فقط من را جلوی همه خواست
«سینی را بالا نگه دار، نه خودت را.»
پروینخانم این را گفت و با همان دستِ پر از انگشتر، شانهی رعنا را نیمقدم عقب زد تا خط استقبال صاف بماند؛ خطی که از جلوی درِ باغ تا لبهی پیادهشدن ماشینها کشیده شده بود و هر کس در آن میایستاد، جلوی فامیل معنا پیدا میکرد. رعنا سینی چای را محکمتر گرفت. نعلبکیها از برخورد به هم صدای ریز و عصبی دادند. درست کنار او، دخترخالهی داماد را با بوسه و خنده به صف آوردند، اما وقتی عمهجانِ دیگری از ماشین پیاده شد، خوشامد از دو طرف باز شد و از کنار رعنا رد شد؛ انگار او بخشی از وسایل پذیرایی بود، نه کسی که باید دیده میشد.
هوا بوی گلِ مریم و اگزوزِ ماشینهای پشت در را با هم داشت. روی لبهی کانتر باریک کنار در، یک جعبهی غذای یکبارمصرف سرد مانده بود، کنار چند کلید و خودکار و برگهی تاخوردهی رانندهها. بند کارتِ رنگورورفتهی رعنا از زیر آستین مانتویش بیرون زده بود؛ یادگار روزهایی که در دفتر یکی از شرکتهای بخش انرژی برای امیرسام رفتوآمدهای بیصدا را جمع میکرد و هیچکس اسمش را بلند نمیگفت، فقط کارش را میخواست. امروز اما خانواده و فامیل باخبرند؛ همین، تحقیر را تیزتر میکرد. همه میدانستند او سال گذشته در بیمارستان، در جلسههای خواستگاری، در تمام گیرهای این وصلت کنار امیرسام بوده. فقط پروینخانم میخواست دانستنِ جمع بیشکل بماند.
رعنا هنوز ساکت بود که پروینخانم با لبخندِ میزبانی رو به دو زنِ تازهرسیده گفت: «چای را از دست ایشان بگیرید، دخترها داخل منتظرند.» بعد بیآنکه به رعنا نگاه کند، اضافه کرد: «تو همینجا بایست. نزدیک درِ اصلی نیا. رفتوآمد بههم میریزد.»
این اولین ترک بود؛ نه به خاطر حرف پروینخانم، به خاطر مکث کوتاه زن مسنتری که استکان را برنداشت. خانم تمدن، زنِ حاجرضا، ابرویش را بالا داد و به رعنا نگاه کرد، نه به سینی. «این همون خانمی نیست که جلسهی عقدِ محضری رو خودش جمع کرد؟» صدایش بلند نبود، اما نزدیکترینها شنیدند. پروینخانم لبخندش را نگه داشت. «نه عزیزم، امروز فقط کمک میکنه. شلوغیست.»
رعنا اینبار خودش یک قدم جابهجا شد، نه به جلو؛ سینی را دقیقاً وسط فاصلهی بین دو ستونِ ورودی گرفت، جایی که دور زدنش سختتر بود. این همان کاری بود که پروینخانم انتظارش را نداشت. حالا هر که میخواست نادیدهاش بگیرد، باید عمداً از کنار او کج میشد.
ماشینِ بعدی هنوز کامل نایستاده بود که مهتاب، دخترعموی داماد، با کفش پاشنهکوتاهش از پلهی باغ پایین دوید. شالش عقب رفته بود و نفسش تند بود. مستقیم به یکی از زنها گفت: «خاله، شما رعناجون رو نمیشناسید؟» بعد رو به پروینخانم، با لبخندِ بیادبانهای که فقط فامیل نزدیک جرأتش را دارد: «عجیب نیست کسی که نصف هماهنگی این عروسی را کرده، با سینی کنار رانندهها نگه داشته بشه؟»
قبل از اینکه پروینخانم جواب را جا بیندازد، حاجرضا که از تهِ صف رسیده بود، عصایش را یکبار به سنگفرش زد. «دختر، سینی را بده یکی دیگر. اینجا جای ایستادنِ تو نیست.» این دومین تأیید بود؛ کوتاه، خشک، بیاحساس، و به همین دلیل سنگین. چند سر ناگهان برگشت. یکی از پسرهای تشریفات که تا آن لحظه فقط درِ ماشین باز میکرد، دستش در هوا ماند. خوانش قبلیِ اتاقکِ ذهنِ جمع ترک برداشت؛ نه چون کسی توضیح داد، چون دو نفر پشت سر هم همان دروغ را پس زدند.
