Fast Fiction

ردیف من هرگز بسته نشد

سینی از لبه‌ی دست رها سر می‌خورد که مهتاب بدون نگاه کردن گفت: «اون ردیف استکان‌ها رو ببر اتاق پذیرایی، بعدش هم لطفاً برو از آشپزخونه قندان بیار. این‌جا جا کمه.» رها سینی را محکم‌تر گرفت؛ بند کفشش از صبح شل بود و پشت زانویش از رفت‌وآمد مترو و تاکسی خشک شده بود. از آسانسورِ لکه‌دار تا طبقه‌ی ششم، خودش را در آن آینه‌ی چرک فقط به اندازه‌ی یک سایه دیده بود؛ مانتوی سرمه‌ای‌اش چروکِ آخرِ یک روز دانشگاه و بعدِ شیفت کتابخانه را روی شانه نگه داشته بود. با این‌همه، استکان‌ها را یکی‌یکی بی‌صدا چید. کنار یخچال، روی یک تکه کاغذ کوچک که با چسب به دیوار زده بودند، سه اسم برای سینی‌های شام نوشته شده بود. اسم او نبود.

از هال صدای خنده‌ی مردانه آمد؛ بوی برنج زعفرانی و هل در خانه پیچیده بود. نامزدی رسمی نبود، اما چیزی از همان جنس بود: بعد از دفاع پایان‌نامه‌ی آراد، دو خانواده و چند فامیل نزدیک آمده بودند که ببینند «اوضاع جدی هست یا نه». خانواده و فامیل باخبرند، اما باخبر بودن تا تأیید، راه باریکی داشت؛ راهی که زن‌های خانه با جای نشستن و ترتیب تعارف پهنش می‌کردند یا می‌بستند. رها این را از نگاه‌های روزهای قبل فهمیده بود، نه از حرف صریح. امروز هم از صبح مرخصی گرفته، جعبه‌ی غذای سردش را تا نیمه خورده و بعد کنار سینک جا گذاشته بود تا به‌وقت برسد. حالا انگار فقط برای رسیدنِ به‌موقعِ چای‌ها لازم بود.

خاله نسرین از پشت پرده‌ی نازک بین هال زنانه و پذیرایی سر بیرون آورد و آهسته گفت: «رها جان، تو فعلاً همین‌جا باش عزیزم. اول بزرگ‌ترها می‌شینن.» عزیزم را طوری گفت که بیشتر شبیه جدا کردن بود. بعد، همان دستی که به رها اشاره کرده بود، به دخترخاله‌ی مهتاب اشاره کرد که کنار پنجره روی صندلیِ خالی بنشیند؛ صندلی‌ای که رها وقتی وارد شده بود، کیفش را یک لحظه روی آن گذاشته بود. رها کیف را برداشت، بندش را روی مچ پیچاند و فقط سر تکان داد. هیچ نگفت. سینی را چرخاند و از در باریک آشپزخانه بیرون نرفت.

مهتاب پشت میز چای خم شد و زیرلب، جوری که فقط رها بشنود، گفت: «به دل نگیر. هنوز رسمی نشده. باید رعایت کرد.» بعد قاشق نقره‌ای را در نعلبکی گذاشت و همان‌جا، کنار بقیه‌ی سینی‌ها، یک سینی اضافه را که رها از پایین آورده بود، به سمت لبه هل داد؛ انگار آن هم موقت است و هر لحظه می‌شود برداشتش. این‌بار رها فقط دستش را عقب کشید. قندان را نیاورد. رفت کنار پنجره‌ی کوچک آشپزخانه، جایی که شیشه‌اش بخار کرده بود، و گوشی‌اش را کف دست روشن نگه داشت بی‌آنکه به کسی پیام بدهد. نور سرد صفحه روی انگشت‌هایش افتاد و خاموش شد.

آراد وقتی برای آوردن بطری‌های دوغ به آشپزخانه آمد، اول متوجه سکوت شد نه رها را. بعد چشمش به سینیِ لب‌پریده افتاد که هنوز خالی مانده بود و به کاغذ اسامی روی دیوار. «این یکی چرا اسم نداره؟» پرسشش کوتاه بود، اما در آشپزخانه‌ی تنگ جا گرفت. مهتاب از پشتش جواب داد: «برای احتیاطه. شاید لازم نشه.» احتیاط را با لبخندی گفت که مخصوص وقتی بود که می‌خواست هم مودب باشد هم حکم بدهد.

