Fast Fiction

پیشنهادش در دست خودش ماند

سینی چای از دست رها کمی کج شد و استکان‌ها به هم خوردند. خاله مهری بی‌آن‌که صدایش را پایین بیاورد گفت: «گفتم نیا وسط مجلس، دست‌وپات می‌لرزه. امشب شب حرف مردم نیست.» رها سینی را روی لبه باریک میز کنار آشپزخانه گذاشت؛ همان‌جا که کارت‌های هدیه، جعبه شیرینی نیمه‌باز و یک ظرف غذای یک‌نفره سرد شده روی هم تلنبار بود. از هال صدای صلوات و خنده می‌آمد. نیلوفر، با حلقه‌ای که هنوز برق نو داشت، جلوی آینه قدی ایستاده بود و عمه‌ها زیر لب درباره جهاز و مهریه و «دختر بعدی» حرف می‌زدند. دختر بعدی، یعنی رها؛ همان که خانواده و فامیل باخبرند یک بار قرارش به هم خورده و هنوز اسمش با آن شکست می‌آید.

زنگ واحد دوباره خورد. خاله مهری غر زد: «کیه این وقت؟» پسرخاله رفت در را باز کند. صدای مردی از راهرو آمد، کوتاه و مطمئن: «ببخشید دیر شد. برای نیلوفر هدیه آوردم.» بعد، پیش از آن‌که کسی او را جا بدهد، اسم را درست و مستقیم گفت: «رها خانم اینجاست؟»

هوای هال یک لحظه کج شد. رها از لای پرده نازکِ جداکننده زن‌ها و مردها، سامان را دید؛ کت تیره، جعبه هدیه در دست، و همان ایستادن صاف و حساب‌شده‌ای که زمانی در دانشگاه همه را وادار می‌کرد یک قدم جا باز کنند. سه سال بود ندیده بودش. سه سالی که در روایت خانواده، او رفته بود دنبال آینده‌اش و رها مانده بود با احساسات زنانه و توقع بی‌جا. حالا همان مرد، دیررسیده، وسط نامزدی دخترخاله‌اش، اول از همه اسم او را آورده بود.

خاله مهری لبخندِ میهمان‌دارانه‌ای زد که فقط از دور کامل به نظر می‌رسید. «بفرمایید، خوش آمدید. شما…» نیلوفر از آن سر هال گفت: «سامان آقای جمشیدی. هم‌دانشگاهی رها بودن.» «بودن» را طوری گفت که انگار یک بیماری قدیمی را اسم می‌برد. رها سینی را برداشت که برود، اما سامان نگاهش را از او برنداشت. «من اگر امروز در بخش انرژی جای ثابتی دارم، به خاطر طرحی بود که رها خانم برایم جمع کرد. گفتم باید خودم تشکر کنم.»

یک قاشق در نعلبکی افتاد. نه کسی گفت منظورتان چیست، نه لازم بود. فقط عموی نیلوفر که تا یک دقیقه پیش با افتخار از آشنایان داماد در دستگاه دولتی حرف می‌زد، سرش را برگرداند. خاله مهری دستش روی لبه میز خشک ماند. رها خودش را واداشت آرام برود و استکان را جلوی او بگذارد. «بفرمایید چای.»

سامان چای را نگرفت. رو به عموی نیلوفر گفت: «پروژه پایان‌نامه‌ای که من باهاش بورسیه شدم، چارچوبش مال من نبود. رها داده بود. من فقط اسم خودم را جلوتر بردم.» بعد انگار بخواهد این اعتراف را سبک‌تر کند، لب کجی زد: «آن موقع خام بودیم.»

خام. رها آن کلمه را مثل هسته زردآلو زیر دندان حس کرد. او خام بود که شب تا صبح روی مدل‌سازی شبکه‌های توزیع کار می‌کرد و برایش نسخه چاپی می‌گرفت؟ خام بود که وقتی سامان گفته بود فعلاً نگذار خانواده‌ها درگیر شوند، قبول کرده بود چون فکر می‌کرد وقتش می‌رسد؟ یا سامان خام بود وقتی همان کار را برداشت، به استاد تحویل داد، بعد با یک پیام کوتاه نوشت: «بهتره هرکدوم روی مسیر خودمون تمرکز کنیم»؟

نیلوفر با کنجکاوی جلو آمد. «واقعاً؟ رها، تو هیچ‌وقت نگفته بودی.» رها جواب نداد. نگاهش روی انگشتان سامان افتاد؛ روی بند انگشت سبابه‌اش هنوز آن فرورفتگی قدیمی خودکار بود، همان لکه کم‌رنگ جوهر که از بس می‌نوشت پاک نمی‌شد. جعبه هدیه را روی میز گذاشت و از جیب داخلی کتش پاکتی باریک بیرون آورد. روبان نقره‌ای‌اش از فشارِ زیاد صاف و چروک شده بود، انگار بارها در دست فشرده شده باشد.

