اول به او خندیدند #3
رها هنوز از تاکسی پیاده کامل نشده بود که مرد دمِ در، کارتهای اسم را روی میز شیشهای جابهجا کرد و گفت: «نه خانم، شما داخل حلقه اصلی مهمانها نیستید. اسمتون رفته بخش پشتی.» همانجا، زیر سایهبان کرمرنگ حیاط، تابلوی کوچکِ برنامه را هم چرخاندند؛ روبهروی «معرفی پروژه بازآفرینی نیروگاه خورشیدی» دیگر اسم رها نبود، اسم پسر جوانی نشسته بود که حتی بند کرواتش کج بود. عمه فرزانه با استکان چای دستسوختهاش از کنار میز رد شد و فقط مکث کرد؛ حلقه کمرنگ چای روی نعلبکی مانده بود، انگار کسی از وسط حرف بلندش کرده باشد. دردِ این لحظه برای رها فقط یک نوبت حرفزدن نبود. شش ماه کار بیوقفه بود، شبهایی که کلید دفتر را دیرتر از همه پس داده بود، و اینکه خانواده و فامیل باخبرند او با یاسمن، دختر صاحبخانه، در آستانه رسمی شدناند. حالا کاظمی داشت با یک جابهجایی تمیز، هم کارش را میدزدید، هم جای ایستادنش را.
رها کیفش را محکمتر گرفت، نه عقب رفت نه صدایش را بالا برد. از کنار صف مهمانها رد شد و بیآنکه اجازه بخواهد، درست کنار میز برنامه ایستاد. با دو انگشت، کارت اسم خودش را از لای کارتهای اضافی بیرون کشید؛ گوشهاش تا خورده بود، انگار با عجله زیر بقیه پنهانش کرده باشند. گفت: «پس حذف نشده. فقط قايمش کرده بودید.» کاظمی که از پلههای سنگی ایوان پایین میآمد، لبخند آمادهاش را برای چند مدیر بخش انرژی و دو سه نفر از اقوام نگه داشت و به مرد دم در گفت: «خانم رها امروز مهمان خانوادهان. بخش فنی رو آقای بابک جمع میکنه.» آن «خانم» را جوری گفت که انگار رها منشی موقت باشد. رها کارت را روی میز نگذاشت. داخل کیفش سراند و رفت تا کنار حوض، جایی که همه از چند زاویه میتوانستند ببینندش.
در میانه همهمه خوشامدگویی، بابک را پشت میکروفن بردند. بلندگو یک سوت ریز کشید. یاسمن از لبه ایوان پایین نیامد؛ کنار مادرش مانده بود، اما نگاهش روی رها گیر داشت. بابک لبخند زد، ریموت را بالا گرفت، اسلاید اول را انداخت و همانجا اولین ترک در نظم مرتب کاظمی باز شد. روی پرده، بهجای نقشه فاز دوم، نسخه پیشنویس بالا آمد؛ هنوز گوشهاش نوشته بود «بازنگری نشده». بابک زیر لب چیزی گفت، اسلاید عوض نشد، بعد با دستپاچگی رو به جمع کرد و درباره ظرفیت تولید، عدد فاز آزمایشی را خواند؛ عددی که نصف ظرفیت واقعی بود. دو نفر از مدیرها سر بلند کردند. یکیشان ابرو بالا انداخت. رها آنقدر نزدیک بود که ببیند انگشت بابک روی دکمه اشتباه میلرزد.
کاظمی با عجله جلو رفت و خواست با شوخی جمعش کند. «اینها جزئیات داخلیه، اصل طرح مهمه.» اما از پشت میز چای، مهندس نادری که در بخش انرژی اسمش وزن داشت، صدایش را بلند کرد: «جزئیات داخلی؟ شما قرار بود امروز برای سرمایهگذارها و خانواده میزبان، نسخه نهایی را نشان بدهید.» کاظمی به سمت او خم شد و گفت: «نسخه نهایی هست، فقط فایل—» رها همانجا، از کنار حوض، بدون حرکت اضافه گفت: «اگر نسخه نهایی دست شماست، بفرمایید نسبت بازیافت آب در فاز دوم چقدر بسته شده؟» صدا بلند نبود، اما صاف بود؛ آنقدر صاف که چند سر یکجا برگشت.