رها چیزی نگفت. فقط گوشی را در جیب گذاشت و رفت جعبه‌ی غذای سردش را از کنار سینک برداشت تا در سطل نگذارد؛ انگار همین کار کوچک، عقب‌نشینی را کامل می‌کرد. آراد بطری‌ها را روی کانتر گذاشت، کاغذ را از دیوار کند، خودکار مشکی را از کنار یخچال برداشت و اسم «رها» را روی سینیِ بی‌نام نوشت. نه بلند گفت، نه به کسی نگاه کرد. فقط بعد سینی را از لبه‌ی میز برداشت و در ردیف وسط گذاشت؛ جایی که سینی‌های مخصوصِ آدم‌های داخل جمع می‌رفتند، نه کمک‌دست‌های آشپزخانه. مهتاب دستش برای یک ثانیه در هوا ماند. خاله نسرین از پشت پرده چیزی ندید، اما صدای خش‌خش چسب و برخورد سینی با میز را شنید.

رها به آن اسم خیره نماند. درِ جعبه‌ی غذا را بست و روی اپن گذاشت. همین کافی بود که گرمایی کوتاه از زیر پوست گردنش بالا بیاید؛ نه شبیه خوشحالی، بیشتر شبیه این‌که کسی در شلوغی، صندلیِ تا شده را دوباره باز کرده باشد. اما مهتاب عقب ننشست. دو دقیقه بعد، وقتی زن‌های بزرگ‌تر برای شام آماده می‌شدند، آمد و با همان نرمیِ منظم گفت: «رها جان، تو بهتره بعداً بخوری. آخر مهمونا جمع‌وجور هم داریم. این سینی رو می‌دم به نازنین، اونم از خودمونه، غریبه نیست.» و دست برد سمت سینیِ اسم‌دار.

این‌بار رها سینی را از روی میز برداشت و به قفسه‌ی کنار سماور تکیه داد؛ نه محکم، نه تهاجمی، فقط دور از دسترس. «من بعداً می‌خورم.» جمله‌اش آرام بود. بعد اضافه نکرد که پس سینی هم باید بعداً بماند. همان نگفتن، حرف را سفت‌تر کرد. نازنین که تازه روسری‌اش را مرتب کرده بود، مکث کرد و بی‌آنکه بنشیند، به مهتاب نگاه کرد. مهتاب لب‌هایش را جمع کرد؛ این دیگر دعوا نبود، زحمت بود. برای پس گرفتنِ چیزی که باید بی‌سروصدا حذف می‌شد، حالا باید جلوی آدم‌های بیشتری دست دراز می‌کرد.

شام را در دو نوبت بردند؛ اول اتاق مردها، بعد هال زنانه. رها مثل کسی که برای خانه‌ی خودش کار می‌کند، نه مثل خدمتکارِ موقت، سینی‌ها را می‌برد و برمی‌گرداند. با این حال، هر بار که از پرده رد می‌شد، یک جفت چشم روی جای او می‌نشست: آیا هنوز ایستاده؟ آیا خودش می‌فهمد کجا باید کنار برود؟ از اتاق مردها صدای عموی آراد می‌آمد که درباره‌ی بخش انرژی و وضع پروژه‌های دولتی حرف می‌زد، با آن لحن مطمئن مردهایی که عادت دارند درباره‌ی آینده‌ی بقیه هم تصمیم بگیرند. خاله نسرین چند بار به رها گفت «دستت درد نکنه» بی‌آنکه یک‌بار بگوید «بیا بنشین». این همان ادبِ انتخابی بود که بیشتر از بی‌ادبی می‌برید.

بعد از شام، وقت چای دوم و شیرینی بود؛ دقیقاً همان جا که اشتباه یا تعارفِ اضافه می‌توانست نسبت‌ها را معلوم کند. در راهروی باریک کنار ورودی، یک ردیف سینیِ مصرف‌شده را برای شست‌وشو برمی‌گرداندند و یک ردیف سینیِ تمیز برای دور بعد می‌آمد. رها اسم خودش را هنوز روی لبه‌ی سینی می‌دید، کج و با خودکار مشکی. آراد کت‌اش را درآورده بود و آستین پیراهنش را تا ساعد بالا زده بود. او هم خسته به نظر می‌رسید، اما خستگیِ او به حساب صاحب‌خانه بودن نوشته می‌شد، نه اضافه بودن.

