Fast Fiction

همه فکر کردند پشت در می‌ماند

«اسمش توی فهرست نیست. صبر کنید کنار.»

ناظم مراسم، خودکار را روی کاغذ سفید کشید و راه را با ساعدش بست؛ درست همان‌جا که فرش قرمز از حیاط تالار «نارون» به راهروی روشن می‌رسید و همه ورودها زیر چشم همه بود. رعنا یک قدم مانده به آستانه ایستاد. بند کیفش روی شانه‌اش از سنگینی روز کج شده بود، آستین مانتویش هنوز چینِ خشکِ یک شیفت طولانی را داشت، و کلید آپارتمان را از صبح بی‌دلیل در مشت نگه داشته بود؛ همان کلیدی که سامان سه شب دیرتر از قولش پس داده بود. پشت سر رعنا، دو دخترخاله با سینی شیرینی مکث کردند. جلوی او، مهری‌خانم حتی سلام هم نداد؛ فقط از کنار گلدان‌های ورودی، با آن لبخند نازک و رسمی‌اش گفت: «اول بزرگ‌ترها، بعد مهمان‌های اصلی. ایشون اگر خواستن، بعداً برای عرض تبریک بیان.»

عرض تبریک. انگار رعنا از کوچه آمده بود، نه زنی که دو سال بود خانواده و فامیل باخبرند او با سامان رفت‌وآمد دارد، نه کسی که ماه‌ها در رفت‌وآمد بیمارستان پدر سامان، از دارو تا کار بانکی، بار این خانه را کشیده بود. چند نفر نگاهشان را از لباس عروس کندند و به ورودی دوختند. مادر داماد از آن فاصله‌ای که برای تحقیر کافی و برای انکار بی‌گناهی‌نما بود، دستش را تکان داد تا راه برای عمه‌ها باز بماند. رعنا گفت: «من کنار نمی‌رم. یا می‌گید چرا، یا جلوی همه می‌گید من کی‌ام.»

همان یک جمله، مثل ترک مویی، روی صورت‌های مطمئن نشست. ناظم مراسم به مهری‌خانم نگاه کرد. مهری‌خانم مکثی کرد که دیده شد؛ کوتاه، اما نه آن‌قدر کوتاه که کسی نبیند. بعد کیفش را باز کرد و یک کارت کرم‌رنگ از بین دعوت‌نامه‌ها بیرون کشید. کارتِ رعنا نبود؛ کارتِ میزهای انتهایی بود، با مهر آبیِ «میهمان آزاد» و شماره‌ای که همه زن‌های دمِ در معنی‌اش را می‌فهمیدند. آن را نه در دست رعنا، که به دست ناظم داد و گفت: «اگر اصرار دارن، از مسیر بغل. اون‌طرف، نزدیک سماورها جا هست.»

مسیر بغل از کنار دیوار نم‌زده حیاط می‌گذشت، پشت ردیف صندلی‌های اجاره‌ای و کنار میز چای؛ جایی که کسانی را می‌فرستادند که باید دیده می‌شدند، اما نه جدی گرفته. رعنا به کارت نگاه نکرد. ناظم آن را نیمه‌بالا نگه داشته بود، انگار خودش هم از خوانا بودن توهین خجالت داشت. صدای همهمه تالار از راهروی باریک با وزوز یکنواخت چراغ‌ها قاطی می‌شد. یکی از پسرعموها آرام گفت: «یعنی دعوت‌نامه اصلی نداشت؟» و دیگری شانه بالا انداخت، همان شانه‌ای که از دور می‌گفت حتماً داشته، حتماً نداشته، چه فرقی می‌کند، وقتی مادر داماد این‌طور ایستاده.

