همه شرط باختش را بسته بودند
لیلا خانم دستش را جلوی سینهٔ نفس گرفت و همانطور که مهمانها از کنارشان به طبقهٔ بالا میرفتند گفت: «نه عزیزم، بالا برای فامیل درجهیکه. شما همین پایین کنار میز چای راحتتری.»
صدای قاشق به استکان از پایین میآمد، بوی هل و برنج داغ در راهپله مانده بود و پاگرد باریک، مثل گلوگاه، هرکس را مجبور میکرد موقع رد شدن نگاهش را روی آن دو نگه دارد. نفس یک ظرف کوچک شیرینی در دست داشت که عمه پروین ده دقیقه قبل به او سپرده بود تا بالا ببرد. لیلا خانم ظرف را هم از دستش نگرفت؛ فقط راه را بست، طوری که انگار ادب را رعایت کرده، اما حکم را هم داده. پشت سر لیلا خانم، دو مرد از همکاران قدیمی خانواده در بخش انرژی آهستهتر شدند. یکیشان حامد را با آرنج زد. هر دو طوری نگاه کردند که یعنی خب، معلوم بود.
نفس ظرف را پایین نیاورد. گفت: «عمه پروین گفت این را برای سفرهٔ بالاست.»
لیلا خانم لبخند کشداری زد، از آن لبخندهایی که بیشتر از حرف، جای آدم را نشان میدهد. «عمه پروین به همه کار میسپره. دلیل نمیشه هرکسی بره هرجا. خانواده و فامیل باخبرند، بله، ولی باخبر بودن با جا داشتن توی جمع بزرگترها فرق داره. هنوز چیزی قطعی نشده که بخوای مستقیم بری بالا بنشینی.»
دو دخترعموی داماد که از پله بالا میرفتند، سرعتشان را کم کردند و روسریهایشان را مرتب کردند تا مکثشان طبیعی به نظر برسد. یکی زیر لب به دیگری گفت: «گفتم که.» روی میز چای پایین، یک استکان مدتها بود مانده و رویش پوست بسته بود؛ سینیکش آن را برداشت و دوباره گذاشت، چون چشمش هم به پاگرد بود. نفس سرش را بالا نگه داشت. هیچ توضیحی نداد. فقط یک پله بالاتر رفت. این همان حرکت کوچکی بود که لیلا خانم انتظارش را نداشت.
لیلا خانم ناچار شد خودش هم یک پله جلو بیاید و صدا را کمی بلندتر کند. «نفس جان، اصرار نکن. بالا جای معرفیهای روشنه. بزرگترها نشستن. آبروداری داریم. از بیرون که کسی نمیفهمه تو اینقدر رفتوآمد داشتی. میبینن اسم نداری، نسبت نداری، باز هم داری خودتو میرسونی وسط.»
«اسم ندارم؟» نفس این را آرام گفت، اما طوری که روی سنگ پاگرد برگشت و به گوش سه نفر دیگر هم رسید که در میانهٔ پله گیر کرده بودند.
لیلا خانم بلافاصله رو به همان شاهدها کرد، نه به نفس. «من دارم ترتیب را نگه میدارم. امشب شب شلوغیه. هرکسی باید جای خودش را بدونه. مخصوصاً وقتی هنوز تایید خانواده مانده. ما که نمیتونیم چون کسی چند ماه زحمت کشیده برای کانال فروش عروس، یکباره ببریمش وسط مجلس بالا. بالا جای آدمهای خودمونه.»
اینبار ضربه را با دقت زده بود. چند ماهی که نفس برای فروشهای پخش زندهٔ مزون عروس جان کنده بود، همان چیزی بود که همه میدانستند اما کسی دوست نداشت به رسمیت بشناسد؛ مخصوصاً وقتی باعث شده بود کامران، پسر خالهٔ داماد، از آن برج شیشهای در منطقهٔ نوساز تهران وقت بگذارد و خودش در بستهبندی، ارسال و جواب دادن به مشتریها کنار نفس بایستد. کار نفس دیده شده بود، اما نه در حدی که جایش را در فامیل بالا ببرد. لیلا خانم داشت همان را به صورتش میکوبید: زحمت کشیدهای، بله؛ اما زحمت تو را برای کار میخواهند، نه برای نام.
حامد که نیمطبقه پایینتر ایستاده بود و هنوز کت رسمیاش را کامل نبسته بود، سرفهای کرد و گفت: «لیلا خانم، شاید بذارین—»
لیلا خانم بدون اینکه نگاهش کند، دست آزادش را کمی تکان داد. «حامد جان، شما لطفاً راه بدین مهمانها رد شن.» همین یک جمله کافی بود تا او هم ساکت شود؛ نه از احترام، از حسابگری. کسی دلش نمیخواست در پاگرد وسط مراسم طرف اشتباه بایستد.