کاظمی روی همان پلهای که ایستاده بود، یک لحظه ماند. بعد خندید؛ از آن خندههایی که آدم برای خریدن وقت میکند. «خانم رها، الان وقت سوال تخصصی نیست.» رها نگاهش را از او برنداشت. «وقت معرفی پروژه هست. سوال تخصصی از معرفی پروژه جداست؟» جمع، هنوز ساکتِ کامل نشده بود، اما آن موج مطمئن اول شکست. بابک ریموت را پایین آورد. مرد دمِ در که چند دقیقه پیش راهش را بسته بود، حالا دیگر به کارتها دست نمیزد.
کاظمی سعی کرد با همان لحن میزبانوار، او را دوباره کوچک کند. «شما زحمت کشیدید، کسی منکر نیست. اما مسئول ارائه را شرکت تعیین میکند.» رها یک قدم جلو آمد، تا لبه سنگی حلقه بازِ حیاط. «شرکت؟ خوب. بگویید چه کسی محاسبه بازگشت سرمایه را امضا کرده؟ شما؟» این بار سؤال را به او پس داد، نه برای فهمیدن، برای نشاندادن. کاظمی جواب نداد. فقط گفت: «لازم نیست اینجا...» رها برید: «اگر لازم نیست، چرا اسم من را از برنامه برداشتید؟ اگر من فقط مهمان خانوادهام، پس چرا فایلِ نهایی هنوز بدون امضای من روی پرده نمینشیند؟»
صدای زمزمه از میزهای کناری کش آمد؛ نه به شکل شلوغی، به شکل فاصله. عمه فرزانه استکانش را پایین گذاشت و دیگر به یاسمن چیزی نگفت. مهندس نادری از کنار دو مدیر جوان رد شد، مستقیم از میان حلقه باز مهمانها گذشت و ایستاد روبهروی رها، نه کنار کاظمی. این جابهجایی، خودش از هر جواب بلندتری دردناکتر بود. مردی با آن سن و اعتبار، وسط نامزدی خانوادگی-کاری، مسیرش را عوض کرده بود و انتخابش را جلوی همه نشان میداد. نادری به رها گفت: «محاسبه را شما بستهاید؟» رها کوتاه گفت: «از مدل مالی تا بازیافت آب و اتصال شبکه، بله.» نادری دستش را بهسوی میکروفن دراز نکرد؛ بهسوی او دراز کرد. «پس توضیح را شما بدهید.»
کاظمی سریعتر از همه تکان خورد. از پله پایین پرید و دستش را روی پایه میکروفن گذاشت. «ببخشید، ترتیب مراسم بههم نریزد. اول حلقهگذاری، بعد بخش کاری.» این دیگر پنهانکاری نبود؛ سدِ علنی بود. چند نفر از اقوام به خاطر کلمه حلقهگذاری سر چرخاندند. او داشت عمداً کار را با آبروی خانوادگی قفل میکرد، تا اگر رها پافشاری کند، پررو به نظر برسد. یاسمن بالاخره از ایوان پایین آمد، اما تا لبه فرش حیاط بیشتر نیامد؛ همان فاصله رسمی را نگه داشت. رها دید دست مادر یاسمن روی آستین دخترش مانده، یعنی همه چیز دارد جلوی خانه و فامیل خوانده میشود.
بابک، که رنگش پریده بود، آرام گفت: «فایل روی لپتاپ باز نمیشه...» کاظمی با خشم زیر دندان جوابش را داد، اما همان خشم هم شنیده شد. رها کیفش را باز کرد. نور صفحه گوشی در کف دستش روشن شد، پایین و بیادعا؛ نه برای نمایش، برای یک حرکت دقیق. از پله اول ایوان بالا رفت و روبهروی کاظمی ایستاد. نه چسبیده، نه دور؛ همان فاصلهای که در این خانه معنی داشت. گفت: «شما میخواهید ترتیب مراسم حفظ شود؟ خیلی خوب. ترتیب را روشن کنیم.» و پیش از آنکه او میکروفن را عقب بکشد، پایه را با یک دست چرخاند طرف خودش.