رعنا گوشی‌اش را از کیف بیرون آورد. نور صفحه پایینِ کف دستش ماند، پنهان، نه برای نمایش. هیچ پیام تازه‌ای از سامان نبود. نه عذرخواهی، نه دستور، نه حتی «کجایی؟» همین سکوتِ سرد از خود توهین بدتر بود. رعنا گوشی را دوباره خاموش کرد، کارت را از دست ناظم گرفت و با صدایی که نه بلند بود نه لرزان گفت: «خوبه. پس همه بدونن جای من را شما تعیین کردید.» بعد به‌جای آن‌که از مسیر بغل برود، همان‌جا کنار حلقه ورود ایستاد؛ نه داخل، نه بیرون. دقیق روی لبه‌ای که مجبورشان می‌کرد هنگام ورود از کنارش رد شوند.

عمه‌ی بزرگ سامان که عصا به دست می‌آمد، به مهری‌خانم رسید و زیر لب چیزی پرسید. مهری‌خانم جواب را با صدای بلندتر از لازم داد: «دختر خوبیه، ولی هر کسی باید حد خودش را بداند.» رعنا کارت کرم‌رنگ را جلوی شکمش نگه داشت و نگاهش را از صورت او برنداشت. عمه‌ی بزرگ، که سال‌ها در خانه‌های قدیم تهران همه چیز را از ترتیب چای تا ترتیب نشستن خوانده بود، به‌جای رفتن داخل، سرش را کمی کج کرد و شماره روی کارت را دید. ابرویش بالا رفت. بعد بدون آن‌که چیزی بگوید، به‌جای ایستادن کنار مهری‌خانم، یک قدم به سمت رعنا آمد. عصایش نوک فرش قرمز را زد. ترک دوم همین بود.

بعد از او، دایی فرهاد که از طرف پدر سامان وزن حرفش همیشه در جمع می‌نشست، از پله‌ها پایین آمد. بوی ادکلن تلخ و سیگار مانده‌اش با هوای سرد حیاط قاطی شد. اول طبق عادت به سمت مهری‌خانم پیچید، اما چشمش به کارت در دست رعنا افتاد و مسیرش کج شد. شانه‌اش برگشت، کفشش روی سنگ حیاط چرخید، و به‌جای سلام‌دادن به میزبان، جلوی رعنا ایستاد. «این چیه دستت؟» رعنا کارت را بی‌کلام بالا آورد. دایی فرهاد شماره را خواند، بعد به ناظم گفت: «این را برای کی زدی؟»

ناظم مراسم دستپاچه لب تر کرد. «خانم فرمودن…» «خانم خیلی چیزها می‌فرمایند.» دایی فرهاد صدایش را آن‌قدر بالا برد که دو صف مهمان تازه‌رسیده همان‌جا ایستادند. «این دختر را همه می‌شناسند. اگر قرار به نادیده‌گرفتن بود، از اول چرا پایش را به این خانه باز کردید؟»

مهری‌خانم جلو آمد؛ نه آن‌قدر که نزدیک شود، آن‌قدر که کنترل صحنه را پس بگیرد. «دایی‌جان، خواهش می‌کنم امشب را خراب نکنید. این‌جا عروسی‌ست. رابطه تا وقتی رسمی نشده—» «رسمی؟» رعنا این بار حرف او را برید. بریدنِ حرفِ بزرگ‌تر جلوی جمع خودش عبور از خط بود، و همین باعث شد چند سر دیگر هم برگردد. «وقتی پدرتان در بخش قلب بود و سامان جلسه‌اش را از بخش انرژی نمی‌توانست ول کند، رسمی بود که من سه شب بیمارستان بمانم. وقتی پول پیش‌پرداختِ دارو کم آمد و من از حساب خودم دادم، رسمی بود. وقتی خانه‌تان کلید لازم داشت و من شب تا صبح این‌طرف آن‌طرف دویدم، رسمی بود. امشب فقط به دردتان نمی‌خورم، برای همین می‌گویید رسمی نیست؟»