نفس ظرف شیرینی را به نردهٔ آهنی تکیه داد، انگار که تازه دستهایش را برای کار اصلی آزاد کرده باشد. گوشیاش در کف دستش روشن شد و خاموش؛ نوری کوتاه، پنهان و پایین، نه برای نشان دادن چیزی، فقط برای یک نگاه. بعد سرش را بالا آورد و مستقیم به لیلا خانم گفت: «شما را چه کسی گذاشته که انتخاب کامران را رد کنید؟»
پاگرد همانجا قفل شد. نه سکوت افتاد، نه هیاهو خوابید؛ بدتر از آن، همهچیز نیمهکاره ماند. مردی که از بالا میآمد، کفشش را روی لبهٔ پله نگه داشت. دخترعموها دیگر حتی تظاهر هم نکردند که عجله دارند. حامد کت را رها کرد. سؤال از آن جنس نبود که بشود با لبخند جمعش کرد. لیلا خانم اگر میگفت من بزرگترم، یعنی خودش اعتراف کرده بود که دارد بهجای صاحب تصمیم حکم میدهد. اگر میگفت کسی نگذاشته، فقط دارم نظم را نگه میدارم، همه دیده بودند که این نظم دقیقاً جلوی یک نفر سفت شده.
لبخندش جمع شد. «بحث رد کردن نیست. من دارم حرمت مجلس را نگه میدارم.»
نفس تکان نخورد. «اسم کسی که به شما حق داده جای او جواب بدهید را بگویید.»
لیلا خانم این بار نگاهش لغزید؛ اول به بالا، سمت طبقهٔ دوم که صدای دف و خنده از پشت در نیمهباز سالن زنانه میآمد، بعد به پایین، سمت میز چای و عمه پروین که تازه متوجه مکث راهپله شده بود و با ابروهای درهم بالا را نگاه میکرد. گیر کرده بود؛ بدترین جای ممکن، وسط پاگردی که نه میشد عقب رفت نه جلو. دو زن سالخورده که از بستگان نزدیک عروس بودند، به جای عبور، دست به نرده گرفتند و ماندند. یکی آهسته گفت: «اگر قرار نبود، از اول نمیآمد اینهمه توی کارهایش.» دیگری چیزی نگفت، فقط به لیلا خانم نگاه کرد؛ نه همدل، نه حامی، فقط منتظرِ جواب.
لیلا خانم سفتتر ایستاد، انگار اگر بدنش را بزرگتر کند، اختیار هم برمیگردد. «پسرها هزار حرف میزنن. مجلس با حرف پیش نمیره. اینجا بزرگتر دارد. هنوز رسمیت ندارد. هنوز حلقهای، عقدی، نشاندنیای در کار نیست که شما بخوای از پلهٔ بالا حق بگیری.»
اینبار تحقیر را عمداً پخش کرد، تا شاهدها دوباره به همان خوانش قبلی برگردند. اما خودش با این جمله یک قدم بیش از حد رفته بود؛ چون حالا روشن گفته بود که موضوع نه نظم مجلس، که بستن راهِ جایگاه است. عمه پروین از پایین صدایش زد: «لیلا! چرا راه بسته شده؟» لیلا خانم جواب نداد. نمیتوانست سر برگرداند، چون برگرداندن سر یعنی عقبنشینی، و ماندن هم یعنی زیر سؤال بودن.
نفس خم شد، ظرف شیرینی را از روی نرده برداشت و یکراست روی آخرین پلهٔ پاگرد گذاشت؛ درست در مرز بالا و پایین. بعد همانجا ایستاد، نه پایین، نه کناررفته. «پس تا وقتی خودش نیامده، شما به جای او تصمیم میگیرید که من کجا بایستم؟ همین را جلوی همه بگویید.»
صدای قدمهای تند از بالا پیچید. اول سایهٔ کت سرمهای کامران روی دیوار لکدار کنار آینهٔ آسانسور افتاد، بعد خودش در پیچ راهپله پیدا شد. صورتش هنوز از رفتوآمد و جواب دادن به مهمانها گرم بود، اما وقتی لیلا خانم را دید که راه را بسته و نفس را روی مرز پاگرد نگه داشته، گرمای صورتش سرد شد. از آن سردیهایی که نه بلند است نه پنهان. پشت سرش یکی از داییها میآمد و یک پسر نوجوان سینی خرما دستش بود.
لیلا خانم فوراً صدایش را نرم کرد. «کامران جان، من فقط—»
کامران پایین نیامد که کنار مادرش بایستد؛ همان بالا، یک پله بالاتر از هر دو، توقف کرد و نگاهش را از او به ظرف شیرینی، از ظرف به دست خالی نفس برد. «فقط چه؟»
لیلا خانم انگار هنوز امیدوار بود با لحن آبرودار جمعش کند. «فقط گفتم پایین راحتتره. هنوز وقتش نیست که—»
نفس حرف او را نبرید. سرش را کمی چرخاند و همان سؤال را این بار رو به کامران تکرار کرد، بیآنکه صدا را بالا ببرد: «انتخاب تو را چه کسی حق دارد رد کند؟»
این جمله دیگر برای گیر انداختن لیلا خانم نبود؛ برای وادار کردن صاحب تصمیم به ایستادن بود. دایی که پشت کامران بود، ابرو بالا داد و یک پله عقب ایستاد. پسر نوجوان سینی خرما را جمعتر گرفت تا به کسی نخورد. راهپله، که تا یک دقیقه پیش محل عبور بود، حالا شکل میدان گرفته بود.