کاظمی گفت: «شما اجازه ندارید—» رها میکروفن را گرفت و جمله او را برید: «دارم اعلام میکنم پرونده این پروژه در شرکت، با نام من ثبت شده و تا امضای من، هیچ نسخهای برای معرفی نهایی اعتبار ندارد.» صدایش در حیاط پیچید، نه بلندتر از حد لازم، اما آنقدر واضح که راه فرار نگذارد. «هر عددی که بدون من خوانده شده، پیشنویس بوده. و از این لحظه، ارائه رسمی را من انجام میدهم. اگر کسی تردید دارد، همینجا از آقای کاظمی بپرسد چرا اسم صاحب پرونده را از برنامه حذف کرده بود.»
ضربه اول همانجا نشست: دست کاظمی هنوز روی پایه میکروفن بود و حالا برای همه شبیه دستِ کسی دیده میشد که دارد جلوی صاحبِ حرف را میگیرد. او فوراً دستش را پس کشید، اما دیر شده بود. ضربه دوم بیرحمتر بود: بابک دو قدم عقب رفت و ریموت را، بدون نگاهکردن به کاظمی، به رها داد. این انتقال کوچک، در آن حلقه باز حیاط، مثل واگذاری مهر دفتر بود. ضربه سوم از خود کاظمی درآمد؛ خواست چیزی بگوید، اما دهانش خشک مانده بود و بهجای جمله کامل فقط گفت: «این... این روال—» و همان ناتمامی، بیشتر از هر سکوتی او را خالی کرد.
رها ادامه داد، نه با دفاع، با مالکیت. «نسخه نهایی روی حافظه من است. نسبت بازیافت آب در فاز دوم، سیوهشت درصد بسته شده، نه نوزده. دوره بازگشت سرمایه چهار سال و هشت ماه است، نه عددی که از روی پیشنویس خوانده شد. و چون امروز اینجا هم فامیل حضور دارد هم همکار، لازم است روشن باشد: من در این خانه، مهمانِ پشتِ پرده نیستم؛ در این پروژه هم نیروی پشتی نیستم.» بعد رو به میز برنامه، همان جایی که اول تحقیر شروع شده بود، گفت: «کارت را برگردانید سر جایش.»
مرد دمِ در مثل کسی که تازه متوجه دست خودش شده باشد، از جا کَند و به سمت میز شیشهای رفت. کارتها زیر انگشتش سُر خوردند. استکان رهاشده روی میز چای، پوست نازکی روی سطحش بسته بود. عمه فرزانه جلو آمد و بیآنکه به کاظمی نگاه کند، نعلبکی را کنار زد تا روی تابلوی برنامه جا باز شود. رها ریموت را زد؛ این بار اسلاید درست بالا آمد: نقشه نهایی، با نام او پایین صفحه. نه مدرک مخفی، نه پروندهگردانیِ کشدار؛ فقط همان چیزی که باید از اول میدیدند، حالا در جای درست ایستاده بود. کاظمی دیگر کنار میکروفن نبود؛ نیمقدم عقبتر، بیرون از مرکز حلقه، در جایی که آدمها میایستند وقتی دیگر کسی جهت را از آنها نمیپرسد.
یاسمن همانطور در مرز فرش و سنگ ایستاده بود. نه نزدیک آمد، نه چیزی گفت. اما مادرش دستش را از آستین او برداشت. همین هم در این جمع کم نبود. رها سرش را فقط یک بار، کوتاه، به سمت ایوان چرخاند؛ نه برای گرفتن دلگرمی، برای اینکه نشان بدهد فاصلهها را خودش میفهمد و از آن نمیترسد. بعد دوباره رو به جمع کرد و گفت: «معرفی را شروع میکنم. هر کس درباره اعتبار ارائه سؤال دارد، الان بپرسد؛ بعد از این، من پاسخگویم.» این دیگر حرفزدن نبود؛ گرفتن اتاق بود، آن هم در حیاط خانهای که چند دقیقه پیش راهش را بسته بودند.
روی لبه سایهبان، باد عصر پارچه را یک بند انگشت بالا زد. نور از شکافش گذشت و بعد آرام برگشت. سایه حیاط، که با هجوم آدمها عقب رفته بود، دوباره روی حلقه باز سنگفرش سُرید و زیر لبه سایهبان نشست؛ همانجا که رها میکروفن را با هر دو دست ثابت نگه داشته بود.