پروینخانم بلافاصله جلوی ترک را با نظمِ ظاهری گرفت. با صدایی که برای کنترل مهمانها تربیت شده بود، به پسر تشریفات گفت: «هیچکس جای خودش را عوض نکند. بزرگان دارند میرسند.» بعد سینی دیگری را از دست خدمتکار گرفت و آن را عمداً به دخترخالهی داماد داد. «استقبال با خانوادهی نزدیک انجام میشود.» واژهی «نزدیک» را کشید، نه برای روشن کردن چیزی، برای خفه کردن چیزی. بعد رو به رعنا، آرامتر اما زهرآگینتر: «تو اگر خیرخواهی، آبرو را به هم نزن. همینجا بمان و چای بچرخان.»
این دیگر توهین شخصی نبود؛ این حکمِ جایگاه بود. چند نفر از زنهای فامیل که تا لحظهای پیش کنجکاو بودند، صورتشان را به سمت امنتر برگرداندند. دو مرد جوانِ کنار در هم عقب کشیدند تا معلوم شود با میزباناند، نه با کسی که هنوز نامی برای ایستادنش داده نشده. رعنا گرمای سینی را در کف دستش حس میکرد. امیرسام هنوز نرسیده بود. همین غیبت، ابزار پروینخانم بود.
صدای بیسیم رانندهها، نور چراغِ جلوهایی که روی سنگفرش میلغزید، باز و بسته شدنِ درهای ماشین، همه چیز تندتر شد. خبر مثل برق از جلو به عقب پرید: ماشینِ حاجسید طاهر رسیده؛ مردی که حضورش فقط برای احترام نبود، برای اعلام وزنِ این وصلت بود. سرمایهگذار قدیمیِ حاجرضا، مردی که اگر دست داماد را میگرفت، فردا نصف تهران دربارهاش حرف میزد. پروینخانم فرصت را چنگ زد. شالش را مرتب کرد، جلوتر از همه رفت و با صدای روشن گفت: «همه کنار. اول خانوادهی داماد.»
ماشین مشکی دقیق جلوی خط توقف ایستاد. درِ عقب هنوز کامل باز نشده بود که پروینخانم دستش را دراز کرد، لبخندش کامل، کمرش نیمخم، و با صدایی که همه بشنوند گفت: «خوش آمدید، حاجآقا. باعث افتخار است. بفرمایید، داماد هم همینجا—»
اما حاجسید طاهر از ماشین بیرون نیامد. یک پا روی زمین گذاشت، نگاهش از روی صورتهای آمادهی استقبال رد شد و مستقیم روی رعنا نشست؛ روی زنِ ساکتی که با سینی چای کنار خطِ دریافت ایستاده بود و جمع سعی کرده بود او را جزو صحنه بخواند، نه صاحب صحنه. ابروهایش جمع شد. «خانم رعنا؟» صدایش آنقدر روشن بود که رانندهی ماشینِ پشت سر هم سرش را بیرون آورد.
پروینخانم برای یک نفس خشک شد. «ایشان… کمک میکنند، حاجآقا. بفرمایید داخل، بعد—»
«کمک؟» حاجسید طاهر دستش را از دستِ در جدا کرد و کامل ایستاد. «پس من اشتباه آمدهام؟» نگاهش هنوز از رعنا جدا نشده بود. «به من گفتند کسی که باید امروز اول سلامِ خانه را از من بگیرد، ایشان است.»