هوای حیاط سفت شد، اما نه با سکوت؛ با جابه‌جایی. آن‌هایی که تا لحظه‌ای پیش با زاویه بدنشان راه مهری‌خانم را تأیید می‌کردند، حالا صاف به سمت رعنا برگشته بودند. دو زن جوانی که آمده بودند به مادر داماد خوشامد بگویند، کنار او نایستادند و قدم‌شان را کند کردند. پسرخاله‌ای که سینی آبمیوه دستش بود، بی‌اختیار مسیرش را عوض کرد و جلوی رعنا ایستاد: «آب بفرمایید.» خدمتکاری که قرار بود سماور را از مسیر بغل ببرد، چون راه را گرفته بودند، همان وسط حلقه ماند. صورت مهری‌خانم برای اولین بار از آن سفیدیِ حساب‌شده درآمد. هنوز می‌خواست بالا بماند، اما جمع دیگر آن‌طور دورش بسته نبود.

در همین شکستِ نظم، صدای ترمز کوتاه یک ماشین در حیاط پیچید. چند سر هم‌زمان برگشت. سامان از درِ پارکینگ کوچک تالار وارد شد؛ کت تیره، یقه کمی کج، چهره‌ای که معلوم بود مستقیم از جلسه رسیده، با آن خستگیِ سفت آخر روز که در شانه‌ها می‌ماند. پشت سرش دو مرد از شرکت هم بودند؛ یکی از همان‌ها که خانواده با افتخار می‌گفتند عضو هیئت‌مدیره‌ی مجموعه‌ی بخش انرژی است. مهری‌خانم فوراً رنگ عوض کرد و به سمت پسرش قدم برداشت، اما سامان از کنار دست او رد شد. نه آرام، نه با معذرت. مستقیم. وسط حلقه.

«چه خبر شده؟» سؤال را از هیچ‌کسِ خاصی نپرسید، اما نگاهش روی کارت در دست رعنا نشست و همان‌جا ماند.

مهری‌خانم با عجله گفت: «هیچی. سوءتفاهمه. خواستم امشب حاشیه نداشته باشیم. بعداً—» سامان کارت را از دست رعنا نگرفت. فقط دستش را دراز کرد و گفت: «نشونم بده.» رعنا کارت را بالا آورد. او مهر آبی و شماره را دید. فکش تکان خورد. بعد رو به ناظم مراسم گفت: «چه کسی گفته او از مسیر بغل برود؟» ناظم به مهری‌خانم نگاه کرد. این نگاه، جلوی همه، بدترین جواب بود.

سامان به مادرش نکرد، به جمع گفت: «این مسیر برای رعنا نیست.» بعد کارت کرم‌رنگ را با دو انگشت گرفت، تا کرد، و به ناظم برگرداند. «اسمش را از میهمان آزاد درآورید.» مهری‌خانم یک قدم جلو آمد، صدایش این بار تیز شد. «تو الان وسط مجلس برای یک دختر داری—» «برای زنی که من انتخابش کرده‌ام.» سامان روی همان جمله ایستاد، سفت و واضح. «و همه‌تان می‌دانستید.»

این می‌توانست پایان باشد، اگر مهری‌خانم عقب می‌رفت. نرفت. آخرین تکیه‌گاهش را بیرون کشید؛ با دست لرزان اما گستاخ به سینی کارت‌های میز ویژه که روی میز ورودی بود اشاره کرد. «انتخاب کرده‌ای؟ خیلی خوب. انتخاب در دل خودتان هر چه می‌خواهید. اما جایگاه را این خانه تعیین می‌کند. اگر واقعاً جرأت دارید، همین‌جا بگویید با چه حقی می‌خواهد وارد حلقه خانواده شود. با مهمان آزاد که نمی‌شود عروسِ این خانه شد.»

چند نفر نفس را در سینه نگه داشتند. این دیگر دعوت به عقب‌نشینی نبود؛ هل‌دادن رعنا به بیرون بود. یا باید می‌رفت و تمام می‌شد، یا باید از همان چیزی که برای تحقیرش ساخته بودند، نردبان می‌ساخت. رعنا دستش را دراز کرد و پیش از آن‌که کسی مانع شود، از روی سینی، کارت سفیدِ مخصوصِ رأی مراسم را برداشت؛ همان کارتی که برای بازیِ انتخاب میز و شرکت در قرعه‌کشیِ شب مهمان‌ها داده بودند و همه آن را می‌شناختند. سفید، خوانا، وسطش مهر طلایی تالار. ناظم گفت: «خانم، اون برای—» اما رعنا دیگر وسط حلقه رفته بود.

