Fast Fiction

اسم من هنوز آنجا بود

کارتِ اسم را از روی صندلی برداشتند، همان وقتی که رعنا سینی استکان‌های چای را با دو دست گرفته بود و بخار هل به صورتش می‌خورد. پسرخاله‌ی داماد، سیاوش، بدون اینکه حتی به او نگاه کند گفت: «این یکی رو بردارین، برای آدمِ اصلی لازمه.» کارتِ سفید را که رویش با خودکار مشکی نوشته بودند «رعنا»، تا زد و گذاشت زیر دفترچه‌ی مهمان‌ها؛ بعد همان صندلی را کمی جلوتر کشید، رو به سفره‌ی عقد، جایی که دیگر دیده می‌شد.

رعنا سینی را زمین نگذاشت. فقط وزنش را از دست راست به چپ برد. از صبح بین مترو، تاکسی و این خانه‌باغ اجاره‌ای در شمال تهران دویده بود؛ سرآستین مانتویش از عرق و فشار کار خط افتاده بود و جعبه‌ی غذای ظهرش، همان ته‌چین سردشده، هنوز داخل کیفش مانده بود. همه می‌دانستند خانواده و فامیل باخبرند که او و امیر نزدیک دو سال است با هم‌اند؛ اما در این خانه، دانستن با جا دادن فرق داشت. رعنا سینی را برد سمت میز چای و بی‌آنکه چیزی بپرسد، استکان اول را جلوی مادر داماد گذاشت، نه سیاوش. بعد کارتِ تاخورده را با دو انگشت از زیر دفترچه کشید و کنار قندان گذاشت؛ نه در جیبش، نه در کیفش.

خاله مهوش که مسئول همه‌چیز شده بود، لبخندِ نازکی زد؛ از آن لبخندهایی که بیشتر شبیه بستن در است تا خوشامد. گفت: «عزیزم تو فعلاً همین‌جا کنار پذیرایی باش. هی رفت‌وآمد داری، نشستن بهت نمی‌خوره.» رعنا گفت: «من همین‌جا هستم.» نه بلند، نه لرزان. فقط کارتِ اسمش را صاف کرد و لبه‌ی میز چای گذاشت، جایی که چشم هرکسی به قندان و نبات می‌افتاد، به آن هم می‌افتاد.

اولین جابه‌جایی همان‌جا اتفاق افتاد؛ کوچک، اما خوانا. مسئول پذیرش که از سر در حیاط تا ایوان می‌دوید، وقتی دید کارت هنوز روی میز است و کسی جرئت نمی‌کند دور بیندازد، زیر لب از خاله مهوش پرسید: «پس اسم ایشون رو از فهرست میز آخر بردارم؟» خاله مکث کرد، نگاهش رفت سمت سیاوش. رعنا همان وقت برای عمه‌ی امیر آب جوش خواستنی را آورد و آرام گفت: «نه، اسم من دو جا لازم نیست.» مسئول پذیرش اسم «رعنا» را از فهرست میز آخر خط زد.

همین که خط خورد، دردِ کار خودش را نشان داد. صندلی‌ای که حالا برایش مانده بود، صندلیِ گوشه‌ی راهرو بود؛ نزدیک پرده‌ی جداکننده‌ی زن‌ها و مردها، کنار جاکفشی و ردیف چوب‌لباسی، نه روبه‌روی سفره‌ی عقد. کارت اسم را هم کسی برنداشت آنجا بگذارد. رعنا دید و چیزی نگفت. رفت روسریِ مادر امیر را که سنجاقش گیر کرده بود باز کرد، بند کیف خاله‌ی پیر را از دسته‌ی صندلی آزاد کرد، و میان همین کارهای ریز فهمید تحقیر وقتی کامل می‌شود که آدم را هم لازم داشته باشند، هم در دید نباشی.

امیر را فقط در عبورهای کوتاه می‌دید؛ یک‌بار از پشت شیشه‌ی لک‌افتاده‌ی آسانسور خدماتی، وقتی با کت نیمه‌پوشیده داشت با تلفن حرف می‌زد. نور صفحه روی کف دستش افتاده بود و صورتش را نیمه روشن کرده بود. از آن بالا او را دید که چشمش افتاد به کارتِ اسمِ روی میز چای، بعد به صندلیِ خالیِ جلوی سفره. اما پایین نیامد. تهران از این سکوت‌های حساب‌شده زیاد دارد؛ سکوتی که آدم را نه می‌برد، نه نگه می‌دارد، فقط معلق می‌کند.

