده بود. لیلا چشم از میز برنداشت. پروینخانم با هر مهمان جدید، یک جور خویشاوندی رو میکرد: «بفرمایید، خواهرزادهی عروسند.» «اینها از طرف حاجآقا هستند.» «ایشان نزدیکاند.» هر واژه مثل مُهر بود؛ کسی را بالا میبرد، کسی را پشت نیمکت نگه میداشت.
لیلا گفت: «پس روشن بگویید من چهکارهام.»
پروینخانم سرش را کج کرد. «هنوز هیچچیز. تا وقتی بزرگترها چیزی را به زبان نیاوردهاند، آدم خودش برای خودش جا باز نمیکند.»
این همان تله بود. اگر میماند، جلوی چشم فامیل به زائدهای تبدیل میشد که همه از کنارش رد میشوند. اگر میرفت، فردا میگفتند خودش قهر کرد و بیاجازه مراسم را بههم زد. لیلا دست برد سمت کارتهای روی میز، نه برای برداشتن کارت خودش؛ طناب باریکی را که جلوی پرده و ورودی کشیده بودند، از پایهی برنجی آزاد کرد و یک قدم به چپ برد. مسیر باریک میان نیمکت و میز چای باز شد. دو زن که پشت سرش ایستاده بودند بیاختیار کنار کشیدند.
مسئول پذیرش هول شد. «خانم، لطفاً به صف دست نزنید—»
لیلا بیآنکه صدا بلند کند گفت: «چون صف را برای من ساختهاید. یا اسمم را میخوانید یا همه از همین راه میروند و دیگر کسی وانمود نمیکند این فقط بینظمی بوده.»
همان لحظه، خاله سیمین سینی را روی میز چای گذاشت و با دست خیس از بخار استکانها به دو مهمان اشاره کرد. «از این طرف بفرمایید، راه باز است.» بدنها تکان خوردند، صف از وسط برید، یک مرد میانسال که تا آن لحظه جلو ایستاده بود عقب رفت تا رد شود، دو دختر جوان که مردد مانده بودند از مسیر تازه گذشتند. آن برش کوچک، جلوی چشم همه، نظم ساختگی پروینخانم را ترک انداخت.
چند نفر سر برگرداندند. پچپچ از ردیف نیمکت بالا کشید. پروینخانم یک قدم جلو آمد و طناب را از دست لیلا کشید. «زیادی داری پیش میروی. اینجا عروسی است، کوچه نیست. اگر قرار باشد هر کس خودش راه باز کند، سنگ روی سنگ بند نمیشود.»
لیلا طناب را ول کرد، اما عقب نرفت. «سنگی که روی تحقیر بند شود، از اول لق است.»
اینبار نگاهها مستقیم شد. پیرمردی که روی صندلی نزدیک راهپله نشسته بود و تسبیح میچرخاند، مکث کرد. زنعمو نرگس زیر روسریاش لب جمع کرد. مسئول پذیرش دیگر جرئت نداشت اسم نفر بعد را بخواند. وقفه از همان جنس وقفههایی بود که در عروسی بدترین چیز است؛ نه آنقدر بلند که رسوایی شود، نه آنقدر کوتاه که نادیده بماند.
پروینخانم از همین وقفه استفاده کرد. رو به پیرمردها و زنهای ردیف اول گفت: «ببینید. من از اول خواستم حرمت بماند. این دختر محترم است، اما محترم بودن با داخل خانه بودن فرق دارد. تا وقتی نسبتش در این خانه روشن نشده، نه میتواند از سمت میزبان رد شود، نه میتواند نوبت مهمانهای اصلی را به هم بزند.»
حالا دیگر حرف پنهان نبود. سؤال را خودش وسط گذاشته بود: چه کسی حق دارد جای لیلا را در این خانه تعیین کند؟ «محترم است، اما...» همان تیغی بود که جلوی بزرگترها کشیده شد تا بعداً نتواند جمعش کند.
لیلا حس کرد ضربانش پشت گوشش میکوبد، اما صورتش سرد ماند. از کیفش چیزی درنیاورد، مدرکی رو نکرد، زاری نکرد. فقط یک قدم جلوتر رفت، آنقدر که همه ببینند از نیمکت انتظار جدا شده و وارد میدان شده است. «نسبت من را شما تعیین نمیکنید.»
پروینخانم خندید، کوتاه و تیز. «من؟ من سالهاست کلید این خانه را برای مهمانها میچرخانم. اگر من نگویم چه کسی از کدام سمت رد شود، امشب همینجا بههم میریزد.»
از بالای پلهها صدای مردانهای آمد: «کلید را شما میچرخانید، اما خانه مال شما نیست.»
همه سر بلند کردند. کامران از پاگرد بالا پایین میآمد، کت سرمهایاش باز بود و روی آستینش نشان پارچهای میزبان، همان نوار زرشکی باریک با دوخت طلایی، دیده میشد. پشت سرش عموی بزرگ و پدرش میآمدند؛ مردهایی که تا آن لحظه مشغول پذیرایی از بزرگترهای بخش انرژی و شریکهای قدیمی پدر بودند و فقط وقتی پایین میآمدند که چیزی واقعاً مهم شده باشد. کامران مستقیم تا جلوی میز آمد، نه به سمت لیلا، نه برای نرم کردن فضا؛ مستقیم به مرکز دعوا.