مهتاب این‌بار با کمک خاله نسرین نقشه‌اش را تمیزتر چید. نازنین را با یک فنجان چای فرستاد سمت اتاق کوچکِ کنار پذیرایی، همان‌جا که قرار بود چند نفرِ «خودی‌تر» دور هم بنشینند و درباره‌ی خرید حلقه و وقت خواستگاری رسمی حرف بزنند. به رها گفت: «تو لطفاً این سینی‌های برگشتی رو جمع کن. اون اتاق جا محدوده.» جا محدوده، یعنی تو محدودتری. رها سینی‌ها را یکی‌یکی روی هم گذاشت. صدای تق‌تق چینیِ خیس روی اعصابش نشست، اما صورتش همان ماند. فقط دست آخر سینیِ اسم‌دار خودش را در انتهای ردیفِ برگشتی نگذاشت؛ جدا کنار سینک گذاشت، رو به دیوار.

آراد از سر راهروی باریک این صحنه را دید. نه همه‌چیز را؛ فقط کافی‌اش را. دید که نازنین منتظرِ اشاره‌ی مهتاب است تا وارد اتاق کوچک شود. دید که خاله نسرین در را نیمه‌باز نگه داشته تا رفت‌وآمد راحت باشد، اما همین نیمه‌باز بودن مرز را علنی‌تر می‌کند. دید سینیِ رها جداست، انگار هنوز بین رفتن و ماندن تصمیم نگرفته‌اند. و دید خودِ رها دیگر چیزی حمل نمی‌کند؛ دست‌های خالی‌اش از هر اعتراضی سفت‌تر بود.

مهتاب نزدیک آمد و زیرلب گفت: «آراد جان، تو برو پیش مهمون‌ها. این‌جا رو ما جمع می‌کنیم.» بعد رو به نازنین: «بیا عزیزم، این‌جا بشین، الان چای هم میاد.» نازنین قدم اول را برداشت. همین لحظه بود؛ لحظه‌ی کوچک، شرم‌آور و برگشت‌ناپذیرِ خانه‌های شلوغ، وقتی اگر کسی سکوت کند، جای دیگری برای همیشه طبیعی می‌شود.

رها سینیِ خودش را از کنار سینک برداشت. نه برای بردن، فقط برای این‌که در دستش باشد. گفت: «من می‌رم پایین.» نه تهدید بود، نه قهر؛ یک خروج تمیز که همه‌چیز را برای بقیه راحت می‌کرد. مهتاب تقریباً نفس راحتی کشید. همین را می‌خواست: حذفِ بدون صحنه. نازنین هم پایش را جلوتر گذاشت.

آراد درِ اتاق کوچک را کامل بست.

حرکتش آن‌قدر ساده بود که اول هیچ‌کس معنی‌اش را نگرفت. بعد، پیش از آن‌که خاله نسرین چیزی بگوید، دست برد، فنجان از دست نازنین گرفت و بی‌هیاهو روی سینیِ عمومی گذاشت. «این اتاق فعلاً پره.» لحنش نه بلند بود نه عذرخواه. نازنین عقب کشید؛ نه از ترس، از غافلگیریِ کسی که فهمیده ورودش دیگر تعارف نیست، جانشینی است.

مهتاب رنگ باخت، اما هنوز لبخند را نگه داشت. «آراد، الان زن‌ها بد فکر می‌کنن. خواهرت می‌خواد فقط—» آراد حرفش را برید، نه با فریاد، با کار. از جیب پیراهنش برگه‌ی کوچکِ اسامی را که قبلاً کنده بود، بیرون آورد. در را نیمه باز کرد، داخل اتاق کوچک رفت، و روی میز گوشه‌ی اتاق، کنار قندان و بشقاب باقلوا، یک زیرلیوانی خالی کشید جلو. بعد برگه را گذاشت روی آن و با انگشت ثابتش کرد. اسم «رها» رو به بالا ماند. هیچ صندلی‌ای را پر نکرد؛ فقط جا را بست. جا را برای او، نه با حرف، با مزاحمت. حالا اگر کسی می‌خواست بنشیند، باید آن برگه را بردارد، زیرلیوانی را کنار بزند و عملاً اعتراف کند که جای او را پاک می‌کند.