پیش از خواندن خطبه، سیاوش آمد سراغ میز چای. کارت اسم را برداشت و این بار مستقیم به رعنا گفت: «این تشریفات حساب‌وکتاب داره. اسم بعضیا باید بمونه، بعضیا نه. شما لطفاً اینو بده من.» رعنا دستش را دراز نکرد. قندان را بست، در سینی گذاشت، بعد کارت را از دست او گرفت و با سنجاق ته‌گردی که برای شماره‌زدن روپوش‌ها کنار چوب‌لباسی بود، به پارچه‌ی سبزِ پشت همان صندلیِ گوشه‌ی راهرو زد. سنجاق فرو رفت. کارت تکان خورد و ایستاد.

سیاوش خندید، اما خنده‌اش سفت بود. «این صندلی راه بنده. بردارینش.» رعنا گفت: «خودم وقتی برم برمی‌دارم.» و از آنجا کنار کشید تا راه بسته نماند؛ صندلی را نه جلو آورد، نه عقب. فقط کارت را از دسترس او بیرون برده بود، از کاغذِ آزاد به چیزی که کندنِ آن دیگر یک حرکت ساده نبود. مسئول پذیرش که شاهد این صحنه بود، وانمود کرد بند کفشش را می‌بندد و پشتش را کرد. سیاوش برای اولین بار مجبور شد دست خالی برود.

خطبه که شروع شد، فشار شکل عوض کرد. دیگر مسئله‌ی یک دختر دمِ دست نبود؛ حیثیت فامیلی بود. خاله مهوش رعنا را کشید داخل اتاق کوچکی پشت آشپزخانه، جایی که بوی برنج دم‌کشیده و عطر اسپند با هم مانده بود. صدایش را پایین نگه داشت تا بیرون نرود: «عزیزم، امشب شبِ ماست. تو که فهمیده‌ای. خانواده و فامیل باخبرند، بله، ولی هر چیزی وقت خودش را دارد. اگر الان لج کنی، می‌شود حرف. اسم را بردار، بعداً خودم جمعش می‌کنم.»

رعنا به دیوار تکیه نداد؛ ایستاد، هرچند پاهایش از صبح سفت شده بود. گفت: «من لج نکردم. فقط اسمم را برنداشتم.» خاله مهوش لبش را گزید؛ همان لحظه امیر وارد شد. کت را کامل پوشیده بود، اما یقه‌اش کج مانده بود، انگار در راه پوشیده. پشت سرش سیاوش آمد و در را نیمه‌باز نگه داشت، مثل مأمورِ ادب. خاله مهوش فوراً گفت: «امیر جان، خودت بهش بگو. این صندلیِ راهرو جلوی چشم همه‌ست. برش داریم، بعداً هرجا خواستی می‌نشانیمش.»

این «بعداً» همان چاهی بود که رعنا از ماه‌ها قبل می‌شناخت؛ بعداًیی که تویش هرچه حق داری، بی‌صدا می‌افتد. امیر اول به رعنا نگاه نکرد. چشمش رفت به سینی‌های خالی، به دیگ کوچک آشپزخانه، به حوله‌ای که از دسته فر افتاده بود. بعد بالاخره نگاهش آمد روی سنجاقی که هنوز بین انگشتان رعنا مانده بود. یک‌بار گفت: «رعنا.» فقط اسمش را. همین‌قدر که بفهمد او را نه به عنوان نیروی کمکی، که به اسم می‌بیند. رعنا سنجاق را گذاشت روی طاقچه و گفت: «اگر قرار است اسمم نباشد، خودم می‌روم. ولی من صندلی بی‌اسم نمی‌خواهم.»

سیاوش از همین جمله استفاده کرد. فوری گفت: «خب پس راحت شد. می‌گیم ماشین براش بگیرن.» انگار از اول منتظر همین راه‌فرار بوده باشد. خاله مهوش نفس آسوده‌ای کشید که هنوز کامل نشده بود. امیر همان‌جا، بی‌هیچ بالا بردن صدا، کلید چوب‌لباسی‌های شماره‌دار را از روی طاقچه برداشت. این خانه‌باغ برای مراسم، کنار ورودی زنانه ردیفی قلاب برنجی داشت و زیر هرکدام برچسب اسم؛ برای مانتوهای نزدیکان و کسانی که قرار بود شب تا آخر بمانند. برچسب «رعنا» از عصر روی یکی از قلاب‌های میانه بود؛ خود امیر صبح زده بود، وقتی هنوز کسی به آن اعتراض نکرده بود.

سیاوش گفت: «اونم عوض می‌کنیم. چیز مهمی نیست.» و دستش را دراز کرد تا کلید را بگیرد. امیر کلید را نداد. از کنار هر سه نفر رد شد و تا جلوی راهرو رفت. رعنا پشت سرش نرفت؛ فقط در چارچوب اتاق ماند. خاله مهوش و سیاوش به ناچار دنبالش رفتند، بی‌آنکه بخواهند صحنه‌ای بسازند. بیرون، صدای خطبه از بلندگوی کوچک می‌آمد، کشدار و آرام. چند نفر از زن‌های نزدیک سفره سر برگرداندند، نه از کنجکاوی، از حساسیت به هر حرکتی که ترتیب مهمان‌داری را به هم بزند.