سامان آرام‌تر گفت: «می‌تونم دو دقیقه باهات حرف بزنم؟ فقط دو دقیقه.»

خاله مهری پیش از رها جواب داد: «مجلسه.» اما لحنش دیگر لحنِ صاحب‌اختیارِ مطمئن نبود. رها سینی خالی را روی همان شلوغی لبه میز گذاشت و گفت: «کنار آشپزخانه.»

راهروی باریکِ کنار آشپزخانه بوی برنج دم‌کشیده و عطر مهمان‌ها را با هم داشت. از داخل خانه صدای دفِ آهنگِ ضبط‌شده می‌آمد. سامان پشت پرده نیمه‌کشیده ایستاد، نه آن‌قدر نزدیک که بی‌ادبی شود، نه آن‌قدر دور که حرفش بی‌اثر بماند. پاکت را جلو آورد. «این از اول مال تو بود.»

رها نگرفت. سامان خودش پاکت را در دست او گذاشت. کاغذش از کناره‌ها نرم شده بود. روی درز چسب، رد باز و بسته‌کردن نبود؛ بسته مانده بود، اما گوشه‌اش ساییده شده بود. داخلش یک کلید افتاد کف دست رها؛ کلید کوچکِ برنجی با جاکلیدی آبی‌رنگِ کمرنگ‌شده. کلید اتاق کار مشترک دانشکده نبود؛ کلید خانه‌ای بود که سامان بعد از نامزدی پنهانی‌شان در یوسف‌آباد گرفته بود تا «تا قبل از حرف‌زدن با خانواده‌ها، فقط جای امنی برای درس و کار باشد». رها همان روزی که پیام جدایی آمد، رفته بود جلوی درِ آن خانه و دیده بود قفل عوض شده.

سامان گفت: «قفل را همان هفته عوض نکرده بودم. دروغ گفتم. مادرم فهمیده بود خانواده و فامیل باخبرند. گفت اگر با تو ادامه بدهم، برای خواهرم خواستگار خوب نمی‌ماند. من ترسیدم. بعد که پیشنهاد کار از شرکت رسید، گذاشتم همه فکر کنند تو رفتی کنار.» رها کلید را بین انگشتانش چرخاند. سرد بود، آشنا بود، و بیش از همه دیر بود. «پس خوب یادت بوده چه چیزی را باید برگردانی.» سامان سرش را پایین انداخت. «هر روز.»

نیلوفر بی‌هوا پرده را کمی کنار زد. پشت سرش عموی نیلوفر هم پیدا بود. نه با حالت جاسوسی؛ با آن شکلِ خشکِ بزرگ‌ترها که وقتی بوی حرف جدی می‌آید، نزدیک می‌ایستند. سامان هنوز رو به رها بود و شاید همین ندیدنِ آن‌ها او را واداشت جمله بعدی را کامل بگوید: «من نگذاشتم کسی بداند کارت برای تو بوده. حتی وقتی استاد پرسید، سکوت کردم. بعد هم وقتی شنیدم خواستگارها به خاطر آن داستان پس می‌کشند، باز چیزی نگفتم.»

این‌بار سکوت، از آن سکوت‌هایی نبود که در قصه‌ها به آن عظمت می‌دهند؛ فقط صدای قاشق از آشپزخانه نیامد، پرده تکان نخورد، و عموی نیلوفر با همان بدن درشتش از چارچوب در گذشت و ایستاد. به سامان نگاه نکرد. به رها گفت: «دخترم، بیا اول برای خودت بنشین. از اول شب سرپایی بودی.»

یک جمله ساده بود، اما جای دنیا را عوض کرد. تا آن لحظه رها کسی بود که باید سینی دست بگیرد و جبرانِ نگاه‌ها را با کار بیشتر بکند. عموی نیلوفر دستش را به سمت هال گرفت. «جای کنار مادرجان خالیه.» بعد تازه انگار یادش آمده باشد غریبه‌ای هم این‌جا هست، رو به سامان گفت: «شما هم چای‌تون را میل کنید. آقایان پایین جا دارند.»

پایین جا دارند، یعنی نه این‌جا، نه کنار خانواده دختر، نه در حلقه نزدیک. یعنی فاصله، آن هم جلوی شاهد کافی. خاله مهری که همه چیز را شنیده بود، بدون آن‌که به سامان نگاه کند، به دخترِ پذیرایی گفت: «چای اول را ببر برای رها و مادرجان.» بعد از مکثی کوتاه افزود: «برای آقا هم در سینی عمومی بگذارید.»

رها کلید را در مشت بست و وارد هال شد. نیلوفر از روی مبل بلند شد و بی‌سر و صدا جا باز کرد. مادرجان، که از اول شب فقط مهرها را با انگشت جابه‌جا می‌کرد، دست رها را کشید و نشاند کنارش. هیچ‌کس سخنرانی نکرد. فقط دو زنِ فامیل که تا چند دقیقه قبل برایش آه می‌کشیدند، حالا وقتی از کنارش رد می‌شدند، روسری‌شان را جمع‌تر می‌کردند و جا می‌دادند. سامان آن‌طرف، کنار در ورودی، با استکان چایی که دیر به دستش رسیده بود ایستاده ماند.