کامران یک قدم پایین آمد. بعد یک قدم دیگر. از کنار مادرش رد نشد؛ رسید درست روبهروی نفس و دستش را دراز کرد، نه پنهانی، نه با مکثی که بشود به هزار جور معنیاش کرد. ظرف شیرینی را از دست نفس گرفت، چرخید و آن را به پسر نوجوان داد. «این را ببر بالا، کنار سفرهٔ خودم.»
«کامران—» صدای لیلا خانم تیز شد.
او همانجا، در پاگرد، رو به بالا و پایین راهپله، رو به عمه پروین، دایی، دخترعموها، همکاران بخش انرژی که هنوز وانمود میکردند از روی ادب ایستادهاند، گفت: «همه بشنون. نفس مهمانِ کنار سفره نیست.»
لیلا خانم خواست چیزی بگوید، اما کلماتش روی هم خورد. فقط «منظورم این نبود» از دهانش بیرون آمد، آن هم دیر.
کامران ادامه داد: «او انتخاب من است. هرکس برای ورودش، جای ایستادنش، یا سلامی که باید بگیرد مانع بگذارد، یعنی جلوی من ایستاده. از امشب، اگر اسم میخواهید، با اسم من صدایش کنید.»
ضربهٔ اصلی همینجا نشست؛ نه چون حرف عاشقانهای بود، چون دستور خوانش جمع را عوض کرد. یکی از دخترعموها بیاختیار نیمقدم کنار رفت. مردی که روی پله مانده بود، راه را خالی کرد. عمه پروین از پایین، بدون اینکه خودش بالا بیاید، رو به خدمه گفت: «چای مخصوص را برای بالا ببرید.» و این یعنی پذیراییِ لایهٔ بالا دیگر دربارهٔ این مرز دعوا نداشت. لیلا خانم دستش هنوز نیمهبالا مانده بود، بیفایده و بیجا؛ دقیقاً همان دستی که اول راه را بسته بود.
اما او باز هم آخرین تلاشش را کرد؛ از آن تلاشهایی که وقتی اقتدار دارد میریزد، آدم به خودِ آداب میچسبد. «اینجوری جلوی مردم حرف نمیزنن. حرمت—»
نفس این بار خودش حرکت آخر را زد. از کنار دست نیمهبالای لیلا خانم رد شد، نه با تنه زدن، نه با معذرت. درست از همان شکافی که یک لحظه قبل وجود نداشت. به پلهٔ بالا رسید، ایستاد و رو به پایین، طوری که همه ببینند جای ایستادنش را خودش اشغال کرده، گفت: «حرمت را من از کسی که دعوتم کرده میگیرم، نه از کسی که میخواهد جایش را قرض بگیرد.»
رنگ صورت لیلا خانم عوض شد؛ نه سرخ شد، نه سفید، فقط آن آرایشِ بینقص روی گونههایش ناگهان مصنوعیتر به نظر رسید. دایی نگاهش را از او دزدید. حامد که پایین مانده بود، سرش را کوتاه خم کرد؛ نه سلام، نه تبریک، فقط یک تصحیح فوری در رفتار. همکاران بخش انرژی دیگر نگاه تماشاگر نداشتند؛ آن نوع احتیاطی را پیدا کرده بودند که آدمها در برابر جایگاه قطعی میگیرند.
کامران دستش را به سمت راهروی بالایی باز کرد؛ نه مثل کسی که خواهش میکند، مثل کسی که جا را مشخص میکند. «بیا بالا، نفس. کنار من.»
این یک دعوت ساده نبود. راهرو باریک کنار سالن، که تا لحظهای پیش با رفتوآمد زنها و دخترها بسته و پر بود، ناگهان باز شد. یکی روسریاش را جمع کرد و به دیوار چسبید، دیگری سینی میوه را عقب کشید، پسر نوجوان خودش را به نردهها مالاند تا جا باز شود. خودِ مسیر عوض شد؛ جمع همان کاری را کرد که پیشتر برای او نمیکرد: کنار رفت.
نفس بالا رفت. نه تند، نه با سر پایین. وقتی به همسطح کامران رسید، او خواست همراهش وارد سالن شود، اما نفس نرفت. برگشت و در آستانهٔ راهروی کناری، همانجا که از پاگرد به یک پیچ باریک میرسید و دیوار بوی رنگ تازه میداد، ایستاد. این آخرین جا بود که هنوز صدای پایین و بالا با هم میپیچید. گفت: «اگر کسی دنبال من بود، میداند کجا بایستد.»
بعد در پیچ راهروی کنار پاگرد قدم گذاشت. مسیر دورش خالی مانده بود. از پشت سر، صداها به دیوار خوردند و برگشتند: «نفس خانم—» «نفس—» «راه را باز کنید…» و همان پژواکِ شکسته در پیچ راهرو ماند و افتاد.