او روی سنگِ بازِ حیاط، جایی ایستاد که از راهرو و پله و میز چای همه می‌دیدند. کارت سفید را بالای سر نبرد؛ تا ارتفاع صورت بالا آورد، جایی که خوانده شود. صدایش را نه کشید، نه لرزاند. «با این حق.» بعد کارت کرم‌رنگِ تاخورده را هم از دست ناظم گرفت و کنار کارت سفید نگه داشت؛ دو خوانشِ روبه‌روی هم، جلوی چشم همه. «این را برای تحقیر من دادید. این را من خودم بالا می‌گیرم. اسم من رعناست. مهمانِ اضافه نیستم. زنی‌ام که این خانواده از دو سال پیش می‌شناسد، زنی که وقتِ نیازشان در را به رویم نبستند، و از امشب اگر قرار است در باز یا بسته شود، جلوی همه می‌گویم: من پشتِ درِ این خانه نمی‌ایستم.»

مهری‌خانم خواست چیزی بگوید، اما رعنا نگذاشت. یک قدم دیگر وسط حلقه آمد؛ همان‌جا که جمع مثل حلقه رأی باز شده بود. «شما می‌خواستید من از مسیر بغل بروم تا خوانده نشوم. من همین‌جا خوانده می‌شوم. اگر قرار به اعلام جایگاه است، من نامزدیِ پنهانی یا رابطه‌ی نیمه‌جان نیستم. من انتخابِ علنیِ سامانم، جلوی فامیل. هر کس می‌خواهد مرا میهمان آزاد بخواند، حالا همین کارت را بالا بگیرد و بگوید.»

هیچ‌کس کارت بالا نگرفت. برعکس، چند دستی که برای اشاره و کنترل بالا آمده بود، نیمه‌راه ماند. یکی از زن‌های فامیل که تا آن لحظه کنار مهری‌خانم ایستاده بود، آهسته عقب رفت تا لبه روسری‌اش به شانه او نخورد. دایی فرهاد بی‌آن‌که از جایش تکان بخورد، رو به ناظم گفت: «میزِ جلو را باز کنید.» مرد همراه سامان، همان عضو هیئت‌مدیره، که تا آن لحظه ادبِ غریبه‌بودن نگهش داشته بود، با صدای خشک گفت: «اگر میزبان حرمت آدمِ خانه را نگه ندارد، مجلس خودش را کوچک می‌کند.» صورت مهری‌خانم کش آمد؛ دیگر نه جایی برای فرمان‌دادن داشت، نه لحنش می‌نشست.

اما رعنا هنوز کارش تمام نشده بود. کارت سفید را بالاتر برد؛ مهر طلایی زیر نور حیاط برق زد. «من اجازه نمی‌گیرم که دیده شوم. اعلام می‌کنم. امشب من از مسیر بغل وارد نمی‌شوم.» بعد رو به ناظم، بی‌آن‌که نگاهش را از مهری‌خانم بردارد، گفت: «اسمم را جلوی ورودی، کنار خانواده داماد بنویسید. اگر نمی‌نویسید، همین کارت می‌ماند بالا تا همه بدانند چه کسی مرا پشت در نگه داشت.»

دست مهری‌خانم که تا آن لحظه روی سینی کارت‌ها بود، آرام پایین افتاد. دست ناظم هم که هنوز خودکار را آماده نگه داشته بود، شل شد و کنار پهلویش آویزان ماند. حلقه باز شد. مسیر بغل خالی ماند و راه فرش قرمز روبه‌روی رعنا گشوده شد. کارت سفید هنوز در دست بالاگرفته‌اش دیده می‌شد، و آن دو دستِ مخالف، یکی با انگشتان لاک‌خورده و یکی با خودکار سیاه، پایین می‌آمدند.