نیم ساعت بعد، وقتی صیغه خوانده شد و سینی‌های شام راه افتاد، رها برای نفس کشیدن به سمت میز هدیه رفت. میز گوشه راهرو بود؛ پر از پاکت‌های رنگی، جعبه عطر، یک دسته گل خم شده و همان ظرف غذای سرد که معلوم نبود سهم کدام راننده یا فیلم‌بردار بوده و جا مانده بود. پنجره نیمه‌باز، هوای شب تهران را با بوی برنج و ادکلن مخلوط کرده بود. گوشی رها در کیفش لرزید. اسم سامان روی صفحه افتاد. گذاشت خاموش شود.

وقتی سر بلند کرد، خودش همان‌جا بود. نه در هال، نه پشت پرده؛ در فاصله‌ای که هم خصوصی بود، هم بی‌شاهدِ زیاد نبود. پاکت نقره‌ای در دستش بود، بی‌جعبه، بی‌پناه. «فقط یک بار گوش کن. بعد اگر گفتی برو، می‌رم.»

رها به لبه میز تکیه نداد؛ ایستاده ماند. «بگو.»

سامان انگار از این اجازه کوتاه بیشتر از هر بخشش بزرگی ترسیده باشد، تند حرف زد. «من نامردی کردم. از کارت استفاده کردم، از سکوتت استفاده کردم، از این‌که همیشه فکر می‌کردی وقت هست. حالا شرکت من در کابل پروژه گرفته. انتقال قطعی شده. این پاکت قرارداد خانه است، و یک معرفی‌نامه برای تو. نه از سر دلسوزی. چون حق تو بوده. اگر بخواهی، من—»

رها حرفش را برید: «باز هم تو تصمیم گرفتی حق من چیست؟»

سامان خشکش زد. رها نگاهش را از صورت او نگرفت. «یک بار مسیر من را برداشتی و اسم خودت را گذاشتی روش. یک بار هم در را بستی و گذاشتی همه فکر کنند من جا ماندم. حالا بعد از سه سال، جلوی میز هدیه نامزدی دخترخاله‌ام، با پاکت آمده‌ای که باز راه را تو تعریف کنی؟»

سامان صدایش را پایین آورد، همان صدایی که سال‌ها پیش برای قانع‌کردن استادها و آدم‌های مهم از آن استفاده می‌کرد. «این‌بار برای خودم نمی‌خوام. فقط یک فرصت بده توضیح بدهم. بذار جبران کنم.» رها گفت: «جبرانِ چه؟ کار؟ آبرو؟ یا این‌که دیر فهمیدی چه کسی را بیرون گذاشتی؟»

سامان یک قدم نزدیک‌تر شد، بعد خودش ایستاد؛ فهمیده بود اگر از این فاصله هم عبور کند، بی‌اجازه وارد حریمی می‌شود که دیگر مال او نیست. پاکت را روی میز هدیه گذاشت. کنار کارت‌های تبریک، کنار قاشق پلاستیکیِ رهاشده، کنار ظرف غذای سرد. «کلید را نگه دار. پاکت را هم بردار. اگر نه برای من، برای خودت. من فردا هم هستم. هر وقت خواستی—»

رها کلید را از مشت باز کرد و آن را آرام روی پاکت گذاشت. صدای فلز روی کاغذ، از همه حرف‌هایش واضح‌تر بود. «من برای خودم، از تو چیزی برنمی‌دارم.»

گوشی‌اش دوباره لرزید؛ همان نام، همان نور کوتاه روی لبه میز. رها کیف را باز نکرد. صفحه در تاریکیِ نیمه‌راهرو چند ثانیه روشن ماند و بعد خاموش شد. سامان با دستِ آزادش روبانِ نقره‌ایِ پاکت را گرفت، انگار بخواهد دوباره آن را مرتب کند یا محکم‌تر جلو بدهد. رها فقط به آن حرکت نگاه کرد و گفت: «لطفاً از راه خانواده‌ام بیرون برو. امشب مهمانِ نیلوفری، نه چیزی بیشتر.»

این‌بار او حرفی برای چیدن نداشت. دستش شل شد. روبان از زیر انگشتش سر خورد و روی لبه میز صاف افتاد؛ خطِ تاخوردگیِ قدیمی‌اش وسط نقره ماند. رها از کنارش گذشت، نه شانه‌ای خورد، نه مکثی کرد. در راهرو، پیش از آن‌که به هال برگردد، گوشی‌اش یک بار دیگر لرزید. بدون نگاه‌کردن، دکمه خاموشی را فشرد و از روشنایی نیمه‌جان صفحه گذشت. روی لبه میز هدیه، کنار خرت‌وپرت معمولی و ظرف غذای سرد، پاکتِ بسته ماند و روبانِ پهن‌شده‌اش همان‌طور صاف ماند.