خاله نسرین زیر لب گفت: «پسر جان، مهمونهامون...» آراد بدون این‌که رو برگرداند، گفت: «مهمونا چای‌شون رو می‌گیرن. این‌جا دست نمی‌خوره.» کوتاه، خشک، صاحب‌خانه‌وار. همین خشک بودن کار را سخت‌تر کرد؛ چون دیگر نمی‌شد با شوخی و نرمی جمعش کرد. مهتاب یک قدم جلو آمد، شاید برای برداشتن برگه، شاید برای نجات ظاهر. رها همان‌جا ایستاده بود، سینی در دست، و اگر حالا می‌خواست کوتاه بیاید، همه‌چیز دوباره به نظم قبلی برمی‌گشت.

مهتاب گفت: «رها خودش داره می‌ره. الکی مسئله درست نکن.» رها برای اولین بار مستقیم به او نگاه کرد. نه خشم در صورتش بود نه التماس. سینی را از دست راست به چپ داد و گفت: «من نرفتم.» فقط همین. بعد رفت داخل اتاق کوچک و سینی را کنار همان زیرلیوانی گذاشت؛ نه روی میز عمومی، نه بیرون. دو فنجان خالی رویش بود و جا برای یکی دیگر. حرکت کوچکی بود، اما مرز را کامل کرد. حالا آنجا نه صندلی رزرو شده بود، نه دعوتِ شفاهی؛ جای او با چیزی که از دستش گذشته بود، با سینیِ خودش، در ترتیب خانه نشسته بود.

راهرو تنگ‌تر شد. از پشت پرده صدای خنده‌ای نیمه‌کاره آمد و قطع شد. نازنین روسری‌اش را دوباره صاف کرد و عقب رفت سمت هال، با همان وقاری که زن‌ها وقتی می‌خواهند بی‌صورت‌ریزی از صحنه بیرون بروند، جمع می‌کنند. خاله نسرین برای دو ثانیه دستش روی دستگیره ماند؛ حساب می‌کرد کدام ضرر کمتر است: دلخوریِ دخترخاله یا شکستنِ نظمِ تازه جلوی چشم چند نفرِ لازم. مهتاب گفت: «برای این کارا وقت نبود.» اما دیگر جمله‌اش شبیه حکم نبود، شبیه گله از زحمتی بود که گردنش افتاده.

آراد کنار رفت تا راه برای رها باز بماند. نه دستش را گرفت، نه دعوتی نمایشی کرد. فقط فاصله‌ای را که تا آن لحظه همیشه علیه او کار کرده بود، این‌بار به نفع او نگه داشت. رها وارد اتاق شد. صندلیِ کنار میز گوشه، همان که هیچ‌کس هنوز روش ننشسته بود، خالی بود. ننشست. اول روسری‌اش را از روی شانه جمع کرد، بعد دو استکان تازه از سینی برداشت و روی میز گذاشت. این کار از او صاحبِ جا نساخت؛ فقط نشان داد برای ماندن لازم نیست تماشاگر یا طلبکار شود.

مهتاب آخرین تلاشش را بیرون اتاق کرد. به خاله نسرین گفت: «پس حداقل سینی‌ها رو یکی کنین که شلوغ نباشه.» منظورش روشن بود: نشانه‌ها را پاک کنید، رد را از بین ببرید. رها از داخل اتاق صدایش را شنید، برگشت، و قبل از این‌که کسی دست ببرد، سینیِ خودش را برداشت و برد در راهروی باریک، همان‌جا که سینی‌های برگشتی در یک خط کنار دیوار می‌نشستند. یکی از سینی‌ها را که کج گذاشته بودند، صاف کرد. بعد سینیِ خودش را نه تهِ صف، نه روی بقیه، بلکه در همان فاصله‌ای گذاشت که از اول برای سینی‌های دور دوم نگه می‌داشتند؛ یک جای خالیِ مشخص بین دو سینی. دستش را لحظه‌ای روی لبه‌ی فلزی نگه داشت. صدای بشقاب‌ها از آشپزخانه می‌آمد، بوی چای تازه دوباره بلند شده بود، و در خط مرتبِ سینی‌های برگشتی، یک جای مشخص هنوز برای سینیِ رها حفظ شده بود.