امیر نایستاد تا توضیح بدهد. رفت کنار صندلیِ گوشه‌ی راهرو، همان که کارت رعنا با سنجاق به پشتش وصل بود. کارت را درنیاورد. صندلی را از لبه‌ی پرده جدا کرد و یک وجب برد جلوتر، جایی که دیگر کنار جاکفشی نبود و در مسیر رفت‌وآمد هم قرار نمی‌گرفت؛ نه صندلیِ آبرو، نه صندلیِ تبعید. بعد رو به مسئول پذیرش گفت: «این صندلی می‌ماند. اسمش هم می‌ماند.» همین. نه بلندتر.

سیاوش با صدای فروخورده گفت: «الان وقتِ این کارا نیست.» امیر برگشت سمت ردیف چوب‌لباسی. کلید را در کشوی باریک زیرش انداخت، کشو را باز کرد و برچسب‌های اضافه را بیرون آورد. چند اسم مهمانِ نیامده را جدا کرد، تا رسید به برچسب کوچکِ «رعنا». آن را نکند. فقط انگشت شستش را روی لبه‌اش کشید و بعد مانتوی خودش را از قلاب کناری برداشت و جابه‌جا کرد تا قلابِ اسم‌دار رعنا خالیِ خالی نماند از اعتبارِ وسطِ ردیف؛ نه تهِ دیوار، نه پشت ستون. بعد کیف پارچه‌ای رعنا را که کنار میز چای مانده بود، با دو دست برداشت و آرام روی همان صندلیِ اسم‌دار گذاشت.

خاله مهوش رنگش پرید، چون حالا برداشتنِ صندلی فقط جابه‌جایی یک کارت نبود؛ باید کیف او را برمی‌داشتند، باید قلاب اسم‌دارش را خالی می‌کردند، باید در برابر کسی که صاحب‌خانه‌وار عمل کرده بود یک خط دیگر می‌کشیدند. این دیگر «بعداً» نبود. سیاوش قدمی جلو آمد و گفت: «حداقل کیفش رو بردار، زشته.» امیر گفت: «نه.» نه با قهر، نه با خواهش. یک «نه»یی که جا را بست. بعد رو به مسئول پذیرش، همان‌طور که صدایش از خطبه بالاتر نرفت، افزود: «اگر کسی پرسید، اینجا جای رعناست.»

همین یک جمله کار را تمام کرد. مسئول پذیرش سر تکان داد، نه از روی محبت، از روی فهمِ سلسله‌مراتب تازه. خاله مهوش خواست چیزی بگوید، اما صدای «بله»ی عروس از بلندگو آمد و او ناچار نگاهش را دزدید تا بیرون نرود. رعنا هنوز در چارچوب اتاق بود. برای اولین بار آن شب، کسی از او نخواست چیزی بیاورد، چیزی بردارد، جایی را خالی کند. فاصله‌ای که تا آن لحظه مثل حکم بود، نرم شد؛ نه با آغوش، نه با نمایش، فقط با این‌که دیگر حذفش کارِ تمیزی نبود.

امیر به طرفش برگشت. نه دستش را دراز کرد، نه اسمی روی رابطه گذاشت. فقط یک قدم کنار رفت تا راهِ صندلی باز بماند. رعنا از کنار خاله مهوش رد شد. وقتی به صندلی رسید، کیفش را از روی نشیمن برنداشت؛ بندش را مرتب کرد و روی پشتی آویخت، جایی که کارت اسم هنوز با سنجاق به پارچه مانده بود. بعد نشست؛ صاف، بی‌عجله، انگار از اول قرار بوده همین‌جا باشد. صدای قاشق‌ها، صلوات دوردست، خش‌خش پرده و رفت‌وآمد کفش‌ها دوباره کار خودشان را از سر گرفتند، اما دیگر کسی دست به کارت او نزد.

بعدتر، وقتی عقد تمام شد و موج مهمان‌ها به حیاط و میز شیرینی ریخت، رعنا برای اولین بار بلند شد بی‌آنکه کسی صدایش کند. از کنار ردیف چوب‌لباسی رد شد. دیوارِ کرم‌رنگ زیر چراغ زرد، قلاب‌های برنجی را گرم‌تر نشان می‌داد. بعضی برچسب‌ها کج شده بودند، بعضی مانتوها برداشته شده بود و جای تسمه‌شان رد تیره‌ای روی فلز گذاشته بود. رعنا شال نازکش را از روی شانه جمع کرد، آرام به قلابِ میانیِ اسم‌دار زد و رهایش کرد. زیر برچسبِ سفیدِ «رعنا»، روی برنجِ قلاب، هلالِ ساییده‌ای مانده بود و شالِ او هنوز همان‌جا آویزان بود.