ضربه مستقیم بود. نه به دلِ رعنا؛ به نظمِ دروغی که پروینخانم با آن جلوی در ایستاده بود. یکی از زنهای مسن ناخودآگاه «یا ابوالفضل» را زیر لب گفت و عقب رفت. دخترخالهی داماد سینی دوم را پایین آورد. مهتاب یک قدم جلو آمد. پروینخانم لبخندش را با زحمت نگه داشت و کوشید با سرعت، جمله را از معنا خالی کند. «قربان، منظورشان احترام بوده. خب، ایشان هم زحمت کشیدهاند. ولی رسمِ استقبال—»
درِ ماشینِ دوم، درست پشت سر حاجسید طاهر، باز شد و امیرسام پیاده شد. کت تیرهاش گردِ راه گرفته بود، انگار از جلسهای مستقیم آمده باشد. نه به مادرش رفت، نه به حاجرضا. مستقیم نگاهش به رعنا خورد؛ بعد به سینی در دست او، بعد به جایی که او را نگه داشته بودند. همه مجبور شدند همین مسیر نگاه را ببینند.
پروینخانم تند گفت: «امیرسام، بیا اینجا. اول سلامِ بزرگترها. بعد—»
امیرسام حرکت نکرد. بهجایش حاجسید طاهر نیمقدم به سمت رعنا رفت. این همان لحظهای بود که دیگر نمیشد چیزی را پشت در، بعداً، خصوصی، درست کرد. راهِ ورود با بدنها، فاصلهها، دعوتها خوانده میشد. اگر حاجسید طاهر از کنار پروینخانم وارد میشد، دروغ تثبیت میشد. اگر از مسیر رعنا میگذشت، همهی آن صف از نو تعریف میشد.
پروینخانم آخرین حرکت حفاظتیاش را کرد؛ تیز و علنی. دستش را به سمت رعنا دراز کرد، نه برای نوازش، برای پسزدن. «تو سینی را بده و برو داخلِ خانمها. اینجا جای اعلام کردن چیزی نیست.»
همانجا رعنا سینی را متوقف کرد.
صداهای ریزِ فنجانها که تا آن لحظه از لرزشِ دست و رفتوآمد میآمد، یکباره روی هوا ماند. او سینی را از خطِ چرخاندنِ چای به خطِ بستنِ راه آورد، شانههایش را صاف کرد و برای اولین بار صدایش را بلند کرد؛ نه جیغ، نه خواهش، فقط آنقدر که پیر و جوان، راننده و فامیل، همه بشنوند.
«هست، پروینخانم. دقیقاً اینجا جای اعلام کردنش است.» نگاهش از صورت پروینخانم رد شد و به حاجسید طاهر و بعد به امیرسام رسید. «من مهمانِ اجارهایِ این در نیستم که با سینی پنهانم کنید. من زنی هستم که خانواده و فامیل باخبرند برای این خانه انتخاب شدهام. اگر قرار است کسی وارد این وصلت بشود، از کنار من رد نمیشود؛ به من سلام میدهد.»
ضربه اول، آشکار و بیبرگشت، روی صورت پروینخانم نشست؛ نه سیلی، بدتر، قطع شدنِ اختیارِ کلام در برابر جمع. دهانش باز ماند، اما جملهی آمادهاش بیرون نیامد. همین مکث، همین جا ماندنِ دستِ درازش در هوا، آسیبِ دیدهشدنی بود.
ضربه دوم را قدرت زد. حاجسید طاهر بدون نگاه کردن به پروینخانم، کف دستش را روی سینه گذاشت و سرش را به سمت رعنا خم کرد. «سلام بر شما، خانم رعنا.» بعد دستش را از رعنا به سمت امیرسام چرخاند، نه به عنوان معرفی، به عنوان تأیید. «من برای تبریک به شما دو نفر آمدهام.»