پروینخانم فوری لحنش را عوض کرد. «کامران جان، ما فقط داشتیم نظم را حفظ میکردیم. دختر خوبی است، اما—»
«اما را شما گفتید.» کامران کارتهای روی میز را با یک حرکت کنار زد تا کارت خمشدهی لیلا پیدا شود. آن را از زیر بقیه بیرون کشید. گوشهاش شکسته بود. همه دیدند. این اولین آسیبِ بیپرده بود؛ کارتی که باید راه میداد، زیر دست او مچاله شده بود. کامران کارت را صاف نکرد. همانطور خمشده، جلوی چشم جمع بالا نگه داشت و پرسید: «چه کسی کارت مهمانِ طرف من را زیر بقیه قایم کرده؟»
مسئول پذیرش دهان باز کرد و بست. پروینخانم گفت: «طرف تو؟ اینطور که نمیشود هر—»
لیلا حرفش را برید. نه با فریاد؛ با برش. «اگر طرف تو هستم، همینجا بگو. اگر نیستم، من از این پله بالا نمیآیم و گلهای روی میز چای هم از امشب مال این خانه نیست.»
همه شنیدند. حتی آن دو نوجوان با ظرف شیرینی از حرکت ایستادند. انتخاب را از پشت پرده کشید آورد زیر چراغ. حالا دیگر یا باید او را باز هم روی نیمکت نگه میداشتند، یا یکی از خودشان علناً میگفت که او از سمت میزبان میگذرد.
پدر کامران ابرو در هم کشید، نه از خشم به لیلا؛ از اینکه دعوا تا اینجا آمده بود. عموی بزرگ تسبیحش را در مشت فشرد. پروینخانم فهمید اگر یک قدم دیگر جلو برود، باید جلوی همین شاهدها ادعای مالکیت بر نظم را کامل کند. کرد. دستش را دراز کرد سمت کارت و گفت: «با احترام به شما، تا وقتی چیزی رسماً اعلام نشده، ایشان مهمان عادیاند. نه از سمت میزبان. نه قبل از خواهرزادهی عروس. نه—»
کامران دست او را در هوا نگه داشت؛ نگرفت، فقط با ایستادنش مسیر را بست. بعد نوار زرشکی آستین خودش را باز کرد. سوزن ریزش در نور تالار برق زد. او نوار را به مسئول پذیرش نداد، به پدرش هم نه. یک نیمقدم چرخید و نوار را گذاشت روی شانهی لیلا، درست روی روسری مشکی سادهاش؛ آنجا که از دور هم دیده میشد. «رسماً اعلام شد.»
هوای جلوی پرده جابهجا شد. نه با سروصدا؛ با بدنها. مسئول پذیرش ناخودآگاه یک قدم عقب رفت. زن میانسالی که تا آن لحظه جلوتر ایستاده بود، خودش کنار کشید. پسرخالهی دور، کارت در دست، از صف خارج شد. عموی بزرگ نگاهش را از پروینخانم برید و به میزبان جوان گفت: «اگر از سمت شماست، جای ایستادنش اینجا نیست.»
کامران همانجا نایستاد. دست برد، پایهی برنجی طناب را برداشت و اینبار خودش طناب را به طرف دیگر کشید؛ نه برای بستن راه لیلا، برای بریدن راهی که او را از ورودیِ میزبان جدا میکرد. مسیر تازه مستقیم از کنار میز پذیرش تا پلههای سمت بالا باز شد. بعد کارت خمشدهی لیلا را روی بالاترین دسته گذاشت، نه زیر بقیه، و رو به مسئول پذیرش گفت: «اول ایشان. بعد مادرِ عروس. بعد بقیه.»
پروینخانم رنگ باخت. «این بیقاعدگی است.»
لیلا به او نگاه کرد؛ همان نگاه آرامی که از اول نگه داشته بود، اما حالا پشتش دیوار داشت. کارت را از بالای دسته برداشت و به جای نشستن، آن را روی میز نگذاشت. به مسئول پذیرش داد و گفت: «اسمم را بلند بخوانید.»
مرد جوان حنجرهاش را صاف کرد. این بار صدایش به زحمت بیرون آمد، اما همه شنیدند: «خانم لیلا... از سمت میزبان، بفرمایید.»
پروینخانم خواست چیزی بگوید. فقط توانست دستش را به روسریاش ببرد. واژهها دیگر از او فرمان نمیبردند؛ همان زنی که تا یک دقیقه پیش با یک «بنشینید» صف میبرید، حالا وسط راهِ بریدهشده ایستاده بود و هیچکس برای تأییدش به او نگاه نمیکرد. مسئول پذیرش به او نگاه نکرد. پیرمرد تسبیحبهدست به او نگاه نکرد. حتی زنعمو نرگس هم سرش را چرخاند سمت پلهها، جایی که راه تازه باز شده بود.
لیلا از کنار نیمکت گذشت؛ از همان گوشهای که چند دقیقه پیش برای تحقیر او تعیین شده بود. وقتی به اولین پله رسید، ایستاد و برگشت، نه برای تشکر. نوار زرشکی روی شانهاش صاف افتاده بود. گفت: «دیگر کسی من را برای این خانه پشت نیمکت نگه نمیدارد.»
بعد بالا رفت. پایین پاگرد، صفی که تا لحظهای پیش رو به نیمکت فشار میآورد، دور او باز شده بود. روی شانهی لیلا نشان زرشکیِ میزبان پیدا بود و لبهی پارچه، بیحرکت، از کنارش آویزان ماند.