این دیگر تفسیر نبود؛ جابهجاییِ علنیِ محورِ دریافت بود. مردی که همه برای گرفتنِ وزنش صف کشیده بودند، سلامش را از مسیر رعنا گذراند. پسر تشریفات ناخودآگاه راه را از جلوی پروینخانم خالی کرد. یکی از عکاسها که لنزش روی حاجسید طاهر قفل بود، زاویهاش را عوض کرد تا رعنا در قاب بیفتد. دخترخالهی داماد سینی دوم را به اولین خدمتکار داد و خودش عقب رفت.
پروینخانم رنگش را باخت، اما هنوز خواست خودش را جمع کند. «حاجآقا، شما در جریانِ بعضی ظرایف نیستید. هنوز—»
این بار امیرسام وارد شد، اما نه برای توضیح نرم. صدایش سرد و کوتاه بود. «مادر، کافی است.» او به رعنا نزدیک نشد؛ فقط کنار خطی ایستاد که رعنا با سینی بسته بود، و همین ایستادن سمتها را علنی کرد. «چیزی که هنوز مانده بود، احترامِ جلوی جمع بود. رعنا خودش همین الآن گرفتش.»
این سومین ضربه، فروریختنِ ثباتِ طرف مقابل بود. پروینخانم دیگر نمیتوانست همزمان هم میزبانِ مسلط بماند و هم مادرِ معترض. اگر عقب میکشید، باخته بود؛ اگر ادامه میداد، در برابر حاجسید طاهر و حاجرضا میسوخت. دستش را پایین آورد، اما آنقدر تند که النگویش به هم خورد. یکی از زنهایی که تا آن لحظه کنار او میایستاد، نیمقدم از پهلویش کنار رفت تا مسیرِ حاجسید طاهر به رعنا باز بماند. این کنار رفتن از هر جملهای رسواتر بود.
رعنا هنوز سینی را نگه داشته بود. استکانهای کمر باریک با کمربندِ طلایی دورشان در نور چراغِ ماشینها میدرخشیدند. او از موضعش کوتاه نیامد. «چای را میگردانم چون صاحبخانهام، نه چون پنهانکردنیام.» بعد مستقیم به پسر تشریفات گفت: «راهِ مهمانها را از این سمت باز کن.» فرمان را طوری داد که انگار همیشه حقِ دادنش را داشته. پسرک بیاختیار همان کار را کرد.
حاجرضا که تا آن لحظه فقط تماشا کرده بود، عصایش را اینبار آرامتر روی زمین گذاشت و به رانندهها اشاره کرد ماشینِ بعدی جلو بیاید. همین اشاره کافی بود تا بقیه بفهمند کدام نظم مانده و کدام نظم ریخته. مهتاب با یک حرکت، جعبهی غذای سرد مانده را از روی کانتر کنار زد تا جا باز شود. زنهایی که چند دقیقه پیش چای را از دست رعنا نگرفته بودند، حالا بیآنکه کلمهای بگویند برای رد شدن منتظر اشارهی او ماندند.
پروینخانم آخرین تیرش را هم باخته بود. خواست چیزی بگوید، اما صدایش از گلوی خشکشدهاش صاف بیرون نیامد. عکاس، بیملاحظه، فلاش زد. نور، لحظهای صورتِ پروینخانم را در همان حالِ نیمهگفته روشن کرد؛ زنی که میخواست دیگری را پشت سینی نگه دارد و حالا خودش پشت صف مانده بود.
رعنا از جلوی در اصلی نچرخید. سینی را در دست نگه داشت و از لاین باریکِ خدمات کنار ستون پیچید؛ همان مسیر کمارزشی که چند دقیقه پیش برای تبعیدش تعیین شده بود. فقط حالا پیش از پیچ، مردم خودشان کنار میرفتند. شانهها جمع میشد، دامنها و کتها به دیوار نزدیک میشد، و راه برای او باز میماند. سر پیچِ لاین، سینی در دست رعنا صاف شد و فنجانها از لرزیدن ایستادند.